خسته و کوبیده از اجرای یه کارگاهِ هشت ساعته برگشتم. خستگی های بعد از روزهای کاریِ اینچنینی، یک طور عجیبی ان. در عین اینکه دارم له میشم، بطرز غریبی خوشحالم. مثلاً پاشنهء پام صاف شده و چشام از زور خواب ریز شده، اما روحم راضی ه و داریه دنبک میزنه. بعد همچین وقتائی که خیلی خسته ام، خیلی باید حواسم باشه که دلم چی میگه و چی میخواد؛ باهاش صحبت کردم دیدم دلش(!) حمام میخواد و یه سیب زردِ سفت و یه بشقاب عدس پلو با ماست. نیم ساعت بعدش با موهای وز کرده و نمناک، داشتم سیب زردِ سفت گاز میزدم؛ چون همچین وقتائی که خیلی خسته ام، فکّم از فشار خستگی درد میگیره. بعدش گاز زدنِ سیب سفت خیلی میچسبه. سیب که تموم شد، رفتم برگه های آزمون کارگاه و لیست حضور-غیاب و نظرسنجی و غیره و ذلک رو مرتب کردم. بعد شلوارها و بلوزها و دامن های خشک رو تا کردم گذاشتم توی کشو. بعدش رفتم از روی تراس یکی از دوغ های خنکی که احتکار کردم رو بردارم که در تراس قفل بود. بنابراین با اندوهی کمرنگ و یک بشقاب عدس پلو و ماست اومدم نشستم روبروی لبتاب. عدس پلوی نرم و خوشبو، خودش به خودیِ خود مائده بهشتیه. وقتی با ماست سِون خورده بشه دیگه... زبانم قاصره... حالا که اینجا نشستم و ماست و عدس پلو دارم و کلّی وبلاگِ خوب برای خوندن، بهترین لحظهء عمرمه...

نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 18:39 توسط پریا |
بعضی چیزا -حتی اگه مث من آدمِ خاطره باز و گذشته پرستی هم نباشی- بدجوری حالت رو دگرگون میکنه و حسّ نوستالژیک وجودت رو قلقلک میده.

مث وهمِ درختای سر به فلک کشیدهء پارک بچگیا، مث بوی ساندویچ کالباس توی سینمای بچگیا، مث صدای شادمهر و سعید شهروز، مث عکاسیِ بچگیا...

عکاسیِ بچگیام هنوزم هستش. توی همون خیابانِ پُر درخت، با همون ورودی و همون دکوراسیون داخلیِ دههء شصتی، با همون راهروی دراز که باید از درِ بادبزنیش بگذری تا برسی به یه هال کوچیک و تاریک با درودیواری پُر از عکسِ بچه و بزرگسال. وقتی شیش یا نُه ماهم بود، با اون موهای سیاه و پُرپشت، روبروی دوربینِ همین عکاسی اخم کردم. اون عکسی که از پنج سالگیم تا الان هیچوقت به دستِ دائی نرسید رو آقای عکاسِ همین عکاسی ازم گرفت. نگرانیِ پنهان در چهرهء نوجوانانه م رو پُشت به زمینهء روشنِ اتاق همین عکاسی به شناسنامه م سنجاق کردم...

عکاسی «مهتاب» اون موقعها دو تا عکاس داشت که برادر بودن؛ یکی بلندقدتر و یکی کوتاهتر. هر بار که بعد از مدتها سری به عکاسی میزدم، دستِ روزگار گرد سفید بیشتری لای موهاشون پاشیده بود. برادر کوتاهتر هنوز هم به خوبی منو میشناسه. اما عکاسی «مهتاب» حالا یک فرق بزرگ کرده و اون اینه که برادر قدبلند دیگه اونجا نیست...

عکاسِ قدبلندِ بچگیام حالا همکارمه! یه روز سرد پائیزی دو سال پیش، خیلی اتفاقی فهمیدم آقای «میم» توی همون مرکزی که الان هم باهاشون همکاری میکنم، مشاوره میده. اون روز رفته بودم وقت بگیرم برای مشاوره. راستش استادمون دستور داده بود حتماً خودمون هم یک دوره پیشِ مشاور بریم. و در واقع گفته بود هر کدومتون که تابحال پیشِ مشاور نرفته، همین الان بره از ادامه تحصیل انصراف بده. وقتی منشی اسمِ روانشناس رو بهم گفت، به جا نیاوردم. اما وقتی پا توی اتاق مشاوره گذاشتم، آقای «میم» رو با یک نگاه شناختم! فضای دلپذیر و چوبیِ اتاق، شومینهء سوزان و مهمتر از همه؛ برخورد و پذیرش عالی آقای «میم» باعث شد بهترین تجربهء عمرم رو از مشاوره داشته باشم. از همون روز، حسی ویژه و احترامی مضاعف نسبت به آقای «میم» در من به وجود اومد. بعدها که به دفعات در اون مرکز و در کارگاه ها دیدمش، و حتی همین حالا که برای مرکز خودمون ازش دعوت به همکاری کردیم و با خوشروئی پذیرفت، هر بار اون حس تقویت میشه. و هر بار بیشتر به این اصلِ نانوشته معتقد میشم که حرفهء روانشناسی و مشاوره فقط متکی بر دانش، تحصیلات و حتی تجربه نیست و منش و سلوکِ خاصی میخواد که بسیار مهمه.

معاشرت و بودن در کنارِ آقای «میم»، هر بار برام عین یک کلاس درسه. از صمیم قلبم خوشحالم که یه روزی که نمیدونم کِی بوده، تصمیم گرفته عکاسی رو رها کنه و ادامه تحصیل بده و وارد این حرفه شده. خوشحالم که حالا حتی دانشجوی دکتراست و من یه روزی -که میدونم دور نیست- میتونم افتخار کنم که همکارش بودم...

نوشته شده در یکشنبه 11 آبان1393ساعت 10:54 توسط پریا |
اولین بار پُشت یه ترافیکِ سنگین دیدمش. یه وانت سفید که با فونتِ بزرگی روش نوشته بود: «کاغذ باطله». ازش که رد شدم، تازه دینگ تو مغزم صدا داد که عههه خب من یه عالمه مجله تاریخ گذشته دارم! ولی نه جای پیاده شدن بود و نه جای پارک کردن. واقعیتش اینه که از سال هشتاد و خورده ای تا الان، کلکسیون «همشهری جوان» جمع کرده بودم. یه بار به سرم زد همه رو بدم به یه دستفروش تا برام بفروشه. بعد با خودم فک کردم خب کی مجلهء مثلاً سال 89 میخره الان؟! این بود که کوهی از مجلاتی که صفحاتش دیگه داشت به زردی میگرائید، توی انباری خاک میخورد.

یه روز دیگه دوباره وانتِ کاغذ باطله رو دیدم. جالب بود که همیشه توی شهر پرسه میزد. این بار ماری هم همراهم بود؛ همونطور که یه چشمم به فرمان بود و یه چشمم به وانتی که یه وقت در نره، به ماری گفتم از شماره های درج شده روی وانتی عکس بگیره. خودمَم بلافاصله شماره رو به اسم «کاغذ باطله» سیو کردم. فرداش با شماره هه تماس گرفتم. یه آقای بشدت مودب، موقر، متین و باتربیت جوابم رو داد. گفت: «دختر خوبم لطفاً آدرست رو برام پیامک کن تا در اولین فرصت به حضور برسم و کاغذها رو در محل وزن کنم و هزینه ش رو نقداً تقدیم کنم». هم آدرس خونه و هم آدرس مرکز رو براش پیامک کردم. تا دو-سه روز خبری نشد. یه شب که وای-فای گوشی رو روشن کردم؛ در میان خیل مسج های دوستان و گروپ ها، اون بالا پیغام داد: کاغذ باطله به وایبر پیوست. با نیش باز رفتم ببینم کاغذ باطله عکس هم داره یا نه. که دیدم به به اون آدم مودب، موقر، متین و باتربیتی که جوابم رو داد یه آقای موسفید عینکی و بسیار خوش تیپه. بعدش یکبار دیگه خودم و یکبار دیگه هم بابام تماس گرفتیم و هر بار به دلیل مشغله های ظاهراً فراوانِ آقای کاغذ باطله، امر ردوبدل کردنِ مجله ها به تعویق افتاد.

امروز دور میدون داشتم دور میزدم که دیدم عهههه کاغذ باطلهء در شهر پرسه زن! سرعتمو زیادتر کردم و چراغ زدم و بوووق بوووق تا متوجه شد و شیشه رو داد پائین. باز در حالیکه یه چشمم به فرمان بود، بهش گفتم آقا سر جدت بیا این مجله های منو وردار ببر. از اون روز همه رو گذاشته بودم صندوق عقب و انگار یه پروندهء ناتمام داشتم که باید حتماً انجام میشد. همونجوری که میرفتیم، باز با نهایتِ ادب و احترام (در حدّ رفتار یک فرهیختهء ادبی!) ازم پرسید کجا هستم؟ منم که دیگه میدونستم این کلک، آدرس میگیره و نمیاد، گفتم همین جا! همین بغل خیابون! بعدشم زود راهنما زدم و همون بغل پارک کردم تا مجبور شه وایسه. خلاصه همهء مجله ها رو برد گذاشت پُشت وانت و دوباره برگشت. بعد گفت: «دختر خوبم من ترازوم رو همراهم نیاوردم. آیا امکان داره کاغذها رو ببرم وزن کنم و هزینه ش رو به کارتتون واریز کنم؟» راستیتش پول اون مجله های نم کشیده اصلاً رقمی نمیشد و من از قبل میخواستم هر چی که شد رو به یه مصرف خیر برسونم و الان هم بیشتر این برام مهم بود که بالاخره اون همه کاغذ رو دور نریختم و به یه مصرفی میرسه حتماً. در هر حال لازم بود اسمم و شماره کارتم رو به اون آقا بگم و این یکم مردّدکننده بود. ولی واقعیتش اینه که برخوردِ این آدم انقد اعتماد در من ایجاد کرده بود که بلافاصله پذیرفتم و حتی از ذهنم خطور نکرد که ممکنه این پول هیچوقت به دستم نرسه. انقد این آدم در رفتار و گفتارش باشخصیت بود که اصلاً دلت میخواست کاغذ باطله ها رو دو دستی تقدیمش کنی و بگی قابلتونو ندارههه! والا.

عصری تازه خوابم برده بود و داشتم خواب میدیدم که دارن زنده زنده جرّاحیم میکنن. قشنگ حرکت چاقوی جراحی رو حس میکردم، اما نمیتونستم بگم من هنوز به هوشم. توی همون حال و اوضاعِ ناجور، دو بار صدای زنگِ پیامک گوشیم اومد. چشم باز کردم و در تردید بینِ بیدار شدن و نشدن، دست دراز کردم گوشی رو برداشتم. یه پیامک از بانک بود و یکی از کاغذ باطله! حسی مرکّب از شگفتی و تحسین بر من مستولی شد. این بار هم درست حس کرده بودم و طرف مقابلم یکی از هزاران «آدم»ی بود که هنوز نسلشون منقرض نشده...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 19:11 توسط پریا |
با آدمهای بدقلق، شکاک، بداخلاق، ناراضی، غرغرو، بی اعتنا به حقوقِ دیگران و خود بزرگ بین به روشهای مختلفی میشه برخورد کرد. اما اگه همهء اینها در یک نفر جمع شده باشه چی؟ اگه اون یک نفر یک آدمِ بالای شصت سال باشه که بالاترین مدرکِ دانشگاهی رو داره و اتفاقاً رئیسته، اونوقت چی؟!

  • میشه لجبازی کرد. اخم کرد. مقابله به مثل کرد. میشه جلوی پای این آدم بلند نشد. میشه وقتی به چیزی اعتراض میکنه، پشت چشم نازک کرد و هی جواب داد و بازی پینگ پونگ راه انداخت.
  • میشه هی حرص خورد. هی از اینکه توانائی هات رو نادیده میگیره و اساساً ارزش هاتون با هم مغایره، خودخوری کرد. و از پشتِ یه عینک سیاه و کدر، حمایت ها و مهربانی های بقیه رو ندید.
  • میشه کم کاری کرد. دیر اومد، زود رفت. و بیخیالِ تروتمیزیِ کار شد.
  • میشه بدخُلقیاشو نادیده گرفت. میشه کلاً نادیده ش گرفت.
  • و میشه نشست پای حرفش. میشه همهء تندی ها و گلایه هاشو تحمل کرد، تا در نهایت علتِ بدقلقی هاش در بیاد.

اعتراف میکنم که در برابر این شخص همهء موارد بالا به جز موردِ آخری، از ذهنم گذشت یا حتی انجامش دادم. گاهی انقد از دستش حرص میخورم که ترجیح میدم فک کنم همچین کسی اساساً در مرکز ما وجود نداره! اما خب نمیشه. چون یکی از کله گنده ترین و محوری ترین مشاورینِ مرکزه. گاهی دلم میخواد جوابشو بدم، که خب اینم نمیشه. چون علاوه بر سن و سالش و روابط کاریِ رسمی مون، اصلاً این کار در تربیتِ من نیست. ضمنِ اینکه انقد فرتوته که میترسم یهو سکته کنه :/

کاری که انقد دوسش دارم و انقد فضاش برام دلپذیره و اصلاً طراحی و مدیریتش با خودم هست رو، گاهی انقد برام غیرقابل تحمل میکنه که از شدتِ ناراحتی و تعجب فقط سکوت میکنم. شرحِ اینکه چی میگه و چرا و چگونه، بماند. تنها چیزی که باعث میشه منفجر نشم، اینه که تقریباً همهء همکارای مرکز میشناسنش و اونها هم از رفتارای عجیبش اظهار تعجب میکنن و میخندن؛ خندهء عصبی البته!

دیروز نشستم روبروش ببینم چی میگه. با همون جملاتِ هول هولکی و نیمه نصفه، شروع کرد به اظهار شکایت از زمین و زمان. بدبختی توضیح هم نمیشه براش بدی! چون کلاً یه چیزی در ذهنش نقش بسته که باید همون اجرا بشه و کوچکترین اختلالی در برنامه باعث میشه سراسیمه بشه و بلافاصله شکایت کنه. خیلی زووود هم عصبانی میشه. فک کنم الان باید مث من دهنتون از تعجب باز مونده باشه که ایشون مشاوره؟! بله دکتری روانشناسی داره بعلاوهء چندین و چند دوره مطالعاتی و... :/

خلاصه. هی گفت و هی غر زد و از آشفتگی هائی که فک کنم فقط خودش میتونه با اشعه های ایکس خاصی که چشماش داره ببینه، شکایت کرد. من و بقیه -مخصوصاً دو نفر دیگهء هیئت مدیره- از همه چیز راضی هستیم و موردی نمی بینیم که باعث آشفتگی و اختلال در کارهای مرکز باشه. به نظرمون همه چی مرتبه و کارها خیلی خوب داره پیش میره. بیشتر کارهای اجرائی و برنامه ریزی هائی که با منه، بدون فوتِ وقت و به بهترین وجه انجام میشه. اما امان از وقتی که اشتباه کوچکی سهواً رخ بده! واویلا. کوچکترین پذیرش و انعطافی در رفتار این استاد گرانقدر وجود نداره. جوری بازخواست میکنه و رو برمیگردونه، که از کائنات و مافیها دلزده و مأیوس میشی...

به نظرم تنها واکنشی که میشه در برابر چنین آدمی داشت؛ جوری که نه حرمتها شکسته بشه و نه حقی پایمال بشه و نه خودخوری بشه، اینه که فقط با جملاتی کوتاه و آرام توضیح بدی و توضیح بخوای. ازش بپرسی شما دقیقاً از چی ناراحتی. و طرف هم هرچی بخواد سراسیمه محکومت کنه، تأثیری روت نداشته باشه. همچنان آرام -ترجیحاً با لبخند که میدونم چقدر در این شرایط سخته- حال و وضعیتِ خودت رو شرح بدی و سعی کنی همه چیز واضح و روشن شکافته بشه.

 

راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه. شما در چنین موقعیتی چه میکنین؟

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 22:19 توسط پریا |
مشاور بودن خیلی خوبه. وقتی ببینی مُراجعت دستشو زده زیر چانه و داره به دقت به حرفای غیر تکراریت گوش میده، حسّ خیلی خوبی میگیری. وقتی مُراجعت برای بار دوم و سوم میاد، یعنی ملاقاتتون رو دوست داشته و حالش رو خوب تر کرده. بازگو کردن و آموزشِ آموخته هایی که بشدت مورد علاقه ت هستن عالیه. حتی چالش ها، مخالفت ها و بحث های توی اتاق مشاوره هم خوبه. داشتنِ مُراجعین باهوشی که با بعضی از حرفات مخالفت کنن و صریح بگن که اینا به دردشون نمیخوره خوبه... مشاور بودن خیلی خوبه؛ اماااا...

اما آفَت هایی هم داره. یکیش کیس های خاصّ مشاوره س؛ موردهائی که ممکنه خیلی معمول نباشن. و عمدتاً هم به روابط فرا.زنا.شوئی و دوستی های دختر-پسری محدود میشن. آدم در حالت عادی و مثلاً از دوست و آشنا و وبلاگ و... ممکنه قصه هائی بشنوه که کمترین واکنشِش احتمالاً یک خنجِ محکم بر صورت و «وااااااای خدا خاک بر سرم» توأم با چشمهای گُشاد و وحشت زده س. اما وقتی تو یک مشاور باشی که مُراجعت داره همون قصه رو -که قصهء زندگیشه- برات تعریف میکنه، واکنشت باید خیلی حساب شده، تروتمیز، به موقع و درست باشه. در حالی که توی دلت داری میگی «وای خدا مرگم بده... آخه این چه کاری بوده که تو کردی؟!!»، اما حق نداری ذره ای قضاوت در کلامت بریزی. نوع کلمات و زبان بدنت هم نباید جوری باشه که مُراجع حس کنه ازش بدت اومده! نه تأیید، نه سرزنش، نه قضاوت، نه نصیحت، نه دلسوزی... ذره ای از هر کدام از اینها، باعث میشه بلافاصله ریسمانِ رابطه پاره بشه.

دومین آسیبی که ممکنه مشاور بودن به آدم بزنه، توقع دوست و فامیل و آشناست. اینجا یه اتفاقِ دوطرفه میفته؛ هم دوستت ازت توقع داره که سوای دوستیتون کمکش کنی، و هم خودت بین دوراهی گیر میکنی که الان باید در نقشِ دوست باشم یا مشاور؟! و جوابش اینه: البته که دوست. توضیحِ این مطلب که «یک مشاور در حین مشاوره فقط و فقط باید یک نقش داشته باشه» برای آشنایان و فامیل یکم سخته. من نمیتونم مثلاً به عموی خودم مشاوره بدم؛ چون اونوقت دو تا نقش دارم: مشاور و برادرزاده! استادای خودم در دانشگاه به هیچ وجه دانشجوهاشون رو برای مشاوره نمیپذیرفتن. چون در اونصورت اونها هم دو تا نقش داشتن: مشاور و استاد. البته گپ زدن و بحث های روانشناسی، قضیه ش سَواس. من خودم تابحال بارها پیش اومده که در مورد کارم، کارگاه ها، کیس ها و موضوعاتِ مختلفی که مرتبط با مشاوره س؛ با خانواده م، دوستام یا خاله هام بحث کردیم. اما مشاورهء موردی ممنوع!

و آخرین آفَتِ مشاور بودن هم این جملهء کذائیه: «وا! تو که خودت مشاوری!» و این جمله هم معمولاً در زمان خشم و عصبانیت، کلافگی و تردید، و کلاً وقتی میزون نیستین بسیار شنیده میشه. دور و بری های شما گاهی یادشون میره که شما هم یک آدمید، با همهء ویژگی ها و نوسانات روحی-روانی-عاطفی-جسمی یک آدم. حتی اگه همه اینها هم میزون باشه، گاهی شما دلتون نمیخواد مشاور باشید. مثل وقتی که دارید توی یه گروپ دوستانه، با دوستاتون گپ میزنید و ممکنه عصبانی بشید، قهر کنید، کودک درونتون شیطنتش گُل کنه، یا غش غش بخندید!

 

 

با تمام این تفاسیر، مشاور بودن خیلی خوبه. مخصوصاً وقتی توی یک مرکز خالی، مرتب و ساکت (با صدای ملایم و مخملی سالار عقیلی البته) زیر باد گرم اسپیلت نشسته باشی و یک لیوان چای داغ (کیسه ای حتی) بعلاوهء یک کیک بینگوپلاس کنار دستت باشه. حالا خیلی هم مهم نیست که این لیوان یکبار مصرفِ گیاهی نشتی داره و درِ مرکز هم هر دو دقه یکبار با دستِ نامرئیِ باد باز و بسته میشه و تو هر بار یک سکتهء خفیف میزنی :/

نوشته شده در دوشنبه 28 مهر1393ساعت 11:40 توسط پریا |
یه چیزائی نعمته. به بعضیا داده شده، به بعضیا نه. خوش به حالِ اونائی که قدر نعمت ها رو بدونن.

مثلاً همکار خوب، نعمته. «خوب» یعنی: انسان، فهیم، بامعرفت. اینکه حتی یکبار هم از مغزت نگذره که «من دیگه نمیتونم با اینا کار کنم» نعمته. اینکه همکارت حواسش به ضایع نشدنِ حق تو باشه، هوای پیشرفتِ حرفه ایت رو داشته باشه، کلماتِ خوب و مثبت در گفتگوهاتون به کار ببره... مثل خانوم دکتر «مریم ر» که از روز اول مثل یه پدرخوانده بوده برام، و پله پله در کنارش دارم قدم برمیدارم

مربیِ باشگاهِ خوب هم نعمته. «خوب» یعنی: پرانرژی، حرفه ای، خوش اخلاق. مثل «سیما الف» که من به شوقِ خودش و تایمش، هی دلم میخواد برم شلوار ورزشی و ساک و کفش بخرم! اصن نفسه. بعد من همیشه همون جلوها می ایستم، امروز توی آینه چک کردم دیدم دور کمر و سرشونه ش هم سایزه با من (:دی) فقط اون عضلانی تر و فُرم گرفته تره، من گردالی تر (:دی) باید تایم ایروبیک باشگا رفته باشین تا بدونین مربیِ سرحال و خنده رو چه نعمتِ بزرگیه

کلاً بخوام براتون خلاصه کنم باید بگم: خوش اخلاقی، خوش بینی، قدّ بلند، موهایی که وقتی خشک میشن خوش حالتن و وز نمیشن، آشپزیِ خوب، مرام و معرفت، دوستِ خوب، ماشین پُر از بنزین که دراش با قفل سوئیچ باز بشه، جای پارک درست روبروی محل کار، سرایدارهای باحال، فلفل ترشی، خورش بادمجان با دلستر انار، کفش اسپرت سفید، الویه در یخچال، صورت بدونِ موی زائد، دمپائی نرم و خوشرنگ، توانائی سازگاری با شرایط سخت، مهارت خودگوئی مثبت و حال خوب کن، خوشبوکننده نعنائی دهان، جوراب حوله ای صورتی، شوفاژ داغی که کل هوای اتاق رو گرم کنه نه فقط محدودهء نیم متری خودش رو، کاپوچینوی تورابیکا، تنِ سالم، مانتوی خوش دوخت، سینکِ خالی از ظرف، شویندهء خوشبوی همه کاره، حسّ خوب بعد از خرید و پشیمان نشدن، آفتاب، خوشنامی، حسّ امنیت در کار و زندگی، تی شرت پنبه ای سفید، متعهد بودن، رئوف بودن، فروشنده های غیر قالتاق، توانائیِ در نظر گرفتنِ قصهء هر آدمی موقع برخورد باهاش، روزنامه ای که بوی گندِ جوهر نده، حافظهء خوب، آبِ خنک، سیبِ سبز ترش، صندلی راحت، خانوادهء خوب... اینا همش به نظر من نعمته

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 22:24 توسط پریا |
گاهی وقتا تو زندگیت یه کارائی میکنی و یه تصمیماتی میگیری که از همون لحظهء اول پشیمانی انگار! نمیدونم تحت چه شرایطی و چه حالات روحی-روانی اون تصمیم رو میگیری و اون کار رو انجام میدی. مثل خریدن یه کرم چندمنظوره برای دست و صورت، که از همون لحظهء اول دلت باهاش نیست ها! ولی نمیدونم چرا کلی پول بالاش میدی و میخریش :/

گاهی وقتا هم برعکس، یه تصمیماتی میگیری که تا عمر داری خوشحالی بابتش. مثل تصمیم تغییر رشته! در واقع بدون هیچ نوع بزرگنمائی و با کمال میل و از سویدای جان میگم که: اگر در کلّ جهان، در همهء زمانها و در بین کلّ آدمهای دنیا فقط یک تصمیم درست گرفته شده باشه، اون تصمیم من بوده. با همین حد از رضایت و خوشحالی.

 

حالا این آدم خوشحال، با یک قوطی کرم 300 میلی لیتری! (ینی خیلی زیاد) که همی امروز خریده و دوسش نداره و پوست دستشو فعلاً با اولین استفاده خشک کرده انگار، چه کنه :/

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 11:12 توسط پریا |
یک چیزهائی در زندگی هستن که به نظر من تحتِ هر شرایطی باید اصالتشون حفظ بشه. وگرنه معنا و مفهومشون تغییر میکنه.

مثلاً فلفل. خب مشخصهء فلفل «تند» بودنه؛ بنابراین فلفلی که تند نیست، فلفل نیست. باید وقتی فلفل قرمز میپاشی روی غذات یا از اون فلفل سبز باریکا میخوری، بدونی که قراره الان تا بناگوشِت سرخ بشه و اژدها بشی. و بعد لذت هم ببری. فلفلی که شیرین باشه که ذوق نداره.

یا چای. چای باید «داغ» باشه خب! چای ولرم یا سرد که دیگه چای نیست. چای باید همراه با آب شدنِ قند، یه حسّ سوختگی خفیف در دهان ایجاد کنه؛ وگرنه نخوریش بهتره. واالا

یا مثلاً همین ماشین. ماشین باید «دنده ای» باشه. به نظر من ماشینِ اتومات، شوخیِ لوسی بوده که کمپانی های ماشین سازی با عاشقانِ سینه چاکِ اتول کردن. ینی چی که بشینی و فقط گاز بدی. اصالت ماشین در اینه که هی دنده عوض کنی. گاهی جا نره و صدای قیژژژژ هم بده حتی!

 

یه مورد دیگه هم بود یادم نمیاد. ماری یادته اون روز در موردش حرف میزدیم؟! چی بود اون یکی!؟ :))

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 9:57 توسط پریا |
پائیـــــز. بعله پائیز هم از راه رسید. و در اولین قدم منو دچار سوزش گلو و فین فین کرد. اینکه صُب که میخوای از خونه بری بیرون، هوای پارکینگ و توی ماشین خنکه خوبه. اینکه ظهر که میخوای برگردی، فرمان زیر آفتاب اونقد داغ نشده که دستات جلز جلز بسوزه و مجبور بشی دستکش بپوشی خیلی خوبه. اینکه یه بار وقتی در تراس رو باز میکنی، ممکنه ناغافل بوی خاک باران خورده بیاد عالیه...

آمــــــــا! ینی چی که بعد از ناهار صلاة ظهر میای یه چرت بزنی، ولی وقتی پا میشی شبه!! ینی چی هوا انقد زووود تاریک میشه، نمیشه تو خیابون موند. ینی چی آخههه :/

دیرو (ز نداره) یادم افتاد که یه لیست آو تسکز نوشته بودم، اوایل تابستون (+).

  • خب واقعیتش اینه که وزنم که تغییر آنچنانی نکرد. ورزش رو هم رها کرده بودم تا همین هفتهء پیش، که با یه مربی دیگه دوباره شروع کردم. خدا توفیق بده از داستانهاش مینویسم.
  • موهام خیلی بهتر شده؛ شده همون موهای قبل! از میزانِ پُرپُشتیَت و برّاقیتش راضیم. البته روغن زیتون نزدم و ویتامین نخوردم و سشوار هم میکشم. از خوشی کوچکی به نامِ «شامپو رُزماری پرژک» متشکرم! توی صفحه ای به همین نام در faceبوک نوشتم که این شامپو موهامو برّاق و خوب کرده، سیل کامنت دوستان فرا رسید که خودت کارمندشونی یا بابات کارخونه شو داره!؟ یه نگاهی به بابام مینداختم، یه نگاهی به خودم و رو به سوی دوربینی نامعلوم خیره می موندم
  • پول دستم نرسید. اگرم رسید، جمعش نکردم. بنابراین هیچ خرید عُمده و شایان توجهی هم انجام ندادم. نه تنها چیزی نخریدم، بلکه دستبندم هم پاره شد.
  • مانتوی راه راه نخریدم. خیاطی هم نکردم؛ البته اگه شکافتنِ چینِ جلوی مانتو و تبدیلش به دو تا ساسون رو خیاطی در نظر نگیریم. آشپزی هم نکردم.
  • فک کنم اون لیستو نوشتم که هیچکدومشو انجام ندم. چون نه «عقاید یک دلقک»، نه کاپلان، نه نظریه های شخصیت و نه زبان؛ هیچکدومو نخوندم. به جاش قصه های امیرعلی 3و4، سفرنامه های منصور ضابطیان 1و2، یک کتاب شعر، یک کتاب کاری و یک کتاب از یالوم خوندم. خدا قبول کنه لیستِ پُرباریه.

 

 

+ مهمون دارم امروووو! (ز نداره).

+ احساس میکنم این پُست خیلی چیپ شد. ولی از یه سرماخوردهء خسته که منتظر مهمونشه و نگرانه که چرا الان سرما خورده، چیز بهتری که انتظار ندارین. دارین؟ ندارین.

نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 10:29 توسط پریا |
بعضیام هستن به جای اینکه بین خطوط رانندگی کنن، روی خطوط وامیستن که ببینن کدوم لاین زودتر خالی میشه، زود کج کنن برن همون لاین. مخصوصاً پشت چراغ قرمز. 

بعضیام هستن چراغ که سبز میشه، حسّ رالی بَرِشون مستولی میشه. جوری گاز میدن که پدر ماشین درمیاد. بعد از چند صد متر تو آینه نگا میکنن، میبینن نه تنها هیچکس دیده نمیشه؛ بلکه گردوخاک عظیمی هم به پا خاسته.

بعضیام هستن وسط کوچه در حالت دور دو فرمان، پنجره رو میدن پائین تا تسویه حساب کنن. البته داد نمیکشن، فقط با خونسردی هی تکرار میکنن: «نه شما به من بگو لاینت کدومه؟!» و بدین ترتیب حرص رانندهء متجاوز و خاطی رو درمیارن.

بعضیام هستن تازگیا راهنما نمیزنن. موقع خروج از میدون، فرعی کوچه، سر چارراه... استدلالشون هم اینه که: «خو معلومه کدوم طرف دارم میپیچم دیگه». گاهی شاید از پارک که درمیان، یه راهنمائکی بزنن؛ در حد سه-چار تیک. گاهی!

بعضیام هستن قشنگ ترین و کاربردی ترین فُحشای زندگیشون رو پشت فرمان میگن و میسازن. مث ...، ...، ... و... مخصوصاً این آخری بدجوری حرص دلِ آدمو میخوابونه.

بعضیام هستن یاد گرفتن چجوری هی دنده عوض نکنن و بدین ترتیب میزان مصرف سوخت رو کاهش بدن. با همون «سه» از چارراه شلوغ رد میشن و هیچ اهمیتی هم به ریپ زدن ماشین نمیدن.

بعضیام هستن اگزوزشون سوراخ شده. ماشینشون هم صدای کلاغ زخمی میده. از چار تا در، زه سه تاش کنده شده و یه لاستیکشون هم قالپاق نداره. یه تیکهء سپر جلو کامل له شده و آینه بغل شاگردشون هم شکسته. چن وخ پیشا شیلنگ بنزینشون هم سوراخ شده بود. ضبطشونم که دزد بُرد :|

بعضیام هستن مارپیچ میرن. لایی میکشن. به راننده ای که ازش سبقت گرفتن، نگاه نمیکنن. از راست هم سبقت میگیرن حتی.

بعضیام هستن از بوق به عنوان جارو استفاده میکنن. راننده جلوئی تعلل کنه و گاز نده، باید انقد بوق بشنوه تا بکشه کنار و راه بده. یا از اون فُحشای ...، ...، ... و... بشنوه.

* * *

 

فک کنم لازم باشه یه توضیح کوچک بدم: نیس همیشه لیدیز اند جنتلمن بودم، ممکنه باور نکنین یه پریای اینچنین هم وجود داره. و اینا همش به دلیل چندین کیلومتر رانندگی هر روزه س که کلاً منو کوبونده، از نو ساخته بُرده بالا. بعلهwhistling

نوشته شده در جمعه 28 شهریور1393ساعت 10:58 توسط پریا |
برای بار دوم ری-استارت کردم و صدا درست نشد که نشد. هنوز یک هفته نشده بود که سیستم دفتر رو ارتقاء داده بودم و حالا لال شده بود. موسیقی هم در فضای دفتر ما، یک مورد حیاتی و بسیار مهمه؛ از این رو اصلاً نمیشد با یک کامپیوتر لال ادامه داد. از روی استیکر نوتی که لبهء میز چسبونده بودم، شمارهء خدمات کامپیوتری اون ور خیابون رو گرفتم. تا اون پسره که شباهت عجیبی به کوروش سلیمانی (بازیگر تلوزیون+) داره گوشی رو برداره، داشتم با خودم فک میکردم آیا همه چیزو خوب بررسی کردم؟ نکنه فیش قطع باشه... این بود که همزمان که گوشی لای گوش و شانه ام بود، کله مو بُردم زیر میز و با پوزیشنی مضحک و دردآور -برای بار هزارم- فیش رو محکم کردم. راستش هیچوقت دلم نخواسته از این دخترای عشوه ای و ناناز باشم که هیچ از کامپیوتر سر در نمیارن و وقتی در جواب شکایتشون از قطعی اینترنت، میپرسی کدوم چراغا روشنه؟ میگن فقط مهتابی هال :| در همین راستا تا خودمو راضی کنم به تماس با خدمات کامپیوتری، 218 بار هر چیزی که ممکن بود به صدا ربط داشته باشه رو در سیستم بررسی کردم. هیچ دلم نمیخواست همون پشت تلفن متوجه علت قطعیِ صدا بشیم و دلیلش اونقد مسخره بوده باشه که کوروش(!) نتونه خنده شو بخوره و با لحنِ صداش مورد استهزام قرار بده و سپس هار هار بخنده. حیثیتم در خطر بود.

خلاصه کوروش تلفنو برداشت و من با اعتماد به نفسی ستودنی که در پَسِش ترس و لرزی پنهان بود، براش گفتم که کامپیوتر ما صداش در نمیاد. تکرار کرد: «خب. کامپیوتر شما صداش در نمیاد». بعد گف ببین اون پائین سمتِ راست، یه علامت سفیدی هست شبیه بلندگوئه. آیا اون روشنه؟ دست پیش گرفتم. پوزخندی به کلامم ریختم و با خنده گفتم: «آره بابا اون روشنه». دوباره گف صدای اسپیکر که قطع نیست؟ دیدم نخیر این ظاهراً داره منو به چشم همون دخترای ناناز می بینه. این بود که شمه ای از دستاوردهام رو که طی همین یک رُبع واکاوی کامپیوتر برای یافتن علت قطعی صدا به دست آورده بودم، براش رو کردم. سرفه ای کردم و گفتم: «نه قطع نیست. این موارد رو خودم بررسی کردم. حتی از کنترل پنل به قسمت سخت افزارها و صدا رفتم و دیدم افکت صوتی وجود داره و بنابراین مشکل نرم افزاری نیست. فیش سبزرنگ رو هم درآوردم و برعکس زدم، اما درست نشد. موقع دوباره فرو کردنِ فیش و تماس با بدنهء فلزیِ کیس، دیدم که صدای نویز افتاد روی اسپیکر. بنابراین اسپیکر هم نمیتونه مشکل داشته باشه...» بعد از مکثی کوتاه، دیدم صدایی از پشت تلفن نمیاد. ادامه دادم: «آره دیگه همینا. حالا فک میکنین مشکل چیه؟» کوروش که نمیدونم به کدامین افق در مغازه ش خیره شده بود گف: «ها که اینطور. پس من خودم یه سر میام ببینم مشکل چیه. عجیبه واقعاً».

 

و داستان از این قرار بود که بدلیل ناهمخوانی ویندوزی که روی سیستم نصب شده بود با برنامه های نمیدونم چی چی (اینجاشو دیگه واقعاً نفمیدم چی شد)، خروجی صدا گم شده بود! بعد اون CD مادربورد هم به هیچ طریقی راضی نمیشد تنظیمات صدا رو دوباره از نو نصب کنه. سه-چار بار ازش تمنا کردیم تا نصب شد. بعد من ظفرمندانه کوروش رو تا دم در دفتر بدرقه کردم و برگشتم برای خودم محمد زارع و مسعود امامی گذاشتم. واقعیتش اینه که هیچوقت در زندگیم از اینکه یه مشکلی انقد جدی بوده باشه، تا این حد خوشحال نشده بودم!

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 10:11 توسط پریا |
خاطرتون هست که یک روز داغِ تابستانی من و یکی از هم پاراگرافی ها دوئل نمودیم؟! خب اگه اخبار اون دوئل و رأی های داورانِ پاراگرافی رو پیگیری کرده باشید حتماً میدونید که من اونجا باختم. و قانون پاراگراف اینجوریه که وقتی دو نفر دوئل میکنن، فرد بازنده موظفه چهار هفتهء متوالی با موضوع یا عکسی که فرد برنده اعلام میکنه داستان بنویسه. دوستِ برنده مون -درخت- چهار عکس انتخابیش رو برای من فرستاد؛ اما چون هفتهء پیش من خونه نبودم و نت نداشتم، نوشتن داستان ها به جمعهء همین هفته موکول شد. بعد من یکم توی قانون پاراگراف دست بُردم و به جای اینکه در چهار هفتهء متوالی چهار داستان مجزّا با هر عکس بنویسم، هر چهار عکس رو به هم ربط دادم و یک داستان چهار قسمتی نوشتم. این شما و این بیگم بانوی عزیز من...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 15 شهریور1393ساعت 1:45 توسط پریا |
آخرین گوله های مایهء کیک سیب رو ریختم توی قالب که صدای اسمس اومد. پنج ثانیه قبلش داشتم همزمان به دو تا مورد فک میکردم؛ یکی اینکه الآنه که آقای همکار زنگ بزنه، اسمس بده یا توی وایبر پیغام بده و پیگیر انجام تشخیص هویت از طرف من بشه... قالب رو تکون دادم تا مایه صاف بشه و اسمس رو خوندم. آقای همکار نوشته بود: «با سلام و ادب... همگی منتظر حضرتعالی هستیم». همون «حضرتعالی» که نوشته بود باعث شد از تعلّلی که کرده بودم و کار عقب افتاده بود، خجالت بکشم. بلافاصله عذرخواهی کردم و تأکید کردم که در اولین فرصت، تشخیص هویت رو انجام خواهم داد. آقای همکار که بعداً گفت فک میکرده این «اولین فرصت» من آخرای شهریور باشه، بیخیال نمیشد و -همچنان با اسمس- رگباری سرزنشم میکرد که انسجام گروه رو به هم زدم و به پیگیری های سایر دوستان اهمیت ندادم و باید بیشتر توجه کنم و همه منتظر منَن و کار عقب افتاده و فلان و فلان... مغموم و شرمگین گوشی رو انداختم روی کابینت. آقای همکار اونقدر حلال زاده بود که پنج ثانیه بعد از تخیلاتِ بیمناکم اسمس داد. مورد دومی که فکرمو مشغول کرده بود اما، هنوز به قوتِ خودش باقی بود: این مایهء کیک سیب چرا انقد سفته؟!

 

* کیک سیب فوووق العاده س. با تقریبِ 98 درصد میشه گفت که اصلاً پف نمیکنه، اما اونقدر خوش طعم و خوشبو و نرمه که انگار داری مائدهء بهشتی میخوری.

** برای اولین بار در عمرم رفتم آگاهی. من معمولاً مشکلی با انجام کارهای اداری ندارم و مثِ شیر شرزه میرم تو دلِ کار؛ اما این بار از معدود دفعاتی بود که واقعاً نمیدونستم کجا قراره برم و چی قراره بشه. استرس در حدی بود که آدرسِ آگاهی مذکور رو از گوگل ارث سرچ کردم حتی!! مدارکِ مورد نیاز رو هم دویست و بیست بار چک کردم که کامل باشن. کلهء صبح هم همراه با خمیرگیرانِ عزیزِ نانوائی ها رفتم نشستم دم آگاهی تا مسئولش اومد :|

*** اون دستگاهی که اثر انگشت رو میگرفت، باید بیب صدا میداد که ینی تصویر رو گرفته. بعد من هی انگشتامو میذاشتم، هی بیب صدا نمیداد. هی خانومه میگف عزیزم بیشتر انگشتاتو فشار بدهههه! آخرش خودش اومده کمک و کلّ وزنشو انداخته روی انگشتای من که تصویر بگیره :| بعد خنده م گرفته بود یکی یکی انگشتامو میذاشت، با تمام وجود فشار میداد، سرک میکشید تو مونیتور، دستگاهه میگف بیب، اسم انگشتِ بعدی رو میاورد: شستِ راست، کوچیکِ چپ، وسطی راست... بعد من قاطی میکردم، داد میزد: گفتم وسطــــــــــی =))

**** بلافاصله بعد از تموم شدن کار، به آقای همکار اسمس دادم: انجام شد. اونم بندهء خدا انگار گیر یه دختر تنبل و نامنظم و بی ملاحظه افتاده باشه، معلوم بود با ذوق جواب داد: «درووود بر شما!» یادم باشه در اولین دیدار حضوری براش شفاف سازی کنم که والله من منظم و قانون مندم. فقط یکم کارام به هم پیچیده بود این مدت...

***** آقا این کیک سیب خیلی خوبه. رحمت بر روحِ پرفتوح اون کسی که دستورشو به من داد. خواسته باشین تا بگم براتون.

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 23:34 توسط پریا |
یه موقعی فک میکردم امکان نداره من بتونم یه روزی وبلاگ ننویسم. ولی این مدت فهمیدم که غیرممکن، غیرممکن نیست. حالا دارم فک میکنم چه غیرممکن های دیگه ای در ذهنم هست که روزی ممکنه به راحتی ممکن بشه!؟

* * *

از شنبهء این هفته، صبح ها مشغول به کار نیمه وقتی هستم. تایمش خیلی خوبه و ظهرها برای ناهار برمیگردم خونه. جمعه شب با خودم گفتم خب فردا ناهار چی بخوریم؟! (مامان خونه نیست و پیش مامان بزرگمه). بعد از کمی گفتمان و بررسی با خودم، به این نتیجه رسیدم که فردا ظهر برمیگردم و کوکو درست میکنم. که اتفاقاً خیلیم کوکوی خوبی شد و فقط کمی مثلِ همیشه شور شده بود!! (من هر چقدر که نمک اضافه کنم، باز غذام به سمت و سوی شوری پیش میره. نمیدونم چرا). دیشب تصمیم گرفتم برای امروز مرغ سرخ کرده درست کنم با کلی سیب زمینیِ چاق و خوشمزه. مرغو پختم و کلی هم دور و بر سوپش گشتم و فلفل و هویج و جوی پرک اضافه کردم. سیب زمینی ها رو هم گذاشتم روی شعلهء ملایم قشنگ سرخ شد؛ بعد همه رو گذاشتم یخچال. امروز ظهر برگشتم و همه رو گرم کردم و مرغا رو سرخ کردم... ولی اصلاً خوشمزه نبود که :| سوپش که دو قاشق بیشتر نتونستم بخورم. مزهء اون آب ژله ایه رو میداد که مرغِ پختهء سرد شده تولید میکنه. مرغا و سیب زمینیا هم (هرچند داغ شده بودن) از دهن افتاده و سفت شده بودن. انقققد برای اون سیب زمینیای تر و تازه و نرمِ دیشبی غصه و حسرت خوردم که خدا میدونه :/

من نمیدونم این خانومائی که میرن سر کار، ناهار خونواده رو چجوری میپزن؟ همش از دهن میفته که! ینی همیشه غذای مونده میخورن؟! امروز ظهر که برگشتم همونجور که داشتم قابلمه رو میذاشتم روی گاز تا گرم بشه، با خودم گفتم حالا فرض کن ازدواج کرده بودی؛ خسته می اومدی خونه، باید تدارک غذا میدیدی، بعد بچه ت هم میدوئید می اومد میگف دیکته بگو، بعد شام هم مهمون داشتی، اونم قوم شوور!! بزنه و یک شوهر بی مسئولیت و بی احساس و قدر نشناس هم داشته باشی... زیر قابلمه رو روشن کردم و ابر بالای سرمو ترکوندم و بلند گفتم: «عممممراً!» والا بخدا.

 

آیکونِ یک «دو روز سر کار رفته»ء غرغروی بسیار جَوگیر!

* * *

پ.ن: اگه بشه یه فکری برای غذاهه کرد که تر و تازه باشه (مثلاً آرامپز) و شوهره هم مسئولیت پذیر و حامی باشه، شاید بشه هم کار کرد هم ازدواج. حالا باز باید بیشتر فک کنم؛ مطمئن نیستم!

پ.ن2: یه بار یه بنده خدائی به من گفت دستات معجزه میکنه. خودم هم میدونم که میکنه. و فک میکنم دستای همهء خانوما معجزه میکنه.

پ.ن3: سوپ هرچی بجوشه شورتر میشه.

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 0:16 توسط پریا |

«هی ژاان... ژااااااان! چند بار باید بهت بگم وقتی مسواک میزنی، من نباید صداشو بشنوم؟! اون مسواکو آرومتر روی دندونات بکش پسرررر... هی! آرومتر تُف کن...»

اِمی صورتِ چاق و در هم کشیده از دل به هم خوردگی و فریادش را روی هویج ها کشاند. چاقو را روی پیراهنش کشید و به پوست کَندن ادامه داد. حالا بیش از یک ساعت بود که داشت تدارکِ خوراک هویج شام را می دید. با خودش غرّید: «این همه لازم بود واقعاً!؟ همهء مهمونا امشب زردمبو میشن از بَس هویج به خوردشون میدیم...» اِمی به نیمه های غرولندش رسیده بود که چشمش به سَم افتاد. سَم خسته از هرس کردنِ تمام چمن های اطرافِ خانه، بی صدا روی کاناپهء چرمی نشسته بود و به قابِ عکسِ روی عسلی نگاه میکرد. اِمی کمی سرش را به طرف سَم کج کرد و گفت: «چوبهای شیروونی رو هم نگاه کردی مامان؟ خیلی صدا میدن؛ به نظرم شکم ورداشتن». بعد ظرفِ شکر را جلو کشید و پاشید روی هویج ها. شعلهء اجاق را کمتر کرد و فریاد زد: «ژااااان برو پنجره های بالا رو ببند. گُلها رو هم بیار داخل، امشب بارون میاد». اِمی سپس آرام ادامه داد: «راستی مارتا رو هم گفتی امشب بیاد؟ فک میکنم دیگه وقتش رسیده باشه که ببینمش». و همزمان با جملهء آخر به سَم نگاه کرد و چشمکِ شیطنت آمیزی زد. بعد دستهایش را با پیشبندش پاک کرد و بلند گفت: «خُب خُب خُب... برای شام کره نداریم. کی میره بگیره؟!»

 

ژان، سَم و مارتا آخرین میهمان را هم بدرقه کردند و به کلبه برگشتند. مارتا با آن لباس بلند و سیاه، یکی یکی شمع ها را فوت کرد و لیوان ها و ظرفهای نیم خورده خوراک هویج -غذای موردعلاقه اِمی- را روی کانتر جا به جا کرد. بعد کنار سَم روی کاناپه نشست و آه کشید. ژان چراغ های شیروانی را خاموش کرد و قژ و قژ از پله ها پائین آمد. با دو انگشت، آبِ چشمهای قرمز و نمناکش را گرفت و گفت: «بارون گُلها رو داغون کرده. همهء برگهای بگونیا افتادن». بعد سکوتی عمیق همه جا را فرا گرفت. صدای هراس انگیزِ پیچیدنِ باد در درختها می آمد. ژان سکوت را شکست: «همش حضور مامانو احساس میکنم... انگار همیشه اینجاس». و چشم دوخت به قابِ عکسِ روی عسلی. همان که عکس اِمی بود با یک روبان سیاه...

* * *

دوئل ادبی [مراسم یادبود]

دوئل ادبی [تصمیم آقای اشمیت]

رأی ها در پاراگراف آبی

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 18:19 توسط پریا |
فرض کنید وسطِ یه دهکدهء متروک، تکیه زدید به دیوار چوبی تنها رستوران دهکده. از همین رستوران ها که درِ بادبزنی دارن. باد ملایمی میاد و بوته های خار رقصان، در نزدیکیِ پای شما میچرخن. هوا هم تقریباً گرمه؛ جوری که یک لیوان لیمونادِ تازه میچسبه. بعد ناگهان صدای شیههء اسبی رو می شنوید. خوب که دقت میکنید میفهمید صدای شیههء دو تا اسبه. اسبها نزدیک و نزدیک تر میشن؛ تا اینکه در چند قدمی شما شیههء بلندتری میکشن و سرکشانه و در میان گرد و خاکِ به پا شده، می ایستن...

گرد و خاک که فرو میشینه، شما دو سوارِ اسبها رو میبینید. چهرهء یکی از دیگری آشناتره؛ اون منم. اون یکی شبیه یک درخته؛ چون درخته. یک درخت نوک مدادی! از اینجا دوربین به دورِ دو سوار میچرخه و روی چشمهای اونها زوم میکنه. هر از گاهی یکی از اونها افسارِ اسبش رو میکشه تا انقدر تکون نخوره. حسی از پیروزی در چشمهای هر دو سوار پیداست. صحنه، اسلوموشن و بسیار تأثیرگذاره. ناگهان درِ بادبزنیِ رستوران باز میشه و یک هیبت که پُشت یک کلاه پنهان شده، بیرون میاد. بعد سرشو بالا میگیره و کلاهشو بالاتر میذاره. اون نداست! ندا دست میبَره و ششلولش رو از غلاف بیرون میکشه. حالا شما صدای تیک تاک های یک ساعت رو به وضوح میشنوید. رأس ساعت شش، ندا شلیک میکنه. و بعد با طمأنینه، نوک تفنگش رو فوت میکنه و دوباره میذاردش توی غلاف...

ده ثانیه بعد از شلیک، شما در کم نظیرترین صحنهء عمرتون میبینید که سوارانِ اسبها در یک لحظه چیزهائی رو به سمتِ هم پرتاب میکنن. شما از اون فاصله ممکنه متوجه نشید که اون «چیزها» چی هستن. من به شما میگم؛ اونها «قصه» هستن. و دقایقی بعد، پیروز این دوئل مشخص خواهد شد. و شما تا همیشه، درخت هائی رو در دنیا خواهید دید که در همدردی با دوستِ درختشون دیگه هیچوقت سبز نمیشن و میوه نمیدن و گریه میکنن حتی. درخت هائی به رنگِ سبز، ارغوانی، قهوه ای مایل به زرد یا حتی نوک مدادی!

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 12:43 توسط پریا |

من یک عکس دارم از روزهای بچگی، که عکسِ قشنگی است؛ روزهای پنج-شش سالگی شاید. مرتب و مودب نشسته ام روبروی آقای عکاس و لبخند زده ام. یک پیراهنِ سفیدِ تور توریِ آستین کوتاه تنم هست که البته از آرنج به پائینم توی عکس پیدا نیست. موهایم مشکیِ براق است، نه مثلِ حالا بی رنگ و رو و بی حالت... یک نُسخه از این عکس را مادربزرگِ پدری ام گذاشته کنار عکس باقیِ نوه ها، طبقهء پائین میز تلوزیون قدیمی اش توی اتاق. یک نُسخهء دیگر را خودم گذاشته ام توی قابِ عکسی که خرسِ کوچولوی قهوه ای رنگم بغل گرفته، همین جا روبروی تختم. یکی دیگر را هم توی آلبوم خانوادگی داریم که آن را با دستخطی که از یک بچهء شش ساله انتظار می رود به «دائی» تقدیم کرده ام. پُشت عکس -احتمالاً با هزار ذوقِ کودکانه- نوشته ام: «دائی جون... این عکس را برایت میفرستم». و نمیدانم چرا هرگز نفرستاده ام.

ورق زدنِ آلبوم -مجازی یا واقعی- آدم را دیوانه می کند؛ مخصوصاً وقتی بدانی چرا داری آلبوم را ورق میزنی. وقتی بدانی همین الان هاست که برسی به آن عکسی که دائی بعد از چیدنِ هنرمندانهء سفره عقد مامان و بابا، با آن پیراهنِ شکلاتی خوشرنگ و آن سبیل های مُد روز، دست به سینه ایستاده پُشت به آینه و لبخندِ محوی هم روی لبهایش هست انگار... دوباره دیدنِ عکس ها آدم را مچاله می کند. مثلِ تمام عکسهای تعطیلاتِ عید امسال در منزل دائی... و تداعیِ چسبناک و تلخِ خاطره ها...

کاش دقیقه ها به روزِ نمیدانم چندمِ عید بر می گشت. به همان وقتی که آویز بی مقدار موبایلم چشم دائی را گرفت و طلبش کرد برای دسته کلیدش. کاش همان موقع با پر روئی و شیطنت میگفتم «پس باید مبادلهء کالا به کالا کنیم دائی! تو هم باید اون تسبیحتو بدی به من!» همان تسبیحی که تصویر دست هایش با آن کامل میشد و برایم مقدس بود انگار. کاش خجالت را کنار میگذاشتم و تسبیح را میگرفتم... یا آن خودکارها... آن شش تا خودکار نفیس که به نیتِ دائی خریدم و توی جیبِ مخفی کوله ام جا دادم تا در اولین فرصت به دستش برسانم برای نوشتن های بسیارش. و هرگز این اتفاق نیفتاد. خودکارها آنقدر توی آن جیب ماندند تا یکی یکی برای نوشتن بیرون آمدند و تمام شدند... یا آن روز غروب... کاش کلوچه های بیشتری برایش میبُردم. کاش.. کاش.. کاش..

آلبوم را میبندم. فولدر عکس ها را میبندم. صفحهء شخصی مجازی ام را از یک حدی به بعد اسکرول نمیکنم. آن اعلامیهء بزرگِ چهارتا شده توی داشبورد را باز نمیکنم. هیچ ویدئوی خانوادگی را پلی نمیکنم... فرصت ها از دست رفته است...

* * *

نظرات در پاراگراف آبی لطفاً.

نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 18:42 توسط پریا
 
دلگیرترین غروبِ جمعهء دنیاست. هیاهوی مراسم تموم شده. و یه سکوتِ غم انگیز بعد از حدود ده روز...

صفحهء faceبوکمو جرأت نمیکنم باز کنم، مبادا چشمم به عکسِ دایی بیفته. از پذیرائی که رد میشم، سرمو نمیچرخونم که قابِ عکسشو بینِ اون دو تا شمع سیاه نبینم. همون عکسی که خیلی وقت پیش برای خودم قابش کرده بودم و گاهی با محبت و ذوق نگاهش میکردم...

بعضی عبارات و کلمه ها گاهی تا ابد برای آدم مجهول باقی می مونه. کاش بمونه. کاش هیچکس معنیِ «داغ» رو نفهمه هیچوقت. کاش خدا هیچ بنده ای رو با عزیزانش امتحان نکنه. دایی، عزیزِ من بود. این چند روز اسمش که میاد، یهو انگار یکی میزنه توی گوشَم. باورم نمیشه دیگه نیست. یه داغی از دلم میجوشه و میرسه به چشمام...

دایی.. سید مهربانم.. هرگز هرگز هرگز از یادم نخواهی رفت.. تُن صدات هرگز از یادم نمیره.. تصویر مچ دستت که همیشه یه تسبیح دورش میپیچیدی هرگز از خاطرم نمیره.. مهربانی و حیا و بخشندگیت رو هرگز فراموش نمیکنم..

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت 20:34 توسط پریا |

شنبه صبحِ اول وقت، رئیس واردِ اتاق شد و روی هر میز یک پاکت گذاشت. هر هفته این کار را با دیسیپلینِ خاصی، شخصاً انجام میداد. و جوری رفتار میکرد که انگار مهمترین اسنادِ بشری توی آن پاکتهاست. همه چیز باید دقیق و منظم و منطبق بر یک اتوماسیونِ ناگفته انجام میشد. همیشه بعد از تُخسِ پاکتها می ایستاد توی درگاهی، و نگاهی مساوی به همه می انداخت. بعد انگار چیزی را تأیید کند، سری تکان میداد و میرفت. ما موظف بودیم بلافاصله بعد از رفتنش، پاکتها را با چاقوی مخصوصِ «پاکت باز کنی» باز کنیم. ما، همهء شانزده نفری که توی آن اتاق درازِ آبی بودیم، «عشقِ داستان» هائی که سرنوشت ما را به آن اداره کشانده بود...

 بیست و یک ساله بودم که از بیکاری به ستوه آمدم. البته این اتفاق در من خیلی دیر افتاد؛ برادر بزرگترم نُه ساله بود که شاگردِ یک ذغال فروشی شد. برادر وسطی هم که از همان پَر قنداق، فکر اقتصادی داشت. من سرم به شعر و داستان گرم بود. یک بغل شعر و داستانی که هیچکس غیر از خودم نه خوانده بودشان و نه میدانست وجود دارند. یک روز غروب زمستان داشتم از کنار دیواری رد میشدم که آگهی استخدام «بنگاه داستان پراکنی برای عکس ها» را دیدم. اسمش آنقدر عجیب بود که بار اول خیال کردم اشتباه میخوانم. اما وقتی با شمارهء درج شده پائین آگهی تماس گرفتم، همه چیز درست بود. آنجا واقعاً اداره ای بود که آدمها را استخدام میکرد تا برای عکس ها داستان بنویسند! راستش منِ عشقِ داستان آنقدر ذوق کردم که هیچ از حقوق و مزایا نپرسیدم. فردای همان روز، توی آن اداره مشغول به کار بودم.

پاکتِ خودم را باز کردم. همهء پانزده همکار دیگرم هم همین کار را کردند. بعد همه زُل زدیم به عکسهایمان. بسته به اینکه چقدر زبل باشیم و زودتر از بقیه داستانِ زیبائی مرتبط با عکسمان بنویسیم، حقوقمان بیشتر میشد. من اما، هر بار آنقدر به عکس خیره میماندم و خیال پردازی میکردم که همیشه جزو یکی دو نفر آخری بودم که داستان را روی میزِ رئیس میگذاشت. این بار هم با این عکسِ عجیب، معلوم بود که نوشتنِ داستانم تا جمعهء آینده به طول خواهد انجامید...

* * *

نظرات لطفاً در پاراگراف آبی. ممنونم

نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 13:21 توسط پریا
هر جمله ای که میگفت، آخرش اضافه میکرد: «باشه پسرم؟» «باشه مامان؟!»

اینکه من بازیگر نقشِ مدینه (پریوش نظریه) و بازیگر نقشِ پسرش بهمن (مهرداد صدیقیان) رو دوست میدارم، درست. کاری هم به جوش و خروشِ همیشگی ای که قصه های خوب و بازی های خوب در من ایجاد میکنن ندارم الان...

الان فقط دلم یه پسر میخواد. یه پسر همین قدّی. که همینجوری آخر جملاتم، پسرم و مامان بچسبونم موقعِ خطاب کردنش. کی قراره پس این آرزو برآورده بشه!؟ فک کنم کم کم داره محال میشه واقعاً...

* * *

 

+ حس هام رو با هم قاطی نکردم.

+ موقعی که این سکانس از سریال رو دیدم، دلم یه پسر خواست. بعد یادم افتاد که یه روزی دوباره دلم هوایِ داشتنِ یه پسر کرده بود و چیزی نوشته بودم در همین رابطه. اما هرچی فک میکردم نه عنوانِ اون پُست یادم می اومد، نه حتی اینکه کِی نوشتمش. فقط یه چیزائی ازش یادم بود در حدّ چند کلمه. رفتم گوگل سرچ کردم: «بلاگ می انار دون میکنم پسرم چشمی» تا پیدا شد!

+ اینکه مثلاً همچین حسی داشته باشی و همزمان با نوشتن در موردش «چارتار» هم گوش بدی و نزدیکِ سحر هم باشه و نورپردازیِ شاعرانه ای هم حاکم باشه، یعنی محشر. یعنی جان...

+ به اینکه اگه من قرار باشه الان یه پسر 24-5 ساله داشته باشم، باید 5-6 سالگی زائیده باشمش هم خیلی فکر نکنید حالا.

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 1:38 توسط پریا |

- ببین خیلی هم طول نمیکشه. نهایتش نیم ساعت؛ شایدم کمتر. تو که به توانائیای من اعتماد داری، هوم؟ نداری؟ میدونم که داری. همیشه برنامه هام تحتِ کنترل بوده. نگران نباش این بار هم همه چی توی مُشتمه. از درِ پُشتِ یتیم خونه میریم داخل و... آفتاب نزده تمومه. بعدش دعوتت میکنم به لذیذترین صبحانهء عالَم. میز رو برات جوری میچینم، که احساس کنی توی پنج ستاره ترین هتلِ این شهر هستی. هنوزم املت قارچ و پنیر با پاپریکای فراوون دوس داری دیگه هوم؟!

مرد پُک عمیقی به سیگارِ بدبویش زد و خاکسترش را توی تراس تکاند. بعد دستش را گرفت به چارچوبِ در و از پشتِ قاب کائوچویی چشمهاش، خیره ماند به زن. این همان عینکی بود که مرد گفته بود میزنم تا شبیهِ جوانی های مارتین اسکورسیزی بشوم. از بچگی عاشقِ سینما بود.

- چشمات که میگن موافقی. بچه رو که آوردیم، زیاد اینجا نمی مونیم. برش میداریم و میریم یه جای دور. جائی که بشه توی هواش نفس کشید.

مرد دوباره پُک زد و نفسِ دودآلودش را فوت کرد توی صورتِ زن. فندکِ طلا را توی دستش بازی داد و سرش را پائین انداخت.

- میدونی؟ میخوام دختر باشه. میخوام یادش بدی عینِ خودت بخنده. میدونم ژنتیک نقشِ مهمی داره، اما میخوام حتی دندوناش هم عینِ دندونای خودت باشه. اون پیرهن آبی چارخونه ت رو براش نگهدار تا وقتی قد کشید و موهاش به کمرش رسید، بپوشه. بهش یاد بده چجوری میخندی که لُپات چال میفته. بهش یاد بده جوری بگه بابا که هوش از سرم بپره.

 

زن میخندید. از تعریف ها و تصویرسازی های مرد، هم دلهره اش قوت میگرفت هم قند توی دلش آب میشد. قندی با طعمِ فلفل پاپریکا انگار...

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 13 تیر1393ساعت 16:24 توسط پریا
میدونی... میدونی الان در همین لحظه دارم به چی فک میکنم!؟ به اینکه فقط دو ساعت از سالهای ارزشمندِ زندگیم -سالهای بیست سالگی- باقی مونده و من هیچ برنامهء خارق العاده و هیجان انگیزی برای این دو ساعت ندارم. نه دعوت به کنسرتی، نه بانجی جامپینگی، نه رستورانِ چینی ای، نه سوناتای قرمزی و نه حتی لبِ رودخونه رفتنی و فانوسِ آرزوئی به آب انداختنی...

ولی دروغ چرا. من هیچوقت با این مُدل برنامه ها، هیجان زده و ذوقمرگ نشدم. حتی همین اواخر، کنسرتِ شهرام ناظری هم بود و نرفتم! بانجی جامپینگ و خوردنِ خرچنگ پیشکش. من با یک لیوان هویج-بستنی هم همونقدر شادمان و خرّم میشم که مثلاً با سوئیچِ یک سوناتای قرمز. کادوهای کوچولو موچولو هنوز و همیشه منو غرقِ خوشی میکنه. مثِ یه دمپائی جیگری که دو تا سگک داره یا یه جاشمعیِ سیاه با سه تا کلاف توپِ رنگی. داشتنِ یک برجِ ایفلِ کوچولوی نگین کوب یا دو سه قاچ کیکِ گندهء خامه ای با روکشِ آلبالو، همونقد منو خجسته میکنه که یک دست لباس ورزشیِ نارنجیِ فسفری اصلِ آدیداس...

اما همهء اینا دلیل نمیشه غمِ کوچولوئی تهِ دلم نباشه از اینکه فقط دو ساعت به پایانِ روزهای بیست سالگیم باقی مونده... البته نگرانیِ دیگه ای هم دارم و اون اینه که کی الان بره کشوهای اون دراور جدیده رو مرتب کنه و بمب های ترکیده در اتاقش رو جمع و جور کنه. و باز هم البته در کنارش یک خوشحالی کوچیک دارم و اون هم اینه که حالا علاوه بر اون سه تا کشوی قبلی، پنج تا کشوی دیگه هم دارم. و یکیش که نفسِ منه، تقسیم بندی شده و کلّی خرده ریز میشه توش جا داد. از آفرینندگانِ خوشی های کوچک متشکریم واقعاً.

* * *

 

+ الان که بیشتر فک میکنم خدائیش سوناتا رو نمیتونم با هویج-بستنی تاخت بزنم. اونم قرمز!

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 22:17 توسط پریا |

دختر خواسته بود که پس زمینهء عکسش، تیره باشد. مرد به نظرش رسید آن لب های خیلی سُرخ، با پس زمینهء تیره قشنگ می شود. بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش، زنی با لب های خیلی سُرخ روی همین صندلی نشسته بود و پس زمینهء تیره خواسته بود و روبروی همین لنز خندیده بود و... بعد شده بود همهء دنیایِ مرد... پردهء سیاه را کشید.

چتر نور را تنظیم کرد روی چهرهء دختر و کلیدش را زد. نور پاشید به صورتِ مهتابی و معصومش. حالا خطِ باریکِ نقره ای رنگِ پشت پلک هایش را بهتر می دید. درست مثلِ همان چشمهائی که بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش به بهانهء کم و زیاد کردنِ فاصلهء عدسی، دقایقِ طولانی از پُشتِ دوربین بهشان خیره مانده بود. و تا دلش خواسته بود روی آن مردمک های براق و شفاف و خندان فوکوس کرده بود... دوباره کلیدِ چتر نور را زد. دخترک در هاله ای از تاریکی فرو رفت. مرد فکر کرد چند قرن از روزی که زن ترکش کرد میگذرد!؟ فکر کرد چند هزار روز است با هم چای تُرش نخورده اند و او قربان صدقهء آن خالِ درشتِ روی شانهء زن نرفته است؟ فکر کرد زن چه بیرحمانه قهقهه هایِ شیرینش را، موهای قرمزِ مجعدش را، حتی «سین»هایش را که میزد از او دریغ کرد... کلید را زد. دخترک از نگاهِ خیره و خیالاتیِ مرد معذب شده بود. خم شد، دامنِ کوتاهش را تا پائینِ زانوهای نحیفش کشید. دامن کِش آمد. آبشارِ موهای مشکی اش به روی شانه های لُخت ریخت.

مرد از دریچهء باریکِ لنز به دختر نگاه کرد و خواست به روبرو نگاه کند. دستش را بالا برد و اشاره کرد کمی به راست. مثلِ تمام آدم های دیگری که می آمدند برای ثبتِ لحظه های رنگی شان روی یک تکه کاغذ، لازم شد به سوی دخترک برود و زاویهء نگاهش را تنظیم کند. دستهایش را قاب گرفت دور صورتِ دخترک و رو به نقطهء نامعلومی کمی چرخاند. از او خواست صاف بنشیند و به خاطرهء خوبی فکر کند. خواست لبخند بزند. دست بُرد موهای لَختِ دختر را از روی شانهء راست پَس بزند که... یک خال! یک خالِ درشت! درست روی استخوانِ ترقوه... دختر از نگاهِ وحشت زدهء مرد خوف کرد. دستش را پس زد. هیجان، زبانِ مرد را قفل کرده بود. فقط توانست ناله کند: «چیتا...»

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 16:4 توسط پریا
به نظرم اگه آدم کارائی رو که باید انجام بده بنویسه، هم ذهنش منظم تره و هم سختیِ انجامش کمتر میشه. دیشب توی رختخواب داشتم با خودم فک میکردم بیام اینجا و لیستِ کارائی که تا آخر تابستون از خودم انتظار دارم انجام بدم رو بنویسم. باور کنین همین که داشتم میشمردمشون، بنظرم راحت تر و شدنی تر اومدن!

مثلاً:

  1. سه-چهار کیلوی دیگه از وزنم کم کنم. میدونم که این با یه ایروبیکِ ملایم شدنی نیس؛ بنابراین باید بیشتر روی غذا متمرکز بشم. از پارسال زمستون تا الان، در زمینهء هله هوله نخوردن بعد از غروب موفق بودم. میدونین مشکلِ من اینه که وقتی یه چیزی زیر زبونم مزه کنه، دیــــگه نمیتونم ازش دل بکَنم!! و همیشه هم خوراکیهای وحشتناک پُرکالری رو دوس داشته و دارم. برای همینه که در یک نشست، احتمالِ یک کیلو چاق شدنِ من هست! اینجاها باید یکم بیشتر خودداری کنم. تقوا پیشه کنم. صلوات بفرستم و بلند شم.
  2. موهامو تقویت کنم. قبل از هر حمام، روغن زیتون به ریشهء موها بمالم. کمتر سشوار بکشم. موهامو باز بذارم. ویتامین بخورم.
  3. جلدِ اولِ «خلاصهء روانپزشکی کاپلان» رو تموم کنم. مباحثش واقعاً کاربردی، فوق العاده، جمع و جور و کوتاهه. چاپِ رنگی و باکیفیتی هم داره. کلاً جیگر منه.
  4. «عقاید یک دلقک» رو بخونم. نمیدونم چرا شیش ساله خریدم و نخوندمش.
  5. اگه خدا خواست و پولی دستم رسید، جمع کنم یه گوشه برای یه خریدِ عُمده. مثلاً یه دستبندِ ظریفِ طلا.
  6. یه مانتو بخرم. حتماً راه راه باشه و حتماً زیر زانو. کلاً من پارچه هائی که طرح و بافت دارن رو بیشتر از پارچه های ساده دوس میدارم. مانتوی میل میلِ عمودی هم همیشه جزو خیالاتم بوده.
  7. بدم نمیاد خیاطی یاد بگیرم. شاید همین مانتوی بالا رو خودم دوختم اصن.
  8. زبان بخونم. زبان بخونم. زبان بخونم.
  9. کتابای نظریهء شخصیتمو از جلو دوباره دوره کنم. غرق بشم در دنیای آدلر و راجرز و مزلو (خوش اخلاقاشونو گفتم). گاهی توی بعضی از کارگاهها یا برنامه های تلوزیونی مثلاً حرف از پرز و گشتالت میشه و من جُز یک نمای کلّی چیزی یادم نیس و خجالت میکشم.
  10. بیشتر آشپزی کنم!

 

 

* * *

+ تاجیِ من هم پاراگراف آبی ای شد. مرسی ندای خوش سلیقه با انتخابِ اون عکسِ مرتبط...

+ احساسِ لالمانی مطلق دارم. با شیش تا مرورگر (تُرچ، ساینا، موزیلا، کروم، IE، اُپرا) امتحان کردم و هیچکدوم کُدِ کامنتگذاریِ بلاگفا رو بهم نشون نمیده. چرا هیشکی راه حلشو نمیدونه

+ راستی من اینهمه مرورگر میخوام چکار!؟

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 10:59 توسط پریا |
آقایِ پُشت تلفن گفت: «مدارکتون رو هرچه سریعتر بفرستین؛ ترجیحاً تا قبل از پایانِ وقت اداری. ایشالا بعدش میریم برای گواهی های عدم سوء پیشینه و اساسنامه و...» بهش اطمینان دادم که حتماً مدارک رو سر وقت میفرستم و از اینکه من رو هم توی گروهِ کوچیکشون پذیرفته بودن، تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم. یک رُبع قبلش در جوابِ خانم دکتر همکارم که داشت وارد اتاق میشد و یهو انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع برگشت و پرسید: «یه NGO داریم در رابطه با فعالیت های روانشناختی و آموزشی. به ما ملحق میشی؟» گفته بودم من سرم درد میکنه برای این کارا! و همه چیز در عرضِ چند دقیقه جور شده بود. حالا ما هم یه موسسهء کوچولو و جمع و جور داشتیم برای خودمون. موسسه ای از آخرین نسلِ NGOهائی که بهش مجوز تعلق گرفت...

عصرش توی خونه داشتم فک میکردم «گواهی عدم سوء پیشینه» چجور چیزی میتونه باشه. اولش ته دلم خوشحال شدم که هیچوقت توی عمرم دزد مسلّح یا مثلاً قاچاقچیِ سابقه دار نبودم... اما بعد با خودم فک کردم سوء پیشینه اصلاً یعنی چی؟! اینکه فقط معتاد و مُجرم نبوده باشی و محکومیتِ کیفری نگذرونده باشی و به عمرت رنگِ دیوار کلانتری و حبس رو ندیده باشی، یعنی سوء پیشینه نداری؟!

نُچ.

اینا هست، ولی بنظرم چیزای دیگه ای هم هست (این یک پاراگراف رو باطمأنینه بخونید لطفاً. تجسمش کنید. خودتونو بذارید جای من)... اینکه یه شبی از شبهای داغِ تابستونِ دو سال پیش، حرفهای یک آدمی که انگار بیخوابی و جنون زده بود به سرش رو باور کرده باشی و زندگیت رو بنا کرده باشی بر صداقتِ نداشته و نیاموخته ش... اینکه هر چی از مهر، هر چی از عشق، هر چی از ایمان که از لحظه ای که اذان خوندن توی گوشِت تا الان یاد گرفتی رو به پای ناسپاسِش ریخته باشی... اینکه صمیمیت و اعتماد خرج کرده باشی برای یک وجودِ بی وجود... اینکه یک بُرج، رویای رنگین ساخته باشی روی یه پیِ لرزان و کاهگلی... اینکه... اینکه... اینکه...

 

دارم فک میکنم آقایِ پُشت تلفن و خدمات الکترونیک نیروی انتظامی، هیچوقت اینجور سوء پیشینه ها رو نخواهند فهمید. اینجور احساس های شکست خورده، هیچ جائی در تصمیم گیری های قانونی و کیفری ندارند. و از اون طرف هم، هیچ ناسپاسِ بی وجودی از بابتِ خراش زدن به اعتمادِ دیگری، تحتِ پیگرد قانونی قرار نخواهد گرفت! خودم بیشتر از هر کسی میدونم که «حماقت» و «اعتماد بی جا» و «کور بودن» و «یک بی ارزش رو ارزشمند دیدن» از بزرگترین و موندگارترین سوء پیشینه های دنیاست...

* * *

 

پ.ن: میدونی؟! گاهی خوشحالم که هنوز اینجا مینویسم. و خوشحالترم که میدونم بعضیها هم هنوز میخونن!!

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 20:22 توسط پریا |
یه طرحِ تحقیقاتی بود که بخاطرش باید میرفتم بیمارستانِ قلب. بعد با تک تکِ بیمارانی که عملِ جراحیِ قلب انجام دادن مصاحبه میکردم و پرسشنامه پُر میکردم. بعد طرحش دو قسمت بود؛ یکی بیمارانی که تازه عمل شدن و هنوز توی بخش هستن، و یکی اونائی که چند ماهی از عملشون گذشته و رسیدن به بازتوانی و ورزش و اینا. قسمتِ اول رو قرار شد همکارم انجام بده که لیسانسش پرستاری بوده و الان پرستار بخش ه؛ چون هم تجربهء کافی برای کار کردن با مریضا رو داشت و هم گیر و گرفتی برای ورود به بخش نداشت. قسمتِ دوم محول شد به من. بیمارستانی هم که قرار بود کار رو توش انجام بدیم، مجهزترین بیمارستانِ قلبِ منطقه س و یه بخشِ بازتوانیِ عالی داره. یکی دیگه از همکارامون هم سالهاست توی همون بخش شاغله و کلاسای روانشناسیش رو برگزار میکنه. واقعیتش اینه که مریضای قلبی ای که تحتِ جراحی قرار میگیرن، خیلی واجبه که بعد از مدتی هم کلاسهای ورزش رو بیان و هم روانشناسی رو؛ چون احتمالش زیاده که به افسردگی دچار بشن. تستِ ما هم سنجشِ همین مسئله بود که آیا این کلاسها اثری روی کاهش اضطراب و افسردگیشون داشته یا نه.

القصه. پریروزا پرسشنامه ها رو برداشتم و رفتم بیمارستان. اوایلِ صُب بود و آدمها جا به جا روی چمن بیمارستان و روی نیمکتها نشسته بودن. دخترا و پسرای سفیدپوشی که معلوم بود دانشجو هستن، دور و بر بوفهء بیمارستان زیر سایهء درختا جمع شده بودن و چای میخوردن. پیچیدم به سمتِ درِ بازتوانی و در قدمِ اول -همچنان که با قوانینش آشنا بودم- کفشمو درآوردم و دمپائی پوشیدم. اون روز نوبتِ گروه آقایون بود که بیان برای ورزش. پیرمردای موسفید با لباس ورزشیای رنگ به رنگ که بعضیاشون ردّ قرمز بخیه ها هنوز روی سینه شون معلوم بود، روی تردمیل و دوچرخه و مسگری! مشغولِ ورزش بودن. یه آهنگِ تند و هیجان انگیز هم براشون گذاشته بودن. همونجا نشستم به انتظار تا ورزششون تموم بشه. جوّ بامزه ای بود که ناخودآگاه هی خنده م میگرفت

ورزش که تموم شد، رفتن سالن بغلی تا حرکاتِ کششی انجام بدن و سرد کنن. بعدشم ایستادن روبروی یه تابلو و نوشته های روش رو بلند بلند خوندن. که ای خدای بزرگ ممنونیم که قلبِ ما را دوباره به ما بازگرداندی و زندگیِ دوباره بخشیدی و... بعدش من رفتم جلو و سلام کردم. همشون جمع شدن دورم. خودمو معرفی کردم که برای چه کاری اونجا هستم. قشنگ توضیح دادم که جریان از چه قراره و من ازشون چی میخوام. با دقت گوش میدادن و تأیید میکردن. بعدش با مِن و مِن جوری که بهشون برنخوره پرسیدم همگی سواد دارید دیگه!؟ عینکتونو آوردین؟! بعضیاشون گفتن آره بابا آره... (که بعدش فرمها رو خوندم و دیدم اکثرشون کارمندای ارشد و نظامی بازنشسته و رئیس بانک بودن!) بعضیاشونم گفتن باباجان بیا خودت ازمون بپرس؛ عینک نداریم و اینا. خلاصه پرسشنامه ها رو بینشون پخش کردم و خودمَم نشستم که برای دو-سه نفری که باقی مونده بودن، خودم پُر کنم فرمها رو.

یکی از همین پیرمردای گوگولی! اومد نشست کنارم و شروع کردم به پرسیدنِ سوالا. لباس ورزششو عوض کرده بود و یک پیرهن-شلوار شیک و مرتب پوشیده بود. موهاش یکدست سفید بود و چشماش روشن! از سوالِ دوم-سوم فهمیدم چقد سرحال و بانشاطه و هیچ نشانه ای از افسردگی درش وجود نداشت. برای هر سوالی کلّی برام حرف میزد و خاطره تعریف میکرد. هر سه سوال یکبار هم یادِ خانومش میفتاد که چقدر بامحبته و کاش الان اینجا بود و میدیدیش و فلان! میگف صُبا همیشه با خانومَم میریم پیاده روی... تقریباً وسطای سوالات بودیم که دیدم پرسید: دخترم خونه تون کجاس شما!؟ خندیدم گفتم فلان جا. گف عهههه پس من چجوری ندیدمت تابحال؟! گفتم مگه شما هم خونتون اونجاس؟! گف آرههه! خیابون بالائی هستیم. حالا من خنده م گرفته بود که مگه باید میدیدی حتماً منو توی خیابون؟! دوباره سوال پرسیدم، دیدم داره مشکوک نگام میکنه. دوزاریم افتاد که این یه چیزی میخواد بگه. خودمو زدم به اون راه و به سوالات ادامه دادم. سوالا که تموم شد، وایسادم گفتم «خــــــب دستِ شما درد نکنه که همکاری کردین. خیلی ممنونم.» اونم سریع وایساد گف: دخترم مجردی یا متأهل؟! گفتم مجردم. گف «به به به به. خب یه شماره ای چیزی به من بده! بدم به خانومَم، بیاد شما رو ببینه!» منم هم نیشم باز شده بود، هم خنده م گرفته بود در حدّ مررررگ! هول شده بود طفلی که نکنه برم. خندیدم گفتم قصدِ ازدواج ندارم حاج آقا. شروع کرد که: «نههه! چراااا! اگه بدوووونی من چه پسرِ خوبی دارم! آقاس! دو تا خونه داره! چرا قصدِ ازدواج نداری؟! نکن این کارو! شماره تو بده...» همونجوری که میخندیدم و بدم نمی اومد برم لُپشو بکشم حتی، گفتم قصدِ ازدواج ندارم پدرجان. میخوام کار کنم...

تابحال مادرشوهر دیده بودیم دختر بپسنده برای پسرش، پدرشوهر ندیده بودیم!

 

 

+ هیچی دیگه. بختمونو پروندیم  

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 9:37 توسط پریا |
یکی از همین مطالبِ پائینی، نفیسهء عزیزم یه چیزی گفت که باعث شد در جوابش «فقدان و سوگ» رو توضیح بدم. با همون اطلاعاتِ نیمه نصفه و زبانِ الکن اما، آخرش دیدم چیزِ خوب و ساده ای شد. عینِ همون جواب رو کُپی میکنم اینجا. با این توضیح که درصدِ زیادی از احوالاتِ بدِ ما در طی روز، ناشی از یک سوگ ه. و سوگ یعنی...

  • اینکه یه کاری قرار بوده بشه و نشده، یک جور سوگ ه. سوگ کلاً یعنی فقدانِ یک چیز (اُبژه) موردعلاقه در زندگیِ ما. و اون «چیز» میتونه حتی یک پاک کن باشه که خیلی دوسش داشتیم!
    «انکار» اولین واکنشِ ما در قبالِ یک سوگ ه. که بسته به نوعِ سوگ و شخصِ سوگوار، میتونه کوتاه یا طولانی بشه. بعد از اون، خشم و چونه زنی و افسردگی ه. و در نهایت پذیرش.
    مثلاً وقتی کسی بهت میگه فلان کار قرار بود بشه و نشد، اولش ممکنه با خودت بگی «هه دروغ میگن بابا! اشتبا میکنن. کارم انجام شده حتماً» --->(انکار) یا اینکه هیچی هم نگی، اما یه جوری (نا)خودآگاه خودتو کنار بکشی از مواجهه. بعدش وقتیه که خودت متوجه میشی که داری مرحلهء خشم رو رد میکنی. مثلاً ابروهات گره میخوره با حرص میگی: «واا ینی چی اصن؟! چرا نشد؟! غلط کرده نشده!» --->(خشم) بعدش که یکم فحش دادی و سبک شدی، ممکنه از دلت بگذره که: «هااا چون به اون پیرمرد گداهه کمک نکردم، این کارم انجام نشد!!! خدایااااا؟ هزار تا صلوات نذرت! میشه بشه؟!» --->(چونه زنی) بعد از این مرحله ممکنه حسّ پوچی هم به سراغت بیاد. مثلاً با غمگینی با خودت بگی: «اصن نشد که نشد. به درک! دیگه هم تلاش نمیکنم. عصری هم میخواستم کیک بپزم، نمیپزم!!» --->(افسردگی) و در نهایتِ نهایت اگه همهء این مراحل رو به سلامت طی کرده باشی، غولِ مرحلهء آخر رو هم خواهی کُشت. آروم میشی و قضیه رو میپذیری: «هوم... نشد دیگه... فدای سرم... از دفعهء بعدی ایشالا...» --->(پذیرش)
  • پس چی شد؟ همهء اینا طبیعیه. دور از جونِ جمع که میشنون؛ وقتی کسی دچار فقدانِ یک عزیز میشه، نشانگانِ تمامِ اینها درش طبیعیه و باید کمکش کنی این مراحل رو سالم طی کنه. مثلاً دیدی کسانی رو که توی مراسمِ ختمِ عزیزشون میگن و میخندن؟! موردی داشتیم که یه خانومی که خیلی هم عاشقِ شوهرش بود، شوهرش رو از دست داد و برای مراسمِ ختمش رف آرایشگا!! این همون مرحلهء انکاره. یا کسانی که معمولاً میبینیم توی مراسمِ ختم به خدا فحش میدن و کفر میگن!! اینو اگه بدونی، میفهمی که طبیعیه و نباید مانع شد. فقط نباید هر مرحله ای خیلی طول بکشه و تبدیل به اختلال بشه. باید کمک بشن که بسلامت رد بشن.
    مثلاً کمکی که میشه به فردی که در مرحلهء انکار مونده کرد، مواجهه س. یعنی در برابرِ اتفاق قرارش بدی، یه جورائی غرقش کنی حتی! مثِ مورد تو که میگی ناخودآگاه ساکت میشم و هیچی درباره ش حرف نمیزنم. اون گریه و خشمِ زیادِ بعدش بخاطرِ اینه که مرحلهء انکارت طول میکشه و طبیعی طی نمیشه.

اون موردِ خانومه که برای مراسم ختم همسرش رفته بود آرایشگا رو همکارِ خودم تعریف میکرد. میگف من رفته بودم مراسمشون، خانومه رو دیدم که با روی باز میخنده و بسیار آراسته س! به نزدیکترین آدمی که باهاش در ارتباط بود بطور خصوصی گفتم «مواظبِ این خانوم باشید، از لحاظِ روحی هیچ وضعیت مناسبی نداره.» فردا یا پس فرداش شنیدم اونم سکته کرده فوت کرده!! در واقع بحرانِ بزرگ برای این خانوم در مرحلهء انکار اتفاق افتاده و موندگار شده. کسی هم نبوده درک کنه و کمکش کنه. شاید حتی دور و بری ها از اینکه اون به روی خودش نمیاره و میخنده، استقبال هم کرده باشن!! که وای ببین ماشالا چه روحیه ای داره!! و بیشتر از قبل ازش پنهان کرده باشن که همسری که عاشقش بودی فوت شده. درحالیکه باید یه نفر شجاع پیدا میشده که حالیش کنه چه اتفاقی افتاده. شاید لازم بوده بزنه تو گوشِش حتی!

مواجههء طبیعی با یک سوگ، باید همین مراحلی رو که گفتم طی کنه. اگه میبینین کسی که تا الان خیلی مذهبی و مومن بوده، حالا که پدرشو از دست داده داره به خدا و پیغمبر فحش میده، لب به دندون نگَزین که واااای کفر نگووو! این اسمش کفر نیست. اون کفر نمیگه، بلکه فقط داره خشمش رو خالی میکنه. تا این حدّش طبیعیه، اما اگه دیدین چهلم هم گذشت (البته مدتِ طبیعیشو مطمئن نیستم) و اون آدمِ پیش از این مومن، عمداً نماز نخوند و هی زیرلب خدا رو مسبّبِ فوت پدرش و بدبختیش دونست و ناسزا گفت، این دیگه شده اختلال. یا مثلاً آدمهائی که بر اثرِ یک اشتباه یا گناه، چیزی رو که قبلاً حیا و عفت میدونستن رو از دست میدن. بعد میرن تا آخرِ عمر راهب و تارکِ دنیا میشن. و یکسره به عبادتی مرتاض گونه میپردازن. درواقع اینجوری دارن با خدا چونه میزنن تا اون سوگ رو «جبران» کنن. و حتماً آدمهای زیادی رو هم دیدیدن که بعد از یک سوگ (بزرگ یا کوچیک) دیگه هرگز از لحاظِ سرزندگی و نشاط، اون آدمِ قبلی نمیشن. طرف کارش یا نامزدش رو از دست میده، تا آخرِ عمر در خود فرو میره. بی دلیل دلش میخواد گریه کنه. ضعیف و شکننده میشه...

مفاهیمِ جالب تری هم در ارتباط با سوگ هست که دیگه فک میکنم سرتون درد اومد 

نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 17:4 توسط پریا |
رفتن به مکانهای آشنائی که افرادِ ناآشنا در اون تردد میکنن، موجباتِ راحتیِ من در مواقعِ کلافگیه. مکانش حتماً باید آشنا باشه، چون محیط های آشنا حالِ منو خوب میکنن. مثِ پیاده روی توی همین خیابونمون که همهء پیچ و خم ها و چاله ها و کوچه ها و سراشیبی های آسفالتشو حفظم. درواقع ورود به یک مکانِ جدید برای اولین بار، به خودیِ خود شیرین نیست برای من و من در حالتِ عادی هم کمی اینرسیِ بازگشت دارم نسبت به جائی که اولین باره واردش میشم. مخصوصاً وقتی کمی بی اعصاب هم باشم! که بشدت تشدیدش میکنه. مثلاً اولین بارِ یک کافی شاپ رو باید وقتی برم که کاملاً سرحالم. یا برای اولین بار باید وقتی واردِ یک فروشگاه لوازم آرایشی بشم که ریلکسم.

وقتای بیحوصلگی، آدمهای آشنا نباید دور برم باشن. یا اگر هستن؛ نباید توقعِ معاشرت ازم داشته باشن، چون بسیار ساکت میشم. کلاً من آدمِ مجلس گرم کن و اهلِ گپی نیستم! -مگر در شرایطِ خاص و با آدمهائی خاص و دربارهء موضوعاتِ خاص- ینی آدمی نیستم که کنارش بشینین و هر دقیقه حرفِ تازه ای داشته باشه؛ بیشتر و بهتر گوش میدم. حالا بزنه و بیحوصله و کلافه هم باشم، دیگه نور علی نوره. خب مسلماً در همچین موقعیتی نباید کسی روبروم باشه که آشنا باشه و توقعِ حرف زدن از من داشته باشه.

ول چرخیدن در یک فروشگاهِ بزرگ -از همین هایپرمارکت ها- تا سر حدّ مرگ حالمو خوب میکنه. مخصوصاً در قسمتِ بهداشتی و پلاستیکش.

اینکه یه چیز خوشمزه ای توی خونه باشه، از شدتِ بی اعصابیِ من کم میکنه. مثِ کیک، شیرقهوهء سرد، خورش بادمجون، شکلات نارگیلی، آلبالو، فندق، سالادالویه، نوشابه و پیتزا ... لازم به ذکره که من هنگامی که کلافه باشم، رژیم و اینا سرم نمیشه.

شنیدن خبرِ خوش دربارهء مسائل مالی هم میتونه منو سرحال کنه. وصولِ حتی صدهزار تومن معوقه از مرکز مثلاً! وقتی بی حساب خرج میکنم و هی کارت میکشم و حسابم خالی میشه، ممکنه اولش از حسّ خریدی که کردم خوشحال باشم، اما بعدش به فکرِ پولهای از دست رفته اندوهگین میشم.

رانندگی هم که کلاً روحِ منو صیقل میده؛ در هر شرایطی. اگه شب باشه که چه بهتر. و اگه صدای اون آقائی که داره لابلای موسیقی پخش میشه نالان و غمناک باشه که دیگه بهشته. مثلاً محسن چاووشی.

* * *

تمام این مواردِ بالا رو که تلفیق کنیم به این نتیجه میرسیم که من اگه بیحوصله و کلافه باشم اینجوری حالم خوب میشه: باید با یه کیف پُر از پول بلند شم برم سوار ماشین بشم و تا یه فروشگاهِ بزرگِ آشنا رانندگی کنم. صدای غمگین و خسته ای هم هی پُشتِ هم play بشه. بعدش برم گم و گور بشم بینِ قفسه های فروشگاه و شکلات نارگیلی و نوشابه و کاسه های پلاستیکیِ رنگی و کرم مرطوب کننده بردارم. مفصّل و آسوده توی فروشگاه بچرخم و عجله و الزامی برای هیچ کاری نداشته باشم. هیچ دوست و فامیل و آشنائی رو هم نبینم.

 

این مطلب در پاسخ به این پُست بود. بازم ممنوووونم از کامنتاتون

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 12:56 توسط پریا |
فی الواقع کسی در جهان، از الانِ من خسته تر نیس. همچو شمعی می مونم که فیتیله ش مونده فقط. هنوزم باورم نشده چطور ده ساعتِ تمام توی اون کارگاه نشستم و جُز پنج دقیقه بعد از ناهار که رفتم دستمو شُستم، از رو صندلی بلند نشدم!!

اینکه به منظورِ تبادلِ نظر، توی یه کارگاه (کاهشِ آسیب مثلاً) جمع بشیم و حرف بزنیم خیلی خوبه. اساساً فرقِ کارگاه و سخنرانی هم همینه. اما شما آقای محترم! بله با شما هستم. شما که پیرهنِ چارخونهء ریز تنت بود و لهجهء عجیبی داشتی. شما که خودت رو موظف میدونستی در موردِ هر بند از مفادِ کارگاه اظهار نظر کنی. شما که اخم میکردی و فیگورهای مکُش مرگِ ما میگرفتی موقعِ حرف زدن. شما که حسِّ فلسفیت کُشت ما رو. شما که هر چیزی در جهان رو به نقد کشیدی و از خدابیامرز بوعلی سینا هم بیشتر حالیته انگار. عزیزم... برادرم... جانِ من فردا دیگه پارتِ دومِ کارگاه رو نیا! بذار با اعصابِ آروم چار کلوم چیز یاد بگیریم.

وقتی توی یک جَمعی هستین که قراره ناهار رو بخورین و دوباره زود برگردین سر کارِتون، خواهش میکنم بغل دستیتون رو به حرف نگیرین. اون بدبخت از گشنگی داره ضعف میکنه و هی میخواد یه تیکه جوجه بزنه نوکِ چنگال، ولی هی مجبوره برگرده سمتِ شما، که دارین با هیجان داستانِ نوه عمه تونو که به هیژدهمین خواسگارش جوابِ مثبت داده تعریف میکنین، لبخند بزنه!! نکنین این کارو. وقتِ ناهار میگذره، اون بخت برگشته نه ماستشو خورده نه همهء جوجه هاشو! :/

بعضی آدمها چقد خوبن. چقد عزیزن. مثِ همین آقای جیمِ شیرین*، آبدارچیِ سازمانی که کارگاه رو برگزار کرده بود. صُبِ اولِ وقت از ماشین که پیاده شدم، دیدم وایساده دمِ در و نگاهش دو دو میزنه روی کسائی که مشکوک میزدن عضوِ کارگاهن. نپرسیده، همه رو راهنمائی میکرد سمتِ سالن. بعدش در طولِ ده ساعت، هی با سینی پُر از آب معدنی و چای و شیرینی بینمون گشت. موقعِ ناهار از همه پرسید دوغ یا نوشابه؟! بعدش میدید کسی خسته س، میگف چای بیارم برات؟ باحوصله و لبخند، دویست بار آشغال میزها رو خالی کرد توی کیسه زباله های گُنده و برد بیرون. آخرین بار اومد بشقابای میوه رو برداره، دیدم داره میگه این چاقوها خیلی خوبن. بردارین ببرین با خودتون! :)) انصافاً هم چاقوهای یه بار مصرفِ خوشگل و محکمی بودن. من برداشتم آوردم مالِ خودمو :دی

همون اول، مدرسِ کارگاه تقسیممون کرد به چند گروه. من و چند تا از دخترا هم گروه شدیم. یکیشون که اسمش فهیمه بود داشت چیزی تعریف میکرد، تو حرفاش گفت نقاشیِ پسرم... طبقِ معمول تعجب کردم که عههه بچه داره! نمیدونم چرا فک میکنم همه باید مثِ خودم مجرد باشن :| :)) بعدش یه فعالیت انجام دادیم به اینصورت که چیزی شبیهِ روزنامه دیواری درست کردیم، خانومِ مدرس گفت برای گروهتون یه اسم انتخاب کنین پایِ کار بنویسین. ماژیک دستِ من بود، رو کردم به دخترای هم گروهی گفتم چه اسمی بنویسم؟! یکیشون با نیشِ باز گف بنویس گروه دختر ترشیده ها به جُز فهیمه! :)) آخرش نوشتیم گروه کوشش!! (البته لازم به توضیحه که گروهِ ما سوگلی بود و هر فعالیتی رو واقعاً کوشش میکردیم و زارت قبل از همه انجام میدادیم).

آخرین لحظاتِ کارگاه که دیگه چشمای همه مون رو خون گرفته بود از خستگی و نای ناله کردن هم نداشتیم، آقای مدرس گف خب سوالی ندارین؟! یه چن ثانیه با پلکای نیمه باز نگاش کردیم و از گوشه و کنار گفتیم هوم؟ نه... نه... طفلِ معصوم سرخورده شد. آخه قبلش گفته بود «این کارگاههائی که آخرش میپرسی سوالی ندارین و هیچکس سوالی نداره، یعنی مفت هم نمی ارزه اون کارگاه! چون اساساً وقتی یک مجهولی رو برای یک آدم روشن میکنی، بعدش باید هزار مجهولِ دیگه مطرح بشه» البته همین جمله رو نمیدونم چجوری یادم مونده. چون اونموقع -تنگِ غروب- انقد خسته بودم که یادم نمی اومد صُب از خونه تا اونجا رو با هواپیما اومده بودم یا شنا کرده بودم و الان چجوری باید برگردم...

 

 

 

* واقعاً شیرین. همون دنیایِ سَرخوش و رنگارنگش که بعضیا بهش میگن شیرین عقلی، شرف داره به خیلی از دنیاهای جدی و سیاهِ ما...

+ از کامنتهای رنگی، مفصل و صادقانهء پسُتِ قبل ممنووووون. مطلبِ بعدی میگم مواقعِ اعصاب خوردی، چی حالمو خوب میکنه. کامنتهای مونده رو هم جواب میدم زود. قول.

نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 21:28 توسط پریا |
دوستان؟! بیایین برام بگین وقتی اعصابتون خورده یا کلافه و بلاتکلیفین، چکار میکنین که خوب بشین. چه کاری حالتونو خوب میکنه. با تفصیل و قشنگ بگین برام.

نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 13:14 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر