پاری وقت ها با خودم فکر میکنم اگه اون سوالِ معروف از من بشه که: «اگر به یک جزیره تبعید بشی، چی با خودت میبری» و در صورت سوال هم قید شده باشه که فقط «یک» چیز میتونی با خودت ببری؛ من چه جوابی میدم...

چون واقعاً نمیتونم بین «یک بغل فیلم خوب»*، «پودر فلفل قرمز»** و «حمام بعد از خونه تکونی»*** یکی رو انتخاب کنم 

 

 

 

* فیلم خوب از نظرِ من یعنی فیلمِ قصه گو. با پیچیدگی های ظریف؛ که مخاطبش رو نه خنگ فرض کنه، نه نابغه.

** عشقِ اساطیریِ من به اون فلفل ترشی دراز باریکا رنگ باخته متأسفانه. اما هنوز پودر فلفل قرمز رو عاشقانه دوست میدارم

*** نمیشه آدم بره حمام، ولی موهاش خیس نشه!؟ :/

نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:48 توسط پریا |
برداشتم آمارگیرمو باز کردم تا بازدیدها رو ببینم. مطابق معمول، چند تا بازدید از گوگل بود. یکی رو که باز کردم، لابلای صفحات به این پُستم رسیدم. چه خوب و کامل در مورد خودم نوشته بودم. تقریباً هیچ نُکته ای جا نمونده. فقط بنظرم یک مورد رو نباید جزو نقاط قوت شخصیتم مینوشتم و اونم اینکه: «حرف کلیشه ای دوست ندارم و بلد نیستم». شاید اونموقع فک میکردم این چیز خوبیه؛ اما الان به این نتیجه رسیدم که بد هم نیست آدم گاهی بتونه حرفای ساده بزنه. یه روز در موردش مفصل مینویسم.

شما هم اگه از دوستانِ جدید هستید یا اگه اونموقع به اون سوالات جواب ندادین، بهشون فکر کنین و جواب بدین. 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 7:52 توسط پریا |
تمام اپلیکیشن های ارتباطیِ موبایل بعلاوهء faceبوکم رو دی اکتیو کردم. حالا منم و یک وبلاگ؛ و کلی وقت برای رسیدگی به امور و خوندن کتاب و...

هزاران جلد کتابِ نخونده دارم. یه راه دیگه که وادار به کتاب خوندن بشم، اینه که خودمو مجبور کنم روزائی که مُراجع ندارم هم توی مرکز بمونم. چون تا وقتی خونه باشم، و وایبر و اینستا و faceبوک و بازی و مبل نرم(!)... در اختیارم باشه، کتاب بخون نیستم. اما همیشه غصهء کتابهای نخونده رو میخورم و هی خودمو دعوا میکنم که خجالت بکش. بنابراین دوباره مثل اون همّت بزرگی که برای ثبت نام کلاس زبان کردم، یه یا علی گفتم و همه رو دی اکتیو کردم. آخیــــــــش...

 

 

+ رمزی هم ننوشتم

+ من برم کتابمو وردارم برم مرکز.

وقتی خودت میدونی ریشهء بی انگیزگی و اضطرابت چیه، خُب اون ریشه رو از بین ببر.

+ رها رها رهااا مــــن...

نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط پریا |
وقتی سه بار، یک پاراگرافو بنویسی و پاک کنی، یعنی امروز روزِ نوشتن نیست.

اما حالا که تا اینجا اومدم و اومدین؛ بیاین در مورد مسئلهء رمزی نوشتن با هم حرف بزنیم. رمزگذاری برای نوشته ها، با این امید که مشارکتِ مخاطبین رو افزایش بده، اونجوری که فک میکردم نتیجه نداد. باور کردنی نیست؛ اما هنوز هم تعداد بازدیدکنندگانِ روزانهء این وبلاگ، چندین برابر تعداد کامنت هاست! که من هیچ تحلیلی نمیتونم براش داشته باشم واقعاً.

فرستادنِ رمزهای جدید برام سخت نیست؛ اما تعدّد رمزها باعثِ به سختی افتادنِ تعدادی از خواننده هام شده. حالا دیگه برای من واقعاً فرقی نمیکنه رمزی بنویسم یا نه، اما میخوام بدونم با توجه به این مدت که نوشته ها رمزی بود، نظر خواننده ها چیه و بهتره اینجوری بمونه یا نه. تنبلی در کامنت گذاشتن، هنوز هم به قوّت خودش باقیه و هر سری تعدادی از کسانی که سریِ قبل رمز گرفتن، ریزش میکنن. دلگیریِ من هنوز هم پابرجاست؛ ولی رسالتِ وبلاگم داره زیر سوال میره. واقعاً دلم نمیخواد مخاطبین تا این حد ریزش کنن. فک میکنم یکی این وسط باید کوتاه بیاد؛ و اون یکی احتمالاً منم که کمتر از شما تنبلم :))

بیایید منو قانع کنید که رمزی ننویسم. منم چائی بیسکوئیت میخورم و کامنتاتونو میخونم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 19:26 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:21 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 20:54 توسط پریا |
رمز عوض شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:42 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 21:32 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:2 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:30 توسط پریا

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:55 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 0:18 توسط پریا |
رمز عوض شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 22:8 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ساعت 22:57 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر