تبليغاتX
بلاگ می
گاهی سرشون داد بکش
سر چشمات!
بلند!
تو آینه زل بزن بهشون و با خشم داد بکش: آروم بــــــــــــاش! قرار بگیر!

بعد که چشمات یهو از دو دو زدن و بی قراری وایسادن،
بُهت و حلقه زدن اشک رو که توشون دیدی
دوباره داد بکش
اما این بار آرومتر
چشمات ترسیدن،
نگاهتو مهربون کن: آروم بــــــاش!...

با چشمات حرف بزن
با چشمای خودت حرف بزن
ببین دردشون چیه که جدیداْ انقد زود به اشک میشینن؟
انقد زود خیره میشن؟!
انقد دیر به خواب میرن؟

بذار گریه کنن و حرف بزنن
بذار بلند بلند شکوه و گلایه کنن
تو حرف چشمات نپر!
فقط امن و مطمئن نگاهشون کن...

حالا دیگه داد نکش
فقط گرم زمزمه کن: آروم بــاش عزیزم!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:59 توسط پريا |
نه واقعاْ چرا؟!!

چرا من هر وقت میخوام ظرف آبلیمو رو بردارم، اول باید اشتباهی روغن زیتونو بردارم؟!

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

چرا وقتی روی اون سی دی های کوفتی ۱ و ۲ رو ننوشته، همیشه باید اول ۲ رو بذارم توی دستگاه؟!!

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 

چرا همیشه وقتی یه چیزی از توی این یکی زیپ کیفم میخوام، باید اول اون یکی رو باز کنم؟!!

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:9 توسط پريا |
اساساْ حواست که پرت باشه، رخ دادن چنین اتفاقاتی دور از ذهن نیست!:

باشگاه بودم، تایم ورزش تموم شده بود و داشتیم با خانوما گپ میزدیم و آماده میشدیم که بیایم خونه. کیف منم اونورتر رو صندلی بود. یهو صدای زنگ یه موبایل بلند شد، یه سی ثانیه ای هم زد. خانوما هی اینور و اونورو نگاه میکردن که این صدای زنگ موبایل کیه؟! تااااازه بعد از یک دقیقه من فهمیدم موبایل منه، تندی گفتم: اِ اون وبلاگ منه!!!!

بیشتر از یه ساله که یه تاکسی تلفنی به اسم "تاکسی ایرانیان" دقیقاْ روبروی خونه مون اونور خیابون، شروع به کار کرده. پنجره اتاق منم دقیقاْ مشرف به این تاکسی تلفنیه. حالا اینو داشته باشید.
بعد من عادتمه هر از گاهی در طول روز، میرم پرده رو میدم کنار و خیابون و خونه ها و مناظر دور رو نگاه میکنم.
دیروز طبق عادت رفتم پرده رو زدم کنار، چشمم افتاد به تابلوی تاکسی تلفنیه، بعد مث این آدمای گیج و منگ در حالیکه داشتم پرده رو مینداختم و می اومدم اینور، با خودم زمزمه کردم: "دکتر زنان"!!!! اِ دکتر زنان اومده اینجا؟!!!
حواست هست که گفتم یک ساله اونجا تاکسی تلفنی زدن و من n بار تا حالا تابلوشو خونده بودم!!

 

خلاصه اینکه اگه این روزا تو خیابونی جایی؛ یه حواس دیدین که گم شده و سرگردونه، مال منه آقا جان!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:21 توسط پريا |
پاییــــــــــــــــزان عزیزم به یه بازی دعوتم کرده: «همه ی آنچه که احتمالاْ در مورد "پریا" نمیدانید!»
تیتروار میگم، اگه نیازی به توضیح بیشتر بود بگید.

 

  • بسیار حساسم. اینو خودم تازه فهمیدم!
  • هیجان رو حتی اگه به جاهای باریک هم بکشه دوست دارم.
  • بعضی از منع و فیلترهایی که به غلط توی عرفمون رایج شده رو، گاهی به اختیار خودم برمیدارم.
  • باید بعد از ظهر بخوابم! وگرنه سردرد میگیرم.
  • آرامشم رو فدای هیچی نمیکنم. به معنای واقعی کلمه: "هیچی"!
  • رو تمیزی و ترتیب وسایل حساسم، در همین راستا وقتی آشپزی میکنم ده میلیون بار دستمو آب میکشم و دستمال میکشم!
  • آهنگ موبایلم و زنگ اس ام اسش باید شناسنامه دار باشن.
  • وقتی چیزی فکرمو مشغول کنه؛ ناراحت باشم یا نگران، بشدت رو چهره م اثر میذاره. اما زباناْ چیزی بروز نمیدم.
  • ارتباط دوستانه ی دوسویه خیلی برام مهمه. مثلاْ اگه جواب اس ام اسم دیر بشه حس میکنم دوست داشته نشدم!!
  • از خورش بامیه متنفرم.
  • شاید باورش سخت باشه، اما همیشه میتونم به همه حق بدم!
  • بشدت به نشانه ها معتقدم.
  • جدیداْ زود و زیاد خسته میشم. لوس و ناتوان شدم! اه
  • گاهی بعضی جملات یا تیکه های شعری بدجوری تحت تاثیر قرارم میده، مث این: چشمامو سرزنش نکن! از پسشون بر نمیام...
  • یه دایی دارم که قد همه ی دنیا دوستش دارم...

 

باعث خوشوقتیه که دوستانم بازی کنن

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:3 توسط پريا |
+ پی نوشت

یه تبلیغ هست تلویزیون نشون میده، خانومه میگه: "این پرداخت قبضام شده دردسر..."
حالا حکایت جایزه پرشین منه!
از اطراف و اکناف خبر میرسه که ظاهراْ نیمی از جمعیت حاضر در جشن، ابراز تمایل کردن برای گرفتن جایزه من. وقتی اسممو اعلام میکنن؛ در حالیکه ممدرضا نیم خیز شده بوده که بره جایزه مو بگیره و کامی در یک حرکت خشونت بار اونو به صندلی کوبونده، دوست عزیزم سعیده در میان خیل مشتاقانی که بسوی سن روان بودن، زودتر از همه گوی سبقت رو ربوده بوده و جایزه رو گرفته بوده و به صندلی خودش برگشته بوده!
از اون دو ردیف جلو هم خبر میرسه که تینا و نیلو در حال رایزنی بودن که کی بره جایزه منو بگیره، که بعد از سه ساعت و چهل و پنج دقیقه گفتمان، بالاخره نیلو خانوم با ناز و طمانینه میره رو سن و لوح و سکه یکی دیگه رو میگیره میاد!

حالا همه اینا به کنار، اون روز در حالیکه من داشتم از اینجا بال بال میزدم که بدونم اونجا چه خبره و یکی پس از دیگری به سعیده اس ام اس میدادم و اون جواب نمیداد، ناگهان یه اس ام اس ازش اومد به این مضمون: آبرومونو بردی
منو میگی؟! گفتم ای دل غافل! دیدی اون کامنت خصوصیه سرکاری بود!  خلاصه بعد از بیست و یک بار زنگ زدن بالاخره موفق شدم با سعیده صحبت کنم، حالا می بینم داره میخنده و میگه چقد میدی بهت بگم چه خبر؟! آخ سعیده اگه دم دستم بودی...!
خلاصه دیگه متن لوحمو خوند و گفت که یه سکه هم داری که حتی نگاش کرد گفت روش نوشته سیصد! همون شب تینا هم اس ام اس داد: "پری! یه سکه بردی! الان پیش منه!!" حالا منم تو رختخواب نیشم باز شده بود تا کجا! به به، با دو تا سکه میشه یه خونه خرید؟!!

با وجودیکه تو جشن نبودم، ولی لحظه لحظه شو حس کردم. راستش خیلی حس منحصر بفردیه که یکسال کسی رو بشناسی اما ندونی دقیقاْ چه شکلیه!  البته من عکس چندتا از بچه ها رو دیدم، اما خب به دیدار حضوری که نمیشه. خیلی دلم میخواد بدونم تویی که یکساله داری منو میخونی چه تصوری در مورد چهره من داری؟! اگه جشن رو می اومدم، این سوالو حتماْ قبلش می پرسیدم. یا شاید حتی یه عکس هم میذاشتم. حالا هم فرقی نداره، بگو ببینم به نظرت "پریا" چه شکلیه؟!

* * *

امروز یه شمع برای خودم هدیه گرفتم. انقــــــــــد خوشبوئه! بوی عروسک میده!

* * *

پی نوشت: صبح امروز... صبح امروز رو هرگز فراموش نمیکنم. گرچه لحظاتش به تندی گذشت؛ مثل ریختن آب از لای انگشتام... اما حسش، طعمش، تا آخر عمر همراهمه. آرامشی که دارم از اینه که فهمیدم حالت خوبه. همیشه خوب باشی عزیز من

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:57 توسط پريا |
بعله. الان بیش از نیمی از وبلاگستان رفتن جشن پرشین، و من اینجا دارم پست جدید می نویسم. خیلی آروم و خیلی خونسرد. اصلاْ هم دلم پر نمیزنه برای اینکه اونجا باشم و اصلاْ هم دو دقیقه یکبار اس ام اس نمیدم به دوستم که: چه خبر؟! چی شد؟ کیا رو دیدی؟!!

الان غروبه و هوا هم بارونی. از همون وقتایی که دلم لک میزنه برای پابرهنه راه رفتن روی چمنای خیس وسط بلوار خیابون، تنهایی! به خیالت اگه الان تو جشن بودم میتونستم پا شم پابرهنه رو چمن خیس راه برم؟! یا میتونستم برم از توی اون ظرف رو یخچال، شکلات داماس بردارم بیارم بخورم؟! یا میتونستم "دستور زبان عشق" عزیزمو از تو قفسه کتابام بردارم و این شعر بی نظیرشو با خودم زمزمه کنم؟!

دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم

بادا بیفتد سایه برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم

خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم (اینجا رو دو بار زمزمه میکنم)

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم!

* * *

فردا ۸ آبانه. خیلی قبل تر، مثلاْ شاید اسفند پارسال که تازه تقویم سال ۸۸ رو گرفته بودم، وقتی دیدم ۸/۸/۸۸ با تولد امام رضا مصادف شده و جمع پنج تا ۸ کنار هم جَمعه، با خودم گفتم یعنی تا اون روز و حتی خود اون روز چه اتفاق خوبی برام می افته؟! اون موقع بنظرم این تاریخ خیلی دور می اومد، انقد که فک میکردم ممکنه هزار تا اتفاق خوب توی اون فاصله برام بیفته. ناشکری نمیکنم، اما هیچ اتفاق قابل عرضی نیفتاد. بلکه اتفاقاتی هم رخ داد که... حالا فردا همون تاریخ عجیب و غریبه. و من در آستانه همچین روزی ازتون میخوام لابلای دعاهاتون، من و عزیزم رو هم فراموش نکنید. عزیزی که منتظر و امیدوار به روزی هستم که خبر سلامتیش رو بشنوم. میدونم که اون روز میاد، دیر یا زود... شک ندارم.. شاید همین فردا! 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط پريا |

کامپیوترمو باید بدم به نمکی به جاش آبکش بگیرم . پریشب اومدم روشنش کردم دیدم ای داد دوباره همه آیکونای رو دسکتاپ پریده، مث اون دفعه. حالا اون بار که همکار بابا اومد خونه و برام ویندوز عوض کرد، همه مراحل نصب ویندوزو مث دیکته گفت من نوشتم برای روز مبادا! بعدش من در حالیکه فک میکردم عممممراْ اگه بتونم یه روز خودم تنهایی ویندوز عوض کنم، اون ورق پاره ها رو یه جا گم و گور کردم .

حالا پریشب اومدم دیدم دوباره همون بلا سرش اومده. واضحه که اصولاْ پررویی هم حدی داره و خب روم نمیشد دوباره بگم بیاد برام درستش کنه . این بود که رفتم اون دستور العمل نصب ویندوزو پیدا کردم و با ترس و لرز نشستم به عوض کردنش.... ترس نداشت که بابا ! عین هلو ویندوز نصب کردم چه نصب کردنی! خلاصه فردا صُبش خوشحال و خندان اومدم برم تو اینترنت، که دیدم به به وصل میشه ولی هیچ صفحه ای باز نمیشه. آقا دوباره نشستم از اول ویندوز نصب کردم! اصولاْ راهکارای من برای حل مشکلات همین جورین، وقتی یه قسمت کوچیکی از یه چیزی مشکل داشته باشه همه چی رو از اول ریسِت میکنم !!

حالام به حول و قوه الهی دیگه مشکلی نداره گوش شیطون کر. دیشب بعد از ۲۴ ساعت دوری از نت، وقتی مدیریت وبلاگمو باز کردم این پیغامو دیدم :

خیــــــــــلی ممنون که رای دادید به من . جشن روز پنجشنبه س و من نمیدونم بتونم بیام یا نه، چون احتمالاْ یه قرار مصاحبه کاری برای آخر همین هفته دارم که نمیدونم پنجشنبه باشه یا روز دیگه. خیلی بسیار خوشحالم و دوست دارم بیام .

* * *

پی نوشت۱: خیلی ممنونم از شاعر این شعر تیتراژ آخر دلنوازان و ایضا از جناب لهراسبی! (حال من دست خودم نیست...)

پی نوشت۲: لطفا یکی بیاد منو ببره اسممو بنویسه کلاس رانندگی!!

پی نوشت۳: بعد لطفا یکی دیگه هم بیاد این کتاب زبانمو باز کنه بذاره جلوم که بخونم.

.

.

.

پی نوشت (برای مخاطب خاص): لحظه های نبودنت رو با تیک تاک قلبم میشمرم... بی انصاف! باطریش داره تموم میشه...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:59 توسط پريا |

من آدم کم حافظه، ولی منصفی هستم.

آدم کم حافظه ای هستم؛ چون مثلاْ یادم نمیاد وقتی یه دختر دبیرستانی بودم و مدرسه تعطیل میشد، بعد گروهی با دوستام میرفتیم از ساندویچی روبروی مدرسه ساندویچ بخریم، وقتی زیر زیرکی پسرک ساندویچ فروشو زیر نظر میگرفتیم و پچ پچ میکردیم و یهو میزدیم زیر خنده، وقتی سرخوشانه و بلند بلند به یکی از بچه های مدرسه که از کنارمون رد میشد میگفتیم: هـــــــــوی دسته بیل! سلامِت کو؟! وقتی در جواب پسری که از کنار تجمعمون دم ساندویچی رد میشد و با تعجب میگفت: چه خبره اینجا؟! با خنده و مسخرگی میگفتیم: کوپن پنیره داداش!!... یادم نمیاد وقتی این کارا رو میکردیم واکنش اون دختری که ۸-۹ سالی از ما بزرگتر بود و داشت از بساط میوه فروشی بغل، پیاز و گوجه و نارنگی برمیداشت چی بود؟! یادم نمیاد فقط زیر چشمی نگامون میکرد و میوه شو برمیداشت؛ یا سری هم تکون میداد و نچ نچ هم میکرد؟!

آدم منصفی هستم؛ و چون اینا رو یادم نمیاد، دیروز نه سرمو تکون دادم نه نچ نچ کردم! فقط انقد که حواسم پرت گروه دخترای دم فست فود محله مون شد، وقتی اومدم خونه دو تا سیب توی نایلون نارنگیم بود!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:15 توسط پريا |
دیشب یهو دلم خواست یه خانوم پنجاه ساله ی خیاط باشم،
که بزرگترین اتاق طبقه دوم خونه قدیمیشو تبدیل به خیاطخونه کرده
که اون خیاطخونه یه پنجره داره به روی یه خیابون همیشه ساکت و خلوت
و یه ضبط صوت قدیمی، با فقط یه آهنگ...
دلم خواست یه خانوم پنجاه ساله ی خیاط عینکی باشم که یه بلوز بنفش کمرنگ یقه هفت پوشیده با یه دامن کوتاه مشکی و وقتی شب از نیمه میگذره، پشت میز خیاطیش میشینه و متر سبزشو میندازه دور گردنش و با آرامش پدال چرخ خیاطیشو فشار میده و با صدای آروم خواننده همخونی میکنه
یه لیوان چایی لیمو و چند تا دونه پولکی هم روی میزشه
هر از گاهی دست از کار میکشه و یه قلپ چایی لیمو میخوره و قربون صدقه عکس نوه دختریش میره که گذاشته درست مقابل چشماش روی میز، و دلش برای خنده ی از ته دل دخترک یکساله ی توی عکس ضعف میره...

 

دلم میخواد دقیقاْ همچین خانوم خیاطی باشم
حالا نمیدونم چرا خیاط؛ شاید چون این حس نوستالژیک بی بدیل، فقط تو یه خیاطخونه خوب از آب درمیاد..
ولی بعید میدونم آرزوم رنگ حقیقت بگیره
چون هم هیچ استعدادی در خیاطی ندارم،
و هم خودم الان که ۲۵ سالمه هیچ بچه ای ندارم، چطور ممکنه ۲۵ سال دیگه بچه م بچه ای داشته باشه؟ و اون بچه یکسالش هم باشه؟! خیلی بعیده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:56 توسط پريا |
اصولا در زندگیت سعی کن هیچوقت رو هیچ مسئله ای با قطعیت نظر ندی!

دیروز مامان عدسی درست کرده بود. عدسیه رو که خوردیم (دلتم نخواد خیلی خوشمزه بود، من خودمو خفه کردم انقد خوردم)، مامان گفت: "یدونه از این قرصا بخور عصری معده ت درد نگیره" (نمیدونم چه قرصیه، ولی ظاهراْ برای عدم بوجود اومدن مشکلات گوارشی و معدوی بعد از خوردن دار و دسته آش و حبوبات، خوب چیزیه). یه نگاهی به قرصه کردم و خیلی مطمئن گفتم: "نه بابا من اهل این قرتی بازیا نیستم! دلم درد نمیگیره. هیچوقت درد نگرفته ". بعدشم یکی دو تا پاستیل انداختم بالا و رفتم پی کارم (عادتمه بعد از غذا باید یکی دو قلم هله هوله جات بخورم ).

خلاصه عصر شد و ما پا شدیم رفتیم خونه مامان بزرگم. اونجا یهو حس کردم معده م داره از تو دهنم میاد بیرون! فشار زیادی هم به قفسه سینه م می اومد که میگفتم الانه خفه بشم . حالا مامان برای خودش مشغول بگو بخند بود، من هی اشاره میدادم مامااااااااان بریم! وای داشتم می مردم. لامصب عدسیه نمیدونم چی بـــــــــود! خلاصه اومدیم خونه و یکم بهتر شدم و رفتم بخوابم خیر سرم. یه نیم ساعتی گذشت دیدم نخیر! این درد داره میکشدم. پا شدم دولا دولا رفتم تو آشپزخونه در کابینتو باز کردم نبات پیدا کنم... پیدا نمیشد! ای خدااااااا! در نهایت استیصال بگو چشمم افتاد به چی؟ شکر پنیر! گفتم اینم شیرینه دیگه چه فرقی داره، یکم آب جوش آوردم و چند تاشو ریختم تو آب جوش و شروع کردم به هم زدن. حالا مگه حل میشد؟ شده بود عین آدامس. دیگه با هر بدبختی که بود حلش کردم و در حالیکه حالم داشت از رنگش به هم میخورد، همشو خوردم. بعدشم یکم نشستم همونجا و وقتی اندکی بهتر شدم بسوی رختخواب رهسپار شدم. ولی نشون به اون نشون، صبح که بیدار شدم هنوز دلم درد میکرد...Begging

سرتقم خودتی! من تا به پای مرگ نرسم قرص نمیخورم، برای پیشگیری از درد که بماند! یه دیالوگ از فیلم "شب یلدا" یادم مونده، فروتن یه قرص آرامبخش میاره که بخوره، بعد با خودش میگه: بقُرصی میقُرصیا! بعدشم قرصه رو نمیخوره. شده تا حالا بمیرم از سردرد ولی مسکن نمیخورم. ها؟ غُد بازی ندیدی تا حالا؟! .

بعله. این بود داستان من در یک شب جمعه. به من چه منتظر بودی یه چیز دیگه بخونی!

* * *

اینجا 

* * *

زمزمه... : صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:1 توسط پريا |