اون باغ، چراغای سبز و بنفش، من، ماه... ![]()
این عکسی که گذاشتم مربوط به همون شبه. زیر آلاچیق باغ... [عکس برداشته شد]
یه تیر و دو نشون! هم عکسمو گذاشتم، هم به اون پست یه تصور واقعی تر بخشیدم
.
* * *
یه هفته ده روزی نیستم. گوش شیطون کر، دارم میرم سفر. تاریخش ده میلیون بار عقب جلو شد تا بالاخره رو جمعه صُب وایساد!
دیروز غروب دیدم بابا نشسته رو مبل و داره برای خودش میخونه:
امشـــــــب همه غمهای عالم را خبر کن بنشیــــــــن و با من گریه سر کن... گریه سر کن![]()
در هیات یک بچه پرروی خجسته
رفتم جلوش وایسادم گفتم:
بابا انقد بیقراری نکنین! زود میرم برمیگردم
(آخه تنهایی دارم میرم، بدون خونواده! 
).
خلاصه دیگه هر خوبی، بدی...!![]()
* * *
آها یه چیز دیگه ![]()
بیزحمت میشه برین برای این پست پایین یه ده تا کامنت بذارین همینجوری، که من سه رقمی شدن کامنتای وبلاگمو قبل رفتن به این سفر ببینم؟!![]()
دس شما درد نکنه![]()
![]()
شعر اولی رو خانوم "ناهید نوری" گفته. برای انتقال بهتر حس ترجیحاْ با یه صدای ظریف و با ناز بخونید، اینجوری:
(فقط نمیدونم چرا خانوم نوری از وسطای شعر یهو تغییر سیاست داده و فروختدمون؟!
)
شعر دومی که ظاهراْ جوابیه ی شعر اوله، از آقای "نادر جدیدی" هست. اون رو هم با یه صدای سرخوش و مطمئن مردونه بخونید، اینجوری: 
(اسمایلیای جلوی هر بیت هم واکنشای منه)
ناهید نوری:
به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن و بعداْ مرا از لجن آفرید
برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید 
مرا شکل طاووس کرد و تو را شبیه بز و کرگدن آفرید ![]()
به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداْ آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سیبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیست نمود مرا خانه داری خفن آفرید 
برای تو یک عالمه کِیس خوب شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَن آفرید 
برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید! 
نادر جدیدی:
به نام خداوند مرد آفرین که بر حُسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گل مرا خلق کرد چنین عاقل و بالغ و نازنین 
خدایی که مردی چو من آفرید و شد نام وی احسن الخالقین!
پس از آفرینش به من هدیه داد مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت ندارم نیازی به لاک، همچنین!
رژ و ریمل و خط چشم و کِرم تو زیبایی ام را طبیعی ببین 
دماغ و فک و گونه ام کار اوست نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز نداده دم مَشک من اشک و فین
مرا ساده و بی ریا آفرید جدا از حسادت و بی خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ِ ساده چیدم از آن تکدرخت و دادم به او سیب، چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک من افتادم از آسمان بر زمین! 
و البته در این مرا پند بود که ای مرد پاکیزه و مه جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر و بیرون بده حرفشان را از این!
که زن از همان بدو پیدایشت نشسته مداوم تو را در کمین! 
آخ که دلم لک زده برای یه کل کل حسابی! 
یکی از اون چیزایی که من سَرم بــِره عقیده م در موردش عوض نمیشه، اینه: کلام معجزه میکنه!
"هنر گفتگو" یه مهره ی گم شده تو روابط ماست. خیلی از سوء تفاهمات، دلگیریها، فکر و خیالها و قضاوتهای غلط به این برمیگرده که ما در مورد تصوراتمون با اون کسی که "باید" حرف نمی زنیم.
وقتی حرف میزنی و حرف میزنی و هرچی تو دلته به زبون میاری، ریز ریز سبک و رها شدن رو حس میکنی. این شعار یا نصیحت نیست، تجربه شخصی خودمه. همیشه سعی میکنم راجع به اون شرایطی که درگیرشم "حرف" بزنم... و گاهی حیرت میکنم از نتیجه رضایت بخش این کار!
و به همین نسبت هم از طرف مقابلم انتظار دارم حس و حالشو به زبون بیاره. بنظرم خطرناکترین کار دنیا اینه که طرفت سکوت کنه و تو به تنهایی در موردش قضاوت کنی!
"سکوت" گاهی فرار از خویشتن ِ خویشه،
بیا حرف بزنیم!
بردار اون سد رو
جاری شو... ![]()
* * *
پی نوشت: یاران هواااااااااار... مردم هوااااااار!!
چه میکنن این گروه هشت نفره ی "همای" که من هرچی می شنوم سیر نمیشم؟! آی هوااااااااار! 
