X
تبلیغات
Daisypath Happy Birthday tickers بلاگ می
حدودِ یه هفته پیش یه دخترِ جَوونی به تایمِ باشگامون اضافه شد. بعد خُب ایروبیک اینجوریه که تقریباً هر کسی جای مشخصی داره موقعِ ورزش کردن؛ اما این دختره صاف اومد ایستاد روبروی من! حالا منم همیشه همون خطِ مقدّم وامیسم؛ اومدم اشاره کنم که برو اونورتر، اونقد قشنگ به روم خندید که منم ناخودآگاه لبخند زدم و هیچی نگفتم. کشیدم کنارتر و ادامه دادیم به ورزش.

بعد در طولِ تایم حواسم بود که چقد حرفه ای و قشنگ حرکات رو انجام میده. هیکلش هم عالی بود. من فک کردم شاید برای مربیگری اومده. یا شاید سالهاست ایروبیک کار میکنه. کارمون که تموم شد، اون نشسته بود رو صندلی منم داشتم آب میخوردم. پرسیدم «شما برای مربیگری اومدی؟» گف نه. گفتم «ولی خیلی قشنگ ورزش میکنی» گف «آرههه چار ساله ایروبیک کار میکنم!» گفتم «عه باریکلا. ندیدمت ولی این تایم؟!» گف «آخه قبلاً جای دیگه ای میرفتم، بعد تایمش افتاد ساعتِ سه بعدازظهر. منم دیگه نتونستم برم» گفتم ها. و یه قُلپ آب خوردم. ادامه داد «ساعت سه شوهرم میاد، ناهار میخواد» گفتم «عههه ازدواج کردی!؟» گف «آره چن ماهه» بعد یکم مکث کرد و پرسید «شما چی؟! چن سالته؟» گفتم «من نه. متولدِ 63ام» دیدم اَبروهای رنگ کرده و پهنش رف بالا. یه حالتِ بامزه ای به صورتش داد و همچنان نگاهم کرد. گفتم «تو چی؟ متولدِ چندی؟!» با همون میمیکی که انگار داشت چیزِ مهمی رو حساب-کتاب میکرد و با نیشِ باز گف 76!!!

من قمقمهء آب تو دستم خشکید و فک کردم خدایااا این دهه هفتادیا کِی انقد بزرگ شدن!؟ با چشمای قدّ قابلمه داشتم حساب میکردم «ینی میشه 16 سالت؟!» همچنان با نیشِ باز گف آره. بعد دید من در بُهتی جانگداز فرو رفتم و توانائیِ هضم مسئله رو ندارم، خودش ادامه داد «با شوورم فامیل بودیم. دیگه اومدن، بابام گف برووو! منم گفتم باشه. عاشقِ خونه داری-بچه داری ام» یه قُلپ آبی که چند دقه پیش خورده بودم رو قورت دادم و با صدائی که شبیهِ جیغِ کلاغ بود گفتم «چجوووری انقد زووود!؟» دیگه اون شروع کرد به تعریف کردن و من داشتم پیشِ خودم فک میکردم اگه به سنّ مادرِ مادربزرگم ازدواج کرده بودم، این الان جایِ دخترم بود!

بعد قسمتِ جالب و خوشمزهء ماجرا میدونین کجا بود؟! وقتی داشتیم از هم خدافظی میکردیم، برگشته با حالتی خیرخواهانه-معصومانه-کودکانه میگه «ولی شمام دیگه کم کم به فکر باش. زندگیِ مشترک خیلی خوبه...» من یه سه ثانیه بهش خیره شدم و در حالیکه واقعاً به زور جلوی منبسط شدنِ چهره م و نیشگون گرفتنِ لُپشو گرفته بودم، با خنده زیپِ کوله مو کشیدم و گفتم «هوم... خدافظ...»



+ تو راهِ برگشت با خودم گفتم: زشت بودا! براش آرزویِ خوشبختی میکردی لااقل. چیه انقد تعجب کردی و وا رفتی. تو دیگه پیر! شدی و سِنت جوری شده که از خیلیا، خیلی بزرگتری. بعد اون خیلیا ممکنه ازدواج کرده باشن، تحصیلاتشون بالاتر باشه، دومین بچه شونم دنیا اومده باشه حتی. دیگه گذشت اون موقعی که دنیا دستِ شما دهه شصتیا بود! واگویه های درونیم که تموم شد، تصمیم گرفتم جلسهء بعدی حتماً بهش بگم درس بخون و برو دانشگا. بگم فردا بچه ت بهت ایراد میگیره که چرا تحصیلکرده نیستی. بگم کارتِ مربیگریتم بگیر حتماً. بگم در کنارِ همسرت خوشبخت و سعادتمند بشی الهی...

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 11:19 توسط پریا |
ماجرا از یه روزِ بهمن ماه شروع شد که منشیمون بهم زنگ زد و پرسید میتونم دوشنبه ها به جاش برم مرکز؟! داستان اینجوری بود که دانشگا قبول شده بود و کلاساش دوشنبه ها بود و مرکز می موند بی منشی. من بی معطلی قبول کردم؛ هرچند از همون روز تا امروز، هر بار که بهم زنگ میزنه و مثلاً کار دیگه ای داره، طفلی بارها عذرخواهی میکنه بابتِ زحمتِ دوشنبه ها. منم در جواب میگم «ای بابا چه زحمتی!» واقعیتش اینه که خودم دوست دارم کارهای مختلف رو تجربه کنم. و واقعاً هم تجربهء خوبیه. من کلاً سرم شلوغ باشه خوشحالترم. و البته خوشمزه ترین بخشِ این کار، ملاقات با آدمهای مختلف طیِ روز ه...

مرکز مشاورهء ما، طبقهء سومِ یه ساختمانِ پنج طبقه س. مدلش هم اینجوریه که درِ آسانسور جوری روبروی درِ واحدِ ما قرار گرفته که اگه در نیمه باز باشه -که همیشه هست- و کسی از آسانسور بیرون بیاد، من میبینمش. واحدِ روبروئی ما یه شرکتِ تبلیغاتیه؛ که معمولاً هم کارمنداش همون اولِ صب میان و کمتر پیش میاد مشتریِ حضوری داشته باشن. اینه که من اغلب وقتی صدای آسانسور رو میشنوم که توی طبقهء ما ایستاد، منتظرم کسی بیرون بیاد که با مرکزِ ما کار داره. بعد شما فک میکنید واکنشِ بسیاری از آدمها در اولین برخورد با جائی ناشناخته -اونم مرکزِ مشاوره!- چیه؟!

گیج، سرگردان، خجالت زده، متمایل به برگشتن، بیقرار و با چشمانی گُریزان! اول با شتاب از آسانسور بیرون میان، بعد انگار خورده باشن تو دیوار؛ یهو از سرعتشون کم میکنن، روی تابلوی مرکز مشاوره مکث میکنن و میخونَنش و اسم خانم دکتر -مدیر مرکز- رو که به چه گندگی زدیم اونجا میبینن، بعد با قدمهائی نامطمئن دو قدم میان جلوتر، انگار دارن در حوضچهء اسید پا میذارن! سرک میکشن و نوکِ پاشون رو میذارن داخلِ مرکز. حالا من همهء این مراحل رو دارم میبینم. گفتم که کاملاً دیده میشه از پُشتِ میز منشی. و در تمام این لحظات، من دارم با لبخند به این پروسهء سکرت و تعقیب و گریزطور! نگاه میکنم، در حالیکه خودشون حواسشون نیست. بعد یهو چشمشون میفته به من. من همچنان لبخند میزنم و میگم «بفرمائید!» کماکان با شک و تردید جلو میان و میپرسن «مرکز مشاوره س؟!» این سوالشون استفهامِ انکاری ه. خودشون میدونن اومدن مرکز مشاوره و درست هم اومدن، اما در اولین لحظه نمیدونن چی باید بگن. یا نمیدونن چجوری باید سرِ صحبت رو باز کنن! اینه که یه سوالِ واضح و بیخودی میپرسن. البته من به این عده حق میدم؛ چون خودمَم وقتی قرار باشه جای غریبه ای برم، تقریباً همینطورم.

یه بار یه دختری از آسانسور که اومد بیرون و تابلوی مرکز رو هم دید، بلافاصله راهِ پله ها رو گرفت و رفت پائین! من با خودم گفتم حتماً یه طبقه رو اشتباهی اومده بالا. ده ثانیه نگذشته بود که دختره دوباره اومد بالا؛ ینی فقط سه تا پله رو رف پائین فک کنم! یکم این پا و اون پا کرد و در نهایت اومد تو. انگار اون چند ثانیه بالا-پائین کردنِ پله ها رو لازم داشت که با خودش کنار بیاد!! یه روز دیگه هم یه خانومی اومد که بندهء خدا انقد نگران بود، تصور میکردی دنبالش کردن. خیلی هم بااحتیاط قدم برمیداشت. بعد اومد پایِ میز من و با صدایِ یوااااش شروع کرد به حرف زدن. منم به زور میشنیدم چی میگه اصلاً! اومده بود وقتِ مشاوره بگیره برای ازدواج. بعد انگار اومده هماهنگ کنه برای دزدیِ بانک! نگران بود مبادا کسی ببیندش! به چشمای منم حتی نگاه نمیکرد. انقد محتاط و ترسیده بود که خدا میدونه.

بعضیا هم بسیار جنتلمنانه و بافرهنگ برخورد میکنن. یه روز یه خانوم و آقائی که هر دو کارمند بودن و مرخصی گرفته بودن، اومدن برای مشاورهء خانواده. اولش یکم با هم صحبت کردن که کی اول بره تو؟! نهایتاً آقاهه گف من میرم. بلافاصله خانومه گف «خب عزیزم من میرم پائین وامیسم. اینجا دیواراش آکوستیک نیس، نمیخوام صدات بیرون بیاد معذب شی»!! من که به وجد اومده بودم از اینهمه ملاحظه و اخلاق، به خانومه گفتم نگران نباشین، من همیشه صدای موسیقی رو به حدّ نرمالی بلند میکنم که صدائی از اتاقِ مشاوره شنیده نشه! و اینچنین بود که خانومه لبخند زد و نشست و اتفاقاً کلی هم با هم گپ زدیم.

آدمهائی هم که زنگ میزنن حتی، از قاعدهء سکرت بازیهای مرکز مشاوره مستثنی نیستن. جوری یواش حرف میزنن و خودداری میکنن از دادنِ اطلاعات، که انگار قراره آبروشون بره. یه بار یه خانومی زنگ زد و وقت خواست برای مشاوره. بعد خب همچین وقتائی که خودشون اسم مشاورِ خاصی رو نیارن، من میپرسم برای چه موردی مشاوره میخواین؟! خانومه اولش یکم سکوت کرد، بعد گف مشاوره دیگه. گفتم «آخه چه موردی؟ مثلاً ازدواج، افسردگی، وسواس، کودک... چی؟!» بعد از اینکه کلی توضیح دادم و اونم کلی مِن و مِن کرد، گف با شوهرم مشکل دارم! این جمله رو از اعماقِ گلوش گفت. انگار خیلی سخت بود براش...

بعضیا هم هستن که کُفر منو درمیارن! یه بار یه خانومی برای بچه ش وقت گرفته بود و منم با روانشناسِ کودکمون هماهنگ کردم و اون بنده خدا هم اومده بود و منتظر نشسته بود تو اتاق. خانومه اومد و خودشو معرفی کرد، بعد همونجور سرپا قبل از اینکه اصلاً برن توی اتاق، پرسید ببخشید هزینه ش چقد میشه!؟ منم تعجب کردم و گفتم فلان قدر! یهو یه نچ گفت و ادامه داد: وااای شوهرم اینهمه هزینه نمیکنه! بذارین من یه زنگ بهش بزنم ببینم چی میگه. من دقیقاً این شکلی بودم :||| خُب خانومِ عزییییز! شما نمیتونستی تلفنی این مطلبو بپرسی؟! حالا که وقت گرفتی و هماهنگ شده و روانشناس منتظره آخه؟!! :|

اما عدهء دیگه ای هم هستن که ما خودمون تخفیف قائل میشیم براشون. مثلاً مشاور مربوطه یواش به من میرسونه که از این مورد، مبلغِ کمتری بگیر. یه موردش یه مادر و دختر نوجوانش بودن که ناراحتی و ضعف از سر و روی دختر میبارید. رنگش پریده بود و روسریِ رنگی رنگی قشنگی رو محکم سر کرده بود. موقعِ رفتن که مادره کلاً یادش رف هزینه بده! بعد چون قبلاً هم همچین مواردی پیش اومده بود و من ناچار شده بودم زنگ بزنم که برگردن و هزینه رو بدن، خانومه رو صدا زدم و گفتم. کلی خجالت کشید و عذرخواهی کرد. وقتی هزینه رو گفتم، دیدم یکم جا خورد. بعد نشست رو صندلی و توی کیفش دنبالِ پول گشت. یهو سرشو بالا گرفت و با صدای گرفته و شرمناکی گفت «ینی اینم -اشاره به دخترش- که یتیمه و من خرجشو میدم، باید همینقد هزینه بده؟!» دلِ منو میگی؟ آتیش گرفت. بلافاصله رفتم توی اتاق که بپرسم و دیدم مشاورمون هم متوجه شده و زود گف نه از اینا کمتر بگیر...

موردِ خیلی بامزه ای که اتفاق میفته اینه که اکثر آدمها، مشاور و روانشناس رو کلاً دکتر میدونن. زیاد اتفاق میفته که زنگ میزنن و میگن برای «دکتر» فلانی وقت میخوایم. بعد فلانی، فوق لیسانسه. من هر چی -نامحسوس- تصحیح میکنم و مثلاً میگم آقای فلانی یا خانوم فلانی، اونا همچنان مصرّانه از دکتر پائین تر نمیان. یه بار یکی از مُراجعا منتظر نشسته بود تا خانومش از اتاق بیرون بیاد (برای مشاورهء خانواده اومده بودن). بعد خانوم دکتر برای کاری منو صدا زد، این آقاهه فامیلیِ منو شنید. یکم که گذشت پرسید «شما خودتون هم روانشناسین؟!» فهمیدم کارتمو روی میز دیده. گفتم مشاورم. دیگه سر درددلش باز شد که آرههه من دو تا از داداشام دنبالِ کار نمیرن و نشستن خونه منتظر که کار براشون پیدا بشه و... بعد هی وسطاش میگف خانوم دکتر... خانوم دکتر... منم خنده م گرفته بود و هیچ جوره نمیشد بگم باو! دکتر نیستم من :))

یکی از روانشناسامون یه خانوم دکتره (واقعاً دکتره :دی) که خیلی بامزه س. هنوز نتونستم تصمیم بگیرم وقتی مقنعه ش کج و کوله میشه و عینکش میاد نوکِ دماغش بامزه تر و خواستنی تره، یا وقتی ساپورت میپوشه با پانچو!! بعد یه بار یکی از مُراجعا شیرینی آورده بود برای تبریکِ عید، من چن تاشو گذاشتم توی یه بشقاب و با چائی بردم براش. تا شیرینیا رو دید جیغ کشید «وااای نه! برشون دار! برشون دار! من پنج کیلو چاق شدم!» منم خندیدم گفتم خانوم دکتر شما چرااا! شما چرا اراده تون قوی نیس؟! خلاصه شیرینی گنده ها رو برداشتم و یدونه کوچولو براش گذاشتم. این گذشت تا آخرای وقت. مُراجعا همه رفته بودن و فقط من و همین خانوم دکتر مونده بودیم. بعد کاری پیش اومد که من مجبور شدم تا پائین برم. وقتی برگشتم بالا فک میکنین با چه صحنه ای روبرو شدم؟! خانوم دکتر یه شیرینی خامه ایِ گنده چپونده بود تو دهنش و داشت میخورد! =))

طبقهء بالای ما، یه آرایشگاهه. از قضا آرایشگاهِ سانتی مانتالی هم هس. من یه بار برای آرایشِ عروس پرسیدم، تنها روشِ جدید و جالبِ پاشیدنِ سیلیکون نمیدونم چی چی رو اینا داشتن. بعد گاهی اتفاق میفته که مشتریای آرایشگا، اشتباهاً توی طبقهء ما پیاده! میشن از آسانسور. یه بار یه خانومِ میانسال و فوق العاده شیک و خوشپوشی از آسانسور اومد بیرون و فهمید اشتباه اومده. سر کشید از من پرسید «آرایشگا کدوم طبقه س؟!» اشاره کردم به بالا. این رفت و باور کنید تا ده دقیقه همینطوری داشت دور خودش میچرخید و پیدا نمیکرد! هی از پله ها می اومد پائین، میرف بالا، گیج میزد. خواستم بهش بگم بابا بیا خودم اصلاحت میکنم اصن :|

طبقهء پائینیمون هم یه گروهِ صنعتیه (کلاً ساختمون تجاریه). بعد یه بار یه آقائی که بستهء خیلی سنگینی دستش بود، طبقِ معمول آسانسور رو اشتباهی اومد بالا. همون تو راهرو داشت از من میپرسید که کجا باید بره، یهو بسته ش از دستش افتاد. حالا منم ریلکس نشسته بودم برای خودم؛ بعد اون هول شده بود هی میگف ببخشید ببخشید... خواستم بگم من چرا ببخشم؟! :دی




اوففف خیلی طولانی شد. بقیه ش بمونه برای بعد (:
نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 23:13 توسط پریا |
مثلاً چی شد؟! شلوار سورمه ای پوشیدی با شال زرشکی. کیفت هم کرم بود! خب بود که بود. اصلاً گیرم دو-سه تا دونه مو هم روی چانه ت روئیده بود و تو حوصله نکردی از ریشه درشون بیاری. گیرم چشمات هم خسته بود. سر لاکهات هم پریده بود. اونم چی! لاکِ جیگری! آدامس هم نداشتی که مثِ همیشه طعمِ خوبش بپیچه توی دهانت. اصلاً مث همیشه پرفکت نبودی. خب نبودی که نبودی. زندگی ینی همین که گاهی شالت رو انقد بکشی جلو که موهای یاغی و فُرم نگرفته ات نزنن بیرون و اون کیفِ کرم رو لاابالیانه بندازی گَلِ دوشت و تند و تند راه بیفتی و به هیچ شیشه رفلکسِ قدّی هم توی مسیر نگاه نکنی تا چشمت به پاچهء کوتاهِ شلوارت نیفته...

نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 18:58 توسط پریا |
ما ملتِ اگزجره ای هستیم. یعنی احساسات و رفتارمون غلوآمیز و جَوگیرانه س. دوربین که میبینیم، از خود بی خود میشیم. حالا باز ما مردمِ عادی اگه دوربین ببینیم و جَوگیر بشیم یه چیزی! من متحیر موندم که این هنرمندانِ عزیزمون چرا همچین کردن توی این ویدئوی «چرا رفتی»!؟ اینهمه واکنشِ غلیظ و احساساتِ فوران شده برای فقط یک آهنگ؟! اونم آهنگِ همایون شجریان؟ اینهمه ملایم و غمناک؟!!

بار اول شاید کمی جذاب بود؛ ولی دفعاتِ بعدی که دیدم، واقعاً خنده م گرفت. والا ما هم موسیقی گوش میدیم، هیجان انگیزِش رو هم گوش میدیم! ولی اینهمه ادا و اصول نداره. اینهمه عشوه و چشم و ابرو نداره! اینهمه قبلش آرایشگا رفتن نداره :|

من نمیدونم این دست و پا پرت کردن ها و بُغض کردن ها و خندیدن های مصنوعی و فاز افسردگیِ حادِ مجنون وار ینی چی! اونم با همچین موسیقیِ ملایمی. والا هر چیزی طبیعیش به دل میشینه. نُرمال ترین واکنش رو من در همون آقای عینک گردِ کچل دیدم؛ قشنگ گوش میداد و گاهی هم به دوربین نگاهی میکرد. ولی من نگرانِ بقیه شون شدم! اینا بخوان کلِّ آلبوم جدیدش رو گوش بدن که زبونم لال وامیسّه قلبشون :|



+ توضیح برای کسائی که شاید ندونَن: همایون خانِ شجریان یک آهنگی خوندن به اسمِ «چرا رفتی» که گویا از آهنگهای آلبومِ «نه فرشته ام، نه شیطان» هست. بعد باران خانومِ کوثری اومدن یک ویدئو کلیپی ساختن روی این آهنگ برای رونمائی از اون آلبوم؛ به این صورت که از هنرمندانِ سینما و تئاتر دعوت شده که بیان و هدفونی بر گوش بگذارن و این آهنگ رو گوش بدن و حسّ بگیرن! نتیجه شده همونی که در بالا عرض کردم.

نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 10:35 توسط پریا |
یکی از بزرگترین لذتهای دنیا برای من، صحبت کردن دربارهء یه فیلم بعد از دیدنشه. مخصوصاً با کسی که علاقه داشته باشه و مخصوصاًتر اینکه از دیدگاه های متفاوتی به فیلم نگاه کرده باشیم! اصلاً من فک میکنم اگه فیلم و موسیقی رو از دنیا بگیری، هیچی باقی نمی مونه. هیچی...

* * *

«چ» رو در جشنواره دیدم. توی سینمائی که اولین بار بود بعد از بازسازیش میرفتم. کوچیک بود، ولی اولین صحنه با رد شدن هلیکوپتر از روی کوهستانهای پاوه، غرشِ سهمگین و وسیعی کلّ سینما رو فرا گرفت. انگار هلیکوپتر از پُشت سرمون رد شد. خب پس صدای دالبی که میگن همینه! واقعیتش اینه که من تا قبل از دیدنِ «چ»، نتونسته بودم بفهمم نقشِ کدوم یکی در موفقیتِ یک فیلم بیشتره: بازیگر؟ کارگردان؟ یا فیلمنامه؟! حالا بعد از «چ» به ضرس قاطع میتونم بگم که اگه بهترین کارگردان بهترین داستان رو بسازه اما بازیگرش به دل نَشینه، فیلم به سرانجامِ مطلوبی نمیرسه! و این اتفاق متأسفانه در «چ» افتاده. عرب نیا آدم خوبیه (شوربختانه قبلاً اینجوری فک نمیکردم، اما مهمانِ برنامهء عید بود و من نظرم نسبت بهش تعدیل شد کمی)، اما بازیگر خوبی نیست. و مهمترین دلیلِ این خوب نبودن، صدای عرب نیاست. و اینکه صداش به هیچ وجه من الوجوه به شخصیتی مثِ چمران نمیخوره. و البته نوعِ بازیِ مات و متحیرش. علاوه بر اینا -و اساسی تر از همه- چرا اسمِ این فیلم «چ» هست؟! چمران چه کُنشِ خاص و فوق العاده ای در فیلم داره؟! من چمران رو همین اندازه میشناسم که چریک بوده و فلان، اما وقتی فیلمی رو به اسمش میسازن این انتظار میره که شخصِ چمران، فیلم رو پیش ببره و نقشِ مهمتر و برجسته تری داشته باشه. فرقش با اصغر وصالی (بابک حمیدیان) چی بود مثلاً؟! چرا اسمِ فیلم «اصغر» نبود!؟ نمیدونم شاید بشه این مسئله رو اینجوری توجیه کرد که فیلمساز خواسته وَجه عرفانی و اخلاقیِ چمران رو پُررنگ تر به تصویر بکشه. مثلِ همون صحنه که یه شاخه گُل از روی زمین برمیداره یا به رفیقش میگه به اون خرِ زخمی کمک کن! فیلم خوب و دیدنی ای بود، اما خُب مشکلِ اساسیِ من باهاش همین اسمشه. و البته حقّ مطلب ادا نمیشه اگه از صحنهء نفسگیرِ سقوطِ هلیکوپترِ سیروان (امیررضا دلاوری) چیزی نگیم. مخصوصاً اونجائی که هانا (مریلا زارعی) نشست و یهو تمامِ صداهای فیلم قطع شد. بعد صدایِ مویهء یک زنِ کُرد اومد. تمام سینما اون لحظه داشت گریه میکرد! من اونقد گریه کردم که تا شیش ساعت سرم درد میکرد...

* * *

«طبقه هسّاث» رو توی عید دیدیم. پیمان قاسم خانی به خودیِ خود موجباتِ خنده و شادیِ آدم رو فراهم میکنه! فیلمنامه هاش که دیگر هیچ. هنوز که هنوزه من با یادآوریِ یه تیکه هائی از «سن پطرزبورگ» روح و روانم شاد میشه. مثِ اون تیکه که خیلی خونسرد به کریم (محسن طنابنده) گف: وحشی! و این وحشی فک کنم تیکه کلامشه. طبقه هسّاث مثِ اکثر فیلما، خوب و عالی شروع شد. جا به جا صدایِ خنده از گوشه گوشهء سینما بلند بود. عطاران هم مخصوصاً با اون ته ریشِ بازاری مآبش، عالی بود. هرچند باز هم مثِ اکثرِ فیلما، طبقه هسّاث هم از یه جائی به بعد دچار افت شد و شوخی ها رنگ باختن. اون صحنه های معاشرتِ زن حاج آقا کمالی (پانته آ بهرام) و شوهر بهاره رهنما در آسمان هم بشدت الصاقی و نچسب بود. یه چیز دیگه هم که کمی توی ذوقِ من خورد، بازیِ صداپیشهء «فامیل دور» در این فیلم بود! این هرچی میگف، من قیافهء فامیل دور می اومد تو ذهنم! و البته صداپیشهء ببعی هم بود که اون کمتر این حس رو میداد.

* * *

«خط ویژه» هم فیلمی بود که توی عید دیدیم. چیزی که از همون اول بشدت جلبِ توجه کرد و تحسین برانگیز بود، تیتراژ بسیار قشنگ و حرفه ایِ خط ویژه بود. با صدای سینا حجازی! که من با این آهنگِ «دیدی داری» خاطره ها دارم... شوخی های خطِ ویژه عاالی بود. میلاد کیمرام و هومن سیدی عاالی بودن. سام قریبیان فوق العاده بود! باور نمیکردم همچین استایل و پرستیژی داشته باشه. چهره، صدا، بازی... همه چیش عالی بود. بقیه اما، متوسط بودن. آهااا محسن کیائی رو یادم رف! این بشر گولهء نمکه. از همون موقعی که سریالِ «مهمانان ویژه» پخش میشد، من از این خوشم اومد. اون صحنه ای که یهو از خواب پرید و سیخ وایساد، ما از خنده پرت شده بودیم زیر صندلیِ سینما! :)) اتفاقی که برای «چ» افتاد، برای این فیلم هم افتاده؛ اسمش چرا «خط ویژه» بود؟! در موردِ پایان بندیش هم نظر خاصی ندارم. صحنهء قشنگی بود اون پُلِ عابر و... ولی در کل یکم داستانش پیچیده بود. من دیگه کم کم داشت حوصله م سر میرفت.

* * *

هر کی این سه تا فیلمو دیده، زود بیاد با هم نقد و بررسی کنیم.
نوشته شده در شنبه 23 فروردین1393ساعت 0:34 توسط پریا |
بله. ممکن نیست شما خانوم باشی و روزی روزگاری هوای پیاده روی به سرت نزده باشه و در طولِ مسیری که خوش خوشان داری برای خودت درختها و آدمها و مغازه ها رو نگاه میکنی و احتمالاً موزیکی هم گوش میدی؛ از جانبِ مردانِ همیشه در صحنه و غیور! این سرزمین موردِ عنایتی کلامی قرار نگرفته باشی!

این دوستانمون متأسفانه نگاه هم نمیکنن که این کِیسی که دارن با نیشی باز و چندش آور متلک بارش میکنن، آیا همون کیسِ موردنظر هست یا نه؟! نگاه نمیکنن به تیپِ ساده و قیافهء بعضاً خسته و داغونِ شما. بلکه فقط احساسِ تکلیف میکنن که دهانِ نامبارکشون رو باز کنن و یه چیزی بگن!

* * *

توی همین ایام عید، از مترو اومده بودم بیرون و تازه چشمم داشت به روشنائی عادت میکرد. عصر جمعه بود و خیابونِ شریعتی خلوتِ خلوت. هوا عااالی بود و یک نم بارونی هم می اومد. خوشحال و راضی داشتم برای خودم پیاده میرفتم و توی فکرم بود که از دکهء سر راه حتماً یک مجله ای چیزی هم بخرم و حتی یک موسیقیِ جدید. رسیدم به فرعی ای که باید میپیچیدم و همون لحظه ماری زنگ زد که کجائی. داشتم با ماری صحبت میکردم و همزمان از کنارِ چند تا از همون غیورمردانی که در بالا ذکر شد، گذشتم. ظاهراً داشتن دیواری رو رنگ میکردن. من حواسم نبود و داشتم حرف میزدم، اما شنیدم که یکیشون گف: جیرجیرک رنگی نشی! و بقیه هرهر خندیدن. همچنان که با ماری حرف میزدم، هم حرصم گرفته بود که این بیشعورها به شأن و شخصیتِ آدم نگاه نمیکنن و همه رو به یک چشم میبینن و هم برام سوال شده بود که چرا بهم گفتن جیرجیرک؟!! ماری هم حتی متوجهِ مکثم شد. خلاصه قطع کردیم و گذشت تا کمی بالاتر داشتم از کنار ایستگاهِ اتوبوس رد میشدم که ناخودآگاه نگاهم افتاد به شیشهء پُشتِ صندلیهای ایستگا و خودم رو توش دیدم. بعله. موهام به طرزِ جیرجیرک واری از شالم مونده بود بیرون و شاخ وایساده بود رو سرم خنثیخنثی

* * *

یه بار دیگه هم یکی از دوستام تعریف میکرد: با دخترخاله ام داشتیم توی یکی از مراکز خرید قدم میزدیم. از یه جائی به بعد، احساس کردیم یه نفر همه جا داره دنبالمون میاد. من یه لحظه برگشتم و دیدم یا جدّ سادات! طرف از اون ورزشکارای هیکل گُلدونی و بسیااار عظیم الجثه س. هر طبقه ای و هر فروشگاهی میرفتیم، اینم می اومد. دیگه داشتیم قالب تهی میکردیم از ترس. ولی من همهء شجاعتمو جمع کردم و یه جا برگشتم با عصبانیت سرش داد کشیدم که: برو دنبالِ یکی مثِ خودت! اونم اولش متوجه نشد و گف جان؟! منم دوباره داد کشیدم: میگم برو دنبالِ یکی مثِ خودت! اونم گف باشه. بعدشم واقعاً رفت!!!

ینی دوستم میگف اگه میدونستم انقد منطقیه، زودتر باهاش صوبت میکردم! انقدم خودم و دخترخاله ام زجر نمیکشیدیم و زهره ترک نمیشدیم! خنده

* * *

واقعیتش اینه که آدم اون لحظه عصبی میشه و شاید دعوا کنه حتی. اما بعدش که قضیه تموم میشه و از اون بار منفیش کم میشه و آدم یادش میاد، خنده ش میگیره! من الان هروخ یادم میفته، از تصورش نیشم باز میشه و ریسه میرم: جیرجیرک رنگی نشی! قهقهه


شما هم دارین از این خاطرات؟!

نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 15:26 توسط پریا |
مشاورا و روانشناسا بعد از مدتی کارِ حرفه ای، توانائیِ نوعی خودداریِ احساسی رو به دست میارن. یعنی میتونن هیجاناتشون رو کنترل کنن. همگام با شمائی که فرضاً شکست عشقی خوردی و داری با حرارت براشون حرف میزنی، هیجان زده نمیشن و حساب شده واکنش نشون میدن. و البته سرد و بی تفاوت هم نیستن. به حدّ حرفه ای و متعادلی درگیر میشن؛ گاهی کمتر و گاهی بیشتر. بسته به نوعِ مشکلِ شما؛ گاهی لازمه سکوت کنن تا هیجاناتِ شما تخلیه بشه و گاهی لازمه شما رو به هیجان بیارن تا حرف بزنین (مثلِ مواردِ افسردگی و در خود فرورفتگی). و هر کدوم از اینها برای بهبودِ بهداشتِ روانیِ شماست.

حالا بسته به شخصیتِ اون مشاور یا روانشناس -جُدای از حرفه اش- این اتفاق زودتر یا دیرتر و یا حتی اشتباه میفته. بعضی آدمها ذاتاً خونگرم تر و دلسوزتر از بقیه هستن. اینها اگه برن مشاوره بخونن، کارشون سخت تر از بقیه س. چون مشکلات و ناراحتی های مُراجع، بسیااار روشون تأثیر میذاره و درگیر محتوی میشن به جایِ فرآیند*. برای مُراجعشون غصه میخورن و میخوان هر طور شده راهِ حلی پیشنهاد بدن. در حالی که این قانونِ مشاوره س که: "من بهت نمیگم چکار کن! راهو نشونت میدم، خودت تصمیم بگیر". این عده از مشاورینِ تازه کار و احساساتی، بعد از مدتی کارِ حرفه ای بهتر میشن -ایشالا-.

عدهء دیگه ای هم هستن که اساساً شخصیتِ گرمی ندارن، هیچوقت در عمرشون با کسی همدلی نکردن یا درگیر نشدن با آدمها. خُب اینها میرن مشاوره یا روانشناسی میخونن؛ نتیجه چطو میشه؟! مُراجعی که بهشون مراجعه میکنه، مأیوس تر و به هم ریخته تر از قبل به خونه ش برمیگرده. فرض کنید مراجعی که با افسردگیِ مرضی** اومده، و حالا حتی فکر خودکشی هم به سرش میزنه!! (این مورد رو به عینه دیدم).

چقد خوب میشه اگه رشته های مشاوره و روانشناسی و روانپزشکی، یه مصاحبهء حضوری هم داشته باشن برای قبولی. چون واقعاً اینا چیزی نیست که صرفاً دانشِ طرف کافی باشه، بلکه یه سری فاکتورهای شخصیتی هم لازمه. اون آدمی هم که این رشته ها رو قبول میشه، دُرُست که چندین سال درسهاشو میخونه و تئوری و عملی کار میکنه و کارگاه میره و استاد می بینه و فلان؛ اما شخصیتش که تغییر نمیکنه! شما فرض کن آپاندیسِت درد میگیره و میری دکتر. خب چه مهمه که اون دکتر خوش اخلاق هس یا نیس؟! مهم اینه که مهارت و توانائیِ درمانِ آپاندیسِ شما رو داشته باشه فقط. بعدشم خوش و خرّم برمیگردی خونه. ولی روانشناس چی؟! اون هم داره روحت رو جراحی میکنه! هرچند شما ممکنه بازخوردِ بیرونیش رو -لااقل تا مدتی- نبینی.

میخوام بگم خیلی مهمه که چه آدمی، با چه روحیه و شخصیتی، میره روانشناس و روانپزشک میشه. گاهی ممکنه به خودش صدمه بزنه و گاهی به مُراجعش...



* اینو توی کارگاه یاد گرفتم که در موقعِ مشاوره دادن، درگیر محتوی نشید. ینی چی؟! ینی یه نفر میاد و میگه من هیچ انگیزه ای برای ادامهء زندگی ندارم. این محتواش چیه؟ اینکه اون آدم به احتمالِ زیاد میخواد خودکشی کنه. مهارتِ مشاوره میگه که زوم نکنید روی همین حرف؛ برید بالاتر! از بالا به اون آدم و جریانِ احساسش نگاه کنید. مسلط بشید روی فرآیندی که منجر به این تصمیم در اون فرد شده. از پیشینهء زندگیش بپرسید، از روابطِ فعلیش، از سَبکِ زندگیش، از آدمهای دور و برش و... اصطلاحاً "چشم سوم" داشته باشید.

** افسردگی دو جوره: مرضی یا همون بالینی و غیربالینی مثلِ افسردگیِ سوگ. مرضی طولانی تره و درمانش نیازمندِ کمکِ داروئی و رواندرمانی. اما افسردگیِ سوگ کوتاهتره و معمولاً زودتر برطرف میشه.

+ با تشکر از اطلاعاتِ خوبم :دی

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 20:2 توسط پریا |
زن که پاش رو توی پارک گذاشت، هنوز قلبش میکوبید. هنوز پشیمان بود. کاش هرگز دعوت رو قبول نکرده بود. یک جور حسّ دوگانهء خواستن و نخواستنِ توأم داشت؛ اما کاش دلش طوری بار آمده بود که حالا میگفت نه. کاش گفته بود نه...

کمی طول کشید تا چشمهایِ زن به تاریکی و فضای دودآلودِ کافی شاپ عادت کرد. میزها خالی بود و جُز دو-سه مرد، کسی توی کافی شاپ نبود. بیشتر دقت کرد. آیا او به دیدنِ همون مردی آمده بود که حالا روبروش پشتِ یکی از میزها نشسته و سرش رو بینِ دستاش گرفته بود؟! زن مردّد جلو رفت. مرد غرقِ خواندنِ کتابش بود. سر که بلند کرد، زن لبخند زد. یکهو تمام دلهره ها و بالا-پائین شدن های صبحِ قلبش فروکش کرد...


زن فکر میکرد همون روز، همون ساعتِ بعدازظهر، توی همون پارکِ پُر از خاطره، سالش تحویل خواهد شد. ولی حالا... به یلدا بیشتر شبیه بود اوقاتش! یک شبِ طولانی روبروی خودش میدید با صدای ضعیفِ یک ناقوسِ همیشگی انگار... زن به «آذر» فکر میکرد و یلدای بعدش. به یلدا و بهار بعدش. یلدای او کِی بهار میشد؟!

* * *

+ سلام :)
اینکه آدم هزار روز بره سفر و هیچی ننویسه و بعدش بیاد با همچین داستانِ گُنگی، خیلی بده نه؟! روم سیاه. خیلی وقت بود چیزی شبیه به این توی ذهنم بود. باید مینوشتمش تا دست از سرم برداره...
نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 12:13 توسط پریا |
و باز هم یک مناسبت، و ناتوانی و عجزِ من در نوشتن در موردش!

واقعیتش اینه که بنظر من عید، فرقِ زیادی با بقیهء روزها نداره. حال و احوالِ آدم هم ربطی نداره به اینکه امسال سالِ مار هست یا اسب یا موش. همه چیز حساب شده تر و در عینِ حال اتفاقی تر از این حرفاس! اما همین که روزها بلندتر میشه و آفتاب میتابه و فصل، نو شده کافیه برای اینکه نفسی عمیق بکشی و دمی خوشدل بشی. حالا این وسط اگه سبزی پلو ماهی ای هم خوردی و بساطِ شیرینی خامه ای (ینی میشه!؟)، فندق و شکلاتِ کاراملیِ مغزداری هم به راه بود زبان و آدمهائی که دوستشون داری اومدن خونه تون و سفری هم رفتی و با عزیزانت دیداری تازه کردی هم، که چه بهتر!


با همهء این اوصاف... عیدتون مبارکــ! 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 12:47 توسط پریا |
بچه هااا مرسی از تبریکاتون بابتِ تولدم! در نوشتهء قبلی. واقعاً تا تجربه نکرده باشین، نمیدونین من الان چه حسی دارم. دیروز دخترعموم اومده بود، و من تونستم دستشو بگیرم و لپّشو بکشم و گوشیشو ازش بگیرم تا آدرس اینستامو وارد کنم براش! نه دستم خیس شد و نه گوشیش. روزای اول حس میکردم آب تا زیر پوستِ دستم میاد، ولی بیرون نمیزنه! بعد حس میکردم دستم خیسه؛ کفِ دستمو میکشیدم روی بازوم و میدیدم نه بابا خیس نیس! خُل شده بودم. فک کنم روانی بود. و الان همش دارم فک میکنم کاااش زودتر این کارو کرده بودم...


به هر حال... ممنونم بابتِ کامنتها و تبریکهاتون. دوسِتون دارم مثل همیشه. این بُرش کیکِ موز و گردو هم تقدیم به شماقلب

* * *

دیروز بالاخره شاخِ غول رو شکستم و رفتم اون کتابِ سه جلدی رو که مدتی بود میخواستم بخرم، خریدم (خلاصهء روانپزشکی کاپلان-سادوک). هی خانوم مدرس کارگاه میگف این کتابو بخرین و من هی سختم بود این قورباغهء ده کیلوئی! رو قورتش بدم. بعد با خودم گفتم خب میرم از نمایشگا کتاب میخرمش. بعد دوباره لامپِ مغزم روشن شد که تو عقل داری؟! میخوای بکوبی بری نمایشگا، توی اون شلووووغی که شتر با بارش گُم میشه، بعد این سه جلد سنگیییییین رو کول کنی دوباره بکوبی برگردی، بخاطر بیس درصد تخفیف؟! خب دویست درصد باید هزینه کنی کهخنثی

این بود که دیروز که با خواهرم رفته بودیم تا برای دوستش عیدی بخره، منم با عزمی راسخ رفتم توی کتابفروشی و کتابای عزیزدلمو خریدمممم. بعد پسره فروشندهه رفته روی نردبون هر سه جلدو برام آورده، من یه نگاهی بهشون انداختم و گفتم: «خب میخوامشون، فقط لطف کنین سه تا دیگه برام بیارین». با خودم گفتم اینا رو خب هرکی اومده ورقی زده و اینا، من میخوام نو باشه. پسره همونجوری رو نردبون که دستشو دراز کرده بود تا سه تا دیگه برام بیاره، برگشت گف: «روانشناسا از این اخلاقا ندارن ها!» حالا چشای من گرد شده که چی میگه این؟! گفتم چه اخلاقائی؟! گف: «وسواسی نیستن!» واقعیتش اینه که اگه از اون پسر پرروها بود، جوابشو میدادم. ولی چون خوشم اومده بود از قیافه و مدلِ حرف زدنش (نیشخند) خندیدم و گفتم نه خب آدم دلش میخواد کتابش کاملاً نو باشه. بعد موقعِ کارت کشیدن، من ذهنی حساب کردم که میشه فلان تومن. پسره گف نه ده تومن کمتر میشه. من چشامو باریک کردم و دوباره حساب کردم، دیدم ها راست میگه. بعد رودار برگشته میگه حالا میخوای همونو بکشم؟! منم گفتم نخیر. بعد گفتم: «یعنی میخواید بگید روانشناسا ریاضیشون خوب نیس؟!» برگشته کارت بکشه، میگه: «ینی میگی خوبه؟!» خنثیخنده

همون حیف که خوشم اومد ازشزبان

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 10:58 توسط پریا |
اول بگم که از دیدنِ عنوان تعجب نکنین. عمداً اینجوری کامل نوشتم که در سرچِ گوگل بیاد. حتی اگه یه نفر هم این عبارت رو سرچ کنه و برسه به این نوشته، من از صمیمِ قلب خوشحال میشم و رسالتم رو همانا انجام داده ام!


ادامهء مطلب طولانی، اما خوندنیه. شاید با چیزهائی آشنا بشین که تابحال در موردش نمیدونستین...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 10:41 توسط پریا |
 (:
تازگیا به طرزِ حیرت انگیزی به نقشِ لبخند در روابطِ اجتماعی پی بردم. باور کنید قبلاً نمیدونستم همین رفتارِ غیرکلامیِ ساده، چقد میتونه موثر باشه. شما اگه قرار باشه به کسی بگی: "قربونت برم" باید دستِ کم اون آدم رو بشناسی. یا علاقهء قلبی داشته باشی بهش. اگه قرار باشه کسی رو محکم بغل کنی، باید قبلش دلت براش تنگ شده باشه. باید عزیزت باشه... ولی لبخند زدن، این قوانین رو نداره. شما میتونی وقتی خانوم مسئول باشگا داره کارتتو تیک میزنه، منتظر باشی تا سرشو بیاره بالا و بعد بهش لبخند بزنی. میتونی وقتی از روی تردمیل میای پائین، به نفر بعدی لبخند بزنی. میتونی وقتی عرق از سر و روت میچکه و نا نداری قدم از قدم برداری و مربی میگه برو آب بخور برگرد، به همهء آدمهای توی مسیرت تا رسیدن به کوله و قمقمه ت لبخند بزنی!

همین باشگاههای ورزشی، جای خوبیه برای تمرینِ لبخند زدن. تازه لبخند کمترینشه! یه خانوم خوش اخلاق و سرحال و شیطونی توی تایممون هست که برای مربی زبون درازی میکنه وسطِ تایم! :)) یه دختر قد بلندی هم هست که همیشه موهای بلندشو دم اسبی میبنده و اونقققدر قشنگ و هیجان انگیز میخنده که منم همیشه باهاش به خنده میفتم! :)) منم تا جائی که بشه سعی میکنم به همه لبخند بزنم و قیافهء بشاشی داشته باشم. ولی مثلاً یه دختره هس که کلّ تایمِ ما روی تردمیله. بعد نمیدونم چرا حتی یکبار هم سرشو نمیچرخونه و جائی رو نگاه نمیکنه و حتی یک لبخند هم نمیزنه! سرعتِ کاهشِ وزنش هم چشمگیره. ولی انقد بداخلاق و نچسبه که آدم رغبت نمیکنه ازش بپرسه چن وقته داری ورزش میکنی یا رژیم داری یا چی :|

لبخند زدن توی کار مشاوره هم خیلی مهمه. یه کارگاهی هست که کاملاً اتفاقی جور شد برم؛ بعد مدرّسش از اون روانشناسای کاربلد و باتجربه س. یه بار گف اولین جملاتِ شما در اولین برخورد با یک مُراجع بعلاوهء میمیکِ صورتِ پذیرا و لبخندتون، ویترینِ کارِتونه. اگه بتونین همون لحظاتِ اول ارتباط و امنیت ایجاد کنین، کار تمومه! ینی در این حد! بعد من یادِ مشاورای مرکزِ خودمون افتادم که گاهی نوعِ برخوردِ حرفه ای شون رو با مُراجعین میبینم. دوشنبه ها به واسطهء نبودنِ منشیمون و دست تنها موندنِ مرکز و خلاصه مرام و اینا، من میرم میشم منشی. بعد خُب وقتی یک مُراجع میره داخلِ اتاق، من صدای خانوم دکتر -مدیر مرکز- و نوعِ خوشامدگوئیش رو میشنوم. یه بار اونقد عالی مُراجع رو پذیرفت که من با خودم گفتم اگه من به جایِ اون آدم بودم، همین دمِ در درمان شده بودم! :)) همین خانوم مدرّسِ کارگاه هم همیشه روی ارتباط های غیرکلامی تأکیدِ زیادی میکنه؛ مثلِ گوش دادنِ فعال، تغییر حالاتِ چهره متناسب با گفته های مُراجع، تکون دادنِ سر و تأیید، حالتِ بدن هماهنگ با حالتِ بدنِ مُراجع و... که یکیش هم همین لبخند زدنه. شما در واقع با بی خرج ترین و ساده ترین روش، دلِ آدمها رو گرم میکنین با لبخند. البته ساده هم نیست ها! من خودم تازه دارم تمرین میکنم که لبخند، جزوِ لاینفکِ ارتباطاتم بشه.




+ و البته واضح و مبرهنه که منظورِ من از لبخند در کلّ این نوشته، لبخندِ از سر حسادت یا موذیگری یا تمسخر یا چی نبود. همین لبخند سادهء مهربانانه که گوشه های چشمِ آدم چین میفته...

+ بعد من همیشه و هنوز از این اسمایلی (لبخند) متنفر بوده و هستم. بنظرم به جایِ اینکه حسّ خوبی به آدم منتقل کنه، برعکس بویِ بی تفاوتی یا حرص میده! همین کُدش خیلی بهتره (:

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1392ساعت 21:28 توسط پریا |
تعامل های گروهی خوبه. ولی من به شما میگم که ما هنوز فرهنگش رو نداریم. اعصابش رو هم نداریم. معمولاً سه تا اتفاق در گروهها میفته؛ یا افراد همه با هم فک میکنن که صاحبنظرترین فردِ حاضر در گروه -و بعضاً روی کرهء زمین- هستن، یا اختلاف نظر و تعدّد موضوع و هرج و مرجِ عجیبی در گروه پیش میاد و معلوم نیست کی با کی داره حرف میزنه و یا در نهایت، عاقبتِ کار به لودگی و مسخره گی میرسه. در هر سه حالت، گروپِ مذکور از نظر من بسرعت مُلغی و از درجهء اعتبار ساقط میشه.

فرض کنین شما و چن تا از دوستای قدیمیتون دارین توی یه گروپ گپ میزنین (وایبر مثلاً). صحبتها از وضعیتِ بازار کار و تنهائیِ آدمها و عصای چارلی چاپلین رسیده به طرز تهیهء کیکِ سه دقیقه ای در ماکروفر. تازه چند ثانیه س آرامش بر گروپ حکمفرما شده که یهو یکی میگه راستی بچه ها عید ماهی قرمز میخرین؟! هنوز کلامش منعقد نشده که بحث بالا میگیره. عده ای بلافاصله کمپین حمایت از ماهی قرمزها رو بر پا میکنن. چون از نظر اونها بشر بزرگترین گناه رو مرتکب میشه اگه یک ماهی قرمز رو بگیره و بندازه توی تُنگ! عدهء دیگه ای معتقدن که خب ماهی رو میخریم، اما بعدش میبریم میندازیم تو حوضِ پارکها. تو هم بنظرت این بحث ها از اساس مسخره س. این همه حیوان -روزانه و سالیانه- دارن موردِ تعدی و شکار و بی مهریِ انسان قرار میگیرن. اون همه گربه دارن میرن زیر ماشینها و با آسفالتِ خیابانها یکی میشن. اون همه مرغ دریائی دارن یخ میزنن. اون همه مورچه دارن زیر کفشها له میشن! بعد یه عده هر سال میان گیر میدن به ماهی گُلی و بعدشم غیب میشن! (به قولِ اون پیامک: فقط ماهی قرمز آدمه؟! اون ماهی که با سبزی پلو میخوریم توله سگه؟!) تو سرت پائینه و داری همینها رو تایپ میکنی و ضمناً خاطرنشان میکنی که طبیعتِ ماهی قرمز با آبِ حوض سازگار نیست و حتماً باید در رودخانه ها رها بشن. اینتر که میزنی و سرتو بالا میاری، میبینی کلاً بحث عوض شده. دوستان ماهی قرمز رو فراموش کردن و دارن کافکا رو نقد میکنن :| بعد کلاً صدا به صدا نمیرسه. یکی یه چیزی میگه، اون یکی پنج خط پائینتر جواب میده. بعد یه نفر دو خط بالاتر یه چیز دیگه پرسیده که فک میکنه این جوابِ اونه!آخ



من قبلاً در چنین مواردی، با نوک دمپائی میکوبیدم به دکمهء پاور کامپیوتر و کلاً میترکوندمش. حالا خیلی شیک نت رو قط میکنم و پا روی پا میندازم و -حیف که سیگاری نیستم- فندق میخورم! :|

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 9:48 توسط پریا |
بنظر من دردناک ترین اتفاقِ دنیا، حتی مرگ نیست. مرگ اونقدر قطعیت داره که چاره ای نداری در برابرش جُز تسلیم؛ یک لحظه س و تمام. ویران کننده تر از اون، تمام شدنِ تدریجیِ آدمهاست. فرو ریختنِ شمایلِ آدمها؛ آدمهایِ عزیزِ زندگی... وقتی ذره ذره شاهدِ کوچیک و کوچیکتر شدنشون هستی. وقتی به شونه های خمیده شون نگاه میکنی، به راه رفتنِ غمگینشون، به موهای سفیدشون، به سری که بینِ دستها گرفتن و زُل زدن به پائین... وقتی چشمهاشون خالیه و تو حتی دلِ نگاه کردن بهش رو نداری...

اونوقته که حتی نمیتونی عزاداری کنی. نمیتونی ضجه بزنی، یا خنج بکشی بر صورت...

و نمیدونی کدوم خاکِ سرد، قراره شعله های دلت رو خاموش کنه!؟




+ این نوشته مخاطبینِ خاصی دارد که هرگز اینجا را نمیخوانند...

+ قضاوت نکنید!

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1392ساعت 9:49 توسط پریا |
یکی از استادانم -که یه خانوم دکترِ تازه فارغ التحصیل و بسیار محجبه بود- موضوع پایان نامهء جالبی داشت. در واقع برداشته بود یک موضوع جهانی -رشد اخلاقی- رو بومی کرده بود و بصورتِ یک دستورالعملِ کاملاً اجرائی با فاکتورهای فرهنگیِ ملموسِ خودمون نوشته بود. یک چیزی شبیهِ مشاورهء ایرانی-اسلامی مثلاً! طرز فکرش برام جالب بود. و بیشتر از اون، شجاعتش در ارائهء این نظریه. خب کم چیزی نیست تو در برابر استادای مو سفیدت -که یکیشون اساساً پدر علم مشاورهء ایرانه- قد علم کنی و بگی حرف دارم. بعد اونقدر پافشاری کنی، اونقدر بنویسی و خط بزنی، اونقدر تشویق یا مأیوس بشی؛ که نهایتاً یک نظریه به اسم خودت تدوین کنی! راستش من همیشه فک میکردم کسانی که حرفهای خیلی مهم میزنن -در حدّ کشفیاتِ علمی و انسانی- خیلی آدمهای خاص و دست نیافتنی هستن. و خب البته نمیشه منکر شد که اعتماد به نفسِ ویژه تری هم از من و شما دارن...

و حالا منم میخوام نظریهء خودمو ارائه بدم. چیزی که بسیار متعصبانه و قابلِ دفاع بهش معتقدم اینه که: برای موفقیت، چهار رأسِ یک هرم لازمه. سه تایِ پائینی که قاعدهء هرم رو تشکیل میدن عبارتند از: دانش+ تلاش+ اعتماد به نفس. و چهارمین رأس که اساساً هویتِ هرم به اون وابسته س، همکاریِ کائناته! افرادِ کمی هستن که هر چهار تا ویژگی رو با هم داشته باشن. سه تای اولی که مشخصَن؛ ولی قسمتِ غم انگیزِ ماجرا اینجاس که تا چهارمی نباشه، اون سه تا هم راه به جائی نمیبَرن. حالا همکاریِ کائنات ینی چی؟! ینی اگه شما آدمی هستی که از درجهء قابلِ قبولی از اعتماد به نفس برخورداره و ایمان داره که دانش و توانائیش در حدی هست که بتونه در حرفه ای خاص مفید باشه و قصد کرده که واردِ اون حرفه بشه و کفشِ آهنین هم پوشیده و از راهِ سنگلاخ هم خسته نمیشه و نمیترسه؛ اما شوربختانه باید بگم همهء اینها کافی نیست. اون آقای قانون گذاری که اونجا نشسته و قانون و بخشنامه وضع میکنه هم باید با تو همکاری کنه. اون ادارهء عظیم الشأنی که قراره پایِ پروانهء اشتغالت رو امضا کنه هم باید با تو همکاری کنه. شاید باور نکنی، ولی حتی آبدارچیِ اون اداره هم باید با تو همکاری کنه! و پیش از همهء اینها، جیبت باید با تو همکاری کنه...

با روضه ای که تا اینجا خوندم، خوب گریه کردید؟! حالا به موارد متعددی فک کنید که در عینِ فقدانِ مشهودِ سه مورد اول (یعنی دانش، تلاش و اعتماد به نفس) و فقط با تکیه بر همکاریِ کائنات؛ چه جاده های موفقیتی که طی نشده. اونم نه پیاده! بلکه با جگوار.

چشمهء اشکتون خشک شد مثِ من؟! :/

* * *

دارم فک میکنم اون استادم خیلی خوش شانس بود که اون موضوع رو برای تدوینِ نظریه اش انتخاب کرد. میدونی! باید هوشمند باشی و بدونی در این سرزمین پیشِ پای کدوم نوعِ تفکر، اساساً سنگی انداخته نمیشه...



همچین هرمی رو میگم.

+ راستی سلام (:

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 21:7 توسط پریا |
گفت: -اه اه چه چای پُررنگی! بلد نیستی چایی دم کنی؟!

گفتم: -پُررنگ نیس. ریختی تو ماگ، بنظر پُررنگ میاد!

دلم میخواست یه پوففففف گُنده بگم از دستش. از عصری هی شیطنت کرده بود و اُردِ ناشتا داده بود! الان هم منو از پُشت میزم بلند کرده بود و به بهانهء اینکه "من خیلی خوشم میاد از این صندلیا که میچرخن!!" نشسته بود روی صندلیِ من. نشستم روی صندلی روبرو و خودمو مشغولِ ورق زدنِ کتاب نشون دادم. حواسم بود که داره سرک میکشه توی کامپیوتر، تا ببینه من چی باز کردم و چکار داشتم میکردم. مُراجعِ بیچاره توی اتاق منتظر نشسته بود، تا حضرتِ آقا چائیشو میل کنه و بعد لطف کنه تشریف ببره توی اتاق! این مورد رو قبلاً هم ازش دیده بودم و همین باعث شده بود بیشتر از قبل ازش بدم بیاد :|

یه نیم چرخی با صندلی زد و بی مقدمه گف: "میدونی؟! من از همون روز اول ازت خوشم نیومد!" سه ثانیه به خطوطِ کتاب خیره موندم و بعد انگشتمو گذاشتم لای صفحه ش و سر بلند کردم طرفش. مردّد بودم که چه عکس العملی باید داشته باشم. تابحال با کسی با این حد از پُرروئی، اونم از این فاصلهء نزدیک روبرو نشده بودم! ما هر دو توی اون مرکز فعالیت میکنیم و خب من تابحال سه-چهار بار بیشتر ندیدمش. دیروز هم اولین باری بود که مدتِ بیشتری با هم بودیم؛ و این به اون دلیل بود که دیروز من نقشِ منشی رو هم به عهده گرفته بودم؛ چون منشیمون کاری داشت و نمیتونست بیاد و از من خواست به جاش برم. پا روی پا انداخت و ادامه داد: "آره... از همون اول هم ارتباط برقرار نکردم باهات! بعد من خیلی آدمِ راحت و صادقی هم هستم. با فلانی رفیق بودم، بعد از مدتی خیلی راحت بهش گفتم ببین تو خیلی دروغ میگی! خیلی لاف میزنی! نمیتونی چیزی به من اضافه کنی!! بعدشم باهاش به هم زدم... الانم فک میکنم اشکالی نداشته باشه که به شما بگم خوشم نمیاد ازت! و دلیلِ اینکه هیچوقت اسمتو یادم نمی مونه همینه!" خونم از درون داشت به قل قل میرسید. ولی میمیکِ صورتم رو هیچ تغییر ندادم. راستش خوشحال هم بودم! چون هم تئوری ای که در اولین برخورد در موردش -پیش خودم- داده بودم به حقیقت پیوسته بود، و هم خودش با دستِ خودش زمینه رو فراهم کرده بود که جوابِ دندان شکنی از من بگیره. بهتون نگفته بودم، من خیلی کم پیش میاد که -در برخوردهای حضوری- همون لحظهء اول بدونم چی باید بگم! اما این بار میدونستم. میدونین کلاً این بشر فک میکنه خیلی باحاله. قبلاً هم دیده بودم که با همه شوخی میکنه. و البته آدم جلفی نیست! در عینِ جدّیت شوخی میکنه و خیلی هم خودشو قبول داره و معتمد به سقفه!! پوزخندی زدم و گفتم: "عجب... پس که اینطور! جالبه برات بگم که حسّت کاملاً دوطرفه بوده!" لیوانشو گذاشت روی میز و پرسید چطو؟! خندیدم و گفتم: "چون منم از همون اولین برخورد، هیچ از شما خوشم نیومد! یادته که چه روزی بود؟! همون جلسهء مشاورانِ مرکز. وای همش شما حرف میزدی! همش هول بودی برای ساعاتِ مشاورهء بیشتر! میدونی بنظرم یه آدمِ... آدمِ...." خودش گف مادی؟! گفتم: "آره آفرین مادی... بنظرم بشدت یه آدمِ مادی اومدی! چیزی که با ذات و اخلاقِ روانشناسی و مشاوره در تضاده!" بعد زُل زدم بهش. به وضوح عصبی شده بود. ادامه دادم: "میدونی نمیخوام در مقام مقایسه بر بیام ها! ولی من مثلاً همیشه برای آقای میم (یکی دیگه از مشاورا، که به غایت محترم و عزیزه) احترام زیادی قائلم. چون به جا و عاقلانه حرف میزنه. هول هم نمیزنه برای مُراجعِ بیشتر!! و تعدادِ بالای مُراجع رو افتخار نمیدونه!" حس کردم تابحال هیچکس اینجوری حالشو نگرفته بوده. چون لیوانشو همونجا روی میز گذاشت و بلند شد و با اخمی در هم گفت: "کمیت در روانشناسی همون کیفیته! حتماً کیفیتِ کارم خوبه که کمیت هم بالاست!" و رفت به سمتِ در اتاق. جائی که مُراجعِ بدبخت، نیم ساعت بود منتظر نشسته! حالتِ خونسردیِ حرص درآری به صورتم دادم و گفتم: "نه همچین"


میدونین اساساً بعضی آدم ها فک میکنن خدای روی زمینَن! معلوم نیس کِی و چجوری انقد باد کردن. انقد کِیف میکنم که کسی پیدا بشه و با یک سوزنِ تیز، باد اینا رو خالی کنه. اگه اون شخص خودم باشم که دیگر هیـــــــچ؛ شادیِ زایدالوصفی تا ساعتها زیر پوستم وول میخوره!

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 13:8 توسط پریا |
از بدبختی های دیر خوابیدن و بد خوابیدن و خوابِ مزخرف و ناآرام اینه که صُب وقتی چشاتو باز میکنی؛ هم بدنت کوفته و داغونه و انگار یک فصل کتک خوردی و هم داری هذیون میگی! حالا هی بشین تا پاسی از سپیده دمیده، نقدِ فیلم نگاه کن در برنامهء فخیمهء هفت!آخ
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 11:45 توسط پریا |
دونه های برف روی تمام سر و صورتم نشسته بود. پائین پالتومو تکوندم و به تابلوی راهنمای طبقهء همکفِ اداره نگاهی انداختم. طبقِ فلش ها، کارم با همین در بغلی بود. موهامو بُردم زیر شال و در رو قیژژژژ باز کردم. مث تمام وقتائی که وارد محیط ناآشنائی میشم، میل به برگشتن در من بیشتر بود تا جلو رفتن. اما از طرفی هم این مورد از اون مواردی بود که باید براش میجنگیدم تا بدستش بیارم. و وای به اون روز! نگاهی به اتاق، که بیشتر به سالنِ بزرگی شبیه بود، انداختم. یک طرف با پارتیشنِ شیشه ای جدا شده بود و یک طرف تا سقف پُر بود از زونکن و پوشه و دفتر. اون وسط هم چند تا میز بی سلیقهء چوبی چیده بودن؛ و چند خانوم مشغول کار بودن که سِمَت هرکدوم رو روی یه تابلوی کوچولوی 20 در 15 روی دیوار پشت سرشون زده بودن. الی ماشاءالله هم کارشناس شغل! خب هیچکدومِ اینا طبیعتاً نمیتونست آقای زارعی باشه. اما یک میز اون انتها خالی بود. بعله. متصدی کاریابی ها و اتباع خارجی همونی بود که من باهاش کار داشتم و حالا یحتمل رفته بود یک لیوان چائی داغ برای خودش بریزه یا لقمهء نون-پنیری بخوره یا دستی به آب برسونه یا چی... منتظر ایستادم.

آقای مذکور نمیدونم چرا، اما با عصبانیت و توپِ پُر سر میزش برگشت. شروع کرد به مرتب کردنِ وسایلِ مرتبِ روی میز. پانچ رو از ضلع شمالِ غربی میز برداشت و گذاشت کنار کیبورد. یک اینتر الکی هم زد. بعد آرنج هاشو گذاشت روی میز و به من نگاه کرد. گفتم: "ام... سلام... ببخشید... من میخواستم..." انگار چیزی یادش بیاد، هوار کشید: زنجانی!؟ زنجانی نبود. از زنگِ هوارش، قافیه رو نباختم. بهتون نگفته بودم؛ آخه من قافیه ها رو زود میبازم. حتی یک اخمی هم به صدام اضافه کردم. گفتم: "برای مجوز کاریابی اومدم" بعد چشم دوختم به کلهء تُنُکش که پائین بود. هنوز ایستاده بودم. سرشو بالا کرد و در کمالِ سردی گفت: "مجوزها همه لغو شده. مجوز جدید صادر نمیکنیم. شهر اشباع شده از کاریابی ها" بعد دست بُرد خودکارهای توی جاقلمی رو مُشت کرد و دوباره رها کرد. نشستم. آرنج هاشو بیشتر در هم فرو برد و نگاهم کرد. و من از اون لحظه، دقیقاً تا نیم ساعت فَک زدم! از اینکه کاریابیِ من قرار نیست مثلِ بقیهء کاریابی ها باشه. اینکه من تحصیلاتم در همین زمینه س. اینکه اگه اشباع شده، پس این همه بیکار چی میگن؟! اینکه من طرحی نو در خواهم انداخت. اینجا نگاهش دقیق تر شد. با اینحال با همون بیحوصلگی، زیر لب نالید: "بله خب... خیلی خوبه که شما اینقدر شجاعید. ما به توانمندیِ شما واقفیم..." غرّیدم: "واقفید؟ چجوری اونوقت؟ شما که حتی به من مجال نمیدید رزومهء خودمو ارائه بدم! چجوری واقفید؟!" چنگ انداخت به چهار لاخ موی جلوی سرش. بعد رفت تا پسِ کله. دستشو همونجا پشت گردن گذاشت و گفت: "ببینید خانوم... برای بررسیِ رزومه تون، هیأت استانی باید تشکیل بشه" چیزی ته دلم قل قل کرد. ینی ممکن بود موافقت کنن؟! ولی باز هم لبخند نزدم. غلیانِ شادمانیِ کوچکم رو سرکوب کردم. آقای حالا کمی مهربانتر، دست برد و یه پوشهء آبی رنگ رو از روی میزش برداشت. ورق زد تا رسید به صفحه ای که به بخشنامه ها و دستورالعمل های اداری شبیه بود. زیر دو-سه واژه ش هم خط کشیده بودن. با انگشت خطوط رو دنبال کرد و گفت: "شرایط موردنیاز برای اعطای مجوز کاریابی... حداقل سن 30 سال..." پیروزمندانه در دلم گفتم خب این که هیچ. پنج ماه بیشتر نمونده! ادامه داد: "حداقل مدرک لیسانس در یکی از رشته های زیر..." که خب اصلاً انگِ رشتهء خودم بود این کار؛ و حتی میتونست یک پوئن مثبت هم باشه. تک سرفه ای کرد و اضافه کرد: "و تأهل..." بعد پوشه رو بست و با دقتی عجیب دوباره سر جای خودش گذاشت. وا رفتم. کلمات در دهانم خشکید. تازه فهمیدم تا الان چقدر سیخ نشسته بودم. کمرم خم شد و فرو رفتم توی صندلی. ناخودآگاه گفتم عجب... یک آقائی اومد و شروع کردن به گپ زدن. من اما، به سردی و سکوتِ برفی بودم که بیرون میبارید.

تازه فهمیدم یکساعته که اونجا نشستم و متوجه صدایِ ملایم شهرام ناظری نشدم که از اسپیکر سیستم خانوم همکار میز بغلی بلند بوده...

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 13:24 توسط پریا |
گاهی وقتا هرچی هم که حرف بزنی، حقّ یه مطلبی ادا نمیشه. مثِ وقتائی که یه موسیقیِ خوب گوش میدی؛ چه کلمه ای میتونه نهایتِ شعفت رو نشون بده!؟ یا مثِ وقتی که یه هدیهء خارق العاده میگیری... کی میتونه حسّتو توصیف کنه؟!

امروز تولدِ ماری ه. میدونین؟ ماری دوستم نیست، بلکه یکی از اعضای خونواده مه. و کی میتونه بگه من چقد خوشحالم از اینکه خدا این هدیهء عزیز رو بهم داده... تولدت مبارکــ عزیزدلم 

نوشته شده در جمعه 11 بهمن1392ساعت 0:2 توسط پریا |
گاهی شنیدنِ کلمهء "نمیدونم" از بعضی ها، برای آدم میشه آرزو! بس که حس میکنن در هر چیزی صاحب نظرن. بس که در هر موضوعی دخالت میکنن و نظر میدن. خب لامصّب! چجوری میشه که تو هم عمقِ فنداسیون ساختمون رو میدونی، هم تعداد تخم مرغ لازم برای کیک آلبالوئی!؟ هم از سقوطِ سهام شرکت پتوبافانِ مهرگُستر(!) باخبری، هم اسم ستارهء فیلمِ دو تا مونده به آخر مهرجوئی رو یادته! هم جنسِ پارچهء مناسب برای دامنِ هش-تَرکِ ماکسی رو میشناسی، هم بلدی صفحه کلاجِ سوخته تعویض کنی!!

به همین قبلهء محمدی قسم! گاهی اگه بگیم نمیدونم، اگه بگیم بلد نیستم، اگه بگیم این موضوع در حیطهء تخصّص من نیست! خیلی خواستنی تر و باورپذیرتر هستیم!آخ

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 11:53 توسط پریا |
پسرک دو سیخ کباب کوبیده رو کشید لای نان و لقمه کرد
یک مشت ریحان هم گذاشت تنگش
سرک کشید و گفت: - هوی! مَشتی! بیا کبابت

دست برد یک گل بابونهء کوچولو از حاشیهء کنار جاده چید
- تو مث این گُل می‏مونی برای من! می‏ترسم بهت دست بزنم گلبرگات بریزن! تاجی...
- جونِ تاجی؟!
دخترک چه شیرین میخندید...

مرد خسته بود
نای بلند شدن و گرفتن لقمه رو نداشت
ولی بلند شد و کفشهای زهوار دررفته‏ش رو لخ‏لخ کشید روی زمین، تا روبروی دخل
لقمه رو گذاشت توی جیب اُورکت سبزش و نگاهی به پسرک پشت دخل انداخت و رفت...

- اگه من نبودم، کی واست یه لیوان چائی داغ میریخت که خستگیِ این همه راه ماشین‏سنگین روندن از تنت در ره؟!
- اگه تو نبودی کی این‏همه زبون میریخت که من هی حواسم پرت شه زیگزاگ برم؟!
تاجی جیغ کوتاهی کشید و چندتا مُشت محکم کوبید به شانهء مرد
- خیلی بدجنسی! اصن من قهرم...!

مرد رسید به پارک
صاف رفت تا زیر بیدمجنون
نشست و تکیه داد به تنهء درخت
پاهاش رو دراز کرد و لقمهء کباب رو از جیب اُورکتش درآورد
سرش رو بالا کرد
شاخه‏های بید، توی نسیم ملایم اواسط پائیز، آرام تکان میخوردند و اشعه‏های بی‏رمق خورشید پیدا و پنهان میشدند...

- آره، بعدش من گفتم که چی! شووَرش تو بازار حجره داره که داره! شوور منم ماشین‏سنگین داره! بیا ببین چه اومد و شدی داره! یه بار ببره شهرستان و بیاره خرج شیش تا خونواده در میاد! حواستو بده به جاده آقا.
مرد حواسش پرتِ شیرین‏زبانی‏های تاجی بود. یک نگاهش به جاده بود، صدتا نگاه پر از مهر و عشقش به زن...
- وااالا! تازه بِش گفتم بعضی سَفَرا منم با خودش می‏بره!
آخرین نگاه مرد با آخرین لبخند عشوه‏گرانهء تاجی یکی شد...
بعدش هیچ نبود الّا ترمزی شدید و فریادی بلند و سکوتی مطلق...

نگاه مرد به رقص شاخه‏های بید ثابت مانده بود
و لقمهء کباب در دستش
یک لشگر پرندهء کوچیک، دو سه قدم دورتر از مرد روی زمین نوک میزدند و سروصدا میکردند
صدای شیطونِ تاجی توی گوش مرد پیچید: - اگه من یه روزی نباشم، تو بازم میای اینجا کباب بخوری؟!...
.
.
.
مرد خسته بود
ولی دستاش اونقدری یاریش کردن که همهء یک لقمه نان و کباب رو ریزریز کرد و انداخت برای پرنده‏ها...
از ذهنش گذشت:
- تاجی؟!
- جونِ تاجی!



+ تاجی... یه نوشتهء قدیمی... که بیشتر از همهء نوشته هام دوستش دارم...

http://blogme.blogfa.com/post-275.aspx

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1392ساعت 0:20 توسط پریا |
یه بُن بست. یه بُن بست توی همین خیابون بالائیمون؛ همین که آخرش میرسه به باغهای انگور. یه بُن بستِ سرپائینی با فوقش سه-چهار تا همسایه. ساکت؛ خیلی ساکت.

یه خونه. یه خونهء دوطبقهء قدیمی که باید از پله های مارپیچِ فلزیِ گوشهء حیاط بالا بری تا برسی به نیم طبقهء دوم. یه سوئیتِ جمع و جور؛ بدونِ اتاق. با بهارخواب و هره های پهن. با پنجره های سرتاسری و پُشت دری های سفید. و پنج تا شمعدونی؛ که گُل هم داده باشن.

یه هالِ دنج. با نیم ست مبلمان چوبیِ راحت؛ خیلی راحت! با پارچهء چارخونهء قهوه ای. و سه تا کوسن؛ زرد و بنفش و آبی... آبیِ فیروزه ای. یه دیوار پُر از قابِ عکس. یه دیوار با قفسه های دیوارکوب؛ پُر از کتاب و مجله. یه میز پُر از تنقلات؛ برگهء هلوی نرم و بادام هندی و فندق. یه گلدون با ده ها شاخه گلِ نرگسِ تازه. سیستم صوتی-تصویریِ به روز، کامل و قوی؛ با کنترل هائی که باطریِ نو دارن. یه آیفون تصویری با وضوحِ تصویر بالا. یه کشو پُر از فیلم و موسیقی. یه کشو پُر از لباس راحتی.

یه سرویس بهداشتیِ کوچولویِ سفید. با یه کابینت پُر از کِرم و شامپو و اسپری و لوسیون و خمیردندونِ نعنائی. یه لامپ که همیشه چند پاف عطر روش اسپری شده. یه حولهء نرم صورتی؛ با سه تا گُلِ بنفشهء گلدوزی شده.

یه آشپزخونهء مُدرنِ فسقلی. با همه نوع لوازم برقی؛ مخصوصاً همزن و چای ساز و مخلوط کن و غذاساز. یه کابینت پُر از انواعِ ادویه. یه ماشین ظرفشوئیِ کوچولو که قابلیتِ شُستنِ چندین کیلو کاهو کلمی و فلفل دلمه ای و خرمالو و نارنگی و انار رو داشته باشه؛ خربزه حتی. یه طبقهء یخچال پُر از انواعِ نوشیدنی. و هزار بسته سوپِ آماده.

خطِ تلفن و مودم و نت هم نمیخوام. گوشیِ همراه هم نمیخوام. حتی لبتاب هم نمیخوام.


این خونه باید مالِ من باشه...

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1392ساعت 11:57 توسط پریا |
با یکی از دوستانِ قدیمی گپ میزدیم. مدتی ازش بی خبر بودم و نمیدونستم که پارسال نامزد کرده و به هم خورده. یه اخلاقی هم که دارم، در اینجور موارد معمولاً نمیپرسم چرا؛ طرفم اگه دوست داشت خودش تعریف میکنه. ولی اینبار پرسیدم. چون واقعاً مشتاق بودم که بدونم اصلاً چجوری تن به نامزدی داده و چرا به هم خورده. برام تعریف کرد که نامزدش از اونهائی بوده که میخوان طرفشونو به فُرم دلخواهِ خودشون در بیارن. تو رو دوس دارن نه به خاطر خودت، بلکه به خاطر چیزی که توی ذهنِ خودشونه. میگفت فردیّتم و دنیام زیر سوال رفته بود. منطقِ حرفِ هم رو نمیفهمیدیم. اینجای حرفش سکوت کردیم. بعد گفت بذار یه مثال برات بزنم.

فرض کن میخوای "گرانش زمین" رو برای کسی توضیح بدی. برش میداری میبَری لبهء پشت بام، بعد یه سنگ برمیداری تا از اون بالا بندازی پائین و مفهوم گرانش براش روشن بشه. همین لحظه اون دستتو میگیره و میگه نه! سنگِ سیاه رو برندار! سفید بردار! تو میگی رنگِ سنگ در توضیحِ این مفهوم فرقی نداره! اما اون اصرار میکنه. اون لحظه ای که سنگِ سفید رو به خواستِ اون برداری، آغاز ویرانگریِ توئه!

واقعیتش اینه که مثالش اونقدر واضح و قوی بود که دیگه هیچ سوالی نپُرسیدم. هرچند به عقیدهء من؛ از همون لحظه ای که اون دستتو میگیره و میگه نه سنگِ سفید رو بردار، تو آغاز میکنی به مُردن. از شدتِ اندوهی که به قلبت هجوم میاره بخاطر دوریِ هولناکِ دنیاهاتون از همدیگه...

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 11:52 توسط پریا |
داشتیم با خانوم دکتر -مدیر مرکز- در مورد چاپ مجددِ کتابش صحبت میکردیم. بینِ انبوهی از تیترها و اطلاعات و بخشنامه های قدیمی و جدید گرفتار شده بودیم. همه چی باید کلاً به روز میشد. این شد که تصمیم گرفتیم من یه چک-لیست تهیه کنم از همهء عناوینِ مهم، و بعد اطلاعات رو دسته بندی کنیم و ذیل عناوین بگنجونیم. پس با هم شروع کردیم به شمردنِ همهء عواملی که در معرفیِ یک شغل موثرن. و باعث میشن شما بتونی یک نمای کلّی و شفاف از اون شغل بدست بیاری. دونه دونه میگفتیم و در موردشون بحث میکردیم و من مینوشتمشون. از مسئولیتها و وظایف شغل و میزانِ درآمد و تحصیلاتِ مورد نیاز گرفته تا سن و جنسیت و تجربه و بازار کار... تا اینکه یهو خانوم دکتر گف: «آها! تبلیغات هم خیلی موثره در معرفیِ یک شغل. مثلاً شما مقایسه کن با تبلیغاتی که برای مواد غذائی میشه؛ تبلیغات میتونه ذائقه و سلیقهء مردم رو کاملاً عوض کنه. مثلاً الآن بنظرت کدوم مادهء غذائی روی بورسه؟!» منم که مشغولِ نوشتن بودم، یه لحظه سرمو بالا آوردم و گفتم: «هوم... مثلاً پفک!» بعد دوباره مشغولِ نوشتن شدم. یهو این تبلیغِ پفک لوسی اومد تو ذهنم! واای دیگه مگه میتونستم جلوی خنده مو بگیرم؟! لامصب کلّ تبلیغشم فقط یک کلمه س ها! ولی منو شهیدِ خودش کرده. ینی هر فروشگاهی میریم، من هی دنبالِ لوسی میگردم! فقط هم بخاطر این تبلیغِ قشنگش! با همون ریتمِ بامزه و خوشحالش، همش قیافه های کارتونیشون می اومد تو ذهنم که: لووسی؟! لووووسی؟!! لوسی لوسی لوسی لوسی... یه چند ثانیه با زور و عتاب جلوی خنده مو گرفتم و بعد سرمو بالا آوردم و در حالیکه این چند ثانیه رو اصلاً نشنیده بودم خانوم دکتر چی گفته، با لبِ گاز گرفته گفتم: «بله بله... تبلیغات خیلی مهمه!»...

* * *

اینم لینکِ دانلود تیزرش که خودم از آی فیلم ضبطش کردم؛ بنظرم بهترین آگهی بازرگانی تلوزیون در سالهای اخیره:

http://s5.picofile.com/file/8109514200/LooOsi.mp4.html

نوشته شده در شنبه 28 دی1392ساعت 13:11 توسط پریا |
چند روز پیش هانیه ازم پرسید که دلیلِ انتخابِ اسم وبلاگت چی بوده؟! خب خیلی چیزا ممکنه توی زندگیِ بعضی آدمها وجود داشته باشه که دلیلِ خاصی براش ندارن؛ چون این آدمها حسّی هستن. و مثلاً نباید ازشون بپرسی چرا از اون آقای دکتری که داشت برنامهء شبکه سلامت رو صحبت میکرد و پولیورِ زرشکی روی پیرهن مردونهء طوسی پوشیده بود خوشت اومد؟! در حالیکه هف-هش-ده ثانیه بیشتر بینِ عوض کردنِ کانالا ندیدیش!! دلیلِ منطقی و عقلانیِ خاصی از جانبِ این آدمها برای این کار بیان نمیشه، چون صرفاً «حس کردم دکترِ خوبیه!» یا نباید ازشون بپرسی چرا در حالیکه هر دوتایِ اون مغازه های کنار هم، نایلونِ دسته دار رو میدادن کیلوئی چار و پونصد، ولی تو از اون پسره خریدی که داشت ناهارشو توی مغازه میخورد؟! این هم پاسخِ واضحی از طرفِ این آدمها نخواهد داشت؛ الّا اینکه: «چون پسر خوبی بود!»

واقعیتش اینه که اسمِ وبلاگِ منم همینجوری به ذهنم رسید. یه روز غروبِ مهرماهِ 87، تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم. خب اسمش چی باید میشد؟! در راستایِ پُست قبلی -ناگفته پیداست که- از اسمهای طولانی، چند سیلابی، من درآوردی و تلفیقِ چند اسم یا تاریخ یا چی خوشم نمی اومده و نمیاد (با احترام به همهء دوستانی که اسمِ وبلاگشون طولانی، چند سیلابی، من درآوردی یا تلفیقِ چند اسم یا تاریخ یا چیه). و مثِ همهء وقتایِ دیگه ای که همهء چیزهای خوب در دقایقِ آخر به ذهنم میرسه، یهو لامپِ «بلاگ می» در ذهنم روشن شد. و من از هماهنگیِ «بلاگ می» با «بلاگ فا» خوشم اومد! همین. هیچ دلیلِ خاصی هم پُشتش نیست. اون لحظه حسّم گفت خودشه! اسم خوبیه! و منم مثِ همیشه گفتم چشم!

* * *

+ بعدها فهمیدم که اگه جای بلاگ و می رو عوض میکردم، اسمِ وبلاگم شمالی میشد! می بلاگ! خنده

+ جالبه که مدتها قبل از اینکه اسم وبلاگمو بذارم بلاگ می، همین اسم برای دامنه های دات کام و دات آی آر  انتخاب شده بود! ظاهراً میخواستن سرویسِ وبلاگ نویسیِ جدیدی (مثِ بلاگفا و پرشین و...) راه بندازن. name.blogme.com مثلاً!

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1392ساعت 22:33 توسط پریا |
من یه اخلاقی دارم؛ اینکه چیز میزِ اضافی نباید تو دست و بالم باشه. چون زود میزنم حذفش میکنم. مثلاً وقتی یه چیزی میخرم، سه ثانیه بعد جعبه ش تو سطلِ آشغاله! بارها شده که در موردِ نحوهء استفادهء اون چیز یا تاریخ مصرفش یا گروهِ سنیِ مصرف کننده ها(!) به مُشکل برخوردم، اما بازم دلم ورنمیداره جعبه ها رو نگه دارم. یا وقتی کسی لینکی چیزی برام میفرسته، بعد از دیدن بلافاصله پاکش میکنم. نمیذارم بمونه شااید یه موقع به درد خورد. کامنت خصوصیا رو که نگو! اصلاً آلرژی دارم. هر از گاهی یه سر میزنم به کنترل پنل تا ببینم برنامهء الکی نصب نباشه روی لبتاب. الان فولدرای لبتابم از اشکِ چشم پاکتره. تازگیا حتی به سرم زده کلّ آهنگامو پاک کنم! چون بنظرم خیلی اضافی ان. و من که گوششون نمیدم! در عوض دلم میخواد صُب تا شب فقط همون 2-3 آهنگی بخونه که دوسشون دارم... مثِ نمیتونم همایون، مثِ بی تو امیر عظیمی، مثِ تمام دکلمه های علیرضا آذر...

اون اوایلی که گوشی خریده بودم، یکی از دوستان لُطف کرد و از همهء برنامه های ارتباطی که میشه باهاشون توی گوشی چت کرد، عکس گرفت و برام فرستاد تا نصبشون کنم. مثِ وایـber و ویـchat و واتسـapp و تانـgo و لاین و تاک و... ولی من خوشحال نشدم. چون بنظرم یکیش بَس بود! خب چه دلیلی داره ده تا برنامهء عین هم روی گوشیِ آدم نصب باشه؟! نمیفهمم. الان مدتهاست من توئیـtter رو به روز نمیکنم. چون بنظرم faceبوک رو دارم و اونجا میتونم هر جملهء کوتاه و بلندی رو بنویسم. وبلاگ رو هم که دارم برای روده درازی! خب بَسه دیگه. قبلاً علاوه بر مسنجر، اوو وو و اسـkype هم داشتم توی لبتاب. بعد دیدم من که عملاً استفاده ای از این تعدّد برنامه ها ندارم! حالا نگه دارم شاااید یه روزی به درد خورد؟! پاکشون کردم. شاید این حرفِ جالبی نباشه، اما گاهی بعضیا رو هم از لیستِ دوستای faceبوکم پاک میکنم. چون عملاً هیچ فایده ای ندارن! نه صدائی ازشون میاد و نه حرکتی انجام میدن. خُب نباشن، صفحه خلوت تر و بهتر.

اتاقم هم همینطوریه. غیر از اشیایِ تزئینی، هیچی پیدا نمیکنین که بلااستفاده یا اضافی باشه. بعد یه اخلاقِ زیبای دیگه هم که دارم اینه که اگه خودم یه چیزی رو داشته باشم و بعد یکی از همون جنس و مدل هم برام برسه -مثلاً کسی بهم هدیه ش بده- نگران میشم. نمیدونم چکارش کنم. در قاموسم نمیگُنجه که بذارمش کنار تا وقتی این یکی تموم شد، اونو بیارم استفاده کنم. یا اصلاً هر دو تا رو با هم استفاده کنم. مثلاً گاهی دلم میخواد یه ساعتِ جدید بخرم؛ که بندش استیل باشه و صفحه ش بزرگ. بعد بلافاصله یادم میاد که پس اینی که الان دارم رو چکار کنم؟! در موردِ لباس هم همینطورم. هرچی بیشتر داشته باشم، به جایِ اینکه قدرتِ انتخابم بالاتر بره، بیشتر مستأصل میشم. گاهی فک میکنم همهء لباسامو رد کنم بره. و فقط اون تونیک چارخونه هه بمونه که عاشقشم. الان اون ته کمدم چند تا لباس آویزونه که بدجوری رو اعصابه. از همونا که زمستون برش میداری میذاری تو بقچه، بهار دوباره درش میاری. از این خونه به اون خونه میبری، در نهایت هم هرگز نمیپوشیش! باید حتماً ردشون کنم برن... زیورآلات زیاد دارم؛ ولی عملاً ازشون استفاده نمیکنم. چون هر بار میگم پس این گردنبندِ خودم که الان گردنمه رو چکار کنم؟! از لاک و ماتیک، فقط 3-4 رنگ که واقعاً استفاده میکنم رو دارم. هرگز هم وسوسه نمیشم که رنگای دیگه هم بخرم. هر از گاهی، میشینم سر کشوها و یه خروار کاغذ رو دور میریزم. یک هفته بعدش هم معمولاً یادم میاد که دستور کیکِ سیب رو هم قاطیِ همون کاغذا دور ریختم! حتی خودکارهای رنگیِ مختلف هم ندارم. خب آدم با مشکی یا آبی مینویسه، فوقش خواست چیزی رو رنگی بنویسه یدونه خودکار صورتی هست دیگه!

میدونید... تعدّد حق انتخاب -برعکسِ اکثر آدمها- منو پریشان میکنه. وقتی دور و برم جمع و جور باشه و حق انتخابِ چندانی نداشته باشم، خیالم آسوده تره. مثلاً خریدنِ کفش از راستهء کفش فروشها برای من عذابه؛ چون هزار تا حق انتخاب وجود داره. در عوض وقتی واردِ یه فروشگاهِ لباس میشم مثلاً، که یکی دو جفت کفش رو هم توی ویترین گذاشته، فکرم درگیر یکی از همون کفشها میشه. و احتمالاً میخرمش. اما در مورد کیف قضیه فرق میکنه! یک خروار -و دقیقاً یک خروار- کیف دارم. گرچه همیشه یکیشو استفاده میکنم، ولی کیف خریدن رو دوست دارم. و تازگیا اسپری! مخصوصاً اسپری های ecco که دلم میخواد از هر رنگش یکی بخرم! زبان

در همین راستا مهمونی های شلوغ، آهنگ های شلوغ، میزهای غذای شلوغ و... حسّی جُز سردرگمی به من نمیدن. ترجیح میدم به جای نگاه کردن به یک میز غذای شلوغ و پُرتجمّل و تردید برای انتخاب بین غذاها -که البته میدونم صاحبِ مهمونی هم چقدر براش زحمت کشیده و وقت و سلیقه گذاشته- برم به یه فلافل فروشی که حتی نوشابه هاش هم فقط مشکیه و هیچ حقّ انتخابی نداری! کافه های خلوت و تاریک رو بینهایت دوست دارم. مخصوصاً اگه با دو سه تا از دوستای خوبمون باشیم (من و ماری)، و یک میز هم بیشتر خالی نباشه! فک میکنم اگه امکانش فراهم بود، من از اونائی بودم که پاتوق داشتن و هر بار به گارسون میگفتن: همون همیشگی! ولی حیف که نمیشه. میدونید من حتی باغ و پارک و سیزده بدر رو دوست ندارم. روم سیاه اما، قرارهای وبلاگیِ شلوغ رو هم دوست ندارم! خیلی اتفاق میفته که شما یک تصویر ذهنی از یه وبلاگ نویس داری، و در اولین دیدار اون تصویر به طرزِ دلخراشی فرو میریزه. حالا اینو جمع کنید با اینکه من هرگز در برخوردِ اول، خودم نیستم! و ببینید چه رنجِ عظیمی بر من متحمل میشه...

وبلاگم هم همینطوره. یه بار یکی از دوستان ایراد گرفت به قالبِ ساده و سفیدش. ولی واقعیتش اینه که من با همین قالبِ سفید و ساده -به دور از هر زلم زیمبوئی- خیلی راحتم و اعصابم آرومه. حتی اگه از این هم مختصرتر میشد، که چه بهتر! الان لینکام همشون اونائی هستن که واقعاً میخونمشون. اطلاعاتی که توی پروفایل نوشتم، دقیقاً همونیه که فک میکنم لازم و کافیه. گاهی که پروفایلِ وبلاگی رو باز میکنم و میبینم طووولانی نوشته، استرس میگیرم! که وای خدایا الان باید همهء اینو بخونم؟! خجالت

کلاً همه چی باید موجز و مختصر باشه. یه بار یکی از بچه های وبلاگ که تازه شماره رد و بدل کرده بودیم و داشتیم پیامک میدادیم، گف وای تو چقد ساکتی! اصلاً بهت نمی اومد اینجوری ساکت باشی و مختصر جواب بدی! خب طفلکم حق هم داشت. قبل از اون فقط وبلاگِ منو خونده بود! وبلاگ تنها جائیه که من راحت و طووولانی حرف میزنم. این صفحهء سفید، یکی از عزیزترین دارائی های منه. تنها جائی که ایجاز و اختصار درش راهی نداره...

* * *

چون میدونم خیلِ عظیمی از کامنتها به این مورد اشاره خواهد کرد که حقّ انتخاب خیلیم خوبه و تو دستت بازه و اصلاً چرا اینجوری میگی و... پیشاپیش بگم که من به همهء دوستانی که دلشون میخواد از هر چیزی چند تا داشته باشن و دور و برشون شلوغ باشه، بشدّت احترام میذارم. این عقیدهء منه، اون هم عقیدهء شما. هیچ دعوائی هم با هم نداریم :*

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1392ساعت 11:29 توسط پریا |
ما یه خیابان داریم با سربالائیِ خیلی تُند. قبلاًها این خیابان اینجا نبود؛ به جاش هزار و صد تا پله بود. بعدش تصمیم گرفتن که پله ها رو صاف کنن و دو تا خیابان بالائی و پائینی رو با اختلافِ ارتفاعی چند ده متری به هم وصل کنن. این شد که سربالائی ترین -و ایضاً سرپائینی ترین- خیابان شهر متولد شد. جائی که میتونه کابوسِ نیم کلاجِ هر راننده ای باشه. دُرست روبروی این خیابان، یه داروخونه هست. و من همیشه نگرانم که یه ماشین از اون بالا، ترمزش ببُره و یکراست بره توی این داروخونه. پریروزا هم که حدودِ یکساعتی داشتم با یکی از خانومهای فروشندهء داروخونه صحبت میکردم، همش نگران بودم که الان سمندی-پژوئی-زانتیائی-چیزی ترمز میبُره و همونجور که داره با سرعت به سمتِ شیشهء داروخونه میاد و همه چی هم اسلوموشن شده، یهو توجه ما بهش جلب میشه و صحبتمون نیمه کاره می مونه و دهنمون از وحشت و تعجب خشک میشه، بعد ماشینه میکوبه به شیشه و شیشه میترکه و ما وحشت میکنیم و میخوایم به سمتِ انتهای داروخونه فرار کنیم و دیر میشه و... همش هم اسلوموشن... :دی


بعله میگفتم. پریروزا رفته بودم یکسری لوازم مراقبتِ پوست بگیرم. و اون یکساعتی هم که توی داروخونه صحبت میکردم، برای گرفتنِ اطلاعات بود. به دردِ آقایون که نمیخوره! دخترخانومای گُل بیاین تا بهتون بگم چیا یاد گرفتم هورا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 21 دی1392ساعت 11:6 توسط پریا |
بنظر من موجودی که از زبانش در امان نباشی، اصلاً آدم نیست. خوب بودن و محترم بودنش پیشکش!

نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1392ساعت 11:34 توسط پریا |
یکی از سرگرمیهای من، فوروارد کردنِ پیامکه. سر همین قضیه، آدمهای توی گوشیم -ناخودآگاه- به گروههای مختلفی تقسیم شدن. میدونید بعضی پیامکها، انگِ بعضی آدمها هستن. اصلاً وقتی میخونمشون، یه حسّ قدرتمندی میگه که زود برای فلانی بفرستش. بعد موقعِ تیک زدن، کم کم این "فلانی"ها تعدادشون زیاد میشه و آدمها در مجموعه های منعطفی قرار میگیرن که گاهی با هم اشتراک هم دارن. ولی اتفاقِ هیجان انگیز و دوست داشتنی، بعد از این فوروارد کردن میفته. وقتی دونه دونه پیامکها دلیور میشن و من چشم میدوزم به گوشی تا ببینم واکنشِ هر مخاطب به اون پیامک چی بوده...

امشب یه جمله ای توی faceبوک دیدم که خوراکِ پیامک کردن بود: «لبخند بزن... این دومین کار خوبیست که میتوانی با لبانت انجام دهی!» برای تعدادی از دوستان فرستادمش. دقایقی بعد، هیجان شروع شد و جوابِ بچه ها یکی پس از دیگری رسید. همه بدووونِ استثناء -با شیطنتی هویدا در آیکونها- پرسیده بودن که اولیش چیه اونوَخ؟! منم در حالیکه پاهام داشت از یک پیاده رویِ هزاران کیلومتری در میانِ برفها زُق زُق میکرد و سرما در عمقِ جانم نشسته بود و آبِ دهنم یخ زده بود حتی و کوپن خوراکیهای روزانه م تموم شده بود و تمام غذاهای دنیا -اعم از سنتی و فرنگی و ساندویچ و سوپ حتی- داشتن جلوی چشمم رژه میرفتن، با شیطنتی خونسردمآبانه برای همشون نوشتم: آبگوشت خوردن! نیشخند

* * *

+ کسی هس آبگوشت دوس نداشته باشه؟! من خودم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که آبگوشت غذای لذیذتری است یا لازانیا.
+ اکثراً این پیامکهای فورواردی منجر به یک سلسله پیامکهای ادامه دار میشه. گفتگوهای رنگین و شیرینی بین من و دوستانِ دور و نزدیک. نگفته بودم بهتون من عاشقِ گپ زدنم!

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1392ساعت 0:1 توسط پریا |
خُب دوستان من دیروز داشتم تصادف میکردم. بعد من همیشه تعجب میکردم از اینائی که میگن "نفمیدیم یارو از کجا سبز شد جلومون یهو"! یه بار یکی از فامیلامون داشته از عرضِ خیابون رد میشده، بعد یه موتوری با سرعت میاد میزنه بهش. بعد این بنده خدا میگف من اصن ندیدم این موتوری از کجا اومد! اونم با اون سرعت. بعد من گفتم وا ینی چی! مگه میشه! یهو که از آسمان نیفتاده وسطِ خیابون! خب چشم داشتی میدیدی دیگه!! (تو دلم گفتم البته). بعد دیروز دقیقاً همین اتفاق برای خودم افتاد. و نفمیدم یه وانت-نیسان آبی از کجا اومد یهو زاااارت پیچید جلوی من. سر یه پیچ داشتم راهِ خودمو میرفتم، وانته از روبرو به طرز گاومیش گونه ای از ماشین بغلیش سبقت گرفت احمق، و داشت یه راست می اومد تو شکم من. منم در حالیکه همیشه تا شعاعِ بیست کیلومتری حواسم هست که کی سرعتشو کم کرد و کی از کوچه پیچید و پیرزنه با سطلِ ماست داره رد میشه و آقاهه با زیرپوش داره رو پشت بام لباس پهن میکنه حتی؛ اما این وانته رو ندیدم اصلاً واقعاً. در یک لحظه -و دقیقاً یک لحظه- آنچنان فرمان رو پیچوندم به راست، که مُچِ دستم هنوز درد میکنه :| اگه دو صدُم ثانیه بیشتر طول میکشید، وانتِ مذکور تا وسطایِ کاپوت اومده بود و چه بسا من رو هم در می نوردید. نظرتون چیه یه تحقیقِ میان رشته ای انجام بدیم در مورد ارتباطِ روانپریشی، انحرافِ بینائی و زوالِ عقل در برخی رانندگانِ وانت-نیسان های آبی و چرائی و چگونگیِ گواهینامه گرفتنشون و ایضاً افسرانِ متعهدی که به این عزیزان گواهینامه دادن :|

دستم که مُچش درد میکرد و ضمناً یخ هم زده بود از این سرمای کوفتی، و همینطوری خرچنگ-طور مونده بود و حرکت نمیکرد دیگه کلاً :|

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 14:8 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر