اولین کتابِ نخونده رو تموم کردم. اینجا کسی هست رمان «سرخی تو از من» نوشتهء «سپیده شاملو» رو خونده باشه؟! بیاید در موردش حرف بزنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 7:42 توسط پریا |
 .
آزمون استخدامی متمرکز دستگاه های اجرائی کشور قراره خردادماه برگزار بشه. مخصوصاً دوستانی که رشته شون مدیریت، حسابداری، حقوق یا اقتصاد هست حتماً سر بزنن. رشتهء ما که نبود.

پ.ن 20 فروردین: فرصت ثبت نام تموم شد.

نوشته شده در سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:29 توسط پریا |
یکی از دوستان قدیمی تو وایبر بهم گف: "اشک تو چشامون جمع شده از نبودت. بی تفاوت از کنارمون میگذری!" به شوخی گفت البته. به برنگشتنم به گروپمون اشاره داشت.

در جوابش نوشتم: "دنیا این روزا داره بی تفاوت از کنارم میگذره".

سه ثانیه قبلش در حالیکه داشتم بالشتو زیر سرم جوری تنظیم میکردم که قلمبگیِ هندزفری توی گوشم اذیت نکنه، و در حالیکه داشتم فک میکردم نکنه سرطان بگیرم، نکنه فلان قضیه کنسل شده و من نمیدونم، نکنه... رادیو داشت غمگین ترین ترانه های صده اخیر جهان رو پخش میکرد.. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:34 توسط پریا |
خدایااا چقدر این رادیو رو خوووب آفریدی آخه! شُکرت بخاطر رادیو، بخاطر نعمت شنوایی، بخاطر نیمه شب، بخاطر محمد جانِ صالح علا، بخاطر دونوازیِ بی نظیرِ عود و سنتور...

نوشته شده در جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:47 توسط پریا |

 

قهقهه هامون به شوخی های بامزهء «ایران برگر» یه طرف، تیتراژش با صدای شهرام جانِ ناظری یه طرف!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:3 توسط پریا |
الان سوالی که پیش میاد اینه که آیا همتون مثِ من فقط نون برنجی میخورین و کلاه قرمزی می بینین، یا فقط من اینجوری ام در ایام عید!؟

اینهمه ساله ما اهل این شهر هستیم و من تابحال نمیدونستم در ایام عید «بازار سنتی» انقــــــد شلوغ میشه و اینهمه مسافر میاد. امسال بخاطر مسافرامون رفتیم بازار سنتی و دیدم اووووه چه خبره! البته از من بشنوید که جاهای اینطوری شلوغ رو هیــــــــــــچوقت خونوادگی نرید. چون هر دو قدم باید وایسید که همگی به هم بپیوندید، و اینگونه میشه که ظهر میشه و هنوز چار قدم جلوتر هم نرفتید. مخصوصاً یکی رو مسئولِ مامان بزرگتون کنین که هر جائی خواست وایسه و با فروشنده ها گرم بگیره و «پسرم پسرم» ببنده به ریش فروشنده های هشتاد ساله تا جنسِ خوب بهش بفروشن! :))

اگر هم یه روز تصمیم گرفتین برین پیک نیک، بهتره دقتِ بیشتری به اوضاع و احوال جوّی داشته باشید. مثلاً باریدنِ نم نم باران در بدو خروج از خونه، میتونه این نوید رو به شما بده که احتمالاً امروز روز خوبی برای پیک نیک نیست. ولی خب اساساً آدم وقتی در «جمع» قرار میگیره، داغه و این چیزا حالیش نیس. بعد میره وسط سبزه ها زیرانداز میندازه و دو تا چادر عَلَم میکنه و جوج کباب میکنه و... بعد بارون و مخصوصاً بااااااد شدت میگیره. ولی خب حالا مسئه ای نیستش که! فوقش سی-چل هزار دانهء هاگ و یک خروار شاخهء شکسته و یک مُشت خاکستر ذغال هم با هر لقمه اش میخوره!! به همین سوی چراغ قسم؛ وقتی برگشتیم خونه، من یه شاخه شکستهء درخت تو ظرف کوفته ها پیدا کردم :/ اونجا هم خودم به شخصه دو بار «پشه مُرده» از توی لیوان دوغم درآوردم :| الان هم که بیشتر فک میکنم، سبزی خوردن ها هم یه مزهء مشکوکی میدادن انگار :/ بعد اونوَخ به قراری هوا سرد بود که من بلافاصله بعد از تناولِ اون ناهار خوشـــــــمزه، زیبا و بسیار بهداشتی! پریدم تو ماشین و بخاری رو تا آخر روشن کردم. بعدش خیره شدم به جلو و تیک تیک لرزیدم و هیچ هم به روی خودم نیاوردم که به عنوانِ یکی از اعضای جمع باید شعور اجتماعی داشته باشم و در جمع کردن وسیله ها و انتقالشون به ماشین ها سهیم باشم :]

نکتهء بسیار مهم دیگه ای که به خاطرم میرسه اینه که همیشه یک فولدر موزیک زاقارت دم دستتون داشته باشید. زاقارت در اینجا اینجوری معنا میشه که هر چی آهنگهاش نی ناش ناش تر، داش داش تر، زن ایرونی تکه تر، مهوش پریوش غلط کرد شوور کرد تر، آفَتِ جونه با دیگرونه نامهربونه اما چه کنم دوسش دارم تر و... باشه بهتره. و نکتهء مهم اینه که باید همهء آهنگهاش از دم زاقارت باشن و این مسئله رو باید قبلاً چک کرده باشید تا بعدش با خیالِ راحت فولدر مذکور رو بذارید پلی بشه و نگران نباشید که الان وسطش شجریانی هایده ای علیرضا قربانی ای یا هر دوستِ فرهیختهء دیگری یهو بیاد بخونه. سپس میتونید به رقص و پایکوبی های سخیف و مبتذلِ دسته جمعی پرداخته و فیلم هم تهیه کنید حتی.

یکی از شیطنت های لذت بخش در جمع های فامیلی، روشن کردنِ بی سروصدای دوربین و فیلم گرفتن از آدمها در موقعیت های کاملاً رئاله. میگم رئال و نه خصوصی! نرید کمین کنید دم دسشوئی، بعد که سوژه بخت برگشته اومد بیرون، از صحنهء خشک کردن دستاش با پشت شلوارش فیلم بگیرید ها! بهترین زمان برای این کار، موقع آماده کردن سفره و میز برای غذاست. یا مثلاً شب قبل از خواب. یکی دو باری هم میتونید از بغل گوش آدمها موقع پفک خوردن بهشون نزدیک بشید و صحنه های ترسیدنِ ماندگاری خلق کنید. بعد تازه از این مهیّج تر هم میشه و اون وقتیه که بشینید با دقت فیلم رو ببینید و یک صحنه های خاصی رو پاز کنید، بعد از همون صحنه عکس بگیرید، سپس از سوژه موردنظر بخواید بلوتوثش رو روشن کنه و عکس مذکور رو براش بفرستید. بعد بسته به اینکه اون شخص دائی تون باشه لبخندهای ملیح بزنید یا اگه دخترخاله تونه هار هار بخندید. این صحنه ها میتونن لحظهء آویزون موندن پفک از دهان موقعِ درست کردن روسری در پیک نیک، دفرمه شدن صورت و دست و پا موقعِ تعریف های هیجان انگیز، خیره شدن به افق های دور با خیالِ اینکه هیشکی حواسش به من نیس و... باشه.

 

پوفففف من برم نون برنجی بخورم. از وقتی مهمونامون رفتن، تنها کار مفیدی که کردم این بوده که همه قسمتای کلاه قرمزی رو دیدم. وووی عاشق بچهء فامیل دورم وقتی دیشب هیشکی نتونست «حامد بهداد» رو بخندونه و اون اومد با اون صداش گف: "بخند عزیزززززززم" :)))

نوشته شده در یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 11:10 توسط پریا |
پاری وقت ها با خودم فکر میکنم اگه اون سوالِ معروف از من بشه که: «اگر به یک جزیره تبعید بشی، چی با خودت میبری» و در صورت سوال هم قید شده باشه که فقط «یک» چیز میتونی با خودت ببری؛ من چه جوابی میدم...

چون واقعاً نمیتونم بین «یک بغل فیلم خوب»*، «پودر فلفل قرمز»** و «حمام بعد از خونه تکونی»*** یکی رو انتخاب کنم 

 

 

 

* فیلم خوب از نظرِ من یعنی فیلمِ قصه گو. با پیچیدگی های ظریف؛ که مخاطبش رو نه خنگ فرض کنه، نه نابغه.

** عشقِ اساطیریِ من به اون فلفل ترشی دراز باریکا رنگ باخته متأسفانه. اما هنوز پودر فلفل قرمز رو عاشقانه دوست میدارم

*** نمیشه آدم بره حمام، ولی موهاش خیس نشه!؟ :/

نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:48 توسط پریا |
برداشتم آمارگیرمو باز کردم تا بازدیدها رو ببینم. مطابق معمول، چند تا بازدید از گوگل بود. یکی رو که باز کردم، لابلای صفحات به این پُستم رسیدم. چه خوب و کامل در مورد خودم نوشته بودم. تقریباً هیچ نُکته ای جا نمونده. فقط بنظرم یک مورد رو نباید جزو نقاط قوت شخصیتم مینوشتم و اونم اینکه: «حرف کلیشه ای دوست ندارم و بلد نیستم». شاید اونموقع فک میکردم این چیز خوبیه؛ اما الان به این نتیجه رسیدم که بد هم نیست آدم گاهی بتونه حرفای ساده بزنه. یه روز در موردش مفصل مینویسم.

شما هم اگه از دوستانِ جدید هستید یا اگه اونموقع به اون سوالات جواب ندادین، بهشون فکر کنین و جواب بدین. 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 7:52 توسط پریا |
تمام اپلیکیشن های ارتباطیِ موبایل بعلاوهء faceبوکم رو دی اکتیو کردم. حالا منم و یک وبلاگ؛ و کلی وقت برای رسیدگی به امور و خوندن کتاب و...

هزاران جلد کتابِ نخونده دارم. یه راه دیگه که وادار به کتاب خوندن بشم، اینه که خودمو مجبور کنم روزائی که مُراجع ندارم هم توی مرکز بمونم. چون تا وقتی خونه باشم، و وایبر و اینستا و faceبوک و بازی و مبل نرم(!)... در اختیارم باشه، کتاب بخون نیستم. اما همیشه غصهء کتابهای نخونده رو میخورم و هی خودمو دعوا میکنم که خجالت بکش. بنابراین دوباره مثل اون همّت بزرگی که برای ثبت نام کلاس زبان کردم، یه یا علی گفتم و همه رو دی اکتیو کردم. آخیــــــــش...

 

 

+ رمزی هم ننوشتم

+ من برم کتابمو وردارم برم مرکز.

وقتی خودت میدونی ریشهء بی انگیزگی و اضطرابت چیه، خُب اون ریشه رو از بین ببر.

+ رها رها رهااا مــــن...

نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط پریا |
وقتی سه بار، یک پاراگرافو بنویسی و پاک کنی، یعنی امروز روزِ نوشتن نیست.

اما حالا که تا اینجا اومدم و اومدین؛ بیاین در مورد مسئلهء رمزی نوشتن با هم حرف بزنیم. رمزگذاری برای نوشته ها، با این امید که مشارکتِ مخاطبین رو افزایش بده، اونجوری که فک میکردم نتیجه نداد. باور کردنی نیست؛ اما هنوز هم تعداد بازدیدکنندگانِ روزانهء این وبلاگ، چندین برابر تعداد کامنت هاست! که من هیچ تحلیلی نمیتونم براش داشته باشم واقعاً.

فرستادنِ رمزهای جدید برام سخت نیست؛ اما تعدّد رمزها باعثِ به سختی افتادنِ تعدادی از خواننده هام شده. حالا دیگه برای من واقعاً فرقی نمیکنه رمزی بنویسم یا نه، اما میخوام بدونم با توجه به این مدت که نوشته ها رمزی بود، نظر خواننده ها چیه و بهتره اینجوری بمونه یا نه. تنبلی در کامنت گذاشتن، هنوز هم به قوّت خودش باقیه و هر سری تعدادی از کسانی که سریِ قبل رمز گرفتن، ریزش میکنن. دلگیریِ من هنوز هم پابرجاست؛ ولی رسالتِ وبلاگم داره زیر سوال میره. واقعاً دلم نمیخواد مخاطبین تا این حد ریزش کنن. فک میکنم یکی این وسط باید کوتاه بیاد؛ و اون یکی احتمالاً منم که کمتر از شما تنبلم :))

بیایید منو قانع کنید که رمزی ننویسم. منم چائی بیسکوئیت میخورم و کامنتاتونو میخونم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 19:26 توسط پریا |
دیدین یه وقت یه مورچه میره تو لباستون، چقد اذیتین و تا لباسو در نیارین نتکونین، راحت نمیشین؟! ها منم الان مورچه رفته تو لباسم. و تا نتکونمش، راحت نمیشم.

ببینید دوستان من. عزیزان من. از قدیم گفتن هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد. یکی از اون نکاتی که برای خودش مکانهای خاصی داره، همانا «ناز کردن»ِ بانوان محترم ه. اینکه وقتی زن باشی، «باید» ناز هم داشته باشی، درست. خیلی هم خوب! اصلاً یکی از فاکتورهای جذابیت در زنان، اینه که کمی «نمایشی» باشن و مثلاً ناز و عشوه داشته باشن و دلبری بدونن. و به عنوان مثال در تست های قبل از ازدواج که از زوجین گرفته میشه، اگر نمرهء خانوم در اختلال «نمایشی» کمی بالا باشه، مشکلی ایجاد نمیکنه و اتفاقاً استقبال هم میشه ازش.

اما به این سوی چراغ قسم که هر چیزی جائی داره. باور کنید وقتی موقع رد شدن از خیابان یا موقع رانندگی هم «ناز» دارید، نه تنها هیچکس از شما استقبال نمیکنه، بلکه شراره های خشم از گوشِ هموطنانتون زبانه میکشه. من هرچی فک میکنم، نمیتونم این مسئله رو هضم کنم که یه دختر چرا باید وقتی داره از عرضِ خیابان رد میشه «ناز» کنه؟!! خُب ناز داره الان اینجا؟! زود تند رد شو برو بذار بریم به کارمون برسیم دیگه. یا وقتی پُشت رُل نشسته و میخواد دور بزنه، آخه این دیگه پُشت چشم نازک کردن و دلبری داره؟!! یه صفِ طولانی از ماشین رو معطل میکنه تا با ناز دور بزنه :/ سریع دور بزن دیگه تا نیومدم از روت رد شم :/ بعدش این حجمِ بالای «ناز» و دلبری رو بذار به جای خودش خرج کن خُب. کم نیاد یه وقت :/

 

همچین وقتائی سوت زدن، ضرب گرفتن روی فرمان، زمزمهء یک آهنگِ جواد و نگریستن به کلاغها هم نمیتونه از شدتِ خشمم بکاهه. بنابراین اگه یه روز اومدین و دیدین اینجا بیشتر از یکماه آپدیت نشده، بدونین حتماً با ماشین از روی یکی از این موجوداتِ نازنین!! رد شدم و دارم دورانِ حبس و محکومیتم رو میگذرونم :/

ضمناً کمپوت گلابی دوس دارم :/

مورچه رو هم تکوندم، ولی هنوز اذیتم که :/

 

 

این رو هم بخونید: اصول ناز کردن در 10 گام 

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:21 توسط پریا |
در ابتدا خوووب به تصویرِ زیر دقت کنید:

 

 

دقت کردین؟! خب حالا گوش کنید، میخوام براتون یه قصهء طولانی بگم.

یکی بود، یکی نبود. یه دختری بود که یه روز برای یه کاری رفته بود ادارهء الف (نقطهء قرمز رنگ) و بهش گفته بودن باید بری ادارهء ب (نقطهء خاکستری رنگ). دختره یه ده دقه ای واساد دم درِ نقطهء قرمز رنگ تا تاکسی بگیره. اما تاکسیا انگار همه با هم اتحاد کرده بودن که اون ساعتِ روز از اون محل رد نشن. دختره با خودش فک کرد چه کنم، چه نکنم (ماشین دختره سپرش کنده شده بود)، به این نتیجه رسید که برم جائی که تاکسیای بیشتری در رفت و آمدن. بنابراین یه نگاه به اینور کرد، یه نگاه به اونور، و مسیر قرمز رنگ رو گرفت و پیاده رفت و رفت. تا اینکه رسید به نقطهء زرد رنگ. اونجا جائی بود که میتونست امیدوار باشه تاکسی گیرش بیاد. اما یکم که دقت کرد، دید عه! میتونست مسیر به مراتب کوتاهتری رو پیاده بیاد تا برسه به همونجا! (مسیر سبز رنگ). دختره یکم به این فک کرد که واقعاً چرا رفته اون دور قَمَریِ بیخود رو زده و یکم این شکلی  شد و به انتظار تاکسی ایستاد. خلاصه تاکسی اومد و دختره کلـــــــی راه رو (مسیر آبی رنگ که در تصویر به نظر زیاد نمیاد، ولی زیاد بود) رفت تا رسید دم ادارهء ب. دختره خوشال بود که قبل از پایانِ وقتِ اداری رسیده و آقایون هنوز نرفتن ناهار و نماز. رفت و رفت تا اینکه رسید به باجهء1. به مسئول باجهء1 گفت: «باسلام و خسته نباشید، ادارهء الف به من گفتن این کارو باید شما انجام بدین». قیافهء مسئول باجه یکم این شکلی  شد و گف «اشتبا نمیکنین!؟ ما انجام نمیدیما!». دختره سرخوش از اینکه کارش حتماً امروز انجام میشه، گف «نه نه من مطمئنم شما باید انجام بدین». مسئول باجهء1 همچنان اون شکلی بود و دختره رو هدایت کرد به سمت باجهء2 و از همکارش خواست رسیدگی کنه. دختره وقتی قضیه رو برای مسئول باجهء2 تعریف کرد، اونم این شکلی شد و اظهار بی اطلاعی توأم با شگفتی کرد. ولی دختر معتمد به نفسِ قصهء ما اصرار کرد که: «ببینید آقا! از تاریخِ دیروز مقرر شده که این کار رو ادارهء شما انجام بده. شاید شما هنوز اطلاع ندارین؛ اما من الان ادارهء الف بودم و اونجا اطلاعیه زده بودن که ارباب رجوع ها به ادارهء ب مراجعه کنن». وقتی اسمِ ادارهء ب اومد، مسئول باجهء2 این شکلی  شد و گفت: «خانوم عزیــــــز! اینجا که ادارهء ب نیست! اینجا ادارهء جیم ه».

 

هیچی دیگه. دختره رو میگی؟! کمی به افقِ ادارهء جیم خیره شد و در جا یادش اومد ادارهء ب کجاست. ادارهء ب جائی بود (نقطهء بنفش رنگ) که از اونجائیکه برای تاکسی ایستاده بود (نقطهء زرد رنگ) کلاً چار دقیقه و نیم راه بود پیاده .

نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 20:54 توسط پریا |
فیلم های تاریک، ینی فیلم هائی که عمدهء اتفاقاتشون در شب و فضای بیرونی میگذره، یک خوبی دارن. در واقع اونها صد تا بدی دارن و فقط یک خوبی؛ و اونم اینه که تو در خلالِ دیدن فیلم، میتونی ری اکشنِ خودت رو هم در صفحهء سیاه مونیتور ببینی!

مثلاً با شوق و شادی میای یکی از سه تا فیلمی که دیشب در باران، در باد، در تاریکی، خسته بعد از برگشتن از کلاسی ده ساعته (به یاد بیارید ماشینی که سپرش کنده شده بود و تاکسی هائی که رنگشون رو در تاریکی و باران تشخیص نمیدادم و کلاً توجه کنید به شرایطِ نامُساعد زندگی) خریدی رو میذاری تو لبتاب که از سکوتِ خونه استفاده کرده باشی و با هدفون قشنگ بشنوی.

همون ابتدای امر، میبینی که در پروانهء فیلم نوشته شده: تولید سال 83!!! احساس غبن میکنی؛ اما نمیذاری حالِ خوبت خراب بشه. چه فرقی میکنه؟! فیلمی اگر خوب باشه، صد سال هم از ساختش بگذره، همچنان خوبه. فیلم در شب و تاریکی شروع میشه... در شب و تاریکی ادامه پیدا میکنه... و شوربختانه در شب و تاریکی تمام میشه! و تنها نقاطِ روشن فیلم؛ چراغ پیکان قراضه ها، پاترول ها و اغذیه فروشی های سال 83ست. لحظاتِ انتهائی هم، تا میاد سپیده ای بدمه و نوری به مونیتور بپاچه، زارت فیلم تموم میشه :/

واقعیتش شناختی غیر از بازی در نقش زن های مرفه، سانتی مانتال و شیک (و غالباً) با فنّ بیانی ضعیف از «نیکی کریمی» ندارم* و نمیتونم و نباید با یک فیلم در مقامِ کارگردان نقدش کنم اما؛ هدفشو واقعاً از ساخت «یک شب» نفهمیدم. دلیل اینکه فیلم ده سال بعد از ساخت، مجوزِ پخش گرفته رو هم نمیدونم.

فکر کردن به اینکه من چرا سه هزار تومن بابت خریدنِ این فیلم دادم؛ در حالیکه میتونستم با اون سه هزار تومن چهار تا از اون کُلُمپه های خوشمزه بخرم که مُربعیه و نرمه و وسطش خرما داره، شرایطِ زندگی رو از اونی که در بالا گفتم هم نامُساعدتر میکنه. کلاً اینجوری براتون بگم که صحنه های «یک شب» انقد شب بود و انقد تاریک بود و انقد دقم داد که من الان تصویری جُز یک دخترِ هدفون به گوشِ اخمالو با موهای ژولیده یادم نمیاد!

 

 

 

*«زندگی جای دیگریست» استثناست و البته با وجودِ تلاش برای اجرای نقشی تنگدست با اون گریم، باز هم به نظرم در اون نقش هم رگه های اشرافیت دیده میشه. چون «نیکی کریمی» ذاتاً یک آدمِ شیکه!

نوشته شده در شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:42 توسط پریا |
پارکینگ وقتی لعنتی باشه؛ موقع بیرون اومدن، سپر گیر میکنه به شیر بلامصرفِ گاز و کنده میشه. ینی کاملاً هم کنده نمیشه که لااقل بتونی با همون ویوی مسخره بری به کارت برسی؛ بلکه نصفش آویزون میشه و مجبور میشی بعد از کلی کلنجار رفتن و التماس کردن که «توروخدا بچسب دوباره» و بعدش ناامید شدن و شستنِ دستای سیاهت با آب یخِ پارکینگ، ماشینو دوباره بزنی تو و با تاکسی بری سراغ کارات. در واقع اینجوری براتون بگم که یک قوانینِ مسخره ای در طبیعت وجود داره که میگه دقیقاً همون روزی که باید به 218 کار مختلف برسی، سپر ماشینت گیر میکنه به شیر بلامصرفِ گاز و کنده میشه.

از تاکسی پیاده میشم و بعدش یک حیاطِ طولانی برای رسیدن به محل کار همکارم (خانوم سین) رو هن هن کنان طی میکنم. امروز قراره بعد از پیگیری های پیگیرانه و جان بر کفِ من مبنی بر دریافتِ نامهء پایان کار قراردادمون، چکهامون رو وصول کنیم. خانوم «سین» اصرار داره همه جا همراهش باشم؛ یا حتی اگر هم خودش میتونه کاری رو انجام بده، من به جاش برم. اوایل تصور خوبی از این رفتار نداشتم و خیال میکردم داره ازم بیگاری میکشه. اما کم کم دریافتم که این کار برای اینه که من با محیط های مرتبطِ کاری آشنا بشم!! چون علاوه بر اینکه یه روز خودش هم همینو گفت و حتی برای یکی از اداراتی که قرار بود برم پیغام فرستاد و سفارشمو کرد؛ به مرور میدیدم این رفت و آمدها داره اثرات خوب و مثبتی روی کارم میذاره. حالا ادارات مختلف که میرم، همه آشنا هستن و حتی سفارشمو به رئیس میکنن و اصرار میکنن رزومه تو بذار. هرچند این تلاشها بسیار نازک و کم قوّت هستن، اما خب... میتونن و ممکنه و ایشالا نتایج خوبی داشته باشن.

خلاصه اینکه امروز بعد از وصول چکها، 217 مسیر دیگه هم باید میرفتیم و چون هیچکدوم ماشین نداشتیم، همین باعث شد کلی پیاده بریم و حرف بزنیم. خانوم «سین» یک دیدار در میان به یک نکتهء مهم اشاره میکنه و اون اینه که «تو فیزیک و استیلت برای روانشناسی خیلی خوبه. حسّ اعتماد رو در آدم ایجاد میکنی. زبان بدنت عالیه. آیندهء خوبی داری. فقط باید بیشتر تمرین کنی. بالاخره معلوم کردی چه زمینه ای میخوای کار کنی یا نه؟!». و من یک دیدار در میان هی استرس میگیرم که توروخدا نمیشه تعریفات به همون جملاتِ اول ختم بشه و هی نگرانی به جونِ من نندازی که باید فیلد مشخص انتخاب کنم؟! (پرانتز اول: البته همهء اینا رو توی دلم میگم، چون همونطور که قبلاً گفتم در برابر خانم «سین» دچار نوعی سکوتِ غیرصمیمانه میشم که باعث میشه زیاد حرف نزنم) (پرانتز دوم: از دلایل توفیق و پیشرفتِ چشمگیر در حرفهء روانشناسی، همانا داشتنِ حوزهء مشخصِ کاریه. در واقع روانشناسانی موفق ترن که علاوه بر به روز بودن در همهء زمینه ها، در یک حوزهء خاص و موردعلاقه، فعال تر و به قولی صاحبنظرن. این حوزه ها عبارتند از: کودک، نوجوان، خانواده، ازدواج، تحصیلی و...).

داشتیم همینطور قدم میزدیم و خانوم «سین» انگار جدّ کرده بود همونجا اوکی رو از من بگیره که چه زمینه ای میخوام کار کنم. قلوه سنگها رو شوت میکردم و به نصایحش گوش میدادم که فلانی رو ببین! دو ساله فقط داره فیلد کودک کار میکنه. هوا خیلی گرم بود و دلم میخواست شالم رو از دور گردنم باز کنم و بندازم توی اولین سطل آشغال، و همزمان خانوم «سین» داشت با دستش دایره های درهم برهم توی هوا میکشید و وضعیتِ فعلی منو شبیه سازی میکرد. من چکار میکردم؟! لبخند... لبخند... لبــــــــ...

خلاصه کارمون تموم شد، بانک رفتیم، موزهء ورزش رفتیم، برای سمینار یکروزهء روانشناسی ورزشی ثبت نام کردیم، از گرما هلاک شدیم و من برگشتم خونه. بعد از ناهار، چشمام گرم شده بود و حوزه های متعددِ روانشناسی در مغزم رژه میرفتن. اما سرچ و بررسیم خیلی طول نکشید و در حالیکه داشتم به حوزهء نوجوان فکر میکردم خوابم بُرد...

خواب دیدم با خانوم «سین» داریم از یه حیاط رد میشیم تا برسیم به کلاسهای درس. بچه های نوجوان به صف ایستاده بودن و ما انگار مدرس بودیم. یهو یکیشون به من اشاره کرد و با تعجب گف: «عه پریا! تو چجوری هیئت علمی!!! شدی؟!» توی خواب احساس میکردم از خواننده های وبلاگمه و تا عرضِ حیاط رو طی کنیم و برسیم به کلاس، داشتم فک میکردم اگه چیزی دربارهء وبلاگ پرسید باید چجوری برخورد کنم :/

 

میدونی؟ در حال حاضر مهمتر از انتخابِ فیلد و اعلامش به خانوم «سین» برای جلوگیریِ هرچه سریعتر از دیدارهای توأم با استرسِ آینده، فک میکنم باید هرچه سریعتر فکری به حالِ اون شیر بلامصرفِ گاز در پارکینگ کرد.

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 21:32 توسط پریا |
صمیمی شدن یا نشدنِ من با یک آدم جدید، به طرزِ y=x10 گونه ای، به نوع رفتار طرف مقابلم برمیگرده. ینی گرم و صمیمی یا سرد و بی احساس بودنِ آدمها رو بشدت تقویت میکنم در روابطم. بهتره اینجوری نباشه؛ اما معمولاً به محض اینکه حس کنم طرفم عمداً آدم رو تحویل نمیگیره، بطور خودکار و اتومات دیگه نمیتونم باهاش صمیمی بشم. و از اونور هم اگه طرفِ مقابلم آدمی گرم و خوش اخلاق باشه، بسرعت مسیرِ صمیمی شدنمون طی میشه.

حالا این وسط بعضیا هستن که حتی بعد از مدتها آشنائی، هنوز نمیتونم در موردشون تصمیم بگیرم که جزو گروه اولن یا دوم. و البته تعدادشون خیلی کمه. یکی از این آدمها، یکی از خانوم های همکارمه که پارسال بواسطه ای باهاش آشنا و وارد اکیپشون شدم. خانوم «سین» و جمعِ زیادی از دانشجوها و همکاراش، واقعاً یه اکیپن و حتی میتونی معنای مافیا رو هم از گروهشون درک کنی! آدمهائی که سالهاست همگی در زمینهء روانشناسی فعالیت میکنن (همین خانوم «سین» به اندازهء سنِ من تجربهء فعالیتهای روانشناسانه داره و سال 63 فارغ التحصیل شده) و هر چند وقت یکبار اعضای جدیدی رو با وسواس میپذیرن. از اون موسساتِ خوشنامی هستن که قراردادهای بزرگ میبندن و پروژه های کاهش آسیب و بهداشت روان می گیرن. القصه من پارسال واردِ این موسسه شدم و این روزا خوشبختانه از افراد مورد وثوقِ خانوم «سین» هستم. اما هنوز هم بعد از اینهمه مدت مراوده و ملاقات و همکاری و... نتونستم بفهمم میشه صمیمی بشیم با هم یا نه! :))

مثلاً دقیقاً همون موقعی که فک میکنم میشه نزدیک تر بشم و به فرض دربارهء نگرانی های اساسیم در زندگی با خانوم «سین» حرف بزنم، بازخوردی حاکی از عدم تمایلش به نزدیک تر شدن حس میکنم و براساس همون فرمولی که در ابتدا گفتم؛ سریعاً و بشدت عقب میکشم. بعد یه وقتِ دیگه که اصلاً انتظار ندارم؛ یهو حرفی میزنه یا کاری میکنه یا شرایطِ خاصی برای فعالیتم جور میکنه که اشکِ شوق و شادمانی در چشمم حلقه میزنه :| مثلاً همین چند وقت پیش داشتیم توی وایبر در موردِ یکی از برنامه های موسسه حرف میزدیم، آخر حرفمون این استیکرو گذاشت:

خب من با توجه به شمایلی که ازش توی ذهنمه و نوع روابطمون که نیمه رسمیه، خیلی تعجب کردم و خنده ام گرفت. یا مثلاً در حالیکه خیلی بُروز نمیده و ارتباطاتِ کلامیش خیلی گرم نیست و تو عمراً نمیتونی بفهمی نظرش در موردت دقیقاً چیه؛ اما همین اخیراً تنظیم و برنامه ریزیِ یک دوره از کارگاه های مهم برای دانشگاه رو به من سپرد و حتی تأکید کرد خودم تدریس کنم!

هیچی دیگه. الان از همون موقعاس که اشکِ شوق و شادمانی در چشمم حلقه زده و دارم برای کارگاههای هفتهء پیش رو، پاورپوینت میسازم.

 

 

پ.ن: دیروز هم کارگاه بود. غروب که برگشتم، داشتیم با ماری حرف میزدیم که پرسید: راستی امروز استاد بودی یا مستود؟! گفتم مستود 

نوشته شده در جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:2 توسط پریا |
واقعیتش اینه که این سریال «همه چیز آنجاست» سریال خوبیه. غیر از پاره ای کلیشه ها (که اونم من فک میکنم وجودِ کمی کلیشه برای جذاب تر شدنِ یک قصه لازمه) و البته تعدّد شخصیت هائی که گاهی ناگزیریم فقط اسمی یا صدائی از اونها بشنویم؛ ولی تلاشِ این سریال برای نشان دادن تصویر نزدیکی از واقعیتِ این روزهای جامعهء ما قابل تقدیره.

یکی از قصه های این سریال، حتماً قصهء ماست. که با یک قلمِ ریزبین و جزئی نگر و یک کارگردانیِ باحال نوشته شده. میگم باحال چون تصور میکنم شخصیتِ واقعی کارگردان باید شبیه همون نقشی باشه که خودش در سریال بازی میکنه؛ همون آقای گالری ماشین! من از اونجائیکه خیلی علاقمند به مقولهء بازیگری و پیگیری نقش ها و قصه ها هستم، به محضِ وارد شدن نقشِ آقای گالری ماشین کِیفم کوک شد و حدس زدم باید هنرمند حرفه ای باشه. بعدش یه روز خیلی اتفاقی مصاحبهء کارگردان سریال (شهرام شاه حسینی) رو توی روزنامه دیدم و یه عکس کوچولو پائین مصاحبه بود که با ذره بین بررسی کردم و دیدم بعلهه همون آقای گالری ماشینه. نمیدونستین نه؟! 

ماها حتی اگه هیچوقت معتاد یا زن دوم نبوده باشیم، اگه بین انتخابِ کار و ادامه تحصیل مردّد نمونده باشیم، اگه اونقدر بلندپرواز نبوده باشیم که بخاطرش بتونیم ریسک کلاهبرداری رو بپذیریم، اگه ورشکست نشده باشیم و حتی اگه توی قصر تنهائی مون تبدیل به عجوزه ای پیر نشده باشیم؛ اما حتماً همگی یک بار در زندگیمون احساس کردیم که چقدر از خونواده مون دوریم. یا چقدر فلان تصمیم گیریمون در فلان رُخداد مهم، اشتباه بوده. حتماً چند باری درگیر سوءظن شدیم و میتونم شرط ببندم که حداقل همه مون یک «مهرانهء درون» داریم! که فقط سرزنش میکنه و مُچ میگیره، شلوغ بازی در میاره و گریه میکنه.

من دیدگاهم در زندگی اینه که از هر چیزی، از هر آدمی و از هر قصه ای میشه یه نکتهء خوب و بدردبخور درآورد. خیلی سخته؛ اما همیشه سعی میکنم کلّیتِ وجود یک آدم یا یک فضا بر من تأثیر نذاره و راهِ خودمو برم در تحلیل و شناختش. با همین شیوه تا حدودی موفق بودم که از هر آدمی، بهترین و درخشان ترین اخلاقش رو کشف و به نفع خودم ضبط کنم. مثلاً این ساختمون بغلی ما یه نگهبان داره که یه پیرمرد لاغراندام با موهای پَر کلاغیه. من مرام و معرفت رو از این آدم دیدم و یاد گرفتم که وقتی فهمید دائیم فوت شده، به پدرم تلفن زد و گفت گوشیو بده به خانمت تسلیت بگم!! کاری که اصلاً انتظارش نمیرفت. خب اگه قرار بود من با یک دید کلی و از پیش آموخته به این آدم نگاه کنم، احتمال قریب به یقین این حرکتش رو نمیدیدم و یا برام ارزشمند نبود. حالا داستان این فیلم ها و سریال ها هم همینه. ممکنه در کل خیلی پرفکت و در حدّ سریالهای الف نباشن؛ اما اگه با دقت نگاه کنی، چیزای خوبی میبینی. مثلاً کنترل خشم نقش «مهدی» برای من خیلی جالبه؛ اینکه در هر شرایطی تربیتش رو فراموش نمیکنه و خشمگین نمیشه. یا حمایتِ پدر نقش «سمانه» رو خیلی دوست دارم و چون خودم حمایتی اینچنینی رو از طرف خانواده ام در شرایطی مشابه تجربه کردم، میدونم چقدر لازمه و اگه نباشه معلوم نیست چی میشه. جا داره همین جا مراتب تشکر و تشویقِ فراوانم رو به بازیگر نقش «اسماعیل» اعلام کنم که چقدر طبیعی و عالی این نقش رو اجرا کرده. و البته مراتب اعتراض و دلخوری بابت اجرای غلوآمیز و نچسبِ نقش «خانوم مشاور»! اولاً اینکه اون میز گُنده چی میگه وسط اتاق مشاوره؟! و چرا ایشون مثل پزشک میشینن پشت میز و مُراجع مثل بیمار میشینه اون پائین؟ این از این که کاملاً غلط و برخلاف اصول مشاوره س. بعدش چرا هیچ واکنشِ همدلانه، هدایتگر و تمام کننده ای از این مشاور دیده نمیشه؟ صرفاً گوش میده و هیچ حسی هم نداره. انگار فقط میخواد قرار جلسهء بعدی رو بذاره 

یه چیز دیگه ای که من نه تنها در این سریال بلکه در همهء قصه های از پیش نوشته دوست دارم، واکنش های به جا و جوابهای مرتب و دل خُنک کنِ بعضی شخصیتهاست! اشاره میکنم به اون قسمتی که دختر رئیسِ شرکت اومد خونهء «مهرنوش» و اون حرفا رو زد. شما خیال میکنی چند درصد از ماها اگه در واقعیت همچین اتفاقی برامون میفتاد و در برابر اون حجم از حرفهای ناراحت کننده قرار میگرفتیم، میدونستیم چی باید بگیم و ایضاً میتونستیم بگیم؟! جوری که تمام اون چیزی رو که لازمه با آرامش و بدون تنش بگیم و چیزی توی دلمون نَمونه؟! من که فک میکنم زیرِ سه درصد. به همین دلیل من قصه ها رو دوست دارم؛ چون از قبل درباره ش فکر شده و نوشته شده و بهترین ری اکشنِ ممکن به نمایش دراومده. من که اگه در برابر یک «یاسمن» فرضی قرار بگیرم، نه تنها اون لحظه بلکه تا هفته ها و بلکم سالها بعد نمیدونم چی باید میگفتم که در عینِ تروتمیزی، حق مطلب ادا بشه!! من عاشق نمایشِ قصه ام؛ چون انگار اون بازیگر داره به جای من در اون موقعیتِ فرضی حرف میزنه و حرفِ دل منو میزنه و من دلم خُنک میشه و یه نفس راحت میکشم 

 

هع من هنوزم میتونم مث قدیما درااااز بنویسما! میبینی 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط پریا |

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:30 توسط پریا
از اونجائی که من خودم آدمِ بشدت بادقت و مرتبی هستم (و این البته یه جاهائی به وسواس هم نزدیک میشه)، آدمهای دقیق و جدی رو خیلی زود میتونم تشخیص بدم و جذب کنم. و این گاهی کمک میکنه که علائم وسواس رو خیلی زود در بعضی مُراجعینم بفهمم. مثلاً یه بار یه مُراجعی داشتم که از همون جلسهء اول، از روی ظاهر بسیار مرتب و تمیزش حدس زدم گوشه هائی از وسواس رو داره. حالا علاوه بر مسئله وسواس، اصطلاحاً میگیم «سوپر ایگو»ی قوی دارن این افراد. یعنی اون بُعدی از وجود که مثل یک پلیس عمل میکنه و نظارت های سفت و سخت اخلاقی و قانونی داره روی اعمالِ آدم.

نشانگانِ وسواس داشتن، به خودی خود نه خوبه و نه بد. اونجائی بد میشه که بصورت اختلال در بیاد. و اتفاقاً برای بعضی مشاغل و حرفه ها خیلیم خوب و کمک کننده س. و یا بعنوانِ شریک زندگی، ممکنه با بعضی ویژگی های شخصیتیِ طرف مقابل خیلی خوب جور در بیاد و زندگی خوش و خرّمی هم داشته باشن. مثلاً به احتمال قریب به یقین، دو وسواسی با هم هیچ مشکلی نخواهند داشت. یا یک وسواسی توقعاتی دز زندگی داره که یک اسکیزوئید (آدم منزوی، نامتعارف، با حالات عاطفی کُند و محدود) به خوبی اونها رو برآورده میکنه. مثلاً یک آدم وسواسی بیشتر ترجیح میده انفرادی کار کنه و اصولاً کسی کاری به کارش نداشته باشه؛ دقیقاً همون ری اکشنی که از یک اسکیزوئید می بینیم.

داشتم میگفتم مشاغل. مثلاً من فک میکنم یکی از حرفه هائی که یک آدم وسواسی (بدون اختلال) در اون موفقه، آرایشگریه! چون چیزی که ما از یک آرایشگر توقع داریم، یک کار تمیز، بهداشتی و بی نقصه. ما از یک آرایشگر؛ صورتی بدون حتی یک عدد مو، رنگ موئی کاملاً منطبق با اونچه خواستیم و یا شینیونی بی نقص میخوایم. محصولی که میتونیم مطمئن باشیم یک کمال گرای منظم به ما خواهد داد. همین آرایشگری که من برای اصلاح میرم پیشش، حتی مناسک خاصی هم داره برای شروع اصلاح! اول دستکش هاش رو با دقت از کشو در میاره و میپوشه. دستکش هائی به سفیدیِ برف! بعد ماسک میزنه. و اون تیکهء فلزی ماسک رو دقیقاً روی دماغش فیکس میکنه. بعد نخ رو در میاره و پنبه الکلی میکشه. بسم اله میگه و خیلی دقیق و نرم شروع میکنه به اصلاح. من تمام این مراحل رو مشتاقانه دنبال میکنم. و خوشحالم از پیدا کردنِ اتفاقی «فرنگیس». در تمام مدت اصلاح (که گاهی یکساعت طول میکشه) حرف هم نمیزنه و اگه کسی توی آرایشگاه نباشه، معمولاً من هی تا یک قدمیِ خواب میرم و برمیگردم :))

آدمهای وسواسی، کمال طلب، منظم و منطقی دلشون نمیخواد گروهی کار کنن. معمولاً نظارت رو بر نمی تابن و نتایجشون در کارهای انفرادی با مسئولیت نامحدود درخشان تره. مثلاً من این رو در مورد خودم خیلی وقته فهمیدم که: «بالادستی» رو در کار نمیتونم تحمل کنم. حتی در حدّی که همکارم وایسه بالای سرم و در مورد فونت و نگارش اطلاعیه ای که برای تدریس کارگاه نوشتم نظر بده! میدونی؟! آدمهائی که «سوپر ایگو»ی قوی دارن، چون برای انجام هر کاری خیلی وقت میذارن و همهء جوانب رو میسنجن و بسیار جدی هستن؛ پس فک میکنن اون کاری که انجام دادن، انتهای مرغوبیت و کیفیته. بنابراین کسی نباید بهش ایراد بگیره. اینجوری میشه که اِعمال نظر رو نمیتونن تحمل کنن و کار انفرادی برای اونها بهترین گزینه س. اینها معمولاً با آدم های بی منطق، خودشیفته، ضداجتماعی و فرا زمینی نمیتونن ارتباط بگیرن و به فرض ازدواج هم نمیتونن بکنن.

 

دیروز وقتی فرنگیس داشت نخ رو مثل موج دریا روی صورتم میکشید، به همهء این مفاهیم فکر کردم.

نوشته شده در جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:55 توسط پریا |
تمام طول راه، به خیالِ اینکه مُراجع امروزم همون خانومِ استرسیِ هفتهء پیشه، مدل جامع مدیریت استرس رو با خودم مرور کرده بودم. اما وقتی هن و هن کنان از پله های مرکز رسیدم بالا و در نیمه باز رو گشودم، دختر گشاده روی اقلیت مذهبی رو روبروم دیدم که فکر میکردم دیگه نمیاد. واقعیتش اینه که یکبار برای مشاوره ازدواج اومده بود و نامزدش عقیده داشت مشاوری که خودش انتخاب کرده بهتره و باید با ایشون ادامه بدن. این شد که این دختر دیگه نیومد و منم دیگه ندیدمش.

امروز اما با همون کاپشن صورتی و همون چشم های درشت و همون خنده های غمگین، منتظرم بود. راستش دلم براش تنگ شده بود. در همون یک جلسه فهمیده بودم بسیار باهوشه و البته مطیعِ درمان. و همین باعث شده بود ارتباط عمیقی باهاش برقرار کنم و وقتی منشی گفت بخاطر درخواست نامزدش، جلسهء دوم مشاوره مون رو کنسل کرده، واقعاً ناراحت شده بودم.

حالا امروز روبروم نشسته بود و برخلافِ جلسهء اول که چندین بار به گریه افتاد، حالش بهتر بود. طیِ همین دو-سه هفته؛ همون مشاوری که نامزدش انتخاب کرده بود، رأی به جدائیشون داده بود. و من به وضوح احساس میکردم چه بار سنگینی رو از روی دوش این دختر برداشتن انگار! مشکل این بود که به محضِ جدی شدنِ قضیه ازدواج و وقوع خواستگاری و آزمایش و...، آقای نامزد محترم به ناگهان تغییر رویه داده بود و به لحاظِ عاطفی و شخصیتی زیر و رو شده بود. مثلاً دختر برام تعریف کرد که تولدش همین چند روز پیش بوده و نه تنها هیچ سوپرایز یا برنامهء هیجان انگیزی از طرفِ نامزدش براش تدارک دیده نشده، بلکه فقط دم غروب به یک تبریکِ سردِ وایبری بسنده کرده و دلش رو شکسته. همون شب هم بینشون بشدت شکرآب شده و اتفاقاتی افتاده که از حوصلهء بحث خارجه. و این در حالیه که همین آقای نامزد، اوایلِ آشنائیشون خیلی بیشتر بهش توجه میکرده و حتی بیشتر از خودش مراقب بوده که به ورزش و هنر و... برسه. و مثلاً همیشه میگفته ورزش «دو» رو هم ادامه بده، نگذارش کنار و این حرفا (آخه این دختر هم قهرمان ورزشی بود و هم مربی در چند رشته).

حالا این همه گفتم که اینو بگم:

بعد ادامه داد: «حتی به آب و آتیش زد که کفشی مناسبِ مشکلِ پای من برام گیر بیاره که بتونم بدوم. یه کفشِ ششصد تومنی! همینی که پامه». نیم نگاهی به کفش انداختم و خب موقعیتِ مناسبی نبود برای اینکه دقیق نگاه کنم که یه کفشِ ششصد تومنی چجور کفشی میتونه باشه! فقط یک طرحِ رنگی درهم و برهم دیدم که رنگِ غالبش هم صورتی بود انگار.

و شوربختانه در تمام طول ملاقاتمون فرصتی پیش نیومد که چشماش رو از من بدزده تا بتونم کفشاشو دید بزنم. و این البته میتونه یک پیام منفی داشته باشه و اون اینه که در طول جلسهء مشاوره، من به هیچ نکتهء تأمل برانگیزی اشاره نکردم که به فکر فرو ببردش!!

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 0:18 توسط پریا |
معمولاً هیچ چیز در دنیا برای من بدتر از این نیست که خواب باشم و تلفن زنگ بزنه! تلفن ثابت که خدا رو شکر از اتاقِ من دوره و زنگ هم بزنه، جُز ونگ و وونگی محو و ناپیدا به گوشم نمیرسه. می مونه موبایلم: که حتی روزهائی هم که احتمال میدم ممکنه از مرکز بهم زنگ بزنن، سایلنتش میکنم و میخوابم. واقعیتش اینه که وقتی بعد از ناهار خوابم میگیره و چشام تا به تا میشه، هیچی تو دنیا برام مهم نیست دیگه.

امروز اما؛ نمیدونم رو چه حسابی یادم رفت گوشی رو سایلنت کنم. حدودای سه و نیم بود که میانِ خوابی شیرین، احساس کردم تلفنِ خونه داره زنگ میخوره. بالشو زیر سرم قلمبه کردم و به ثانیه ای دوباره خوابم بُرد. هنوز درست و حسابی به عمقِ خواب فرو نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد! خدای من. ینی کی میتونه باشه ظهر جمعه ای؟! موبایل روی دراور بود و تا تختم حدود دو قدم فاصله بود. و شما چه کسی رو سراغ دارید که در یک ظهر سرد زمستانی بتونه رختخواب گرمش رو رها کنه، دو قدم (که در عالم خواب آلودگی بیشتر از دو کیلومتر به نظر میاد) برداره و تلفن رو جواب بده؟! اگه فک میکنید اون یک نفر من بودم، سخت در اشتباهید. حتی اگر شخص اعلی حضرت همایونی محمدرضا هم پشت خط بود، امکان نداشت از جام بلند شم. گوشیم همچنان داشت زنگ میخورد و من از زیر پتو، حتی لای چشمام رو هم باز نکردم. فقط شنیدم که پدر اومد توی اتاقم، چند ثانیه ای به گوشیم خیره شد و زیرلب با تعجب گفت فلانیه (اسم دائیم رو آورد)... و رفت.

عصری که بیدار شدم، تقریباً هیچی یادم نبود. البته تا قبل از اینکه از اتاق بیرون بیام! به محض اینکه پامو از اتاق بیرون گذاشتم، مامان که انگار منتظر بود بیدار بشم، به سمتم حمله ور!! شد و گف گوشیت کو؟!! مث سربازی که پُشت سنگر با زیرشلواری غافلگیرش کرده باشن، آفتابه از دستم افتاد که چی شدههه؟! مامان به چشمای گرد شده ام توجهی نکرد و گف «اون گوشیتو بده من. بِده میخوام یه چیزی رو از توش پاک کنم! زود بااااش» پرسیدم چی کی کجاااا؛ که فهمیدم منظورش وایبره. چند لحظه امان خواستم تا نت گوشی رو وصل کنم و بعد مامان بسرعت گوشی رو از دستم قاپید و عینک به چشم، به گوشه ای خلوت پناه برد.

اگه مثل من چشماتون گرد شده و با تعجب دارین بقیهء ماجرا رو دنبال میکنین، بشدت بهتون حق میدم. قضیه از این قراره که زندائی عزیز بنده سهواً یک پیام ناجور اونجوری! رو میفرسته روی گروپ خانوادگیمون در وایبر. بعد که میفهمه وامصیبتااااا چه اشتباه هولناکی مرتکب شده، هراسان زنگ میزنه به تک تک اعضای گروه تا هرچه سریعتر برن اون پیام رو پاک کنن، و تأکید هم میکنه با چشم بسته اینکارو انجام بدن!! مامان که معمولاً اون ساعت بیداره، تلفن زندائی رو جواب میده و زود از ماجرا خبردار میشه و علاوه بر پاک کردنِ پیام در گوشی خودش، کمین میکنه پشت در اتاق من و بعدش خواهرم تا قبل از هر اقدامی از جانبِ ما مبنی بر اتصال به اینترنت و خوندنِ اون پیام کذائی، سریعاً معدومش کنه. دختر خاله ام علاوه بر اینکه خودش با چشم بسته!! و عینک دودی حتی، پیام مذکور رو پاک میکنه، گوشی خواهرش (اون یکی دخترخاله ام) رو هم در اقدامی کاملاً کارآگاهانه و غیر حساسیت برانگیز کش میره و وجودش رو از لوث وجود اون پیام پاک میکنه. از سرنوشتِ گوشیِ اون یکی دخترخاله ام هنوز اطلاعی در دست نیست.

 

حالا از عصری به اینور، هی داریم سجدهء شُکر به جا میاریم که چقد خوب شد دائی و پسردائیمو به این گروپ راه ندادیم و حریم زنونهء گروپ رو حفظ کردیم!!!

نوشته شده در جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 22:8 توسط پریا |
آقای مودبِ وسواسی خداحافظی کرد و رفت. خودکار و عینک رو گذاشتم توی کیفم و پرونده شو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. خانوم منشی جدید لبخند زد و نیم خیز شد. گفتم تاریخ پرونده رو یک هفته پیش بزن، بعد خداحافظی کردم و اومدم بیرون. هوا تاریک و بسیاااااار وحشیانه سرد بود. کرخت شدنِ انگشتان دست و پا و نیز نوک دماغ بخاطرِ پیاده روی در هوای سرد رو به جان خریدم و راه افتادم سمتِ خونه. نزدیکیا، به سرم زد شیرینی بگیرم. از همون قنادی محبوب و شیک با شیرینی هایی که مُرده رو زنده میکنه. همینجوری داشتم با خودم نقشه میریختم، که ناگهان دیدم دم در میوه فروشی هستم. ابروئی بالا انداختم و به فلفل قرمزها و ترب سفیدها و کاهو کلمی ها خیره شدم...

هیچی دیگه. شیرینی های مُرده زنده کن، شیرینی های مریض شفا ده، شیرینی های مسیحایی موندن در قنادی و اینم شد شام من (اُردی سلااااام). مراحل پُخت! و تهیه:

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ساعت 22:57 توسط پریا |
تک و توک خانومها مشغولِ گرم کردن های من درآوردی هستن. موزیکِ بلند تایم قبلی -اسکیت- هنوز داره گرومپ گرومپ پخش میشه. دخترِ مو بُلند، روبروی آینه ماتیکِ صورتی مات میزنه. خانومِ سفیدپوش با سوئیشرتِ دور کمرش، فاصلهء دوچرخه تا آینه رو میره و میاد. خانوم مو بِلوند، امروز تاپ خوشرنگ آبیشو نپوشیده. دختر بداخلاقه هم نیومده. من وسطِ باشگاه ایستادم و با اصراری بی حاصل بر منقبض کردنِ عضلات شکم، پاشنه و پنجه میزنم. هنوز تایم شروع نشده.

صدای خنده های بلندِ سیما، طبق معمول، قبل از خودش میاد. مربیِ زیبا و خنده رو، امروز دامن پوشیده با یه تاپ که تا توی کمرش برهنه س. یه برچسب فروهر درست شبیهِ گردنبندش، چسبونده روی ساق پاش. جورابهای بلندش رو چین داده تا روی کفش و صد و بیست تا! النگو با هم دستش کرده. موزیک رو عوض میکنه و تایم شروع میشه.

وسطِ زومبا زومبا گفتن های یک مردِ احتمالاً سیبیلو لابلای موزیک، سیما داد میزنه امروز میخوایم کاردیو کار کنیم. و از همون بای بسم اله شروع میکنه به حرکات ترکیبی و بلوک. با خودم فکر میکنم راستی توی رزومه م تسلط بر امور کامپیوتری رو نوشتم بالاخره یا نه؟! دو تا V پشتِ هم میریم و من فکر میکنم در این ورزش، هر حرکتی که دست و پا رو راحت تر بشه پرت! کرد رو بیشتر دوس دارم. سیما بر همهمهء موزیک فائق میاد و فریاد میزنه لبخـــــــــــــند. اخمامو وا میکنم و از ذهنم میگذره: ولی فک کنم مهارت زبان رو نوشتم...

کاردیو، بدترین ورزش ممکن برای تنبل هاست. چون همونجور که تازه داری به یک بلوک عادت میکنی، ناگهان مربیت فریاد میزنه بدو! بعد از دویدن تا میای نفسی تازه کنی، باید پروانه بزنی. حالا مدلِ دویدنت بماند که بیشتر به یک گونی سیب زمینی یا در بهترین حالت به یک پنگوئن شبیهی. هی میای به خودت یادآوری کنی که با زانو و ساق ندو، هی افکار مزاحم نمیذارن و یادت میره. هی میای شکمتو منقبض کنی و کمی -فقط کمی- حرفه ای به نظر برسی، هی خطوطِ رزومه یک به یک از مقابل دیدگانت میگذرن و دلشورهء قبول یا رد شدنش رو بیشتر میکنن. در نهایت تو یک پنگوئنِ چاقِ نگران هستی که هیچ نصیبی از دویدن بهت نمیرسه جز زانو و مُچ دردِ شب!

سیما که میگه تشک بیارین، قبل از همه میدوم و خوشحالم بخاطر شروع شدنِ حرکات زمینیِ تنبلانه. پای چپ رو با زاویهء 90 نگه میدارم و دست راست رو از بناگوش بهش نزدیک میکنم. فکر میکنم از فلان جا هم که بهم زنگ نزدن و یادم باشه شنبه خودم پیگیری کنم. «خودم پیگیری کنم»... این جمله رو دوست ندارم. دلم میخواد برای یکبار هم که شده، ردّپای پیگیری های خودم در موفقیتِ یک موضوع نباشه! دلم میخواد یک چیزی از آسمان بیفته توی دستم. یک ندای آسمانی برسه به گوشم...

اما به جای اون ندای آسمانی، این صدای مربیه که بعد از سومین ستِ طاقت فرسای زمینی، دستور میده بلافاصله بایستین و حرکات رو ایستاده ادامه بدین. بعد بشین و پاشو ها انقدر تکرار میشه که جنازه ای بیش از ما باقی نمی مونه. آخرین لحظات روی تشک، همچون جلبکی هستم چسبیده به کف استخر. سوتِ پایان که زده میشه و سیما با خنده و فریاد دست میزنه (جل الخالق. این بشر انگار هیچوقت خسته نمیشه)، دلم میخواد ساعتها همونجوری چارزانو روی تشک بشینم و اراجیفِ موزیک دوزاری هم حتی نمیتونه وادارم کنه به ترکِ هرچه سریعترِ باشگاه.

 

میدونی؟! باید بلند شد و رفت. هیچ تشکی تا ابد پذیرای تو نیست. باید بری؛ گیرم با پنجه های دردناکِ پا. باید چشمت به آسمان باشه، حتی اگر هیچ هدیهء غافلگیرکننده ای توی دستت نیفته...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ساعت 13:0 توسط پریا |
بنظرتون برای یک عدد پریا که بالاخره بر ترس ها و تنبلی های باستانیش فائق اومد و امروز عصر رفت امتحان تعیین سطح زبان داد، چی جایزه بخریم؟!

پ.ن: در نوعِ جایزهء پیشنهادی تون این نکتهء مهم رو هم لحاظ کنین که امتحان شفاهیِ فوق الذکر وسط کلاس برگزار شد، همهء شاگردا هم آقا بودن :دی

پ.ن: و دیگه اینکه افتادم ترم پنج؛ ینی شیش ماه جلوتر.

نوشته شده در دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ساعت 22:18 توسط پریا |
خب واقعیتش اینه که من از زبان بدم میاد. و هر چیزی که به زبان مربوط باشه؛ اعم از فیلم زبان اصلی، موسیقی خارجکی، مقاله های انگلیسی و... و... و کلاس زبان! تصورِ اینکه بلند شم، آماده شم، برم توی کلاسی بشینم که معلمش هر لحظه ممکنه چیزی به انگلیسی بلغور کنه و بعد به من نگاه کنه که یعنی جواب بده، تصورِ اینکه تمرین زبان حل کنم، با بغل دستیم کانورسیشن کنم، به لیسنینگ های ملال آور گوش کنم، و در نهایت امتحان زبان بدم... از تصورِ خوردن سه ماه شبانه روز خورش بامیه هم ترسناک تره برای من. همین ترس و تنفرِ عظیم باعث شده بود من به هر پیشنهادی برای تشکیلِ گروه و کلاس زبان رفتن، قاطعانه «نه» بگم.

تا اینکه یکی از روزائی که داشتم میرفتم مرکز، یه آگهی دیدم مربوط به موسسه ای دولتی که در کنار سایر آموزشهاش، زبان هم داشت و البته مدرکِ رسمی و وسوسه کننده ای هم میداد. چند بار اون آگهی رو دیدم و هر بار شونه بالا انداختم که به من چه. اما کم کم به فکر فرو رفتم. من اگه روزی روزگاری قصدِ ادامه تحصیل کنم، خب یه مدرک زبان میخوام. نمیخوام!؟ بعد اونوَخ زشت نیس که من از زبان میترسم؟ اگه مُراجعی داشتم که همین مشکلو داشت، چی بهش میگفتم؟! هوم. باید خودمو مینداختم در آغوشش.

یکی دو نوبت خودگوئیِ دیگه هم گذشت تا اینکه یه روز ظهر خودمو دمِ در موسسه یافتم. به کودکی گریان میمانستم که مامانش گوششو گرفته و با پس گردنی تا دم در تزریقاتی برده و وعدهء هیچ عروسکی هم بهش نداده. اشکم رو با آستینم پاک کردم و رفتم بالا. خانوم منشی که داشت شهریه ها و ساعت کلاسها رو برام توضیح میداد، همش دلم میخواست بگم: «هوم. باشه. حالا من برم یه دور بزنم، برمیگردم». ینی در این حد دلم رضا نبود به ثبت نام کلاس زبان.

اما ثبت نام کردم. من! منی که از زبان متنفرم، بالاخره کلاس زبان ثبت نام کردم. خانوم منشی اسمم رو نوشت توی لیست و کارتم رو گرفت و کشید و... کار تمام شد.

و دیروز اولین جلسهء کلاس بود. یه کلاسِ کوچولو با ده-پونزده شاگرد و یه معلم قدبلند با صورتی پُر از جای جوش، اما بشدت خوش بیان و با دیسیپلین. از حالا، یکسال و نیم باید روی اون صندلیای جیرجیرکی بشینم تا اون مدرکو بهم بدن. میدونی؟ یکسال و نیم. و این به اون دلیله که من امتحان تعیین سطح ندادم، و رفتم نشستم سر کلاس یک. چون با خودم فک کردم هرچی زبان بلد بودم حتماً تا الان یادم رفته؛ فلذا اگه امتحان تعیین سطح بدم، فقط موجبات مسرّت و شادمانی معلم رو فراهم خواهم کرد. خب اون در نخستین سوال میپرسه اینترودیوس یورسلف. و من عین اون حیوان عزیز با ریش پروفسوری باید زُل بزنم تو چشاش و بگم مای نیم ایز پریا.... اممم... فنیش :|

میدونین؟! آدم نهایتش بتونه یه قورباغه رو قورت بده. دو تا با هم نمیشه. قورباغهء «تعیین سطح» بره برای خودش در جویبارها و برکه ها بازی و جست و خیز کنه دیگه :/

نوشته شده در جمعه ۵ دی۱۳۹۳ساعت 20:24 توسط پریا |
قسمتِ آخر «پرده نشین»، وقتی خانومِ اون حاج آقا تپله (مهدوی- هومن برق نورد) ازش پرسید بالاخره می مونیم یا نه؟! وقتی حاج آقا گف آره می مونیم، ناخودآگاه گفتم آخ جووون برنمیگردن قم!! فک کن! انقد درگیر سریال شده بودم که خوشال شدم برنمیگردن قم. واقعیتش اینه که سریال خوبی بود و غصه م شده که شبا دیگه «حاج آقا شهیدی» نداریم. اینکه نقشِ یک آخوند رو انقد خوب بازی کنی که مخاطبِ بازیگوش و باهوشِ امروزی، هر شب بشینه پای تلوزیون و پیگیر سکنات و حرفهای اون نقش بشه، واقعاً جای تحسین و تعجب داره. قبلاً میدونستم «فرهاد آئیش» بازیگر خیلی خوبیه، اما نه انقد. به نظرم بهترین آخوندِ تمام زمانها و تمامِ سریالهای تلوزیون بوده. در کنارش تقدیر میکنیم از «محسن کیائی» و «ژیلا سهرابی» که به ترتیب نقشای براتعلی و زنِ حاج آقا شهیدی رو خیلی دوست داشتنی بازی کردن (نوشتم به ترتیب، که یه وقت برعکس فک نکنین :دی). دارم فک میکنم چقد «آخوند بودن» به این آقایونِ بازیگرِ ما میاد! تو گوئی صد ساله عمامه و عبا میپوشن.

* * *

حالا که صحبتِ سریال شد، این «همه چیز آنجاست» رو هم ببینین. دیشب یه صحنهء خیلی خیلی قشنگ و دلپذیر داشت؛ بچه ای که تازه دنیا اومده بود رو برای اولین بار آوردن خونه و دقایق طولانی دوربین همینجوری روی افراد که میخندیدن و حرف میزدن، میگشت و صدای مناجاتِ موذن زاده روی صحنه بود و آخرشم به اذان گفتن دم گوشِ نوزاد ختم شد.

مسائل و مشکلاتِ اجتماعی متعدد و جذابی هم در داستانهاش وجود داره که به همراه طراحیِ درستِ روابط آدمها، کلاً سریال رو دیدنی کرده. هنجارهای الکیِ تلوزیون هم تا حدی شکسته شده و ما مثلاً خانومی رو می بینیم که به دستش کرم میزنه!!! خب این قبلاً هیچوقت نبود. یا حرف از بوتاکس و وایبر و... هست. نگاه ها و حرفهای عاشقانه هست که انتهاش به هیچ حوض یا گلدونی ختم نمیشه. و آدمهایی داره که مثل خودمون حرف میزنن و مثلاً مادری که از دستِ عروسش شکاره و به حمایتِ پسرش حسادت میکنه، به دخترش میگه درس نخونی هااا! شوهر کن که دست به سینه در خدمتت باشه :))

 

خلاصه اینکه من همیشه و هنوز، عاشق فیلم و سریالم. سریال خوبِ وطنی هم می بینم. خارجی و ماهپاره ای دوست نمیدارم. و هم اکنون هم سخت منتظر توزیع «ابله» و پخش «اتاق عمل» می باشممم

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی۱۳۹۳ساعت 12:46 توسط پریا |
یکی دو هفته ایه که با شدت و شادمانی مشغولِ شرکت در کارگاه های مختلف هستم. از مهارتهای زندگی بگیر تا درمان عقلانی-عاطفی و مقاله نویسی. سخت ترین، نفسگیرترین و وحشتناک ترینش همون مقاله نویسی بود که صُب تا غروب هم طول کشید. صُب که میرفتم هنوز هوا تاریک بود و منم روان نویسم داشت تموم میشد. گفتم برم یکی بخرم، اما همهء لوازم تحریری ها بسته بودن. خب لوازم تحریر میفروشن، نه بعنوان مثال حلیم یا سیرابی!! بعدِ کارگا، از در دانشکده که زدم بیرون، هوا تارییییییییک... باز همهء لوازم تحریریا بسته بودن :| اگه مرد بودم از این پدرائی میشدم که صُب میرن بچه هه خوابه، شب میان دوباره بچه رو تو خواب میبوسن :دی

بهترین، مفیدترین و عزیزدل ترین کارگا هم درمان عقلانی-عاطفی بود. حدود هفتاد نفر بودیم با دو تا مدرس عزییییز که اونم صُب تا غروب طول کشید و بعدش انققققد لهیده بودم که رفتم برای خودم بستنی جایزه خریدم . البته لهیدهء خوشحال بودم!

این درمان عقلانی-عاطفی رو اگه بخوام بطور مختصر و مفید توضیح بدم میشه این که اکثر هیجاناتِ منفی ما در زندگی به دلیلِ وقایع ناکام کننده نیست؛ بلکه به دلیلِ باوریست که در ذهن ما وجود داره. مثلاً اضطراب امتحان به این دلیل نیست که ممکنه بیفتیم، بلکه به دلیل اون حرفیه که به خودمون میزنیم که اگه بیفتی آبروت میره. و این حس رو به خودمون القا میکنیم که افتادن در امتحان، تُپُق زدن در سخنرانی، آواز خوندن در جمع دوستان، پاره بودنِ درز آستین مانتو و.... مساوی است با بی آبروئی! خلاصه کنم براتون که من عاشق این شیوهء درمان شدم. و اینجوری بهتون بگم که این نوع درمان در روانشناسی و مشاوره اگه خوب جا بیفته، تحولی مثبت اتفاق میفته که نتایجش خیره کننده س. چون از اونجائیکه یک درمانِ درمانگر-محور و طبی هم هست، با فرهنگ بومی ما هم بسیار سازگاره. و اینکه ما کلاً ملتی هستیم که بسیار مأخوذ به حیا (ی بیخودی) و شرمگین هستیم.

همین «شرم» یکی از مفاهیمی بود که خیلی روش صحبت شد توی کارگاه. شرم یعنی اون چیزی که در مقابلِ نوع نگاه مردم به ما در ما به وجود میاد. و البته با مفهوم «حیا» فرق میکنه که مثلاً میگه با استادت یا پدرت چطوری حرف بزن. این دیدگاه حتی پا رو فراتر گذاشته و شرم رو با مفهوم عزت نفس مرتبط دونسته و به کل عزت نفس رو یک مفهوم افسانه ای و خیالی میدونه! یعنی اونقد فردیت و اعتماد به نفس رو مهم میدونه که اهمیتِ قضاوت و نگاه مردم رو میخواد به صفر برسونه. البته همینجا یه چیزی بگم که اگه این مفاهیم درست جا نیفته و درست اجرا نشه، ممکنه فرد به سوی رفتارهای ضداجتماعی بره. و منظور و مقصودِ این دیدگاه به هیچ وجه رفتارهای آنتی سوشال و پرخاشگرانه نیست. بلکه بسیار هم تأکید میکنه که در عین اینکه مراقبِ احساس دیگران هستی، اما روش و سلوکِ خودت باید برات مهمتر باشه در زندگی. و در این راه خجالت و شرمِ بی مورد رو کنار بذاری.

داشتم در مورد شرم میگفتم. این درمان یه سری تمرین های رفتاری داره برای حمله به شرم و این تفکر که «واااای آبروم میره!». فرضاً کسی شکایت میکنه از اینکه من قراره برای یک جمع سخنرانی کنم، و استرس دارم. ما به عنوان درمانگر میدونیم که استرسِ این فرد صرفاً به دلیل صحبت کردن در جمع نیست؛ بلکه به دلیل اون نجوائی هست که قبلش با خودش میکنه: اگه تُپُق بزنم چی؟ اگه یهو همه چی یادم بره چی؟ اگه کسی سوال بپرسه و من ندونم چی؟ اگه وقتی دارم میرم، زمین بخورم چی؟ اگه شلوارم جر بخوره چی؟!! و و و... درمان عقلانی-عاطفی میگه از اینا میترسی؟ اوکی. پس تعمداً همین شرایط رو برای خودت ایجاد کن. مثلاً عمداً طراحی کن وسط سخنرانیت برق بره!! یا وسطِ حرفات مکث کن و یهو بگو ای بابا یادم رف چی میخواستم بگم!؟ اون دیوار بتنی رو بشکن. به این باور برس که اگه وسط سخنرانیت برای یه عالمه آدم کله گنده، یهو متوجه شدی موهات از اولِ سخنرانی سیخ وایساده، هیچ فاجعه ای اتفاق نمیفته و آبروت نمیره. بخند و دستی به موهات بکش و با همین مسئله شوخی کن.

حالا تمرین های رفتاریش از اینا هم جالب تره. تئوری عقلانی-عاطفی میگه پیشگیری کن. چجوری؟ با شوخی های حساب شده. در موقعیت های بیخطر، شوخی های بیربط کن. مثلاً یه روز که داری میری بیرون، کفشاتو لنگه به لنگه بپوش؛ یکی قهوه ای، یکی سفید. بعد با همون کفش ها برو دورِ شلوغ ترین میدون رو بزن. یا برو بقالی و یه جفت لاستیکِ نو برای تریلی بخواه!! هدف؟ که بعداً وقتی در موقعیت های جدی تری قرار گرفتی، یادت بیاد که فرضاً من اون روز در جمع دوستام یهو داوطلب شدم که یه آوازِ مسخره بخونم، و هیچی هم نشد. آبروم هم نرفت! پس حالا که میخوام برم برای چهل نفر تدریس کنم، اگه زبونم نچرخه و سه بار!! به جای «تماس چشمی» بگم «تماس جسمی» هیچ اتفاقی نمیفته! (اتفاقی که برای خودم افتاد و هنوز با این روش آشنا نبودم که اون موقع با همون موقعیت شوخی کنم).

نکات مهم: در همهء این موارد، وقار و شوخ طبعی نباید فراموش بشه. یعنی نوع رفتار شما نباید به سوی رفتارهای لاابالی گرانه، ضداجتماعی و موهن بره. شما داری کاملاً حساب شده و آگاهانه شوخی میکنی. پس باید همهء قسمت های این پروسه در خدمتِ رشد روانیِ شما باشه.

کلاً این درمان میگه هیچ چیزی در دنیا ارزش نداره که بخاطرش به هم بریزی. هیچ چیزی «فاجعه» نیست. برای اهدافت همهء تلاشت رو بکن، ولی اگه نشد؛ نشد. خودت رو نکُش. ماتم نگیر. هیجاناتِ غلوآمیزت رو مهار کن. نگو اگه بره میمیرم. بگو اگه بره ناراحت میشم. نگو از فلانی متنففففففرم! بگو ازش رنجیدم.

 

می بینید؟ به به. شما هم عاشق این دیدگاه شدین؟! حالا چند نفرتون حاضرین بعنوانِ اولین تمرین برین و جملهء عنوان رو به کسی که پُشتِ دخل یک قنادی! وایساده بگین؟! 

نوشته شده در شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ساعت 10:43 توسط پریا |
دوستای خوبم. تصمیم گرفتم بعد از این خصوصی بنویسم؛ همهء پُست ها. رمزش هم ممکنه هر چند وقت یه بار تغییر کنه و البته اعلام خواهم کرد. و اینکه رمز به دوستانی داده میشه که حضور داشته باشن و من ببینمشون. اگه تابحال هم خاموش بودین، لطفاً روشن بشین. اگه وبلاگ دارین، حتماً حتماً آدرس وبلاگ رو بذارین. اگه نه، آدرس ایمیل. رمز که عوض بشه، رمز بعدی بصورت خودکار و بدون درخواست به دوستی داده میشه که من طی اون مدت دیده باشمش و یهوئی نیاد بگه سلام رمز! روند وبلاگ هم تغییر نمیکنه و همون روزمره های قبلی، این بار خصوصی نوشته میشن.

اگه این افتخارو به من میدین که خواننده ام باشین، لطفاً روشن بمونین. در واقع با این روش میخوام دیگه خواننده خاموش نداشته باشم. یا روشن، یا بی رمز!

دیگه از این دیکتاتورانه تر نمیشد! قربونتون برم.

* * *

بعدا نوشت: برای همهء دوستانی که به صورت عمومی یا خصوصی آدرس وبلاگ یا ایمیل گذاشتن، رمز رو فرستادم. اگه نرسیده، بگید که دوباره بفرستم. به امید روزهای روشن...

نوشته شده در شنبه ۲۲ آذر۱۳۹۳ساعت 11:8 توسط پریا |
آقای همکار پیامک زد که غرفه گرفتیم و بیا کمک. پیامکش رو در حالی دریافت کردم که روی صندلیِ ردیف اول کارگاه نشسته بودم و متفکرانه داشتم لیستِ رفتارهای پرخاشگرانه ای که در اسلاید روی پرده بود رو با رفتارهای مدیر مرکز مطابقت میدادم. واقعیتش اینه که نشانگانی از رفتارهای منفعلانه رو هم در خودم کشف کردم. و به این نتیجه رسیدم هرچی من بیشتر ملاحظه میکنم، ظاهراً سرکوب و عصبیتِ بیشتری از جانب اون استاد گرانقدر بروز میکنه. هنوز به نتیجهء روانشناسانه و مستندی نرسیده بودم که پیامک آقای همکار اومد. پرسیدم چه غرفه ای و کجا؟! در جواب، روز و ساعت سخنرانی خودش رو به اضافه نام سالن و غرفه برام فرستاد. منم که اساساً سرم درد میکنه برای فعالیتای این مدلی! زود جواب دادم صبح ها روی من حساب کنین. ذوق و قدردانیش از توی پیامک هم پیدا بود: دروووود!

فردا صبحش یه چلوار سفید بزرگ برداشتم و رفتم نمایشگا. روزِ قبل از افتتاحیه بود و از گوشه گوشه صدای اره و چکش و میخ و سیم و یونولیت می اومد و البته بوووی آزاردهندهء بنرهای تازه چاپ شده. چلوار سفید رو واکاوی کردیم و به این نتیجه رسیدیم ساتن، جنس مناسب تریه برای ایفای نقشِ پردهء ویدئو پروجکشن. داشتیم به در و دیوار غرفه و امکانات فوق العاده مون (!) نگاه میکردیم که یهو نگاهمون روی غرفهء مفصلِ روبرویی میخ شد که داشتن تیوپ تیوپ ساتن میبُریدن برای دکوراسیون. آقای همکار گف: «میگم که چیزه... شما برو بگو به ما هم یه ذره ساتن میدین؟!» سر چلوار رو دادم دستش و از روی تپه های چوب و پایه بنر و انبوهی سیم رد شدم تا رسیدم پُشت درختچهء بزرگی که برای تزئین غرفه شون آورده بودن. داشتم فک میکردم که منم اون درختچه بزرگهء توی پارکینگ رو بردارم بیارم که غرفه مون یکم حال بیاد، که یکی از پسرای غرفه شون گف جانم؟ کاری داشتین؟! با نیش باز گفتم «ما همسایه تونیم! یه کم ساتن میدین به ما؟» یه نگاهی به ساتناشون انداخت و گف «والا ما همشو نیاز داریم. میبینین که چقد غرفه مون بزرگه!» راستم میگف البته. غرفه شون راحت 33 برابر غرفهء ما بود. گفتم «ها میدونین ما فقط یکم میخوایم برای پردهء ویدئو» وقتی با شرمندگی خندید، منم خندیدم گفتم مرسی و برگشتم. اون روز به سر هم کردنِ میز پلاستیکی سفیدی که از رو تراسمون برده بودم و چسبوندنِ چن تا بروشور و تراکت به در و دیوارِ غرفه گذشت. عملاً چیز دیگه ای نداشتیم که ارائه بدیم! واقعیتش اینه که آقای همکار با فنون رایزنیِ خاصی که مختص خودشه (شما بخون مُخ زنی!) تونسته بود این غرفه رو بگیره و ما اونجا طفل نوپائی بیش نبودیم که هیچ دستاورد پژوهشی هم نداشتیم. تبلیغات و دستاوردهای سایر غرفه ها چشمگیر بود؛ از بنرهای رنگارنگ بگیر تا انواع گواهی های ثبت اختراع و کتابها و پژوهشها. ما چی داشتیم؟! رو! خب از موسسه ای که هنوز مُهر ثبت شرکتهاش خشک نشده چه انتظاری میره. درسته که ما همگیمون از سرمایه های استان* و نخبه های کشور هستیم! اما خب اومدیم و پرسیدن دستاورد پژوهشتون کو؟ چی باید بگیم. البته آقای همکار معتقد بود که میگیم دستاورد ما همینه که در این نمایشگاه شرکت کردیم!!!

خلاصه. از اولِ هفته تا الان سخت مشغولِ فعالیت در غرفه هست(ی)م. یه طرح پژوهشی عالی هم داریم با ایدهء آقای همکار و اجرای من انجام میدیم که دیگه به حول و قوهء الهی رسماً از سرمایه های استان بشیم :))

 

 

 

* اون روز بعد از تموم شدنِ کارمون و رهسپار شدنِ من به سوی منزل، آقای همکار میره به غرفه روبروئی میگه «میدونین این خانوم کی بود؟! چرا بهش ساتن ندادین؟! ایشون از نخبه های کشور هستن! سرمایهء استان ما هستن! ناراحت شدن از شما! واقعاً تعجب میکنم! یه متر ساتن چه قابلی داره آخه؟!» پسره هم برمیداره دو متر ساتن میده و کلی هم عذرخواهی میکنه!! بعدش آقای همکار به من پیامک زده: «ساتن گرفتم!» =)))))

نوشته شده در سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ساعت 9:37 توسط پریا |
داشتم از سوار شدن به اتوبوس منصرف شده و به سمتِ تاکسی ها روانه میشدم. اتوبوس های اون مسیری که من باید برم، همیشه تا حدّ جنون منتظر نگهت میدارن و بعد میان. گاهی هم نمیان. بهتون نگفته بودم یه روز که رفته بودم بنزین بزنم، وقتی رمز کارتو وارد کردم، عددی رو مقابلِ چشمام به عنوان لیترهای باقی ماندهء بنزین دیدم که باعث شد دو دقیقه خیره بمونم و پلک نزنم حتی. با کمال تآثر و شگفتی بنزینمون تموم شده بود و هفت لیتر بیشتر نداشتیم. خب عقل سلیم همونجا یه پس گردنی بهم زد که از فردا با اتوبوس میری. و این چُنین شد که دوباره بعد از مدتها، اتوبوس سوار شدم.

داشتم میگفتم. اتوبوس خط «ب» اونقدر دیر اومد که دیگه داشتم میرفتم به سمتِ تاکسی ها. پنج-شیش-هفت قدم که دور شدم، اتوبوس مذکور اومد. با غرغر رفتیم بالا. اون خط هم همیشه مسافرای خیلی خیلی کمی داره و شاید به این دلیله که حقوق مردم به درستی رعایت نمیشه. کلاً من بودم و دو-سه تا خانوم و یکی دو پیرمرد. وارد اتوبوس که شدم حیرت کردم! روی هر صندلی یه روزنامه گذاشته بودن! با خودم گفتم اوه مای گااااااد عجب حرکت فرهنگی قشنگــــــــــــی! ینی کار کی میتونه باشه؟! حیرون مونده بودم و هضمِ اونچه میدیدم برام واقعاً سخت بود که راننده از سرِ اتوبوس -با لهجهء عزیزش- داد زد: «خواهرای گُلِم! یکی یه روزنامه بذارین زیرتان بشینین. صندلیا ره شُستم خیسه!!» منو میگی :/

خلاصه نشستیم و از اونجائیکه اتوبوس فوق خلوت بود، هر کی شروع کرد یه چیزی گفت. من گفتم «آقا خب بخاریتو روشن کن، اینا زودتر خشک بشن (صندلیا پارچه ای بود). بعدشم راه بیفت لطفاً. دیرمونه». راننده یه کاغذ از جیبش درآورد که: بذا بینم ساعتِ حرکت کِیه. توی اون چند دقیقه ای که معطل مسافر بیشتر بود، هر کی سوار میشد نهیبش میزدیم که حواست باشه صندلیا خیسههه! تا اینکه راه افتاد. پنج دقیقه نشد یکی از پیرمردا بلند شد و در حالیکه دست میکشید پُشت شلوارش گف: «ای باباااااا شلوارم خیس شد خووووو» :)))))))

ویژگی های شگفت انگیزِ این اتوبوس به همین جا ختم نشد. این رانندهء عزیز اولین بار بود این خط رو میومد، فلذا مسیرو بلد نبود :| سر هر چارراهی هی میگفتیم آقاااا بپیچ به چپ، دور بزن به راست، اینجا ایسگا بود رد کردییییی :)) حالا منم دیرم شده بود و ثانیه به ثانیه نگران بودم. آخرش رفتم وایسادم کنار راننده و تا آخرِ مسیرو براش ترسیم فنی کردم که بعد از این باید کجا بپیچی و کجا شورای حل اختلافه و کجا ایسگاه آخر :)))

آخرشم سروقت رسیدم و دو ثانیه بعد از من مُراجع اومد.

نوشته شده در سه شنبه ۱۱ آذر۱۳۹۳ساعت 19:45 توسط پریا |
میدونید چیه. در واقع حوصله ندارم حرف بزنم.

نوشته شده در پنجشنبه ۶ آذر۱۳۹۳ساعت 13:3 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر