میفرماد* که «عشق» هنره و هنر رو باید یاد گرفت. بعد مثل یک معلم، الفبای عشق رو آموزش میده. تمرین و ممارست برای ماهر شدن در این هنر، به عهدهء طفلانِ نوپای جادهء عشق...

  • فروتن باش. از رویای همه چیز دانی و بر همه چیز توانا بودن آزاد شو.
  • واقع بین باش. واقعیتِ شخصِ مقابلت، از علایق و احتیاجات و ترس های تو مهم تر است.
  • ایمان داشته باش. این به تو یقین و قاطعیت میده.
  • با شعور باش. از دوست داشتن نترس.
  • با شهامت باش. تن به خطر بده. درد و سرخوردگی را بپذیر.
  • فعال باش. از تنبلیِ درونی اجتناب کن. جدیت، بیداری و شور زندگی داشته باش.
  • خلاق باش. همیشه، همه جا.
  • با انصاف باش. در مبادلهء احساسات، فریب نده.
  • با انضباط باش. لازمهء ورزیده شدن، نظم است.
  • متمرکز باش. اینجوری به قرار و آرامش میرسی.
  • بردبار باش. نتیجهء فوری به درد نمیخوره.
  • علاقهء شدید داشته باش. اهمیت فوق العاده ای به شخصِ مقابلت بده.

 

 

*: اریک فروم

نوشته شده در سه شنبه ۹ تیر۱۳۹۴ساعت 0:39 توسط پریا |
قدیما دختری رو برای ازدواج انتخاب میکردن که سر به زیر باشه و خوب سبزی پاک کنه. الان دخترائی رو انتخاب میکنن که یکماه و نیم به پای سرویس دهندهء وبلاگشون می مونن؛ صبورانه.

آرشیو خرداد به همین سادگی خالی موند. خرداد پُر از حادثه!

الان مث یه بستنی می مونم که همین الان از فریزر درش آوردن. بذارین یکم با محیط همدما بشم، یخم آب بشه، یادم بیاد قبلاً چجوری وبلاگ مینوشتم... تا دوباره چرخ وبلاگ شروع کنه به چرخیدن (الان قیژژژژژژژژ صدا میده؛ باید روغن کاری بشه).

 

+ گویا با ثبت اولین مطلب، کلّ آرشیو سال 93 از بین میره. همه رو دستی کُپی کردم توی ورد و در حین انجام این کار، متوجه شدم که هیچ «ادامه مطلب»ی در دسترس نیست. همهء ادامه مطلب ها به کنار، دلم برای «بیگم بانو» خیلی سوووخت... هیچ نسخه ای هم ازش ندارم. مطلب پُر و پیمون «هایپرهیدروزیس» هم از دست رفت.

++ امیدوارم به زودی اوضاع بهتر از اینی بشه که هست.

نوشته شده در پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ساعت 22:30 توسط پریا |
داشتیم تلفنی حرف میزدیم. موردی پیش اومد که گفتم «من سخت گیر نیستم». تعجب کرد و گفت «ولی من فک میکردم خیلی سخت گیری». چون از قبل احتمال داده بودم که بدلایلی همچین فکری بکنه، خندیدم و گفتم «نه واقعاً سخت گیر نیستم؛ البته به جُز روی اصولم». خواست دربارهء اون اصول توضیح بدم و مثال بزنم. گفتم «مثلاً روابطم. برای روابطم اصولِ خاصی دارم و روی اونها تقریباً سخت گیرم»...

چنین بازخوردی که حاکی از صعب الوصول (!) بودنِ من در روابط میده رو قبلاً هم دریافت کرده بودم. یکیش خانوم همکارم بود که یه روز وقتی داشت اتفاقاتِ اخیر زندگیش رو با سوز و جزئیات برام تعریف میکرد، یهو با همون چشمای اشکی مکث کرد و گفت «من خیلی دوستت دارم؛ خیلی زیاد. اما هنوز درست نمیشناسمت». من در برابر این حرف، احساس معلّقی پیدا کردم و نمیدونستم باید ناراحت بشم یا خوشحال. اما چیزی که واضح بود این بود که ظاهراً بعد از حدود یکسال و نیم که با این خانوم همکارم آشنا هستم، هنوز نتونسته بودم فرصت مناسبی برای شناختِ خودم در اختیارش بگذارم.

یه بار هم سر کارگاهِ ارتباط، استاد خواست دو به دو همدیگه رو از لحاظ موانع ارتباطی بررسی کنیم. بغل دستیِ من دختری بود که از کارگاه های قبلی دیده بودم و میشناختمش. برگشت بهم گفت «من خیلی دلم میخواست بیشتر با تو دوست بشم. ولی میدونی؟ بنظرم اصول و قوانینی داری که آدمو مجبور میکنه قدم به قدم و با احتیاط جلو بیاد». بلافاصله جملهء همکارم توی ذهنم تداعی شد که قبلاً بهم گفته بود «به فلانی معرفیت کردم، چون از یک نظر خیلی به هم شبیهین و هر دوتون اصول و قوانین دارین»...

امسال هم مثل پارسال، شرایط جور شد که دو مرتبه برای دخترای دبیرستانی کارگاه بذارم. بعدش که داشتم فیلماشو میدیدم، و در حقیقت برای اولین بار بود که خودمو بصورت کاملاً رئال در یک فیلم میدیدم (چون حواسم نبود دارن فیلم میگیرن)، به یه نکتهء حیاتی پی بُردم و اون این بود که من چرا لبخندم کمه؟ اخم نکرده بودم، اما جا داشت بیشتر لبخند بزنم یا شوخی کنم که فضای کلاس شادتر بشه.

و یه موردِ دیگه اینکه به واسطهء کارگاهها و مراکزی که میرم، زیاد پیش میاد که بچه ها به صورتِ گروهی با هم دوست میشن. ینی اولش همه فقط اعضای یه کارگاه یا همکارایِ جدیدِ یه مرکز هستیم، اما به مرور روابط گرمتر میشه و مثلاً فامیلی ها تبدیل به اسم کوچیک میشه. خانوم فلانی و خانوم بهمانی تبدیل میشن به سهیلا و پریسا. ولی در موردِ من خیلی کم پیش میاد که تبدیل به اسم کوچیک بشم. و غالباً همون «خانوم فلانی» باقی می مونم. هرچند گوشه گیر نیستم و توی بحث هاشون شرکت میکنم، اما خب خیلی هم قاطی نمیشم...

 

 

ضمنِ اینکه کلاً نمیدونم چرا اینا رو نوشتم و کمی نگرانم بابتِ قضاوت های احتمالی، اما ذکر این نکته رو ضروری میدونم که من با دوستای خیلی نزدیکم خیلی راحتم و این مسائل مطرح نیست. فقط نمیدونم اینکه «سخت» باشی در روابطِ جدید، خوبه یا بد...

نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 13:44 توسط پریا |
قبلاً فک میکردم فقط اقشار خاصی به مشاور مراجعه میکنن؛ آدمهائی که در سطحِ متوسط رو به بالائی از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و سواد هستن. اما الان دارم می بینم که نه اینطوری نیست و مشاوره داره به یک آغوشِ حمایت کننده در اکثر خونواده ها تبدیل میشه (این جمله رو یه بار یکی از مُراجعینم بهم گفت که: خوشحالم که از حالا به بعد یه حامی دارم). مثلاً من مُراجعی داشتم که از روستا کوبیده بود اومده بود که ببینه پسرش چرا درس نمیخونه. یا مادری که با وجودِ تعصبات شدید قومی و خفقانِ مطلق در ایل و تبارش، اومده بود برای اینکه دخترشو که مورد abuse قرار گرفته حمایت کنه. مواردِ از این دست بسیاره و نمایشگاه به واسطهء همون فاکتورهائی که پُست قبلی گفتم، محل بسیار مناسب تریه برای اینکه کیس های جالب ببینی.

یکی از همین کیس ها یه آقائی بود که خب به لحاظ ظاهری کاملاً پیدا بود که مصرف کنندهء مواده. لابلای حرفاش بدش نمی اومد یه چُرتی بزنه!! :/ نوع حرف زدن، ادبیات، و ظاهرش هم نشون میداد که سطحِ فرهنگیش بالا نیست. خب همه میدونیم که فرق گذاشتن بینِ آدمها بدلیل بیماری، میزان ثروت، تیپِ ظاهری، لهجه و... کار اشتباهیه. اما این اتفاق اگه در مشاوره بیفته نه تنها اشتباه، بلکه هولناک و غیر اخلاقی و غیر حرفه ایه اصلاً. و من بر طبق اصل «پذیرش مثبت نامشروط» باید این آدم رو میپذیرفتم. و پذیرفتم و دربارهء مشکلاتش هم گپ زدیم. وقتی میخواست بره، همونجوری لخ لخ کنان و خمیده برگشت گفت: «من یه پولی جمع کردم که دماغمو عمل کنم. عمل کنم؟» خندیدم گفتم آره حتماً. حتماً عمل کن.

یه روز یه خانومی اومد که مادر یه دوقلوی دختر 8 ساله بود. اخماش تو هم بود و به نظر عصبی می اومد. میگف «بچه هام دوسَم ندارن. فقط باباشونو قبول دارن. غذا از دستِ من نمیگیرن و میگن غذاهای مامان بزرگ خوشمزه تره. منم خب عصبی میشم! از صُب پای گازم. میگیرم تا میخورن کتکشون میزنم. همین الان اونقدر زدمشون که له شدن زیر دستم». بلافاصله قیافهء دو تا دختربچهء معصوم اومد توی ذهنم که با چشمای اشکی کز کردن گوشهء خونه. روز اختتامیه دوباره خانومه رو دیدم، البته از دور. دستِ یکی از بچه ها رو گرفته بود و با حرص میکشید. ناراحتی و عصبیت و لجبازی توی چهره هر دو تا دختر موج میزد.

عزیزترین مُراجعی که توی نمایشگاه داشتم، یه دختر 13 ساله بود. انقد این دختر ناز بود که خدا میدونه. انقد صورتش ماه و نازنین بود که وقتی برای بار دوم اومد و دوستشو با خودش آورده بود، ناخودآگاه گُل از گُلم شکفت و چند ثانیه محکم بغلش کردم. جالبه که مامانش فقط 32 سالش بود! به مامانش گفتم تو که دختر به این عزیزی داری و اختلاف سنت هم باهاش خیلی کمه، نباید مشکلی داشته باشین. از قضا مشکل از جانب پدرش بود که به حجاب و رفتار این دختر هی گیر میداد. دختره هم دلخور بود و میگف: «من جَوونم! دلم میخواد راحت بگردم. دلم میخواد چیزای جدید تجربه کنم». جالبه که حجابش هم عادی بود و اصلاً جلف و سر به هوا نبود. میدونین مواردی مثل این و موردِ بالا رو که می بینم، دلم به درد میاد که چرا پدر و مادرا تا این حد اشتباه برخورد میکنن و تربیت ها انقدر غلطه. کاش روزی برسه که آموزش مهارت های فرزندپروری برای همهء پدر و مادرها اجباری بشه. کاش فرهنگِ دوستی بین والدین و فرزندان جا بیفته.

یه روز یه جعبه شیرینی گرفتم و بردم نمایشگا. روزهای قبل که رئیس رؤسای مهم می اومدن بازدید از غرفه، کمبودِ وسیله ای برای پذیرائی حس شده بود. نوع شیرینی هم که گرفتم از این کوچولوهای کره ای بود که تعدادش زیاد باشه. فرداش این جعبه باز مونده بود روی میز و ما هم سخت مشغولِ مشاوره بودیم. وسطای مشاورهء خودم، گاهی نگاهم می افتاد به خانومی که گویا همراهِ یکی از مُراجعین بود و منتظر بود مشاوره اش تموم بشه. هر بار من چشمم به این خانومه افتاد، داشت یه چیزی میخورد. وقتی رفتن، دیدم نصف جعبهء شیرینی رو خورده :|

این موردی که میخوام بگم برای همکارم اتفاق افتاد. میگف یه روز یه آقائی اومد و نشست برای مشاوره. اولش که کلی از همه چی تعریف کرد و برامون آرزوی موفقیت کرد. بعدش شروع کرد که من میخوام ازدواج کنم و نمیدونم چرا کیس مناسب برام پیدا نمیشه. همکارم میگفت ازش پرسیدم مگه معیاراتون چیه؟ با من و من گفته خب معیارای عجیبی که ندارم... مثلاً یکی مثل شما! شما ازدواج کردین؟! همکارم میگف گفتم نخیر ازدواج نکردم. آقاهه ذوق کرده که خدایاااا ببین من اینهمه دنبال همسر گشتم، حالا باید توی نمایشگا پیداش کنم! خلاصه کارت همکارمو به زور گرفته و رفته. بعدش پیامک زده: من همونم که دنبال زن میگشتم :/ :))

یه روز تصمیم گرفتیم چیدمان مبلمانِ داخل غرفه رو کمی تغییر بدیم تا صندلی های بیشتری جا بشن. من و آقای همکار اومدیم یه مبل دو نفره رو جابجا کنیم که... شلوار آقای همکار محترم با صدای مهیبی جر خورد! رنگ از رخسارش پرید و حالا مگه ما خنده مون بند می اومد؟! منم که در همچین مواقعی اصلاً و ابداً نمیتونم خودمو کنترل کنم و انقد میخندم تا ولو میشم روی زمین. بنده خدا بلافاصله به سوی اولین صندلی یورش برد و همونجا نشست. البته مدیریتِ بحرانش خوب بود و سریع زنگ زد تا براش شلوار بیارن. بعد ما هی میرفتیم هی می اومدیم، هی با نیش باز بهش میخندیدیم. یکی از همکارا بهش گف «آقای فلانی ناراحت نباش! اینا همش خاطره میشه». اینم یه چند ثانیه سکوت کرد و گف: «یععععععنی چیزی جالب تر از خشتک شلوار من برای خاطره شدن نبووووووود؟!» :)) بعد اونوَخ ما مجوز نمایش و توضیحِ انواع ماده مخدره رو برای بازدیدکننده ها داشتیم و کارشناس مسئولش هم همین آقای همکار بود. حالا هی بازدیدکننده می اومد و میرفت، و این بنده خدا هم که نمیتونست پا شه! هی منو صدا میزد میگف خانوم فلانی فلان چیزو برای من بیار. منم خبیثانه و با نیشخند براش میبُردم :دی شلوارو که براش آوردن، یه کیفِ گنده گرفت پُشتش و پرید توی غرفه بغلی تا پُشت بنرا عوضش کنه =)) تا چند روز بعدش هم هر وقت میخواست چیزی تعریف کنه، ربطش میداد به اون روز و مثلاً میگفت: «فردای اون روزی که اون اتفاق «فرحبخش» برای من افتاد!!» :))

 

خاطرات واقعاً زیادن و اگه بخوام همشونو تعریف کنم، خیلی طولانی میشه. فقط اینو بگم که شیرین ترین جایزهء عمرمونو از همین نمایشگا گرفتیم و غرفهء برتر شدیم. اختتامیه در حالِ انجام بود و ما اینور خسته و داغون داشتیم بروشورها و تراکت ها رو جمع میکردیم. یهو اسم غرفه مونو بردن و همه جیغ زدیم و پریدیم هوا. آقای همکار لوح و تندیسمونو گرفت و همه با هم عکس گرفتیم. بعدش با جایزه اش شام رفتیم بیرون و واقعاً عجب اختتامیه ای شد و چقدر خوش گذشت...

نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 14:22 توسط پریا |
نمایشگاه های مرتبط، به واسطهء دسترسیِ آسان و هزینهء صفر، بهترین انتخاب برای آدمهائی هستن که میخوان مشاوره روانشناسی بگیرن. دو تا صندلی میخواد و یه مشاورِ گردن آویز دار (!) و کلی وقت. و البته کلی ماجرا!...

* * *

بنرهائی که به منظور آگاهی مردم از ارائهء «مشاوره رایگان» در غرفه مون تهیه کرده بودیم، یه اشکال بزرگ داشت. و اون این بود که اسمی از «روانشناسی» نبرده بودیم و به همین دلیل مجبور بودیم روزی یک ملیون بار توضیح بدیم که منظور از مشاوره چیه؟!! آیا اینجا مشاوره تغذیه میدیم؟ آیا تست قند خون داریم؟! آیا اینجا غرفهء نقاشی کودکه؟ آیا جراحی قلب باز انجام میدیم؟ یا چی.

بامزه ترین ری اکشنی که در قبالِ خبردار شدنِ مردم از مشاوره رایگانمون دیدم، یه خانومی بود که اول با دقت نگاهی به غرفه انداخت و بنرها و بروشورها رو از نظر گذروند و بعد در حالیکه کنجکاوانه اخم کرده بود هول اومد جلو و پرسید: اینجا چیه؟! گفتم روانشناسیه (تجربه بهم ثابت کرده بود لازم نیست در جوابِ این سوال که اینجا چیه و چیکار میکنین، یکساعت فلسفهء NGOمون رو توضیح بدم و تلاش کنم قشنگ برای طرف جا بیفته. چون در بهترین حالت یه لبخند میزنن و با حالتی حاکی از عدمِ قشنگ جا افتادن، راهشونو میگیرن و میرن. بنابراین فقط به گفتنِ «روانشناسیه» اکتفا میکنم دیگه :/). خلاصه. خانومه وقتی فهمید روانشناسیه و رایگانه، هوووول شد و دستپاچه گف: «واااای حالا چی بگم؟!!» انگار اجباریه و همه باید حتماً یه چیزی بگن!! :))

البته همهء ما میدونیم که نمایشگاه هرچند که چمن داره و سیاه چادر داره و آش داره، اما خب با اردو فرق داره. ولی من نمیدونم فلسفهء بار زدنِ (!) هزار تا بچه دبستانی توی یه مینی بوس و رهسپار شدنشون بسوی نمایشگاههای بزرگسالان چیه. شما فک کن همزمان دویست تا کلّهء کچل با دور لبای پفکی ازت بپرسن خانوم جایزه دارین؟ جایزه دارین؟! :/ بعد اونوَخ وقتی از سر راهرو میدیدیم که گلهء کلّه کچلا دارن حمله میکنن، تندی کارت ویزیتا رو از روی میز جمع میکردیم چون بازم تجربه ثابت کرده بود که اینا فک میکنن این کارت ویزیتا خیلی چیزای خوبی ان و هر کی بیشتر برداره برنده اس!! یه بار که غافلگیر شدیم و مورد حمله قرار گرفتیم، تنها کاری که من تونستم بکنم این بود که در میانِ هیاهوی هولناکشون فریاد بزنم: اینا رو ببرین بدین به ماماناااااااتوووون :))

در کلِّ تجربهء کوتاهی که تابحال از مشاوره داشتم، موارد خیلی حادی ندیدم. ینی مواردی که دچار اختلال های شدید باشن و نیاز به دارودرمانی داشته باشن. اما یه روز یه خانومی اومد که موردِ شوهرش انقد برام عجیب بود که اولش نتونستم شدتِ تعجب و شگفتیم رو پنهان کنم و بنده خدا یهو زد زیر گریه. قضیه از این قرار بود که شوهرش اختلال شدید وسواس داشت و نمونه های رفتاریش یکیش این بود که مثلاً هشت شب میره پائین تو پارکینگ شروع میکنه به ماشین شُستن و فردا هشت صبح برمیگرده!!! وقتی اینو گفت، از روی بی تجربگی، خیلی تعجب کردم و با چشمای گرد تکرار کردم یعععععنی دوازده ساااااعت؟!! اینجا بود که یهو بغضش ترکید. شاید چون احساس کرد وضع خیلی خرابه. اما بلافاصله به خودم مسلط شدم و راهنمائیش کردم بشینه. ولی خدائیش تابحال موارد اینجوری ندیده بودم و هضمش خیلی برام سخت بود. و سخت تر شد وقتی برام گفت که یه ریش تراشیدنش 7 ساعت طول میکشه!! بلافاصله ارجاعش دادم به روانپزشک.

یه موردِ دیگه هم که خیلی جالب و آموزنده بود، دختری 18 ساله بود که توهم داشت و همیشه یه خانوم رو کنار خودش تصور میکرد!! میگف همیشه باهاش حرف میزنم و حتی گاهی که مثلاً توی هالم، صدام میکنه که برم تو اتاق!! ذهن فوق العاده بازیگوشی داشت و در عینِ حال استعداد عجیبی برای خیالپردازی و داستان نویسی. خب شرایطِ غرفه جوری نبود که مثل اتاق مشاوره امن و ساکت باشه؛ و طبیعتاً با اون حجم بالای مُراجع و تعداد صندلی های کم، فاصله ها خیلی کم بود و امنیتِ صدا پائین. مامان این دختره هم ایستاده بود و حرفای ما رو میشنید. یه جائی احساس کردم دختره راحت نیست و حضور مامانش اذیتش میکنه. از مامانش خواستم بره یه دوری توی بقیهء غرفه ها بزنه و برگرده. بعدش دختره خیلی راحت تر شد و هی چند بار گفت دلم میخواد همه چی رو برای شما بگم. حتی با لُپّای قرمز به مگو ترین رازِ زندگیش هم اشاره کرد و بعدش گف آخیش چه خوب شد گفتم. فک میکنین این رازِ ناگفته چی بود؟ عاشق «احسان علیخانی» بود بچه م!

یه روز هم یه پسر 15-16 ساله اومده بود که گویا در دام عشقِ یک دختر گرفتار شده بود. حالا از درس و ورزش و زندگی افتاده بود و دیگه دلش نمیخواست ادامه بده. بهش گفتم خب کات کن. بهش بگو میخوای ورزشتو ادامه بدی و همهء وقتتو میگیره. گفت آخه نمیشه نمیذاره! میگه تو عاشق من شدی و باید با من بمونی!! گفتم لاین و وایبر و... داری؟ گفت آره. گفتم همه رو حذف کن. از هر بیس تا اسمس، دو تا شو جواب بده. از هر ده تا زنگ، یکی. معصومانه گفت باشه. پس فرداش دوباره اومد. گف همون کارائی که گفتین کردم و دیروز امتحان دینی از هشت، هشت شدم! گفتم باریکلا. گفت فقط الان بر سر یک دوراهی موندم! دختره گفته اگه جوابمو ندی، همه چیو به مامانم اینا میگم و اونا میان میکُشنت!! حالا جالبه که اتفاق خاصی هم بینشون نیفتاده بود و دوستیشون صرفاً یه اسمس بازی کودکانه بود. گفتم ببین بلوف زده! هیچ دختری هیچوقت این کارو نمیکنه. اگر هم بر فرض محال کرد، خیلی شجاع و مردونه وامیسی میگی من یه اشتباهی کردم و حالا میخوام جبرانش کنم. مطمئن باش موفق میشی. دوباره معصومانه خندید و خیلی تشکر کرد و رفت. تا روز آخر، تقریباً هر روز می اومد یه سلامی میکرد و میرفت :)

 

قسمت دوم در پُست بعدی 

نوشته شده در چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 14:0 توسط پریا |
و سالها گذشت و پریا بالاخره وبلاگش را آپدیت کرد :دی

یه گروپ وایبری داریم با بروبچه های قدیمی، این چند روزه هروقت من آنلاین شدم با این جمله بوده: «سلام لهم! له!» دیگه بچه ها میدونن و اگه منم یادم بره، اونا اینجوری جواب سلاممو میدن: «سلام پری لهی»! 

غرفه داری در نمایشگاه، اونم با وجود همکاری و مشارکتِ سه چهار همکار فعالِ دیگه، به قراری از آدم انرژی میگیره که تا تجربه نکنی نمیدونی. بعد اونوَخ چون نمایشگا کلاً نمایشگاهِ سلامت بود و ما هم که فعال در این حوزه، آقای همکار برداشت یک بنر بزرگ نوشت که ملت بیاین اینور مشاوره رایگان. اونم نه یکی، بلکه دو تا!! این شد که تقریباً هیچ تایمی در این هفت روز سرمون خلوت نبود و نان استاپ مشغول مشاوره دادن بودیم. جوری که من گاهی واقعاً نمیفهمیدم چجوری زمان گذشت و مثلاً هشت شب شد!! بعداً من گفتم باااااو لااقل پنج تومن میگرفتیم خب از هر نفر :دی

این نمایشگا با قبلی (پژوهش) یه فرقِ بزرگ داشت و اونم این بود که غرفه هاش خوشمزه بودن! رستوران ها، صنایع لبنی، عسل و نان، محصولات ارگانیک، عرقیات گیاهی و... همگی حضور فعال داشتن. بعد گاهی اشانتیون های میان وعده هم بین غرفه ها و بازدیدکننده ها توزیع میکردن؛ مثل شیر و شیرکاکائوهای کوچولو، نان های سبوس، میوه، غذاهای سالم و گیاهی و... بعد من همینا رو شب می اومدم تعریف میکردم و موجباتِ حسودی و حسرت دوستان رو فراهم می نمودم :دی

اما بزرگترین دستاورد این نمایشگا همون مشاوره ها بود که گفتم. شاید به اندازهء یکسال تجربه! یکی دو پُست بعدی مفصل داستان ها و حاشیه های مشاوره های خودم رو براتون تعریف میکنم. یه چیزی مث خاطرات مرکزی که قبلاً نوشته بودم .

 

 

نمایشگاه 1

نوشته شده در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 12:44 توسط پریا |
اولین کتابِ نخونده رو تموم کردم. اینجا کسی هست رمان «سرخی تو از من» نوشتهء «سپیده شاملو» رو خونده باشه؟! بیاید در موردش حرف بزنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 7:42 توسط پریا |
 .
آزمون استخدامی متمرکز دستگاه های اجرائی کشور قراره خردادماه برگزار بشه. مخصوصاً دوستانی که رشته شون مدیریت، حسابداری، حقوق یا اقتصاد هست حتماً سر بزنن. رشتهء ما که نبود.

پ.ن 20 فروردین: فرصت ثبت نام تموم شد.

نوشته شده در سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:29 توسط پریا |
یکی از دوستان قدیمی تو وایبر بهم گف: "اشک تو چشامون جمع شده از نبودت. بی تفاوت از کنارمون میگذری!" به شوخی گفت البته. به برنگشتنم به گروپمون اشاره داشت.

در جوابش نوشتم: "دنیا این روزا داره بی تفاوت از کنارم میگذره".

سه ثانیه قبلش در حالیکه داشتم بالشتو زیر سرم جوری تنظیم میکردم که قلمبگیِ هندزفری توی گوشم اذیت نکنه، و در حالیکه داشتم فک میکردم نکنه سرطان بگیرم، نکنه فلان قضیه کنسل شده و من نمیدونم، نکنه... رادیو داشت غمگین ترین ترانه های صده اخیر جهان رو پخش میکرد.. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:34 توسط پریا |
خدایااا چقدر این رادیو رو خوووب آفریدی آخه! شُکرت بخاطر رادیو، بخاطر نعمت شنوایی، بخاطر نیمه شب، بخاطر محمد جانِ صالح علا، بخاطر دونوازیِ بی نظیرِ عود و سنتور...

نوشته شده در جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:47 توسط پریا |

 

قهقهه هامون به شوخی های بامزهء «ایران برگر» یه طرف، تیتراژش با صدای شهرام جانِ ناظری یه طرف!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:3 توسط پریا |
الان سوالی که پیش میاد اینه که آیا همتون مثِ من فقط نون برنجی میخورین و کلاه قرمزی می بینین، یا فقط من اینجوری ام در ایام عید!؟

اینهمه ساله ما اهل این شهر هستیم و من تابحال نمیدونستم در ایام عید «بازار سنتی» انقــــــد شلوغ میشه و اینهمه مسافر میاد. امسال بخاطر مسافرامون رفتیم بازار سنتی و دیدم اووووه چه خبره! البته از من بشنوید که جاهای اینطوری شلوغ رو هیــــــــــــچوقت خونوادگی نرید. چون هر دو قدم باید وایسید که همگی به هم بپیوندید، و اینگونه میشه که ظهر میشه و هنوز چار قدم جلوتر هم نرفتید. مخصوصاً یکی رو مسئولِ مامان بزرگتون کنین که هر جائی خواست وایسه و با فروشنده ها گرم بگیره و «پسرم پسرم» ببنده به ریش فروشنده های هشتاد ساله تا جنسِ خوب بهش بفروشن! :))

اگر هم یه روز تصمیم گرفتین برین پیک نیک، بهتره دقتِ بیشتری به اوضاع و احوال جوّی داشته باشید. مثلاً باریدنِ نم نم باران در بدو خروج از خونه، میتونه این نوید رو به شما بده که احتمالاً امروز روز خوبی برای پیک نیک نیست. ولی خب اساساً آدم وقتی در «جمع» قرار میگیره، داغه و این چیزا حالیش نیس. بعد میره وسط سبزه ها زیرانداز میندازه و دو تا چادر عَلَم میکنه و جوج کباب میکنه و... بعد بارون و مخصوصاً بااااااد شدت میگیره. ولی خب حالا مسئه ای نیستش که! فوقش سی-چل هزار دانهء هاگ و یک خروار شاخهء شکسته و یک مُشت خاکستر ذغال هم با هر لقمه اش میخوره!! به همین سوی چراغ قسم؛ وقتی برگشتیم خونه، من یه شاخه شکستهء درخت تو ظرف کوفته ها پیدا کردم :/ اونجا هم خودم به شخصه دو بار «پشه مُرده» از توی لیوان دوغم درآوردم :| الان هم که بیشتر فک میکنم، سبزی خوردن ها هم یه مزهء مشکوکی میدادن انگار :/ بعد اونوَخ به قراری هوا سرد بود که من بلافاصله بعد از تناولِ اون ناهار خوشـــــــمزه، زیبا و بسیار بهداشتی! پریدم تو ماشین و بخاری رو تا آخر روشن کردم. بعدش خیره شدم به جلو و تیک تیک لرزیدم و هیچ هم به روی خودم نیاوردم که به عنوانِ یکی از اعضای جمع باید شعور اجتماعی داشته باشم و در جمع کردن وسیله ها و انتقالشون به ماشین ها سهیم باشم :]

نکتهء بسیار مهم دیگه ای که به خاطرم میرسه اینه که همیشه یک فولدر موزیک زاقارت دم دستتون داشته باشید. زاقارت در اینجا اینجوری معنا میشه که هر چی آهنگهاش نی ناش ناش تر، داش داش تر، زن ایرونی تکه تر، مهوش پریوش غلط کرد شوور کرد تر، آفَتِ جونه با دیگرونه نامهربونه اما چه کنم دوسش دارم تر و... باشه بهتره. و نکتهء مهم اینه که باید همهء آهنگهاش از دم زاقارت باشن و این مسئله رو باید قبلاً چک کرده باشید تا بعدش با خیالِ راحت فولدر مذکور رو بذارید پلی بشه و نگران نباشید که الان وسطش شجریانی هایده ای علیرضا قربانی ای یا هر دوستِ فرهیختهء دیگری یهو بیاد بخونه. سپس میتونید به رقص و پایکوبی های سخیف و مبتذلِ دسته جمعی پرداخته و فیلم هم تهیه کنید حتی.

یکی از شیطنت های لذت بخش در جمع های فامیلی، روشن کردنِ بی سروصدای دوربین و فیلم گرفتن از آدمها در موقعیت های کاملاً رئاله. میگم رئال و نه خصوصی! نرید کمین کنید دم دسشوئی، بعد که سوژه بخت برگشته اومد بیرون، از صحنهء خشک کردن دستاش با پشت شلوارش فیلم بگیرید ها! بهترین زمان برای این کار، موقع آماده کردن سفره و میز برای غذاست. یا مثلاً شب قبل از خواب. یکی دو باری هم میتونید از بغل گوش آدمها موقع پفک خوردن بهشون نزدیک بشید و صحنه های ترسیدنِ ماندگاری خلق کنید. بعد تازه از این مهیّج تر هم میشه و اون وقتیه که بشینید با دقت فیلم رو ببینید و یک صحنه های خاصی رو پاز کنید، بعد از همون صحنه عکس بگیرید، سپس از سوژه موردنظر بخواید بلوتوثش رو روشن کنه و عکس مذکور رو براش بفرستید. بعد بسته به اینکه اون شخص دائی تون باشه لبخندهای ملیح بزنید یا اگه دخترخاله تونه هار هار بخندید. این صحنه ها میتونن لحظهء آویزون موندن پفک از دهان موقعِ درست کردن روسری در پیک نیک، دفرمه شدن صورت و دست و پا موقعِ تعریف های هیجان انگیز، خیره شدن به افق های دور با خیالِ اینکه هیشکی حواسش به من نیس و... باشه.

 

پوفففف من برم نون برنجی بخورم. از وقتی مهمونامون رفتن، تنها کار مفیدی که کردم این بوده که همه قسمتای کلاه قرمزی رو دیدم. وووی عاشق بچهء فامیل دورم وقتی دیشب هیشکی نتونست «حامد بهداد» رو بخندونه و اون اومد با اون صداش گف: "بخند عزیزززززززم" :)))

نوشته شده در یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 11:10 توسط پریا |
 
دوستانِ جان
تا مدتی نیستم. گفتم بیام خبر بدم، فک نکنین هستم و نمینویسم. وبلاگ خاموشه، موبایل خاموشه، face بوک هم خاموشه. یه شمع روشن کنم ببینم چی میشه! دوسِتون دارم.


نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:8 توسط پریا
گفت: -اه اه چه چای پُررنگی! بلد نیستی چایی دم کنی؟!

گفتم: -پُررنگ نیس. ریختی تو ماگ، بنظر پُررنگ میاد!

دلم میخواست یه پوففففف گُنده بگم از دستش. از عصری هی شیطنت کرده بود و اُردِ ناشتا داده بود! الان هم منو از پُشت میزم بلند کرده بود و به بهانهء اینکه "من خیلی خوشم میاد از این صندلیا که میچرخن!!" نشسته بود روی صندلیِ من. نشستم روی صندلی روبرو و خودمو مشغولِ ورق زدنِ کتاب نشون دادم. حواسم بود که داره سرک میکشه توی کامپیوتر، تا ببینه من چی باز کردم و چکار داشتم میکردم. مُراجعِ بیچاره توی اتاق منتظر نشسته بود، تا حضرتِ آقا چائیشو میل کنه و بعد لطف کنه تشریف ببره توی اتاق! این مورد رو قبلاً هم ازش دیده بودم و همین باعث شده بود بیشتر از قبل ازش بدم بیاد :|

یه نیم چرخی با صندلی زد و بی مقدمه گف: "میدونی؟! من از همون روز اول ازت خوشم نیومد!" سه ثانیه به خطوطِ کتاب خیره موندم و بعد انگشتمو گذاشتم لای صفحه ش و سر بلند کردم طرفش. مردّد بودم که چه عکس العملی باید داشته باشم. تابحال با کسی با این حد از پُرروئی، اونم از این فاصلهء نزدیک روبرو نشده بودم! ما هر دو توی اون مرکز فعالیت میکنیم و خب من تابحال سه-چهار بار بیشتر ندیدمش. دیروز هم اولین باری بود که مدتِ بیشتری با هم بودیم؛ و این به اون دلیل بود که دیروز من نقشِ منشی رو هم به عهده گرفته بودم؛ چون منشیمون کاری داشت و نمیتونست بیاد و از من خواست به جاش برم. پا روی پا انداخت و ادامه داد: "آره... از همون اول هم ارتباط برقرار نکردم باهات! بعد من خیلی آدمِ راحت و صادقی هم هستم. با فلانی رفیق بودم، بعد از مدتی خیلی راحت بهش گفتم ببین تو خیلی دروغ میگی! خیلی لاف میزنی! نمیتونی چیزی به من اضافه کنی!! بعدشم باهاش به هم زدم... الانم فک میکنم اشکالی نداشته باشه که به شما بگم خوشم نمیاد ازت! و دلیلِ اینکه هیچوقت اسمتو یادم نمی مونه همینه!" خونم از درون داشت به قل قل میرسید. ولی میمیکِ صورتم رو هیچ تغییر ندادم. راستش خوشحال هم بودم! چون هم تئوری ای که در اولین برخورد در موردش -پیش خودم- داده بودم به حقیقت پیوسته بود، و هم خودش با دستِ خودش زمینه رو فراهم کرده بود که جوابِ دندان شکنی از من بگیره. بهتون نگفته بودم، من خیلی کم پیش میاد که -در برخوردهای حضوری- همون لحظهء اول بدونم چی باید بگم! اما این بار میدونستم. میدونین کلاً این بشر فک میکنه خیلی باحاله. قبلاً هم دیده بودم که با همه شوخی میکنه. و البته آدم جلفی نیست! در عینِ جدّیت شوخی میکنه و خیلی هم خودشو قبول داره و معتمد به سقفه!! پوزخندی زدم و گفتم: "عجب... پس که اینطور! جالبه برات بگم که حسّت کاملاً دوطرفه بوده!" لیوانشو گذاشت روی میز و پرسید چطو؟! خندیدم و گفتم: "چون منم از همون اولین برخورد، هیچ از شما خوشم نیومد! یادته که چه روزی بود؟! همون جلسهء مشاورانِ مرکز. وای همش شما حرف میزدی! همش هول بودی برای ساعاتِ مشاورهء بیشتر! میدونی بنظرم یه آدمِ... آدمِ...." خودش گف مادی؟! گفتم: "آره آفرین مادی... بنظرم بشدت یه آدمِ مادی اومدی! چیزی که با ذات و اخلاقِ روانشناسی و مشاوره در تضاده!" بعد زُل زدم بهش. به وضوح عصبی شده بود. ادامه دادم: "میدونی نمیخوام در مقام مقایسه بر بیام ها! ولی من مثلاً همیشه برای آقای میم (یکی دیگه از مشاورا، که به غایت محترم و عزیزه) احترام زیادی قائلم. چون به جا و عاقلانه حرف میزنه. هول هم نمیزنه برای مُراجعِ بیشتر!! و تعدادِ بالای مُراجع رو افتخار نمیدونه!" حس کردم تابحال هیچکس اینجوری حالشو نگرفته بوده. چون لیوانشو همونجا روی میز گذاشت و بلند شد و با اخمی در هم گفت: "کمیت در روانشناسی همون کیفیته! حتماً کیفیتِ کارم خوبه که کمیت هم بالاست!" و رفت به سمتِ در اتاق. جائی که مُراجعِ بدبخت، نیم ساعت بود منتظر نشسته! حالتِ خونسردیِ حرص درآری به صورتم دادم و گفتم: "نه همچین"


میدونین اساساً بعضی آدم ها فک میکنن خدای روی زمینَن! معلوم نیس کِی و چجوری انقد باد کردن. انقد کِیف میکنم که کسی پیدا بشه و با یک سوزنِ تیز، باد اینا رو خالی کنه. اگه اون شخص خودم باشم که دیگر هیـــــــچ؛ شادیِ زایدالوصفی تا ساعتها زیر پوستم وول میخوره!

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 13:8 توسط پریا |
از بدبختی های دیر خوابیدن و بد خوابیدن و خوابِ مزخرف و ناآرام اینه که صُب وقتی چشاتو باز میکنی؛ هم بدنت کوفته و داغونه و انگار یک فصل کتک خوردی و هم داری هذیون میگی! حالا هی بشین تا پاسی از سپیده دمیده، نقدِ فیلم نگاه کن در برنامهء فخیمهء هفت!آخ
نوشته شده در یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:45 توسط پریا |
دونه های برف روی تمام سر و صورتم نشسته بود. پائین پالتومو تکوندم و به تابلوی راهنمای طبقهء همکفِ اداره نگاهی انداختم. طبقِ فلش ها، کارم با همین در بغلی بود. موهامو بُردم زیر شال و در رو قیژژژژ باز کردم. مث تمام وقتائی که وارد محیط ناآشنائی میشم، میل به برگشتن در من بیشتر بود تا جلو رفتن. اما از طرفی هم این مورد از اون مواردی بود که باید براش میجنگیدم تا بدستش بیارم. و وای به اون روز! نگاهی به اتاق، که بیشتر به سالنِ بزرگی شبیه بود، انداختم. یک طرف با پارتیشنِ شیشه ای جدا شده بود و یک طرف تا سقف پُر بود از زونکن و پوشه و دفتر. اون وسط هم چند تا میز بی سلیقهء چوبی چیده بودن؛ و چند خانوم مشغول کار بودن که سِمَت هرکدوم رو روی یه تابلوی کوچولوی 20 در 15 روی دیوار پشت سرشون زده بودن. الی ماشاءالله هم کارشناس شغل! خب هیچکدومِ اینا طبیعتاً نمیتونست آقای زارعی باشه. اما یک میز اون انتها خالی بود. بعله. متصدی کاریابی ها و اتباع خارجی همونی بود که من باهاش کار داشتم و حالا یحتمل رفته بود یک لیوان چائی داغ برای خودش بریزه یا لقمهء نون-پنیری بخوره یا دستی به آب برسونه یا چی... منتظر ایستادم.

آقای مذکور نمیدونم چرا، اما با عصبانیت و توپِ پُر سر میزش برگشت. شروع کرد به مرتب کردنِ وسایلِ مرتبِ روی میز. پانچ رو از ضلع شمالِ غربی میز برداشت و گذاشت کنار کیبورد. یک اینتر الکی هم زد. بعد آرنج هاشو گذاشت روی میز و به من نگاه کرد. گفتم: "ام... سلام... ببخشید... من میخواستم..." انگار چیزی یادش بیاد، هوار کشید: زنجانی!؟ زنجانی نبود. از زنگِ هوارش، قافیه رو نباختم. بهتون نگفته بودم؛ آخه من قافیه ها رو زود میبازم. حتی یک اخمی هم به صدام اضافه کردم. گفتم: "برای مجوز کاریابی اومدم" بعد چشم دوختم به کلهء تُنُکش که پائین بود. هنوز ایستاده بودم. سرشو بالا کرد و در کمالِ سردی گفت: "مجوزها همه لغو شده. مجوز جدید صادر نمیکنیم. شهر اشباع شده از کاریابی ها" بعد دست بُرد خودکارهای توی جاقلمی رو مُشت کرد و دوباره رها کرد. نشستم. آرنج هاشو بیشتر در هم فرو برد و نگاهم کرد. و من از اون لحظه، دقیقاً تا نیم ساعت فَک زدم! از اینکه کاریابیِ من قرار نیست مثلِ بقیهء کاریابی ها باشه. اینکه من تحصیلاتم در همین زمینه س. اینکه اگه اشباع شده، پس این همه بیکار چی میگن؟! اینکه من طرحی نو در خواهم انداخت. اینجا نگاهش دقیق تر شد. با اینحال با همون بیحوصلگی، زیر لب نالید: "بله خب... خیلی خوبه که شما اینقدر شجاعید. ما به توانمندیِ شما واقفیم..." غرّیدم: "واقفید؟ چجوری اونوقت؟ شما که حتی به من مجال نمیدید رزومهء خودمو ارائه بدم! چجوری واقفید؟!" چنگ انداخت به چهار لاخ موی جلوی سرش. بعد رفت تا پسِ کله. دستشو همونجا پشت گردن گذاشت و گفت: "ببینید خانوم... برای بررسیِ رزومه تون، هیأت استانی باید تشکیل بشه" چیزی ته دلم قل قل کرد. ینی ممکن بود موافقت کنن؟! ولی باز هم لبخند نزدم. غلیانِ شادمانیِ کوچکم رو سرکوب کردم. آقای حالا کمی مهربانتر، دست برد و یه پوشهء آبی رنگ رو از روی میزش برداشت. ورق زد تا رسید به صفحه ای که به بخشنامه ها و دستورالعمل های اداری شبیه بود. زیر دو-سه واژه ش هم خط کشیده بودن. با انگشت خطوط رو دنبال کرد و گفت: "شرایط موردنیاز برای اعطای مجوز کاریابی... حداقل سن 30 سال..." پیروزمندانه در دلم گفتم خب این که هیچ. پنج ماه بیشتر نمونده! ادامه داد: "حداقل مدرک لیسانس در یکی از رشته های زیر..." که خب اصلاً انگِ رشتهء خودم بود این کار؛ و حتی میتونست یک پوئن مثبت هم باشه. تک سرفه ای کرد و اضافه کرد: "و تأهل..." بعد پوشه رو بست و با دقتی عجیب دوباره سر جای خودش گذاشت. وا رفتم. کلمات در دهانم خشکید. تازه فهمیدم تا الان چقدر سیخ نشسته بودم. کمرم خم شد و فرو رفتم توی صندلی. ناخودآگاه گفتم عجب... یک آقائی اومد و شروع کردن به گپ زدن. من اما، به سردی و سکوتِ برفی بودم که بیرون میبارید.

تازه فهمیدم یکساعته که اونجا نشستم و متوجه صدایِ ملایم شهرام ناظری نشدم که از اسپیکر سیستم خانوم همکار میز بغلی بلند بوده...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 13:24 توسط پریا |
گاهی وقتا هرچی هم که حرف بزنی، حقّ یه مطلبی ادا نمیشه. مثِ وقتائی که یه موسیقیِ خوب گوش میدی؛ چه کلمه ای میتونه نهایتِ شعفت رو نشون بده!؟ یا مثِ وقتی که یه هدیهء خارق العاده میگیری... کی میتونه حسّتو توصیف کنه؟!

امروز تولدِ ماری ه. میدونین؟ ماری دوستم نیست، بلکه یکی از اعضای خونواده مه. و کی میتونه بگه من چقد خوشحالم از اینکه خدا این هدیهء عزیز رو بهم داده... تولدت مبارکــ عزیزدلم 

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن۱۳۹۲ساعت 0:2 توسط پریا |
گاهی شنیدنِ کلمهء "نمیدونم" از بعضی ها، برای آدم میشه آرزو! بس که حس میکنن در هر چیزی صاحب نظرن. بس که در هر موضوعی دخالت میکنن و نظر میدن. خب لامصّب! چجوری میشه که تو هم عمقِ فنداسیون ساختمون رو میدونی، هم تعداد تخم مرغ لازم برای کیک آلبالوئی!؟ هم از سقوطِ سهام شرکت پتوبافانِ مهرگُستر(!) باخبری، هم اسم ستارهء فیلمِ دو تا مونده به آخر مهرجوئی رو یادته! هم جنسِ پارچهء مناسب برای دامنِ هش-تَرکِ ماکسی رو میشناسی، هم بلدی صفحه کلاجِ سوخته تعویض کنی!!

به همین قبلهء محمدی قسم! گاهی اگه بگیم نمیدونم، اگه بگیم بلد نیستم، اگه بگیم این موضوع در حیطهء تخصّص من نیست! خیلی خواستنی تر و باورپذیرتر هستیم!آخ

نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:53 توسط پریا |
پسرک دو سیخ کباب کوبیده رو کشید لای نان و لقمه کرد
یک مشت ریحان هم گذاشت تنگش
سرک کشید و گفت: - هوی! مَشتی! بیا کبابت

دست برد یک گل بابونهء کوچولو از حاشیهء کنار جاده چید
- تو مث این گُل می‏مونی برای من! می‏ترسم بهت دست بزنم گلبرگات بریزن! تاجی...
- جونِ تاجی؟!
دخترک چه شیرین میخندید...

مرد خسته بود
نای بلند شدن و گرفتن لقمه رو نداشت
ولی بلند شد و کفشهای زهوار دررفته‏ش رو لخ‏لخ کشید روی زمین، تا روبروی دخل
لقمه رو گذاشت توی جیب اُورکت سبزش و نگاهی به پسرک پشت دخل انداخت و رفت...

- اگه من نبودم، کی واست یه لیوان چائی داغ میریخت که خستگیِ این همه راه ماشین‏سنگین روندن از تنت در ره؟!
- اگه تو نبودی کی این‏همه زبون میریخت که من هی حواسم پرت شه زیگزاگ برم؟!
تاجی جیغ کوتاهی کشید و چندتا مُشت محکم کوبید به شانهء مرد
- خیلی بدجنسی! اصن من قهرم...!

مرد رسید به پارک
صاف رفت تا زیر بیدمجنون
نشست و تکیه داد به تنهء درخت
پاهاش رو دراز کرد و لقمهء کباب رو از جیب اُورکتش درآورد
سرش رو بالا کرد
شاخه‏های بید، توی نسیم ملایم اواسط پائیز، آرام تکان میخوردند و اشعه‏های بی‏رمق خورشید پیدا و پنهان میشدند...

- آره، بعدش من گفتم که چی! شووَرش تو بازار حجره داره که داره! شوور منم ماشین‏سنگین داره! بیا ببین چه اومد و شدی داره! یه بار ببره شهرستان و بیاره خرج شیش تا خونواده در میاد! حواستو بده به جاده آقا.
مرد حواسش پرتِ شیرین‏زبانی‏های تاجی بود. یک نگاهش به جاده بود، صدتا نگاه پر از مهر و عشقش به زن...
- وااالا! تازه بِش گفتم بعضی سَفَرا منم با خودش می‏بره!
آخرین نگاه مرد با آخرین لبخند عشوه‏گرانهء تاجی یکی شد...
بعدش هیچ نبود الّا ترمزی شدید و فریادی بلند و سکوتی مطلق...

نگاه مرد به رقص شاخه‏های بید ثابت مانده بود
و لقمهء کباب در دستش
یک لشگر پرندهء کوچیک، دو سه قدم دورتر از مرد روی زمین نوک میزدند و سروصدا میکردند
صدای شیطونِ تاجی توی گوش مرد پیچید: - اگه من یه روزی نباشم، تو بازم میای اینجا کباب بخوری؟!...
.
.
.
مرد خسته بود
ولی دستاش اونقدری یاریش کردن که همهء یک لقمه نان و کباب رو ریزریز کرد و انداخت برای پرنده‏ها...
از ذهنش گذشت:
- تاجی؟!
- جونِ تاجی!



+ تاجی... یه نوشتهء قدیمی... که بیشتر از همهء نوشته هام دوستش دارم...

http://blogme.blogfa.com/post-275.aspx

نوشته شده در شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ساعت 0:20 توسط پریا |
یه بُن بست. یه بُن بست توی همین خیابون بالائیمون؛ همین که آخرش میرسه به باغهای انگور. یه بُن بستِ سرپائینی با فوقش سه-چهار تا همسایه. ساکت؛ خیلی ساکت.

یه خونه. یه خونهء دوطبقهء قدیمی که باید از پله های مارپیچِ فلزیِ گوشهء حیاط بالا بری تا برسی به نیم طبقهء دوم. یه سوئیتِ جمع و جور؛ بدونِ اتاق. با بهارخواب و هره های پهن. با پنجره های سرتاسری و پُشت دری های سفید. و پنج تا شمعدونی؛ که گُل هم داده باشن.

یه هالِ دنج. با نیم ست مبلمان چوبیِ راحت؛ خیلی راحت! با پارچهء چارخونهء قهوه ای. و سه تا کوسن؛ زرد و بنفش و آبی... آبیِ فیروزه ای. یه دیوار پُر از قابِ عکس. یه دیوار با قفسه های دیوارکوب؛ پُر از کتاب و مجله. یه میز پُر از تنقلات؛ برگهء هلوی نرم و بادام هندی و فندق. یه گلدون با ده ها شاخه گلِ نرگسِ تازه. سیستم صوتی-تصویریِ به روز، کامل و قوی؛ با کنترل هائی که باطریِ نو دارن. یه آیفون تصویری با وضوحِ تصویر بالا. یه کشو پُر از فیلم و موسیقی. یه کشو پُر از لباس راحتی.

یه سرویس بهداشتیِ کوچولویِ سفید. با یه کابینت پُر از کِرم و شامپو و اسپری و لوسیون و خمیردندونِ نعنائی. یه لامپ که همیشه چند پاف عطر روش اسپری شده. یه حولهء نرم صورتی؛ با سه تا گُلِ بنفشهء گلدوزی شده.

یه آشپزخونهء مُدرنِ فسقلی. با همه نوع لوازم برقی؛ مخصوصاً همزن و چای ساز و مخلوط کن و غذاساز. یه کابینت پُر از انواعِ ادویه. یه ماشین ظرفشوئیِ کوچولو که قابلیتِ شُستنِ چندین کیلو کاهو کلمی و فلفل دلمه ای و خرمالو و نارنگی و انار رو داشته باشه؛ خربزه حتی. یه طبقهء یخچال پُر از انواعِ نوشیدنی. و هزار بسته سوپِ آماده.

خطِ تلفن و مودم و نت هم نمیخوام. گوشیِ همراه هم نمیخوام. حتی لبتاب هم نمیخوام.


این خونه باید مالِ من باشه...

نوشته شده در چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:57 توسط پریا |
با یکی از دوستانِ قدیمی گپ میزدیم. مدتی ازش بی خبر بودم و نمیدونستم که پارسال نامزد کرده و به هم خورده. یه اخلاقی هم که دارم، در اینجور موارد معمولاً نمیپرسم چرا؛ طرفم اگه دوست داشت خودش تعریف میکنه. ولی اینبار پرسیدم. چون واقعاً مشتاق بودم که بدونم اصلاً چجوری تن به نامزدی داده و چرا به هم خورده. برام تعریف کرد که نامزدش از اونهائی بوده که میخوان طرفشونو به فُرم دلخواهِ خودشون در بیارن. تو رو دوس دارن نه به خاطر خودت، بلکه به خاطر چیزی که توی ذهنِ خودشونه. میگفت فردیّتم و دنیام زیر سوال رفته بود. منطقِ حرفِ هم رو نمیفهمیدیم. اینجای حرفش سکوت کردیم. بعد گفت بذار یه مثال برات بزنم.

فرض کن میخوای "گرانش زمین" رو برای کسی توضیح بدی. برش میداری میبَری لبهء پشت بام، بعد یه سنگ برمیداری تا از اون بالا بندازی پائین و مفهوم گرانش براش روشن بشه. همین لحظه اون دستتو میگیره و میگه نه! سنگِ سیاه رو برندار! سفید بردار! تو میگی رنگِ سنگ در توضیحِ این مفهوم فرقی نداره! اما اون اصرار میکنه. اون لحظه ای که سنگِ سفید رو به خواستِ اون برداری، آغاز ویرانگریِ توئه!

واقعیتش اینه که مثالش اونقدر واضح و قوی بود که دیگه هیچ سوالی نپُرسیدم. هرچند به عقیدهء من؛ از همون لحظه ای که اون دستتو میگیره و میگه نه سنگِ سفید رو بردار، تو آغاز میکنی به مُردن. از شدتِ اندوهی که به قلبت هجوم میاره بخاطر دوریِ هولناکِ دنیاهاتون از همدیگه...

نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ساعت 11:52 توسط پریا |
داشتیم با خانوم دکتر -مدیر مرکز- در مورد چاپ مجددِ کتابش صحبت میکردیم. بینِ انبوهی از تیترها و اطلاعات و بخشنامه های قدیمی و جدید گرفتار شده بودیم. همه چی باید کلاً به روز میشد. این شد که تصمیم گرفتیم من یه چک-لیست تهیه کنم از همهء عناوینِ مهم، و بعد اطلاعات رو دسته بندی کنیم و ذیل عناوین بگنجونیم. پس با هم شروع کردیم به شمردنِ همهء عواملی که در معرفیِ یک شغل موثرن. و باعث میشن شما بتونی یک نمای کلّی و شفاف از اون شغل بدست بیاری. دونه دونه میگفتیم و در موردشون بحث میکردیم و من مینوشتمشون. از مسئولیتها و وظایف شغل و میزانِ درآمد و تحصیلاتِ مورد نیاز گرفته تا سن و جنسیت و تجربه و بازار کار... تا اینکه یهو خانوم دکتر گف: «آها! تبلیغات هم خیلی موثره در معرفیِ یک شغل. مثلاً شما مقایسه کن با تبلیغاتی که برای مواد غذائی میشه؛ تبلیغات میتونه ذائقه و سلیقهء مردم رو کاملاً عوض کنه. مثلاً الآن بنظرت کدوم مادهء غذائی روی بورسه؟!» منم که مشغولِ نوشتن بودم، یه لحظه سرمو بالا آوردم و گفتم: «هوم... مثلاً پفک!» بعد دوباره مشغولِ نوشتن شدم. یهو این تبلیغِ پفک لوسی اومد تو ذهنم! واای دیگه مگه میتونستم جلوی خنده مو بگیرم؟! لامصب کلّ تبلیغشم فقط یک کلمه س ها! ولی منو شهیدِ خودش کرده. ینی هر فروشگاهی میریم، من هی دنبالِ لوسی میگردم! فقط هم بخاطر این تبلیغِ قشنگش! با همون ریتمِ بامزه و خوشحالش، همش قیافه های کارتونیشون می اومد تو ذهنم که: لووسی؟! لووووسی؟!! لوسی لوسی لوسی لوسی... یه چند ثانیه با زور و عتاب جلوی خنده مو گرفتم و بعد سرمو بالا آوردم و در حالیکه این چند ثانیه رو اصلاً نشنیده بودم خانوم دکتر چی گفته، با لبِ گاز گرفته گفتم: «بله بله... تبلیغات خیلی مهمه!»...

* * *

اینم لینکِ دانلود تیزرش که خودم از آی فیلم ضبطش کردم؛ بنظرم بهترین آگهی بازرگانی تلوزیون در سالهای اخیره:

http://s5.picofile.com/file/8109514200/LooOsi.mp4.html

نوشته شده در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ساعت 13:11 توسط پریا |
چند روز پیش هانیه ازم پرسید که دلیلِ انتخابِ اسم وبلاگت چی بوده؟! خب خیلی چیزا ممکنه توی زندگیِ بعضی آدمها وجود داشته باشه که دلیلِ خاصی براش ندارن؛ چون این آدمها حسّی هستن. و مثلاً نباید ازشون بپرسی چرا از اون آقای دکتری که داشت برنامهء شبکه سلامت رو صحبت میکرد و پولیورِ زرشکی روی پیرهن مردونهء طوسی پوشیده بود خوشت اومد؟! در حالیکه هف-هش-ده ثانیه بیشتر بینِ عوض کردنِ کانالا ندیدیش!! دلیلِ منطقی و عقلانیِ خاصی از جانبِ این آدمها برای این کار بیان نمیشه، چون صرفاً «حس کردم دکترِ خوبیه!» یا نباید ازشون بپرسی چرا در حالیکه هر دوتایِ اون مغازه های کنار هم، نایلونِ دسته دار رو میدادن کیلوئی چار و پونصد، ولی تو از اون پسره خریدی که داشت ناهارشو توی مغازه میخورد؟! این هم پاسخِ واضحی از طرفِ این آدمها نخواهد داشت؛ الّا اینکه: «چون پسر خوبی بود!»

واقعیتش اینه که اسمِ وبلاگِ منم همینجوری به ذهنم رسید. یه روز غروبِ مهرماهِ 87، تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم. خب اسمش چی باید میشد؟! در راستایِ پُست قبلی -ناگفته پیداست که- از اسمهای طولانی، چند سیلابی، من درآوردی و تلفیقِ چند اسم یا تاریخ یا چی خوشم نمی اومده و نمیاد (با احترام به همهء دوستانی که اسمِ وبلاگشون طولانی، چند سیلابی، من درآوردی یا تلفیقِ چند اسم یا تاریخ یا چیه). و مثِ همهء وقتایِ دیگه ای که همهء چیزهای خوب در دقایقِ آخر به ذهنم میرسه، یهو لامپِ «بلاگ می» در ذهنم روشن شد. و من از هماهنگیِ «بلاگ می» با «بلاگ فا» خوشم اومد! همین. هیچ دلیلِ خاصی هم پُشتش نیست. اون لحظه حسّم گفت خودشه! اسم خوبیه! و منم مثِ همیشه گفتم چشم!

* * *

+ بعدها فهمیدم که اگه جای بلاگ و می رو عوض میکردم، اسمِ وبلاگم شمالی میشد! می بلاگ! خنده

+ جالبه که مدتها قبل از اینکه اسم وبلاگمو بذارم بلاگ می، همین اسم برای دامنه های دات کام و دات آی آر  انتخاب شده بود! ظاهراً میخواستن سرویسِ وبلاگ نویسیِ جدیدی (مثِ بلاگفا و پرشین و...) راه بندازن. name.blogme.com مثلاً!

نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲ساعت 22:33 توسط پریا |
من یه اخلاقی دارم؛ اینکه چیز میزِ اضافی نباید تو دست و بالم باشه. چون زود میزنم حذفش میکنم. مثلاً وقتی یه چیزی میخرم، سه ثانیه بعد جعبه ش تو سطلِ آشغاله! بارها شده که در موردِ نحوهء استفادهء اون چیز یا تاریخ مصرفش یا گروهِ سنیِ مصرف کننده ها(!) به مُشکل برخوردم، اما بازم دلم ورنمیداره جعبه ها رو نگه دارم. یا وقتی کسی لینکی چیزی برام میفرسته، بعد از دیدن بلافاصله پاکش میکنم. نمیذارم بمونه شااید یه موقع به درد خورد. کامنت خصوصیا رو که نگو! اصلاً آلرژی دارم. هر از گاهی یه سر میزنم به کنترل پنل تا ببینم برنامهء الکی نصب نباشه روی لبتاب. الان فولدرای لبتابم از اشکِ چشم پاکتره. تازگیا حتی به سرم زده کلّ آهنگامو پاک کنم! چون بنظرم خیلی اضافی ان. و من که گوششون نمیدم! در عوض دلم میخواد صُب تا شب فقط همون 2-3 آهنگی بخونه که دوسشون دارم... مثِ نمیتونم همایون، مثِ بی تو امیر عظیمی، مثِ تمام دکلمه های علیرضا آذر...

اون اوایلی که گوشی خریده بودم، یکی از دوستان لُطف کرد و از همهء برنامه های ارتباطی که میشه باهاشون توی گوشی چت کرد، عکس گرفت و برام فرستاد تا نصبشون کنم. مثِ وایـber و ویـchat و واتسـapp و تانـgo و لاین و تاک و... ولی من خوشحال نشدم. چون بنظرم یکیش بَس بود! خب چه دلیلی داره ده تا برنامهء عین هم روی گوشیِ آدم نصب باشه؟! نمیفهمم. الان مدتهاست من توئیـtter رو به روز نمیکنم. چون بنظرم faceبوک رو دارم و اونجا میتونم هر جملهء کوتاه و بلندی رو بنویسم. وبلاگ رو هم که دارم برای روده درازی! خب بَسه دیگه. قبلاً علاوه بر مسنجر، اوو وو و اسـkype هم داشتم توی لبتاب. بعد دیدم من که عملاً استفاده ای از این تعدّد برنامه ها ندارم! حالا نگه دارم شاااید یه روزی به درد خورد؟! پاکشون کردم. شاید این حرفِ جالبی نباشه، اما گاهی بعضیا رو هم از لیستِ دوستای faceبوکم پاک میکنم. چون عملاً هیچ فایده ای ندارن! نه صدائی ازشون میاد و نه حرکتی انجام میدن. خُب نباشن، صفحه خلوت تر و بهتر.

اتاقم هم همینطوریه. غیر از اشیایِ تزئینی، هیچی پیدا نمیکنین که بلااستفاده یا اضافی باشه. بعد یه اخلاقِ زیبای دیگه هم که دارم اینه که اگه خودم یه چیزی رو داشته باشم و بعد یکی از همون جنس و مدل هم برام برسه -مثلاً کسی بهم هدیه ش بده- نگران میشم. نمیدونم چکارش کنم. در قاموسم نمیگُنجه که بذارمش کنار تا وقتی این یکی تموم شد، اونو بیارم استفاده کنم. یا اصلاً هر دو تا رو با هم استفاده کنم. مثلاً گاهی دلم میخواد یه ساعتِ جدید بخرم؛ که بندش استیل باشه و صفحه ش بزرگ. بعد بلافاصله یادم میاد که پس اینی که الان دارم رو چکار کنم؟! در موردِ لباس هم همینطورم. هرچی بیشتر داشته باشم، به جایِ اینکه قدرتِ انتخابم بالاتر بره، بیشتر مستأصل میشم. گاهی فک میکنم همهء لباسامو رد کنم بره. و فقط اون تونیک چارخونه هه بمونه که عاشقشم. الان اون ته کمدم چند تا لباس آویزونه که بدجوری رو اعصابه. از همونا که زمستون برش میداری میذاری تو بقچه، بهار دوباره درش میاری. از این خونه به اون خونه میبری، در نهایت هم هرگز نمیپوشیش! باید حتماً ردشون کنم برن... زیورآلات زیاد دارم؛ ولی عملاً ازشون استفاده نمیکنم. چون هر بار میگم پس این گردنبندِ خودم که الان گردنمه رو چکار کنم؟! از لاک و ماتیک، فقط 3-4 رنگ که واقعاً استفاده میکنم رو دارم. هرگز هم وسوسه نمیشم که رنگای دیگه هم بخرم. هر از گاهی، میشینم سر کشوها و یه خروار کاغذ رو دور میریزم. یک هفته بعدش هم معمولاً یادم میاد که دستور کیکِ سیب رو هم قاطیِ همون کاغذا دور ریختم! حتی خودکارهای رنگیِ مختلف هم ندارم. خب آدم با مشکی یا آبی مینویسه، فوقش خواست چیزی رو رنگی بنویسه یدونه خودکار صورتی هست دیگه!

میدونید... تعدّد حق انتخاب -برعکسِ اکثر آدمها- منو پریشان میکنه. وقتی دور و برم جمع و جور باشه و حق انتخابِ چندانی نداشته باشم، خیالم آسوده تره. مثلاً خریدنِ کفش از راستهء کفش فروشها برای من عذابه؛ چون هزار تا حق انتخاب وجود داره. در عوض وقتی واردِ یه فروشگاهِ لباس میشم مثلاً، که یکی دو جفت کفش رو هم توی ویترین گذاشته، فکرم درگیر یکی از همون کفشها میشه. و احتمالاً میخرمش. اما در مورد کیف قضیه فرق میکنه! یک خروار -و دقیقاً یک خروار- کیف دارم. گرچه همیشه یکیشو استفاده میکنم، ولی کیف خریدن رو دوست دارم. و تازگیا اسپری! مخصوصاً اسپری های ecco که دلم میخواد از هر رنگش یکی بخرم! زبان

در همین راستا مهمونی های شلوغ، آهنگ های شلوغ، میزهای غذای شلوغ و... حسّی جُز سردرگمی به من نمیدن. ترجیح میدم به جای نگاه کردن به یک میز غذای شلوغ و پُرتجمّل و تردید برای انتخاب بین غذاها -که البته میدونم صاحبِ مهمونی هم چقدر براش زحمت کشیده و وقت و سلیقه گذاشته- برم به یه فلافل فروشی که حتی نوشابه هاش هم فقط مشکیه و هیچ حقّ انتخابی نداری! کافه های خلوت و تاریک رو بینهایت دوست دارم. مخصوصاً اگه با دو سه تا از دوستای خوبمون باشیم (من و ماری)، و یک میز هم بیشتر خالی نباشه! فک میکنم اگه امکانش فراهم بود، من از اونائی بودم که پاتوق داشتن و هر بار به گارسون میگفتن: همون همیشگی! ولی حیف که نمیشه. میدونید من حتی باغ و پارک و سیزده بدر رو دوست ندارم. روم سیاه اما، قرارهای وبلاگیِ شلوغ رو هم دوست ندارم! خیلی اتفاق میفته که شما یک تصویر ذهنی از یه وبلاگ نویس داری، و در اولین دیدار اون تصویر به طرزِ دلخراشی فرو میریزه. حالا اینو جمع کنید با اینکه من هرگز در برخوردِ اول، خودم نیستم! و ببینید چه رنجِ عظیمی بر من متحمل میشه...

وبلاگم هم همینطوره. یه بار یکی از دوستان ایراد گرفت به قالبِ ساده و سفیدش. ولی واقعیتش اینه که من با همین قالبِ سفید و ساده -به دور از هر زلم زیمبوئی- خیلی راحتم و اعصابم آرومه. حتی اگه از این هم مختصرتر میشد، که چه بهتر! الان لینکام همشون اونائی هستن که واقعاً میخونمشون. اطلاعاتی که توی پروفایل نوشتم، دقیقاً همونیه که فک میکنم لازم و کافیه. گاهی که پروفایلِ وبلاگی رو باز میکنم و میبینم طووولانی نوشته، استرس میگیرم! که وای خدایا الان باید همهء اینو بخونم؟! خجالت

کلاً همه چی باید موجز و مختصر باشه. یه بار یکی از بچه های وبلاگ که تازه شماره رد و بدل کرده بودیم و داشتیم پیامک میدادیم، گف وای تو چقد ساکتی! اصلاً بهت نمی اومد اینجوری ساکت باشی و مختصر جواب بدی! خب طفلکم حق هم داشت. قبل از اون فقط وبلاگِ منو خونده بود! وبلاگ تنها جائیه که من راحت و طووولانی حرف میزنم. این صفحهء سفید، یکی از عزیزترین دارائی های منه. تنها جائی که ایجاز و اختصار درش راهی نداره...

* * *

چون میدونم خیلِ عظیمی از کامنتها به این مورد اشاره خواهد کرد که حقّ انتخاب خیلیم خوبه و تو دستت بازه و اصلاً چرا اینجوری میگی و... پیشاپیش بگم که من به همهء دوستانی که دلشون میخواد از هر چیزی چند تا داشته باشن و دور و برشون شلوغ باشه، بشدّت احترام میذارم. این عقیدهء منه، اون هم عقیدهء شما. هیچ دعوائی هم با هم نداریم :*

نوشته شده در دوشنبه ۲۳ دی۱۳۹۲ساعت 11:29 توسط پریا |
ما یه خیابان داریم با سربالائیِ خیلی تُند. قبلاًها این خیابان اینجا نبود؛ به جاش هزار و صد تا پله بود. بعدش تصمیم گرفتن که پله ها رو صاف کنن و دو تا خیابان بالائی و پائینی رو با اختلافِ ارتفاعی چند ده متری به هم وصل کنن. این شد که سربالائی ترین -و ایضاً سرپائینی ترین- خیابان شهر متولد شد. جائی که میتونه کابوسِ نیم کلاجِ هر راننده ای باشه. دُرست روبروی این خیابان، یه داروخونه هست. و من همیشه نگرانم که یه ماشین از اون بالا، ترمزش ببُره و یکراست بره توی این داروخونه. پریروزا هم که حدودِ یکساعتی داشتم با یکی از خانومهای فروشندهء داروخونه صحبت میکردم، همش نگران بودم که الان سمندی-پژوئی-زانتیائی-چیزی ترمز میبُره و همونجور که داره با سرعت به سمتِ شیشهء داروخونه میاد و همه چی هم اسلوموشن شده، یهو توجه ما بهش جلب میشه و صحبتمون نیمه کاره می مونه و دهنمون از وحشت و تعجب خشک میشه، بعد ماشینه میکوبه به شیشه و شیشه میترکه و ما وحشت میکنیم و میخوایم به سمتِ انتهای داروخونه فرار کنیم و دیر میشه و... همش هم اسلوموشن... :دی


بعله میگفتم. پریروزا رفته بودم یکسری لوازم مراقبتِ پوست بگیرم. و اون یکساعتی هم که توی داروخونه صحبت میکردم، برای گرفتنِ اطلاعات بود. به دردِ آقایون که نمیخوره! دخترخانومای گُل بیاین تا بهتون بگم چیا یاد گرفتم هورا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲ساعت 11:6 توسط پریا |
بنظر من موجودی که از زبانش در امان نباشی، اصلاً آدم نیست. خوب بودن و محترم بودنش پیشکش!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی۱۳۹۲ساعت 11:34 توسط پریا |
یکی از سرگرمیهای من، فوروارد کردنِ پیامکه. سر همین قضیه، آدمهای توی گوشیم -ناخودآگاه- به گروههای مختلفی تقسیم شدن. میدونید بعضی پیامکها، انگِ بعضی آدمها هستن. اصلاً وقتی میخونمشون، یه حسّ قدرتمندی میگه که زود برای فلانی بفرستش. بعد موقعِ تیک زدن، کم کم این "فلانی"ها تعدادشون زیاد میشه و آدمها در مجموعه های منعطفی قرار میگیرن که گاهی با هم اشتراک هم دارن. ولی اتفاقِ هیجان انگیز و دوست داشتنی، بعد از این فوروارد کردن میفته. وقتی دونه دونه پیامکها دلیور میشن و من چشم میدوزم به گوشی تا ببینم واکنشِ هر مخاطب به اون پیامک چی بوده...

امشب یه جمله ای توی faceبوک دیدم که خوراکِ پیامک کردن بود: «لبخند بزن... این دومین کار خوبیست که میتوانی با لبانت انجام دهی!» برای تعدادی از دوستان فرستادمش. دقایقی بعد، هیجان شروع شد و جوابِ بچه ها یکی پس از دیگری رسید. همه بدووونِ استثناء -با شیطنتی هویدا در آیکونها- پرسیده بودن که اولیش چیه اونوَخ؟! منم در حالیکه پاهام داشت از یک پیاده رویِ هزاران کیلومتری در میانِ برفها زُق زُق میکرد و سرما در عمقِ جانم نشسته بود و آبِ دهنم یخ زده بود حتی و کوپن خوراکیهای روزانه م تموم شده بود و تمام غذاهای دنیا -اعم از سنتی و فرنگی و ساندویچ و سوپ حتی- داشتن جلوی چشمم رژه میرفتن، با شیطنتی خونسردمآبانه برای همشون نوشتم: آبگوشت خوردن! نیشخند

* * *

+ کسی هس آبگوشت دوس نداشته باشه؟! من خودم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که آبگوشت غذای لذیذتری است یا لازانیا.
+ اکثراً این پیامکهای فورواردی منجر به یک سلسله پیامکهای ادامه دار میشه. گفتگوهای رنگین و شیرینی بین من و دوستانِ دور و نزدیک. نگفته بودم بهتون من عاشقِ گپ زدنم!

نوشته شده در سه شنبه ۱۷ دی۱۳۹۲ساعت 0:1 توسط پریا |
خُب دوستان من دیروز داشتم تصادف میکردم. بعد من همیشه تعجب میکردم از اینائی که میگن "نفمیدیم یارو از کجا سبز شد جلومون یهو"! یه بار یکی از فامیلامون داشته از عرضِ خیابون رد میشده، بعد یه موتوری با سرعت میاد میزنه بهش. بعد این بنده خدا میگف من اصن ندیدم این موتوری از کجا اومد! اونم با اون سرعت. بعد من گفتم وا ینی چی! مگه میشه! یهو که از آسمان نیفتاده وسطِ خیابون! خب چشم داشتی میدیدی دیگه!! (تو دلم گفتم البته). بعد دیروز دقیقاً همین اتفاق برای خودم افتاد. و نفمیدم یه وانت-نیسان آبی از کجا اومد یهو زاااارت پیچید جلوی من. سر یه پیچ داشتم راهِ خودمو میرفتم، وانته از روبرو به طرز گاومیش گونه ای از ماشین بغلیش سبقت گرفت احمق، و داشت یه راست می اومد تو شکم من. منم در حالیکه همیشه تا شعاعِ بیست کیلومتری حواسم هست که کی سرعتشو کم کرد و کی از کوچه پیچید و پیرزنه با سطلِ ماست داره رد میشه و آقاهه با زیرپوش داره رو پشت بام لباس پهن میکنه حتی؛ اما این وانته رو ندیدم اصلاً واقعاً. در یک لحظه -و دقیقاً یک لحظه- آنچنان فرمان رو پیچوندم به راست، که مُچِ دستم هنوز درد میکنه :| اگه دو صدُم ثانیه بیشتر طول میکشید، وانتِ مذکور تا وسطایِ کاپوت اومده بود و چه بسا من رو هم در می نوردید. نظرتون چیه یه تحقیقِ میان رشته ای انجام بدیم در مورد ارتباطِ روانپریشی، انحرافِ بینائی و زوالِ عقل در برخی رانندگانِ وانت-نیسان های آبی و چرائی و چگونگیِ گواهینامه گرفتنشون و ایضاً افسرانِ متعهدی که به این عزیزان گواهینامه دادن :|

دستم که مُچش درد میکرد و ضمناً یخ هم زده بود از این سرمای کوفتی، و همینطوری خرچنگ-طور مونده بود و حرکت نمیکرد دیگه کلاً :|

نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ساعت 14:8 توسط پریا |
مدتها بود اتاقم ساعت نداشت. ساعتِ قبلی شبیهِ یه تیکه چوبِ شکسته بود که روش دو تا عقربه چسبونده بودن. یه روز غروب از یه نمایشگاهِ صنایع دستی خریده بودمش، هف تومن! ولی یکی از هزار و صد باری که اتاقمو تغییر دکوراسیون دادم، حس کرده بودم به مدلِ جدیدِ اتاق نمیاد. در همین راستا پرتش کرده بودم بالای کمد. غافل از اینکه این ساعت، زپرتی تر از اونه که ضربهء هولناکِ پرتاب به بالای کمد و بعدش وزنِ اثاثیهء احتمالیِ آوار شده روی خودش رو تحمل کنه... عقربه هاش ناقص شدن. کج شدن. ینی کل یوم -در بهترین حالت- فقط 59 ثانیه دُرست کار میکرد. بعدش عقربه ها گیر میکردن به هم و فقط صدای تیک تاکش می اومد، دریغ از یک صدُم درجه پیشروی.

بی ساعتی گرفتارم کرده بود. صُبحها تا به ساعتِ گوشیم نگاه نمیکردم، نمیتونستم تشخیص بدم ساعت 6ئه یا 10و نیم مثلاً؟! نگفته بودم بهتون که اتاقِ من پردهء خیلی ضخیمی داره. هیچ نوری اجازه نداره از پنجرهء اتاقم بگذره. روشنی و سفیدی، اذیتم میکنه. بیشتر ترجیح میدم نور اتاقم رو خودم تنظیم کنم؛ با آباژور یا شمع مثلاً. پارچه های توری بنظرم، برای کیسه کردنِ ماست مناسبترن تا پرده شدن. گاهی که به نورِ زیاد و طبیعی احتیاج دارم -مثلاً جلوی آینه- گوشهء پرده رو با یه گیرهء خوشگل میدم کنار. باور کنید همون لحظات هم نمیتونم نور رو تحمل کنم. نمیدونم چرا... به همین دلیل، اتاقِ من همیشه تاریکه. و تخمینِ ساعت در اون، امریست محال. چون هیچ باریکهء نوری نمیتابه که اصلاً بفهمی آفتاب طلوع کرده یا نه. البته خب طبیعتاً شب و روزش کمی با هم فرق میکنه؛ و روزها کمی روشنائیِ طبیعیِ اتاقم بیشتره.

صُبحها، سخت ترین کار دنیا این بود که دست دراز کنم و گوشی رو بردارم تا ببینم ساعت چنده. از لحاظِ ریشه های ژنتیکی و ارثی هم بخوای حساب کنی، مسلماً برای من راحت تره که در همون وضعیتِ گرم و نرمِ زیر پتو، فقط لای چشامو وا کنم و یه نگاه به ساعت دیواری بندازم و بعد تصمیم بگیرم که بلند شم یا نه. باور کنید خیلی سخته که دستتو از زیر پتو دربیاری، کورمال کورمال دنبالِ گوشی بگردی، دکمهء روشن شدنِ صفحه شو بزنی، و بعد تازه نیمساعت -خوابالو- باید دقت میکردم تا مغزم پردازش کنه که این اعداد و ارقامِ دیجیتال یعنی کِی! مثلِ صفحهء گرد و سفیدِ ساعت دیواری نیست که با یه نظر بفهمی چی به چیه.

باید یه ساعت میخریدم. ساعتی که اول از همه، رنگش به دکور قهوه ای و چوبیِ اتاقم بیاد. بعدش گرد باشه. پاندول هم اگه داشت، چه بهتر. راستش من از اون آدمهائی نیستم که تیک تاکِ ساعت اذیتم کنه. دیدم کسانی رو که با صدای ساعت، خوابشون نمیبره و هر ساعتی رو تا شعاعِ یک کیلومتریِ اتاق خوابشون منهدم میکنن. یکی از فامیلامون هر جایی میره مهمونی، یا باطری ساعتِ اتاقی رو که قراره بخوابه درمیاره، یا ساعتو شوت میکنه تو هال! :)) من اما اگه تیک تاکِ ساعت با ضربه های منظم پاندول هم هماهنگ بشه، بیشتر دوس دارم. خلاصه اینکه یه روز غروب که رفته بودم بستنی بخرم، توی همین فروشگاهِ لوازم خانگیِ سر کوچه مون، ساعتی درست شبیهِ اونی که میخوام دیدم. کنارِ ده ها ساعتِ دیگه، روی دیوار فروشگاه جا خوش کرده بود. با یه صفحهء گرد که بالاش یه هشتی شکلِ آشیانه مانند داره. و پاندولی که ضربه هاش یکم خشن تر از ساعتهای دیگه س. ساعت رو با چار تا باطری و یه کرم اسکرابِ فارماسی خریدم. نگفته بودم بهتون که فروشگاهِ لوازم خانگیِ سر کوچهء ما، بعضی مارکهای لوازم آرایشی-بهداشتی رو هم داره.

حالا اتاقم ساعت داره. به محضِ اینکه وارد اتاق میشم، تیک تاکش گوشمو نوازش میده. همهء اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که نمیدونم چرا حس میکنم گاهی که از زیرش رد میشم، حرکتِ پاندولش سریعتر میشه. فرکانس میگن بسامد میگن چی میگن! همون. حس میکنم وقتی از کنارش رد میشم، فرکانسِ ضرباتش بیشتر میشه. تندتر میزنه. مثِ قلبی که به هیجان درمیاد. مثِ آدم بی زبونی که میخواد چیزی بگه و نمیتونه. هر بار توی ذهنم یه سناریو براش مینویسم. آخرین تئوریم این بوده که احتمالاً ساعتِ من -اونجا توی فروشگاه- قرار مدار عاشقانه ای با ساعتِ دیگه ای داشته و من حالا جُداشون کردم از هم. نمیدونم شاید مثلاً اون ساعت کوچولوئه که مثلثی بود یا اون ساعته که خوش قواره و گرون بود و روش منبت کاری شده بود انگار...

به نظرتون میشه روی یه دیوار دو تا ساعت آویخت؟!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳ دی۱۳۹۲ساعت 20:43 توسط پریا |
زندگیِ آدما معمولاً یکی دو تا نقطهء عطف داره. نقطهء عطف که میدونین چیه؟! همون نقطه ای که رفتار تابع رو عوض میکنه. و مثلاً اگه انحنایِ تابع قبلش مثبت بوده، حالا منفی میشه و برعکس. خب طبیعیش اینه که یه تابع -یا یه آدم- بیشتر از یکی دو تا نقطهء عطف نداشته باشه تو زندگیش. مگر توابع مثلثاتی مثلِ سینوس اینا -وایضاً آدمهای سُست عنصر!- که بینهایت نقطهء عطف رو تجربه میکنن...

* * *

+ بقیه ش یه روده درازیِ درددل طوره. میذارم ادامهء مطلب شاید حوصله نکنین بخونین. تا همین آموزشِ نقطهء عطف هم، بدردبخور شد این پُست بسه :))

+ راستی در موردِ نقطهء عطف که اشتباه نگفتم؟! اگه اشتباهه بگین تصحیحش کنم. اطلاعاتِ هزار سال پیشه! نمیدونم درست یادم مونده یا نه. یهو نکنه تابع مثلثاتی اصلاً نقطهء عطف نداشته باشه!؟ :))


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲ساعت 13:10 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر