برای بار دوم ری-استارت کردم و صدا درست نشد که نشد. هنوز یک هفته نشده بود که سیستم دفتر رو ارتقاء داده بودم و حالا لال شده بود. موسیقی هم در فضای دفتر ما، یک مورد حیاتی و بسیار مهمه؛ از این رو اصلاً نمیشد با یک کامپیوتر لال ادامه داد. از روی استیکر نوتی که لبهء میز چسبونده بودم، شمارهء خدمات کامپیوتری اون ور خیابون رو گرفتم. تا اون پسره که شباهت عجیبی به کوروش سلیمانی (بازیگر تلوزیون+) داره گوشی رو برداره، داشتم با خودم فک میکردم آیا همه چیزو خوب بررسی کردم؟ نکنه فیش قطع باشه... این بود که همزمان که گوشی لای گوش و شانه ام بود، کله مو بُردم زیر میز و با پوزیشنی مضحک و دردآور -برای بار هزارم- فیش رو محکم کردم. راستش هیچوقت دلم نخواسته از این دخترای عشوه ای و ناناز باشم که هیچ از کامپیوتر سر در نمیارن و وقتی در جواب شکایتشون از قطعی اینترنت، میپرسی کدوم چراغا روشنه؟ میگن فقط مهتابی هال :| در همین راستا تا خودمو راضی کنم به تماس با خدمات کامپیوتری، 218 بار هر چیزی که ممکن بود به صدا ربط داشته باشه رو در سیستم بررسی کردم. هیچ دلم نمیخواست همون پشت تلفن متوجه علت قطعیِ صدا بشیم و دلیلش اونقد مسخره بوده باشه که کوروش(!) نتونه خنده شو بخوره و با لحنِ صداش مورد استهزام قرار بده و سپس هار هار بخنده. حیثیتم در خطر بود.

خلاصه کوروش تلفنو برداشت و من با اعتماد به نفسی ستودنی که در پَسِش ترس و لرزی پنهان بود، براش گفتم که کامپیوتر ما صداش در نمیاد. تکرار کرد: «خب. کامپیوتر شما صداش در نمیاد». بعد گف ببین اون پائین سمتِ راست، یه علامت سفیدی هست شبیه بلندگوئه. آیا اون روشنه؟ دست پیش گرفتم. پوزخندی به کلامم ریختم و با خنده گفتم: «آره بابا اون روشنه». دوباره گف صدای اسپیکر که قطع نیست؟ دیدم نخیر این ظاهراً داره منو به چشم همون دخترای ناناز می بینه. این بود که شمه ای از دستاوردهام رو که طی همین یک رُبع واکاوی کامپیوتر برای یافتن علت قطعی صدا به دست آورده بودم، براش رو کردم. سرفه ای کردم و گفتم: «نه قطع نیست. این موارد رو خودم بررسی کردم. حتی از کنترل پنل به قسمت سخت افزارها و صدا رفتم و دیدم افکت صوتی وجود داره و بنابراین مشکل نرم افزاری نیست. فیش سبزرنگ رو هم درآوردم و برعکس زدم، اما درست نشد. موقع دوباره فرو کردنِ فیش و تماس با بدنهء فلزیِ کیس، دیدم که صدای نویز افتاد روی اسپیکر. بنابراین اسپیکر هم نمیتونه مشکل داشته باشه...» بعد از مکثی کوتاه، دیدم صدایی از پشت تلفن نمیاد. ادامه دادم: «آره دیگه همینا. حالا فک میکنین مشکل چیه؟» کوروش که نمیدونم به کدامین افق در مغازه ش خیره شده بود گف: «ها که اینطور. پس من خودم یه سر میام ببینم مشکل چیه. عجیبه واقعاً».

 

و داستان از این قرار بود که بدلیل ناهمخوانی ویندوزی که روی سیستم نصب شده بود با برنامه های نمیدونم چی چی (اینجاشو دیگه واقعاً نفمیدم چی شد)، خروجی صدا گم شده بود! بعد اون CD مادربورد هم به هیچ طریقی راضی نمیشد تنظیمات صدا رو دوباره از نو نصب کنه. سه-چار بار ازش تمنا کردیم تا نصب شد. بعد من ظفرمندانه کوروش رو تا دم در دفتر بدرقه کردم و برگشتم برای خودم محمد زارع و مسعود امامی گذاشتم. واقعیتش اینه که هیچوقت در زندگیم از اینکه یه مشکلی انقد جدی بوده باشه، تا این حد خوشحال نشده بودم!

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 10:11 توسط پریا |
خاطرتون هست که یک روز داغِ تابستانی من و یکی از هم پاراگرافی ها دوئل نمودیم؟! خب اگه اخبار اون دوئل و رأی های داورانِ پاراگرافی رو پیگیری کرده باشید حتماً میدونید که من اونجا باختم. و قانون پاراگراف اینجوریه که وقتی دو نفر دوئل میکنن، فرد بازنده موظفه چهار هفتهء متوالی با موضوع یا عکسی که فرد برنده اعلام میکنه داستان بنویسه. دوستِ برنده مون -درخت- چهار عکس انتخابیش رو برای من فرستاد؛ اما چون هفتهء پیش من خونه نبودم و نت نداشتم، نوشتن داستان ها به جمعهء همین هفته موکول شد. بعد من یکم توی قانون پاراگراف دست بُردم و به جای اینکه در چهار هفتهء متوالی چهار داستان مجزّا با هر عکس بنویسم، هر چهار عکس رو به هم ربط دادم و یک داستان چهار قسمتی نوشتم. این شما و این بیگم بانوی عزیز من...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 15 شهریور1393ساعت 1:45 توسط پریا |
آخرین گوله های مایهء کیک سیب رو ریختم توی قالب که صدای اسمس اومد. پنج ثانیه قبلش داشتم همزمان به دو تا مورد فک میکردم؛ یکی اینکه الآنه که آقای همکار زنگ بزنه، اسمس بده یا توی وایبر پیغام بده و پیگیر انجام تشخیص هویت از طرف من بشه... قالب رو تکون دادم تا مایه صاف بشه و اسمس رو خوندم. آقای همکار نوشته بود: «با سلام و ادب... همگی منتظر حضرتعالی هستیم». همون «حضرتعالی» که نوشته بود باعث شد از تعلّلی که کرده بودم و کار عقب افتاده بود، خجالت بکشم. بلافاصله عذرخواهی کردم و تأکید کردم که در اولین فرصت، تشخیص هویت رو انجام خواهم داد. آقای همکار که بعداً گفت فک میکرده این «اولین فرصت» من آخرای شهریور باشه، بیخیال نمیشد و -همچنان با اسمس- رگباری سرزنشم میکرد که انسجام گروه رو به هم زدم و به پیگیری های سایر دوستان اهمیت ندادم و باید بیشتر توجه کنم و همه منتظر منَن و کار عقب افتاده و فلان و فلان... مغموم و شرمگین گوشی رو انداختم روی کابینت. آقای همکار اونقدر حلال زاده بود که پنج ثانیه بعد از تخیلاتِ بیمناکم اسمس داد. مورد دومی که فکرمو مشغول کرده بود اما، هنوز به قوتِ خودش باقی بود: این مایهء کیک سیب چرا انقد سفته؟!

 

* کیک سیب فوووق العاده س. با تقریبِ 98 درصد میشه گفت که اصلاً پف نمیکنه، اما اونقدر خوش طعم و خوشبو و نرمه که انگار داری مائدهء بهشتی میخوری.

** برای اولین بار در عمرم رفتم آگاهی. من معمولاً مشکلی با انجام کارهای اداری ندارم و مثِ شیر شرزه میرم تو دلِ کار؛ اما این بار از معدود دفعاتی بود که واقعاً نمیدونستم کجا قراره برم و چی قراره بشه. استرس در حدی بود که آدرسِ آگاهی مذکور رو از گوگل ارث سرچ کردم حتی!! مدارکِ مورد نیاز رو هم دویست و بیست بار چک کردم که کامل باشن. کلهء صبح هم همراه با خمیرگیرانِ عزیزِ نانوائی ها رفتم نشستم دم آگاهی تا مسئولش اومد :|

*** اون دستگاهی که اثر انگشت رو میگرفت، باید بیب صدا میداد که ینی تصویر رو گرفته. بعد من هی انگشتامو میذاشتم، هی بیب صدا نمیداد. هی خانومه میگف عزیزم بیشتر انگشتاتو فشار بدهههه! آخرش خودش اومده کمک و کلّ وزنشو انداخته روی انگشتای من که تصویر بگیره :| بعد خنده م گرفته بود یکی یکی انگشتامو میذاشت، با تمام وجود فشار میداد، سرک میکشید تو مونیتور، دستگاهه میگف بیب، اسم انگشتِ بعدی رو میاورد: شستِ راست، کوچیکِ چپ، وسطی راست... بعد من قاطی میکردم، داد میزد: گفتم وسطــــــــــی =))

**** بلافاصله بعد از تموم شدن کار، به آقای همکار اسمس دادم: انجام شد. اونم بندهء خدا انگار گیر یه دختر تنبل و نامنظم و بی ملاحظه افتاده باشه، معلوم بود با ذوق جواب داد: «درووود بر شما!» یادم باشه در اولین دیدار حضوری براش شفاف سازی کنم که والله من منظم و قانون مندم. فقط یکم کارام به هم پیچیده بود این مدت...

***** آقا این کیک سیب خیلی خوبه. رحمت بر روحِ پرفتوح اون کسی که دستورشو به من داد. خواسته باشین تا بگم براتون.

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 23:34 توسط پریا |
یه موقعی فک میکردم امکان نداره من بتونم یه روزی وبلاگ ننویسم. ولی این مدت فهمیدم که غیرممکن، غیرممکن نیست. حالا دارم فک میکنم چه غیرممکن های دیگه ای در ذهنم هست که روزی ممکنه به راحتی ممکن بشه!؟

* * *

از شنبهء این هفته، صبح ها مشغول به کار نیمه وقتی هستم. تایمش خیلی خوبه و ظهرها برای ناهار برمیگردم خونه. جمعه شب با خودم گفتم خب فردا ناهار چی بخوریم؟! (مامان خونه نیست و پیش مامان بزرگمه). بعد از کمی گفتمان و بررسی با خودم، به این نتیجه رسیدم که فردا ظهر برمیگردم و کوکو درست میکنم. که اتفاقاً خیلیم کوکوی خوبی شد و فقط کمی مثلِ همیشه شور شده بود!! (من هر چقدر که نمک اضافه کنم، باز غذام به سمت و سوی شوری پیش میره. نمیدونم چرا). دیشب تصمیم گرفتم برای امروز مرغ سرخ کرده درست کنم با کلی سیب زمینیِ چاق و خوشمزه. مرغو پختم و کلی هم دور و بر سوپش گشتم و فلفل و هویج و جوی پرک اضافه کردم. سیب زمینی ها رو هم گذاشتم روی شعلهء ملایم قشنگ سرخ شد؛ بعد همه رو گذاشتم یخچال. امروز ظهر برگشتم و همه رو گرم کردم و مرغا رو سرخ کردم... ولی اصلاً خوشمزه نبود که :| سوپش که دو قاشق بیشتر نتونستم بخورم. مزهء اون آب ژله ایه رو میداد که مرغِ پختهء سرد شده تولید میکنه. مرغا و سیب زمینیا هم (هرچند داغ شده بودن) از دهن افتاده و سفت شده بودن. انقققد برای اون سیب زمینیای تر و تازه و نرمِ دیشبی غصه و حسرت خوردم که خدا میدونه :/

من نمیدونم این خانومائی که میرن سر کار، ناهار خونواده رو چجوری میپزن؟ همش از دهن میفته که! ینی همیشه غذای مونده میخورن؟! امروز ظهر که برگشتم همونجور که داشتم قابلمه رو میذاشتم روی گاز تا گرم بشه، با خودم گفتم حالا فرض کن ازدواج کرده بودی؛ خسته می اومدی خونه، باید تدارک غذا میدیدی، بعد بچه ت هم میدوئید می اومد میگف دیکته بگو، بعد شام هم مهمون داشتی، اونم قوم شوور!! بزنه و یک شوهر بی مسئولیت و بی احساس و قدر نشناس هم داشته باشی... زیر قابلمه رو روشن کردم و ابر بالای سرمو ترکوندم و بلند گفتم: «عممممراً!» والا بخدا.

 

آیکونِ یک «دو روز سر کار رفته»ء غرغروی بسیار جَوگیر!

* * *

پ.ن: اگه بشه یه فکری برای غذاهه کرد که تر و تازه باشه (مثلاً آرامپز) و شوهره هم مسئولیت پذیر و حامی باشه، شاید بشه هم کار کرد هم ازدواج. حالا باز باید بیشتر فک کنم؛ مطمئن نیستم!

پ.ن2: یه بار یه بنده خدائی به من گفت دستات معجزه میکنه. خودم هم میدونم که میکنه. و فک میکنم دستای همهء خانوما معجزه میکنه.

پ.ن3: سوپ هرچی بجوشه شورتر میشه.

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 0:16 توسط پریا |

«هی ژاان... ژااااااان! چند بار باید بهت بگم وقتی مسواک میزنی، من نباید صداشو بشنوم؟! اون مسواکو آرومتر روی دندونات بکش پسرررر... هی! آرومتر تُف کن...»

اِمی صورتِ چاق و در هم کشیده از دل به هم خوردگی و فریادش را روی هویج ها کشاند. چاقو را روی پیراهنش کشید و به پوست کَندن ادامه داد. حالا بیش از یک ساعت بود که داشت تدارکِ خوراک هویج شام را می دید. با خودش غرّید: «این همه لازم بود واقعاً!؟ همهء مهمونا امشب زردمبو میشن از بَس هویج به خوردشون میدیم...» اِمی به نیمه های غرولندش رسیده بود که چشمش به سَم افتاد. سَم خسته از هرس کردنِ تمام چمن های اطرافِ خانه، بی صدا روی کاناپهء چرمی نشسته بود و به قابِ عکسِ روی عسلی نگاه میکرد. اِمی کمی سرش را به طرف سَم کج کرد و گفت: «چوبهای شیروونی رو هم نگاه کردی مامان؟ خیلی صدا میدن؛ به نظرم شکم ورداشتن». بعد ظرفِ شکر را جلو کشید و پاشید روی هویج ها. شعلهء اجاق را کمتر کرد و فریاد زد: «ژااااان برو پنجره های بالا رو ببند. گُلها رو هم بیار داخل، امشب بارون میاد». اِمی سپس آرام ادامه داد: «راستی مارتا رو هم گفتی امشب بیاد؟ فک میکنم دیگه وقتش رسیده باشه که ببینمش». و همزمان با جملهء آخر به سَم نگاه کرد و چشمکِ شیطنت آمیزی زد. بعد دستهایش را با پیشبندش پاک کرد و بلند گفت: «خُب خُب خُب... برای شام کره نداریم. کی میره بگیره؟!»

 

ژان، سَم و مارتا آخرین میهمان را هم بدرقه کردند و به کلبه برگشتند. مارتا با آن لباس بلند و سیاه، یکی یکی شمع ها را فوت کرد و لیوان ها و ظرفهای نیم خورده خوراک هویج -غذای موردعلاقه اِمی- را روی کانتر جا به جا کرد. بعد کنار سَم روی کاناپه نشست و آه کشید. ژان چراغ های شیروانی را خاموش کرد و قژ و قژ از پله ها پائین آمد. با دو انگشت، آبِ چشمهای قرمز و نمناکش را گرفت و گفت: «بارون گُلها رو داغون کرده. همهء برگهای بگونیا افتادن». بعد سکوتی عمیق همه جا را فرا گرفت. صدای هراس انگیزِ پیچیدنِ باد در درختها می آمد. ژان سکوت را شکست: «همش حضور مامانو احساس میکنم... انگار همیشه اینجاس». و چشم دوخت به قابِ عکسِ روی عسلی. همان که عکس اِمی بود با یک روبان سیاه...

* * *

دوئل ادبی [مراسم یادبود]

دوئل ادبی [تصمیم آقای اشمیت]

رأی ها در پاراگراف آبی

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 18:19 توسط پریا |
فرض کنید وسطِ یه دهکدهء متروک، تکیه زدید به دیوار چوبی تنها رستوران دهکده. از همین رستوران ها که درِ بادبزنی دارن. باد ملایمی میاد و بوته های خار رقصان، در نزدیکیِ پای شما میچرخن. هوا هم تقریباً گرمه؛ جوری که یک لیوان لیمونادِ تازه میچسبه. بعد ناگهان صدای شیههء اسبی رو می شنوید. خوب که دقت میکنید میفهمید صدای شیههء دو تا اسبه. اسبها نزدیک و نزدیک تر میشن؛ تا اینکه در چند قدمی شما شیههء بلندتری میکشن و سرکشانه و در میان گرد و خاکِ به پا شده، می ایستن...

گرد و خاک که فرو میشینه، شما دو سوارِ اسبها رو میبینید. چهرهء یکی از دیگری آشناتره؛ اون منم. اون یکی شبیه یک درخته؛ چون درخته. یک درخت نوک مدادی! از اینجا دوربین به دورِ دو سوار میچرخه و روی چشمهای اونها زوم میکنه. هر از گاهی یکی از اونها افسارِ اسبش رو میکشه تا انقدر تکون نخوره. حسی از پیروزی در چشمهای هر دو سوار پیداست. صحنه، اسلوموشن و بسیار تأثیرگذاره. ناگهان درِ بادبزنیِ رستوران باز میشه و یک هیبت که پُشت یک کلاه پنهان شده، بیرون میاد. بعد سرشو بالا میگیره و کلاهشو بالاتر میذاره. اون نداست! ندا دست میبَره و ششلولش رو از غلاف بیرون میکشه. حالا شما صدای تیک تاک های یک ساعت رو به وضوح میشنوید. رأس ساعت شش، ندا شلیک میکنه. و بعد با طمأنینه، نوک تفنگش رو فوت میکنه و دوباره میذاردش توی غلاف...

ده ثانیه بعد از شلیک، شما در کم نظیرترین صحنهء عمرتون میبینید که سوارانِ اسبها در یک لحظه چیزهائی رو به سمتِ هم پرتاب میکنن. شما از اون فاصله ممکنه متوجه نشید که اون «چیزها» چی هستن. من به شما میگم؛ اونها «قصه» هستن. و دقایقی بعد، پیروز این دوئل مشخص خواهد شد. و شما تا همیشه، درخت هائی رو در دنیا خواهید دید که در همدردی با دوستِ درختشون دیگه هیچوقت سبز نمیشن و میوه نمیدن و گریه میکنن حتی. درخت هائی به رنگِ سبز، ارغوانی، قهوه ای مایل به زرد یا حتی نوک مدادی!

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 12:43 توسط پریا |

من یک عکس دارم از روزهای بچگی، که عکسِ قشنگی است؛ روزهای پنج-شش سالگی شاید. مرتب و مودب نشسته ام روبروی آقای عکاس و لبخند زده ام. یک پیراهنِ سفیدِ تور توریِ آستین کوتاه تنم هست که البته از آرنج به پائینم توی عکس پیدا نیست. موهایم مشکیِ براق است، نه مثلِ حالا بی رنگ و رو و بی حالت... یک نُسخه از این عکس را مادربزرگِ پدری ام گذاشته کنار عکس باقیِ نوه ها، طبقهء پائین میز تلوزیون قدیمی اش توی اتاق. یک نُسخهء دیگر را خودم گذاشته ام توی قابِ عکسی که خرسِ کوچولوی قهوه ای رنگم بغل گرفته، همین جا روبروی تختم. یکی دیگر را هم توی آلبوم خانوادگی داریم که آن را با دستخطی که از یک بچهء شش ساله انتظار می رود به «دائی» تقدیم کرده ام. پُشت عکس -احتمالاً با هزار ذوقِ کودکانه- نوشته ام: «دائی جون... این عکس را برایت میفرستم». و نمیدانم چرا هرگز نفرستاده ام.

ورق زدنِ آلبوم -مجازی یا واقعی- آدم را دیوانه می کند؛ مخصوصاً وقتی بدانی چرا داری آلبوم را ورق میزنی. وقتی بدانی همین الان هاست که برسی به آن عکسی که دائی بعد از چیدنِ هنرمندانهء سفره عقد مامان و بابا، با آن پیراهنِ شکلاتی خوشرنگ و آن سبیل های مُد روز، دست به سینه ایستاده پُشت به آینه و لبخندِ محوی هم روی لبهایش هست انگار... دوباره دیدنِ عکس ها آدم را مچاله می کند. مثلِ تمام عکسهای تعطیلاتِ عید امسال در منزل دائی... و تداعیِ چسبناک و تلخِ خاطره ها...

کاش دقیقه ها به روزِ نمیدانم چندمِ عید بر می گشت. به همان وقتی که آویز بی مقدار موبایلم چشم دائی را گرفت و طلبش کرد برای دسته کلیدش. کاش همان موقع با پر روئی و شیطنت میگفتم «پس باید مبادلهء کالا به کالا کنیم دائی! تو هم باید اون تسبیحتو بدی به من!» همان تسبیحی که تصویر دست هایش با آن کامل میشد و برایم مقدس بود انگار. کاش خجالت را کنار میگذاشتم و تسبیح را میگرفتم... یا آن خودکارها... آن شش تا خودکار نفیس که به نیتِ دائی خریدم و توی جیبِ مخفی کوله ام جا دادم تا در اولین فرصت به دستش برسانم برای نوشتن های بسیارش. و هرگز این اتفاق نیفتاد. خودکارها آنقدر توی آن جیب ماندند تا یکی یکی برای نوشتن بیرون آمدند و تمام شدند... یا آن روز غروب... کاش کلوچه های بیشتری برایش میبُردم. کاش.. کاش.. کاش..

آلبوم را میبندم. فولدر عکس ها را میبندم. صفحهء شخصی مجازی ام را از یک حدی به بعد اسکرول نمیکنم. آن اعلامیهء بزرگِ چهارتا شده توی داشبورد را باز نمیکنم. هیچ ویدئوی خانوادگی را پلی نمیکنم... فرصت ها از دست رفته است...

* * *

نظرات در پاراگراف آبی لطفاً.

نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 18:42 توسط پریا
 
دلگیرترین غروبِ جمعهء دنیاست. هیاهوی مراسم تموم شده. و یه سکوتِ غم انگیز بعد از حدود ده روز...

صفحهء faceبوکمو جرأت نمیکنم باز کنم، مبادا چشمم به عکسِ دایی بیفته. از پذیرائی که رد میشم، سرمو نمیچرخونم که قابِ عکسشو بینِ اون دو تا شمع سیاه نبینم. همون عکسی که خیلی وقت پیش برای خودم قابش کرده بودم و گاهی با محبت و ذوق نگاهش میکردم...

بعضی عبارات و کلمه ها گاهی تا ابد برای آدم مجهول باقی می مونه. کاش بمونه. کاش هیچکس معنیِ «داغ» رو نفهمه هیچوقت. کاش خدا هیچ بنده ای رو با عزیزانش امتحان نکنه. دایی، عزیزِ من بود. این چند روز اسمش که میاد، یهو انگار یکی میزنه توی گوشَم. باورم نمیشه دیگه نیست. یه داغی از دلم میجوشه و میرسه به چشمام...

دایی.. سید مهربانم.. هرگز هرگز هرگز از یادم نخواهی رفت.. تُن صدات هرگز از یادم نمیره.. تصویر مچ دستت که همیشه یه تسبیح دورش میپیچیدی هرگز از خاطرم نمیره.. مهربانی و حیا و بخشندگیت رو هرگز فراموش نمیکنم..

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت 20:34 توسط پریا |

شنبه صبحِ اول وقت، رئیس واردِ اتاق شد و روی هر میز یک پاکت گذاشت. هر هفته این کار را با دیسیپلینِ خاصی، شخصاً انجام میداد. و جوری رفتار میکرد که انگار مهمترین اسنادِ بشری توی آن پاکتهاست. همه چیز باید دقیق و منظم و منطبق بر یک اتوماسیونِ ناگفته انجام میشد. همیشه بعد از تُخسِ پاکتها می ایستاد توی درگاهی، و نگاهی مساوی به همه می انداخت. بعد انگار چیزی را تأیید کند، سری تکان میداد و میرفت. ما موظف بودیم بلافاصله بعد از رفتنش، پاکتها را با چاقوی مخصوصِ «پاکت باز کنی» باز کنیم. ما، همهء شانزده نفری که توی آن اتاق درازِ آبی بودیم، «عشقِ داستان» هائی که سرنوشت ما را به آن اداره کشانده بود...

 بیست و یک ساله بودم که از بیکاری به ستوه آمدم. البته این اتفاق در من خیلی دیر افتاد؛ برادر بزرگترم نُه ساله بود که شاگردِ یک ذغال فروشی شد. برادر وسطی هم که از همان پَر قنداق، فکر اقتصادی داشت. من سرم به شعر و داستان گرم بود. یک بغل شعر و داستانی که هیچکس غیر از خودم نه خوانده بودشان و نه میدانست وجود دارند. یک روز غروب زمستان داشتم از کنار دیواری رد میشدم که آگهی استخدام «بنگاه داستان پراکنی برای عکس ها» را دیدم. اسمش آنقدر عجیب بود که بار اول خیال کردم اشتباه میخوانم. اما وقتی با شمارهء درج شده پائین آگهی تماس گرفتم، همه چیز درست بود. آنجا واقعاً اداره ای بود که آدمها را استخدام میکرد تا برای عکس ها داستان بنویسند! راستش منِ عشقِ داستان آنقدر ذوق کردم که هیچ از حقوق و مزایا نپرسیدم. فردای همان روز، توی آن اداره مشغول به کار بودم.

پاکتِ خودم را باز کردم. همهء پانزده همکار دیگرم هم همین کار را کردند. بعد همه زُل زدیم به عکسهایمان. بسته به اینکه چقدر زبل باشیم و زودتر از بقیه داستانِ زیبائی مرتبط با عکسمان بنویسیم، حقوقمان بیشتر میشد. من اما، هر بار آنقدر به عکس خیره میماندم و خیال پردازی میکردم که همیشه جزو یکی دو نفر آخری بودم که داستان را روی میزِ رئیس میگذاشت. این بار هم با این عکسِ عجیب، معلوم بود که نوشتنِ داستانم تا جمعهء آینده به طول خواهد انجامید...

* * *

نظرات لطفاً در پاراگراف آبی. ممنونم

نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 13:21 توسط پریا
هر جمله ای که میگفت، آخرش اضافه میکرد: «باشه پسرم؟» «باشه مامان؟!»

اینکه من بازیگر نقشِ مدینه (پریوش نظریه) و بازیگر نقشِ پسرش بهمن (مهرداد صدیقیان) رو دوست میدارم، درست. کاری هم به جوش و خروشِ همیشگی ای که قصه های خوب و بازی های خوب در من ایجاد میکنن ندارم الان...

الان فقط دلم یه پسر میخواد. یه پسر همین قدّی. که همینجوری آخر جملاتم، پسرم و مامان بچسبونم موقعِ خطاب کردنش. کی قراره پس این آرزو برآورده بشه!؟ فک کنم کم کم داره محال میشه واقعاً...

* * *

 

+ حس هام رو با هم قاطی نکردم.

+ موقعی که این سکانس از سریال رو دیدم، دلم یه پسر خواست. بعد یادم افتاد که یه روزی دوباره دلم هوایِ داشتنِ یه پسر کرده بود و چیزی نوشته بودم در همین رابطه. اما هرچی فک میکردم نه عنوانِ اون پُست یادم می اومد، نه حتی اینکه کِی نوشتمش. فقط یه چیزائی ازش یادم بود در حدّ چند کلمه. رفتم گوگل سرچ کردم: «بلاگ می انار دون میکنم پسرم چشمی» تا پیدا شد!

+ اینکه مثلاً همچین حسی داشته باشی و همزمان با نوشتن در موردش «چارتار» هم گوش بدی و نزدیکِ سحر هم باشه و نورپردازیِ شاعرانه ای هم حاکم باشه، یعنی محشر. یعنی جان...

+ به اینکه اگه من قرار باشه الان یه پسر 24-5 ساله داشته باشم، باید 5-6 سالگی زائیده باشمش هم خیلی فکر نکنید حالا.

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 1:38 توسط پریا |

- ببین خیلی هم طول نمیکشه. نهایتش نیم ساعت؛ شایدم کمتر. تو که به توانائیای من اعتماد داری، هوم؟ نداری؟ میدونم که داری. همیشه برنامه هام تحتِ کنترل بوده. نگران نباش این بار هم همه چی توی مُشتمه. از درِ پُشتِ یتیم خونه میریم داخل و... آفتاب نزده تمومه. بعدش دعوتت میکنم به لذیذترین صبحانهء عالَم. میز رو برات جوری میچینم، که احساس کنی توی پنج ستاره ترین هتلِ این شهر هستی. هنوزم املت قارچ و پنیر با پاپریکای فراوون دوس داری دیگه هوم؟!

مرد پُک عمیقی به سیگارِ بدبویش زد و خاکسترش را توی تراس تکاند. بعد دستش را گرفت به چارچوبِ در و از پشتِ قاب کائوچویی چشمهاش، خیره ماند به زن. این همان عینکی بود که مرد گفته بود میزنم تا شبیهِ جوانی های مارتین اسکورسیزی بشوم. از بچگی عاشقِ سینما بود.

- چشمات که میگن موافقی. بچه رو که آوردیم، زیاد اینجا نمی مونیم. برش میداریم و میریم یه جای دور. جائی که بشه توی هواش نفس کشید.

مرد دوباره پُک زد و نفسِ دودآلودش را فوت کرد توی صورتِ زن. فندکِ طلا را توی دستش بازی داد و سرش را پائین انداخت.

- میدونی؟ میخوام دختر باشه. میخوام یادش بدی عینِ خودت بخنده. میدونم ژنتیک نقشِ مهمی داره، اما میخوام حتی دندوناش هم عینِ دندونای خودت باشه. اون پیرهن آبی چارخونه ت رو براش نگهدار تا وقتی قد کشید و موهاش به کمرش رسید، بپوشه. بهش یاد بده چجوری میخندی که لُپات چال میفته. بهش یاد بده جوری بگه بابا که هوش از سرم بپره.

 

زن میخندید. از تعریف ها و تصویرسازی های مرد، هم دلهره اش قوت میگرفت هم قند توی دلش آب میشد. قندی با طعمِ فلفل پاپریکا انگار...

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 13 تیر1393ساعت 16:24 توسط پریا
میدونی... میدونی الان در همین لحظه دارم به چی فک میکنم!؟ به اینکه فقط دو ساعت از سالهای ارزشمندِ زندگیم -سالهای بیست سالگی- باقی مونده و من هیچ برنامهء خارق العاده و هیجان انگیزی برای این دو ساعت ندارم. نه دعوت به کنسرتی، نه بانجی جامپینگی، نه رستورانِ چینی ای، نه سوناتای قرمزی و نه حتی لبِ رودخونه رفتنی و فانوسِ آرزوئی به آب انداختنی...

ولی دروغ چرا. من هیچوقت با این مُدل برنامه ها، هیجان زده و ذوقمرگ نشدم. حتی همین اواخر، کنسرتِ شهرام ناظری هم بود و نرفتم! بانجی جامپینگ و خوردنِ خرچنگ پیشکش. من با یک لیوان هویج-بستنی هم همونقدر شادمان و خرّم میشم که مثلاً با سوئیچِ یک سوناتای قرمز. کادوهای کوچولو موچولو هنوز و همیشه منو غرقِ خوشی میکنه. مثِ یه دمپائی جیگری که دو تا سگک داره یا یه جاشمعیِ سیاه با سه تا کلاف توپِ رنگی. داشتنِ یک برجِ ایفلِ کوچولوی نگین کوب یا دو سه قاچ کیکِ گندهء خامه ای با روکشِ آلبالو، همونقد منو خجسته میکنه که یک دست لباس ورزشیِ نارنجیِ فسفری اصلِ آدیداس...

اما همهء اینا دلیل نمیشه غمِ کوچولوئی تهِ دلم نباشه از اینکه فقط دو ساعت به پایانِ روزهای بیست سالگیم باقی مونده... البته نگرانیِ دیگه ای هم دارم و اون اینه که کی الان بره کشوهای اون دراور جدیده رو مرتب کنه و بمب های ترکیده در اتاقش رو جمع و جور کنه. و باز هم البته در کنارش یک خوشحالی کوچیک دارم و اون هم اینه که حالا علاوه بر اون سه تا کشوی قبلی، پنج تا کشوی دیگه هم دارم. و یکیش که نفسِ منه، تقسیم بندی شده و کلّی خرده ریز میشه توش جا داد. از آفرینندگانِ خوشی های کوچک متشکریم واقعاً.

* * *

 

+ الان که بیشتر فک میکنم خدائیش سوناتا رو نمیتونم با هویج-بستنی تاخت بزنم. اونم قرمز!

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 22:17 توسط پریا |

دختر خواسته بود که پس زمینهء عکسش، تیره باشد. مرد به نظرش رسید آن لب های خیلی سُرخ، با پس زمینهء تیره قشنگ می شود. بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش، زنی با لب های خیلی سُرخ روی همین صندلی نشسته بود و پس زمینهء تیره خواسته بود و روبروی همین لنز خندیده بود و... بعد شده بود همهء دنیایِ مرد... پردهء سیاه را کشید.

چتر نور را تنظیم کرد روی چهرهء دختر و کلیدش را زد. نور پاشید به صورتِ مهتابی و معصومش. حالا خطِ باریکِ نقره ای رنگِ پشت پلک هایش را بهتر می دید. درست مثلِ همان چشمهائی که بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش به بهانهء کم و زیاد کردنِ فاصلهء عدسی، دقایقِ طولانی از پُشتِ دوربین بهشان خیره مانده بود. و تا دلش خواسته بود روی آن مردمک های براق و شفاف و خندان فوکوس کرده بود... دوباره کلیدِ چتر نور را زد. دخترک در هاله ای از تاریکی فرو رفت. مرد فکر کرد چند قرن از روزی که زن ترکش کرد میگذرد!؟ فکر کرد چند هزار روز است با هم چای تُرش نخورده اند و او قربان صدقهء آن خالِ درشتِ روی شانهء زن نرفته است؟ فکر کرد زن چه بیرحمانه قهقهه هایِ شیرینش را، موهای قرمزِ مجعدش را، حتی «سین»هایش را که میزد از او دریغ کرد... کلید را زد. دخترک از نگاهِ خیره و خیالاتیِ مرد معذب شده بود. خم شد، دامنِ کوتاهش را تا پائینِ زانوهای نحیفش کشید. دامن کِش آمد. آبشارِ موهای مشکی اش به روی شانه های لُخت ریخت.

مرد از دریچهء باریکِ لنز به دختر نگاه کرد و خواست به روبرو نگاه کند. دستش را بالا برد و اشاره کرد کمی به راست. مثلِ تمام آدم های دیگری که می آمدند برای ثبتِ لحظه های رنگی شان روی یک تکه کاغذ، لازم شد به سوی دخترک برود و زاویهء نگاهش را تنظیم کند. دستهایش را قاب گرفت دور صورتِ دخترک و رو به نقطهء نامعلومی کمی چرخاند. از او خواست صاف بنشیند و به خاطرهء خوبی فکر کند. خواست لبخند بزند. دست بُرد موهای لَختِ دختر را از روی شانهء راست پَس بزند که... یک خال! یک خالِ درشت! درست روی استخوانِ ترقوه... دختر از نگاهِ وحشت زدهء مرد خوف کرد. دستش را پس زد. هیجان، زبانِ مرد را قفل کرده بود. فقط توانست ناله کند: «چیتا...»

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 16:4 توسط پریا
به نظرم اگه آدم کارائی رو که باید انجام بده بنویسه، هم ذهنش منظم تره و هم سختیِ انجامش کمتر میشه. دیشب توی رختخواب داشتم با خودم فک میکردم بیام اینجا و لیستِ کارائی که تا آخر تابستون از خودم انتظار دارم انجام بدم رو بنویسم. باور کنین همین که داشتم میشمردمشون، بنظرم راحت تر و شدنی تر اومدن!

مثلاً:

  1. سه-چهار کیلوی دیگه از وزنم کم کنم. میدونم که این با یه ایروبیکِ ملایم شدنی نیس؛ بنابراین باید بیشتر روی غذا متمرکز بشم. از پارسال زمستون تا الان، در زمینهء هله هوله نخوردن بعد از غروب موفق بودم. میدونین مشکلِ من اینه که وقتی یه چیزی زیر زبونم مزه کنه، دیــــگه نمیتونم ازش دل بکَنم!! و همیشه هم خوراکیهای وحشتناک پُرکالری رو دوس داشته و دارم. برای همینه که در یک نشست، احتمالِ یک کیلو چاق شدنِ من هست! اینجاها باید یکم بیشتر خودداری کنم. تقوا پیشه کنم. صلوات بفرستم و بلند شم.
  2. موهامو تقویت کنم. قبل از هر حمام، روغن زیتون به ریشهء موها بمالم. کمتر سشوار بکشم. موهامو باز بذارم. ویتامین بخورم.
  3. جلدِ اولِ «خلاصهء روانپزشکی کاپلان» رو تموم کنم. مباحثش واقعاً کاربردی، فوق العاده، جمع و جور و کوتاهه. چاپِ رنگی و باکیفیتی هم داره. کلاً جیگر منه.
  4. «عقاید یک دلقک» رو بخونم. نمیدونم چرا شیش ساله خریدم و نخوندمش.
  5. اگه خدا خواست و پولی دستم رسید، جمع کنم یه گوشه برای یه خریدِ عُمده. مثلاً یه دستبندِ ظریفِ طلا.
  6. یه مانتو بخرم. حتماً راه راه باشه و حتماً زیر زانو. کلاً من پارچه هائی که طرح و بافت دارن رو بیشتر از پارچه های ساده دوس میدارم. مانتوی میل میلِ عمودی هم همیشه جزو خیالاتم بوده.
  7. بدم نمیاد خیاطی یاد بگیرم. شاید همین مانتوی بالا رو خودم دوختم اصن.
  8. زبان بخونم. زبان بخونم. زبان بخونم.
  9. کتابای نظریهء شخصیتمو از جلو دوباره دوره کنم. غرق بشم در دنیای آدلر و راجرز و مزلو (خوش اخلاقاشونو گفتم). گاهی توی بعضی از کارگاهها یا برنامه های تلوزیونی مثلاً حرف از پرز و گشتالت میشه و من جُز یک نمای کلّی چیزی یادم نیس و خجالت میکشم.
  10. بیشتر آشپزی کنم!

 

 

* * *

+ تاجیِ من هم پاراگراف آبی ای شد. مرسی ندای خوش سلیقه با انتخابِ اون عکسِ مرتبط...

+ احساسِ لالمانی مطلق دارم. با شیش تا مرورگر (تُرچ، ساینا، موزیلا، کروم، IE، اُپرا) امتحان کردم و هیچکدوم کُدِ کامنتگذاریِ بلاگفا رو بهم نشون نمیده. چرا هیشکی راه حلشو نمیدونه

+ راستی من اینهمه مرورگر میخوام چکار!؟

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 10:59 توسط پریا |
آقایِ پُشت تلفن گفت: «مدارکتون رو هرچه سریعتر بفرستین؛ ترجیحاً تا قبل از پایانِ وقت اداری. ایشالا بعدش میریم برای گواهی های عدم سوء پیشینه و اساسنامه و...» بهش اطمینان دادم که حتماً مدارک رو سر وقت میفرستم و از اینکه من رو هم توی گروهِ کوچیکشون پذیرفته بودن، تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم. یک رُبع قبلش در جوابِ خانم دکتر همکارم که داشت وارد اتاق میشد و یهو انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع برگشت و پرسید: «یه NGO داریم در رابطه با فعالیت های روانشناختی و آموزشی. به ما ملحق میشی؟» گفته بودم من سرم درد میکنه برای این کارا! و همه چیز در عرضِ چند دقیقه جور شده بود. حالا ما هم یه موسسهء کوچولو و جمع و جور داشتیم برای خودمون. موسسه ای از آخرین نسلِ NGOهائی که بهش مجوز تعلق گرفت...

عصرش توی خونه داشتم فک میکردم «گواهی عدم سوء پیشینه» چجور چیزی میتونه باشه. اولش ته دلم خوشحال شدم که هیچوقت توی عمرم دزد مسلّح یا مثلاً قاچاقچیِ سابقه دار نبودم... اما بعد با خودم فک کردم سوء پیشینه اصلاً یعنی چی؟! اینکه فقط معتاد و مُجرم نبوده باشی و محکومیتِ کیفری نگذرونده باشی و به عمرت رنگِ دیوار کلانتری و حبس رو ندیده باشی، یعنی سوء پیشینه نداری؟!

نُچ.

اینا هست، ولی بنظرم چیزای دیگه ای هم هست (این یک پاراگراف رو باطمأنینه بخونید لطفاً. تجسمش کنید. خودتونو بذارید جای من)... اینکه یه شبی از شبهای داغِ تابستونِ دو سال پیش، حرفهای یک آدمی که انگار بیخوابی و جنون زده بود به سرش رو باور کرده باشی و زندگیت رو بنا کرده باشی بر صداقتِ نداشته و نیاموخته ش... اینکه هر چی از مهر، هر چی از عشق، هر چی از ایمان که از لحظه ای که اذان خوندن توی گوشِت تا الان یاد گرفتی رو به پای ناسپاسِش ریخته باشی... اینکه صمیمیت و اعتماد خرج کرده باشی برای یک وجودِ بی وجود... اینکه یک بُرج، رویای رنگین ساخته باشی روی یه پیِ لرزان و کاهگلی... اینکه... اینکه... اینکه...

 

دارم فک میکنم آقایِ پُشت تلفن و خدمات الکترونیک نیروی انتظامی، هیچوقت اینجور سوء پیشینه ها رو نخواهند فهمید. اینجور احساس های شکست خورده، هیچ جائی در تصمیم گیری های قانونی و کیفری ندارند. و از اون طرف هم، هیچ ناسپاسِ بی وجودی از بابتِ خراش زدن به اعتمادِ دیگری، تحتِ پیگرد قانونی قرار نخواهد گرفت! خودم بیشتر از هر کسی میدونم که «حماقت» و «اعتماد بی جا» و «کور بودن» و «یک بی ارزش رو ارزشمند دیدن» از بزرگترین و موندگارترین سوء پیشینه های دنیاست...

* * *

 

پ.ن: میدونی؟! گاهی خوشحالم که هنوز اینجا مینویسم. و خوشحالترم که میدونم بعضیها هم هنوز میخونن!!

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 20:22 توسط پریا |
یه طرحِ تحقیقاتی بود که بخاطرش باید میرفتم بیمارستانِ قلب. بعد با تک تکِ بیمارانی که عملِ جراحیِ قلب انجام دادن مصاحبه میکردم و پرسشنامه پُر میکردم. بعد طرحش دو قسمت بود؛ یکی بیمارانی که تازه عمل شدن و هنوز توی بخش هستن، و یکی اونائی که چند ماهی از عملشون گذشته و رسیدن به بازتوانی و ورزش و اینا. قسمتِ اول رو قرار شد همکارم انجام بده که لیسانسش پرستاری بوده و الان پرستار بخش ه؛ چون هم تجربهء کافی برای کار کردن با مریضا رو داشت و هم گیر و گرفتی برای ورود به بخش نداشت. قسمتِ دوم محول شد به من. بیمارستانی هم که قرار بود کار رو توش انجام بدیم، مجهزترین بیمارستانِ قلبِ منطقه س و یه بخشِ بازتوانیِ عالی داره. یکی دیگه از همکارامون هم سالهاست توی همون بخش شاغله و کلاسای روانشناسیش رو برگزار میکنه. واقعیتش اینه که مریضای قلبی ای که تحتِ جراحی قرار میگیرن، خیلی واجبه که بعد از مدتی هم کلاسهای ورزش رو بیان و هم روانشناسی رو؛ چون احتمالش زیاده که به افسردگی دچار بشن. تستِ ما هم سنجشِ همین مسئله بود که آیا این کلاسها اثری روی کاهش اضطراب و افسردگیشون داشته یا نه.

القصه. پریروزا پرسشنامه ها رو برداشتم و رفتم بیمارستان. اوایلِ صُب بود و آدمها جا به جا روی چمن بیمارستان و روی نیمکتها نشسته بودن. دخترا و پسرای سفیدپوشی که معلوم بود دانشجو هستن، دور و بر بوفهء بیمارستان زیر سایهء درختا جمع شده بودن و چای میخوردن. پیچیدم به سمتِ درِ بازتوانی و در قدمِ اول -همچنان که با قوانینش آشنا بودم- کفشمو درآوردم و دمپائی پوشیدم. اون روز نوبتِ گروه آقایون بود که بیان برای ورزش. پیرمردای موسفید با لباس ورزشیای رنگ به رنگ که بعضیاشون ردّ قرمز بخیه ها هنوز روی سینه شون معلوم بود، روی تردمیل و دوچرخه و مسگری! مشغولِ ورزش بودن. یه آهنگِ تند و هیجان انگیز هم براشون گذاشته بودن. همونجا نشستم به انتظار تا ورزششون تموم بشه. جوّ بامزه ای بود که ناخودآگاه هی خنده م میگرفت

ورزش که تموم شد، رفتن سالن بغلی تا حرکاتِ کششی انجام بدن و سرد کنن. بعدشم ایستادن روبروی یه تابلو و نوشته های روش رو بلند بلند خوندن. که ای خدای بزرگ ممنونیم که قلبِ ما را دوباره به ما بازگرداندی و زندگیِ دوباره بخشیدی و... بعدش من رفتم جلو و سلام کردم. همشون جمع شدن دورم. خودمو معرفی کردم که برای چه کاری اونجا هستم. قشنگ توضیح دادم که جریان از چه قراره و من ازشون چی میخوام. با دقت گوش میدادن و تأیید میکردن. بعدش با مِن و مِن جوری که بهشون برنخوره پرسیدم همگی سواد دارید دیگه!؟ عینکتونو آوردین؟! بعضیاشون گفتن آره بابا آره... (که بعدش فرمها رو خوندم و دیدم اکثرشون کارمندای ارشد و نظامی بازنشسته و رئیس بانک بودن!) بعضیاشونم گفتن باباجان بیا خودت ازمون بپرس؛ عینک نداریم و اینا. خلاصه پرسشنامه ها رو بینشون پخش کردم و خودمَم نشستم که برای دو-سه نفری که باقی مونده بودن، خودم پُر کنم فرمها رو.

یکی از همین پیرمردای گوگولی! اومد نشست کنارم و شروع کردم به پرسیدنِ سوالا. لباس ورزششو عوض کرده بود و یک پیرهن-شلوار شیک و مرتب پوشیده بود. موهاش یکدست سفید بود و چشماش روشن! از سوالِ دوم-سوم فهمیدم چقد سرحال و بانشاطه و هیچ نشانه ای از افسردگی درش وجود نداشت. برای هر سوالی کلّی برام حرف میزد و خاطره تعریف میکرد. هر سه سوال یکبار هم یادِ خانومش میفتاد که چقدر بامحبته و کاش الان اینجا بود و میدیدیش و فلان! میگف صُبا همیشه با خانومَم میریم پیاده روی... تقریباً وسطای سوالات بودیم که دیدم پرسید: دخترم خونه تون کجاس شما!؟ خندیدم گفتم فلان جا. گف عهههه پس من چجوری ندیدمت تابحال؟! گفتم مگه شما هم خونتون اونجاس؟! گف آرههه! خیابون بالائی هستیم. حالا من خنده م گرفته بود که مگه باید میدیدی حتماً منو توی خیابون؟! دوباره سوال پرسیدم، دیدم داره مشکوک نگام میکنه. دوزاریم افتاد که این یه چیزی میخواد بگه. خودمو زدم به اون راه و به سوالات ادامه دادم. سوالا که تموم شد، وایسادم گفتم «خــــــب دستِ شما درد نکنه که همکاری کردین. خیلی ممنونم.» اونم سریع وایساد گف: دخترم مجردی یا متأهل؟! گفتم مجردم. گف «به به به به. خب یه شماره ای چیزی به من بده! بدم به خانومَم، بیاد شما رو ببینه!» منم هم نیشم باز شده بود، هم خنده م گرفته بود در حدّ مررررگ! هول شده بود طفلی که نکنه برم. خندیدم گفتم قصدِ ازدواج ندارم حاج آقا. شروع کرد که: «نههه! چراااا! اگه بدوووونی من چه پسرِ خوبی دارم! آقاس! دو تا خونه داره! چرا قصدِ ازدواج نداری؟! نکن این کارو! شماره تو بده...» همونجوری که میخندیدم و بدم نمی اومد برم لُپشو بکشم حتی، گفتم قصدِ ازدواج ندارم پدرجان. میخوام کار کنم...

تابحال مادرشوهر دیده بودیم دختر بپسنده برای پسرش، پدرشوهر ندیده بودیم!

 

 

+ هیچی دیگه. بختمونو پروندیم  

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 9:37 توسط پریا |
یکی از همین مطالبِ پائینی، نفیسهء عزیزم یه چیزی گفت که باعث شد در جوابش «فقدان و سوگ» رو توضیح بدم. با همون اطلاعاتِ نیمه نصفه و زبانِ الکن اما، آخرش دیدم چیزِ خوب و ساده ای شد. عینِ همون جواب رو کُپی میکنم اینجا. با این توضیح که درصدِ زیادی از احوالاتِ بدِ ما در طی روز، ناشی از یک سوگ ه. و سوگ یعنی...

  • اینکه یه کاری قرار بوده بشه و نشده، یک جور سوگ ه. سوگ کلاً یعنی فقدانِ یک چیز (اُبژه) موردعلاقه در زندگیِ ما. و اون «چیز» میتونه حتی یک پاک کن باشه که خیلی دوسش داشتیم!
    «انکار» اولین واکنشِ ما در قبالِ یک سوگ ه. که بسته به نوعِ سوگ و شخصِ سوگوار، میتونه کوتاه یا طولانی بشه. بعد از اون، خشم و چونه زنی و افسردگی ه. و در نهایت پذیرش.
    مثلاً وقتی کسی بهت میگه فلان کار قرار بود بشه و نشد، اولش ممکنه با خودت بگی «هه دروغ میگن بابا! اشتبا میکنن. کارم انجام شده حتماً» --->(انکار) یا اینکه هیچی هم نگی، اما یه جوری (نا)خودآگاه خودتو کنار بکشی از مواجهه. بعدش وقتیه که خودت متوجه میشی که داری مرحلهء خشم رو رد میکنی. مثلاً ابروهات گره میخوره با حرص میگی: «واا ینی چی اصن؟! چرا نشد؟! غلط کرده نشده!» --->(خشم) بعدش که یکم فحش دادی و سبک شدی، ممکنه از دلت بگذره که: «هااا چون به اون پیرمرد گداهه کمک نکردم، این کارم انجام نشد!!! خدایااااا؟ هزار تا صلوات نذرت! میشه بشه؟!» --->(چونه زنی) بعد از این مرحله ممکنه حسّ پوچی هم به سراغت بیاد. مثلاً با غمگینی با خودت بگی: «اصن نشد که نشد. به درک! دیگه هم تلاش نمیکنم. عصری هم میخواستم کیک بپزم، نمیپزم!!» --->(افسردگی) و در نهایتِ نهایت اگه همهء این مراحل رو به سلامت طی کرده باشی، غولِ مرحلهء آخر رو هم خواهی کُشت. آروم میشی و قضیه رو میپذیری: «هوم... نشد دیگه... فدای سرم... از دفعهء بعدی ایشالا...» --->(پذیرش)
  • پس چی شد؟ همهء اینا طبیعیه. دور از جونِ جمع که میشنون؛ وقتی کسی دچار فقدانِ یک عزیز میشه، نشانگانِ تمامِ اینها درش طبیعیه و باید کمکش کنی این مراحل رو سالم طی کنه. مثلاً دیدی کسانی رو که توی مراسمِ ختمِ عزیزشون میگن و میخندن؟! موردی داشتیم که یه خانومی که خیلی هم عاشقِ شوهرش بود، شوهرش رو از دست داد و برای مراسمِ ختمش رف آرایشگا!! این همون مرحلهء انکاره. یا کسانی که معمولاً میبینیم توی مراسمِ ختم به خدا فحش میدن و کفر میگن!! اینو اگه بدونی، میفهمی که طبیعیه و نباید مانع شد. فقط نباید هر مرحله ای خیلی طول بکشه و تبدیل به اختلال بشه. باید کمک بشن که بسلامت رد بشن.
    مثلاً کمکی که میشه به فردی که در مرحلهء انکار مونده کرد، مواجهه س. یعنی در برابرِ اتفاق قرارش بدی، یه جورائی غرقش کنی حتی! مثِ مورد تو که میگی ناخودآگاه ساکت میشم و هیچی درباره ش حرف نمیزنم. اون گریه و خشمِ زیادِ بعدش بخاطرِ اینه که مرحلهء انکارت طول میکشه و طبیعی طی نمیشه.

اون موردِ خانومه که برای مراسم ختم همسرش رفته بود آرایشگا رو همکارِ خودم تعریف میکرد. میگف من رفته بودم مراسمشون، خانومه رو دیدم که با روی باز میخنده و بسیار آراسته س! به نزدیکترین آدمی که باهاش در ارتباط بود بطور خصوصی گفتم «مواظبِ این خانوم باشید، از لحاظِ روحی هیچ وضعیت مناسبی نداره.» فردا یا پس فرداش شنیدم اونم سکته کرده فوت کرده!! در واقع بحرانِ بزرگ برای این خانوم در مرحلهء انکار اتفاق افتاده و موندگار شده. کسی هم نبوده درک کنه و کمکش کنه. شاید حتی دور و بری ها از اینکه اون به روی خودش نمیاره و میخنده، استقبال هم کرده باشن!! که وای ببین ماشالا چه روحیه ای داره!! و بیشتر از قبل ازش پنهان کرده باشن که همسری که عاشقش بودی فوت شده. درحالیکه باید یه نفر شجاع پیدا میشده که حالیش کنه چه اتفاقی افتاده. شاید لازم بوده بزنه تو گوشِش حتی!

مواجههء طبیعی با یک سوگ، باید همین مراحلی رو که گفتم طی کنه. اگه میبینین کسی که تا الان خیلی مذهبی و مومن بوده، حالا که پدرشو از دست داده داره به خدا و پیغمبر فحش میده، لب به دندون نگَزین که واااای کفر نگووو! این اسمش کفر نیست. اون کفر نمیگه، بلکه فقط داره خشمش رو خالی میکنه. تا این حدّش طبیعیه، اما اگه دیدین چهلم هم گذشت (البته مدتِ طبیعیشو مطمئن نیستم) و اون آدمِ پیش از این مومن، عمداً نماز نخوند و هی زیرلب خدا رو مسبّبِ فوت پدرش و بدبختیش دونست و ناسزا گفت، این دیگه شده اختلال. یا مثلاً آدمهائی که بر اثرِ یک اشتباه یا گناه، چیزی رو که قبلاً حیا و عفت میدونستن رو از دست میدن. بعد میرن تا آخرِ عمر راهب و تارکِ دنیا میشن. و یکسره به عبادتی مرتاض گونه میپردازن. درواقع اینجوری دارن با خدا چونه میزنن تا اون سوگ رو «جبران» کنن. و حتماً آدمهای زیادی رو هم دیدیدن که بعد از یک سوگ (بزرگ یا کوچیک) دیگه هرگز از لحاظِ سرزندگی و نشاط، اون آدمِ قبلی نمیشن. طرف کارش یا نامزدش رو از دست میده، تا آخرِ عمر در خود فرو میره. بی دلیل دلش میخواد گریه کنه. ضعیف و شکننده میشه...

مفاهیمِ جالب تری هم در ارتباط با سوگ هست که دیگه فک میکنم سرتون درد اومد 

نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 17:4 توسط پریا |
رفتن به مکانهای آشنائی که افرادِ ناآشنا در اون تردد میکنن، موجباتِ راحتیِ من در مواقعِ کلافگیه. مکانش حتماً باید آشنا باشه، چون محیط های آشنا حالِ منو خوب میکنن. مثِ پیاده روی توی همین خیابونمون که همهء پیچ و خم ها و چاله ها و کوچه ها و سراشیبی های آسفالتشو حفظم. درواقع ورود به یک مکانِ جدید برای اولین بار، به خودیِ خود شیرین نیست برای من و من در حالتِ عادی هم کمی اینرسیِ بازگشت دارم نسبت به جائی که اولین باره واردش میشم. مخصوصاً وقتی کمی بی اعصاب هم باشم! که بشدت تشدیدش میکنه. مثلاً اولین بارِ یک کافی شاپ رو باید وقتی برم که کاملاً سرحالم. یا برای اولین بار باید وقتی واردِ یک فروشگاه لوازم آرایشی بشم که ریلکسم.

وقتای بیحوصلگی، آدمهای آشنا نباید دور برم باشن. یا اگر هستن؛ نباید توقعِ معاشرت ازم داشته باشن، چون بسیار ساکت میشم. کلاً من آدمِ مجلس گرم کن و اهلِ گپی نیستم! -مگر در شرایطِ خاص و با آدمهائی خاص و دربارهء موضوعاتِ خاص- ینی آدمی نیستم که کنارش بشینین و هر دقیقه حرفِ تازه ای داشته باشه؛ بیشتر و بهتر گوش میدم. حالا بزنه و بیحوصله و کلافه هم باشم، دیگه نور علی نوره. خب مسلماً در همچین موقعیتی نباید کسی روبروم باشه که آشنا باشه و توقعِ حرف زدن از من داشته باشه.

ول چرخیدن در یک فروشگاهِ بزرگ -از همین هایپرمارکت ها- تا سر حدّ مرگ حالمو خوب میکنه. مخصوصاً در قسمتِ بهداشتی و پلاستیکش.

اینکه یه چیز خوشمزه ای توی خونه باشه، از شدتِ بی اعصابیِ من کم میکنه. مثِ کیک، شیرقهوهء سرد، خورش بادمجون، شکلات نارگیلی، آلبالو، فندق، سالادالویه، نوشابه و پیتزا ... لازم به ذکره که من هنگامی که کلافه باشم، رژیم و اینا سرم نمیشه.

شنیدن خبرِ خوش دربارهء مسائل مالی هم میتونه منو سرحال کنه. وصولِ حتی صدهزار تومن معوقه از مرکز مثلاً! وقتی بی حساب خرج میکنم و هی کارت میکشم و حسابم خالی میشه، ممکنه اولش از حسّ خریدی که کردم خوشحال باشم، اما بعدش به فکرِ پولهای از دست رفته اندوهگین میشم.

رانندگی هم که کلاً روحِ منو صیقل میده؛ در هر شرایطی. اگه شب باشه که چه بهتر. و اگه صدای اون آقائی که داره لابلای موسیقی پخش میشه نالان و غمناک باشه که دیگه بهشته. مثلاً محسن چاووشی.

* * *

تمام این مواردِ بالا رو که تلفیق کنیم به این نتیجه میرسیم که من اگه بیحوصله و کلافه باشم اینجوری حالم خوب میشه: باید با یه کیف پُر از پول بلند شم برم سوار ماشین بشم و تا یه فروشگاهِ بزرگِ آشنا رانندگی کنم. صدای غمگین و خسته ای هم هی پُشتِ هم play بشه. بعدش برم گم و گور بشم بینِ قفسه های فروشگاه و شکلات نارگیلی و نوشابه و کاسه های پلاستیکیِ رنگی و کرم مرطوب کننده بردارم. مفصّل و آسوده توی فروشگاه بچرخم و عجله و الزامی برای هیچ کاری نداشته باشم. هیچ دوست و فامیل و آشنائی رو هم نبینم.

 

این مطلب در پاسخ به این پُست بود. بازم ممنوووونم از کامنتاتون

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 12:56 توسط پریا |
فی الواقع کسی در جهان، از الانِ من خسته تر نیس. همچو شمعی می مونم که فیتیله ش مونده فقط. هنوزم باورم نشده چطور ده ساعتِ تمام توی اون کارگاه نشستم و جُز پنج دقیقه بعد از ناهار که رفتم دستمو شُستم، از رو صندلی بلند نشدم!!

اینکه به منظورِ تبادلِ نظر، توی یه کارگاه (کاهشِ آسیب مثلاً) جمع بشیم و حرف بزنیم خیلی خوبه. اساساً فرقِ کارگاه و سخنرانی هم همینه. اما شما آقای محترم! بله با شما هستم. شما که پیرهنِ چارخونهء ریز تنت بود و لهجهء عجیبی داشتی. شما که خودت رو موظف میدونستی در موردِ هر بند از مفادِ کارگاه اظهار نظر کنی. شما که اخم میکردی و فیگورهای مکُش مرگِ ما میگرفتی موقعِ حرف زدن. شما که حسِّ فلسفیت کُشت ما رو. شما که هر چیزی در جهان رو به نقد کشیدی و از خدابیامرز بوعلی سینا هم بیشتر حالیته انگار. عزیزم... برادرم... جانِ من فردا دیگه پارتِ دومِ کارگاه رو نیا! بذار با اعصابِ آروم چار کلوم چیز یاد بگیریم.

وقتی توی یک جَمعی هستین که قراره ناهار رو بخورین و دوباره زود برگردین سر کارِتون، خواهش میکنم بغل دستیتون رو به حرف نگیرین. اون بدبخت از گشنگی داره ضعف میکنه و هی میخواد یه تیکه جوجه بزنه نوکِ چنگال، ولی هی مجبوره برگرده سمتِ شما، که دارین با هیجان داستانِ نوه عمه تونو که به هیژدهمین خواسگارش جوابِ مثبت داده تعریف میکنین، لبخند بزنه!! نکنین این کارو. وقتِ ناهار میگذره، اون بخت برگشته نه ماستشو خورده نه همهء جوجه هاشو! :/

بعضی آدمها چقد خوبن. چقد عزیزن. مثِ همین آقای جیمِ شیرین*، آبدارچیِ سازمانی که کارگاه رو برگزار کرده بود. صُبِ اولِ وقت از ماشین که پیاده شدم، دیدم وایساده دمِ در و نگاهش دو دو میزنه روی کسائی که مشکوک میزدن عضوِ کارگاهن. نپرسیده، همه رو راهنمائی میکرد سمتِ سالن. بعدش در طولِ ده ساعت، هی با سینی پُر از آب معدنی و چای و شیرینی بینمون گشت. موقعِ ناهار از همه پرسید دوغ یا نوشابه؟! بعدش میدید کسی خسته س، میگف چای بیارم برات؟ باحوصله و لبخند، دویست بار آشغال میزها رو خالی کرد توی کیسه زباله های گُنده و برد بیرون. آخرین بار اومد بشقابای میوه رو برداره، دیدم داره میگه این چاقوها خیلی خوبن. بردارین ببرین با خودتون! :)) انصافاً هم چاقوهای یه بار مصرفِ خوشگل و محکمی بودن. من برداشتم آوردم مالِ خودمو :دی

همون اول، مدرسِ کارگاه تقسیممون کرد به چند گروه. من و چند تا از دخترا هم گروه شدیم. یکیشون که اسمش فهیمه بود داشت چیزی تعریف میکرد، تو حرفاش گفت نقاشیِ پسرم... طبقِ معمول تعجب کردم که عههه بچه داره! نمیدونم چرا فک میکنم همه باید مثِ خودم مجرد باشن :| :)) بعدش یه فعالیت انجام دادیم به اینصورت که چیزی شبیهِ روزنامه دیواری درست کردیم، خانومِ مدرس گفت برای گروهتون یه اسم انتخاب کنین پایِ کار بنویسین. ماژیک دستِ من بود، رو کردم به دخترای هم گروهی گفتم چه اسمی بنویسم؟! یکیشون با نیشِ باز گف بنویس گروه دختر ترشیده ها به جُز فهیمه! :)) آخرش نوشتیم گروه کوشش!! (البته لازم به توضیحه که گروهِ ما سوگلی بود و هر فعالیتی رو واقعاً کوشش میکردیم و زارت قبل از همه انجام میدادیم).

آخرین لحظاتِ کارگاه که دیگه چشمای همه مون رو خون گرفته بود از خستگی و نای ناله کردن هم نداشتیم، آقای مدرس گف خب سوالی ندارین؟! یه چن ثانیه با پلکای نیمه باز نگاش کردیم و از گوشه و کنار گفتیم هوم؟ نه... نه... طفلِ معصوم سرخورده شد. آخه قبلش گفته بود «این کارگاههائی که آخرش میپرسی سوالی ندارین و هیچکس سوالی نداره، یعنی مفت هم نمی ارزه اون کارگاه! چون اساساً وقتی یک مجهولی رو برای یک آدم روشن میکنی، بعدش باید هزار مجهولِ دیگه مطرح بشه» البته همین جمله رو نمیدونم چجوری یادم مونده. چون اونموقع -تنگِ غروب- انقد خسته بودم که یادم نمی اومد صُب از خونه تا اونجا رو با هواپیما اومده بودم یا شنا کرده بودم و الان چجوری باید برگردم...

 

 

 

* واقعاً شیرین. همون دنیایِ سَرخوش و رنگارنگش که بعضیا بهش میگن شیرین عقلی، شرف داره به خیلی از دنیاهای جدی و سیاهِ ما...

+ از کامنتهای رنگی، مفصل و صادقانهء پسُتِ قبل ممنووووون. مطلبِ بعدی میگم مواقعِ اعصاب خوردی، چی حالمو خوب میکنه. کامنتهای مونده رو هم جواب میدم زود. قول.

نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 21:28 توسط پریا |
دوستان؟! بیایین برام بگین وقتی اعصابتون خورده یا کلافه و بلاتکلیفین، چکار میکنین که خوب بشین. چه کاری حالتونو خوب میکنه. با تفصیل و قشنگ بگین برام.

نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 13:14 توسط پریا |
من یک معتادِ فریب خورده هستم. من نمیدونستم آبنبات هم ممکنه منجلاب بشه. من در این منجلاب فرو رفتم، اونم با سر!

نمیدونم کی بود به من گفت این بازی رو بریز روی گوشیت و اصلاً چه روزی بود. اما بعد از اون بود که دقایقِ متمادیِ علافی و پلک نزدن پای مراحلِ «کندی کراش» و کِشش های هیستریکِ من به سمتِ گوشی شروع شد. بعد از اون بود که با اون آقای توی بازی رفیق شدیم و حالا من زودتر از اون با اون لحنِ عجیبش داد میزنم: سوووئیت یا دلیشــــس یا دیواااین... وای از وقتائی که یک مرحله پاس میشه و من و آقاهه با هم داد میزنیم «شوگر کرااااااش» و بعدش من میپرم هوا و شادمانی هائی انجام میدم که شرحش از حوصلهء این متن خارجه.

و خدا نیاره روزی رو که بعد از تلاش های مفرط و چند باره، بخاطر فقط یک آبنبات، یک مرحله رو میبازم. ینی دلم میخواد گوشی رو بکوبم توی سرم اون لحظه. اما در حالیکه اونموقع از کندی کراش متنفرم، دوباره play میکنم بازی رو و با چشمهائی خونبار ادامه میدم. سینه سوخته هاش میدونن «جون»های این بازی هم تموم شدنی نیستن. کافیه بعد از هر پنج بار که با ناداوری(!) سوختین، تاریخِ گوشی رو یک روز ببرین جلو، بعد زارت پنج تا جونِ تازه نفس دریافت میکنین (من ساعتِ گوشی رو تغییر نمیدم).

حالا جُدای از حرصی که آدم موقعِ باختنِ چندین و چند بارهء یک مرحله میخوره، اما یه وقتائی هم هست که همچین روووحت تازه میشه. مثِ وقتائی که شانس بیاری و از اون گوله رنگی رنگیا ساخته بشه و کنارش هم یکی از اون خط خطی های عمودی یا افقی قرار بگیره. آخخخ که چه حظی داره وقتی آبنباتای کلّ صفحه ت یهو با یه صدایِ خوبِ فیش فیش میترکه! 

اصن این بازی یه چیزیش که خیلی خوبه، صداشه! صدای ترکیدنِ آبنباتا. و یه چیزیش که خیلی بَده،مشابهتِ بعضی مراحلشه. مثلاً من خودم به معنایِ واقعیِ کلمه جون کَندم و پَرپَر زدم تا مرحلهء هفتاد رد شد. ینی قشنگ سی-چهل بار باختم. حتی یه روزش که تو حالِ خودم نبودم و هی دیوانه وار بازی میکردم، به خواهرم قول دادم اگه این مرحله پاس بشه برای همتون ساندویچِ هایدا میخرم :دی بعد که پاس شد و خانواده ای از نگرانی رهید و چند مرحله رفتم جلوتر، دیدم دهکی مرحلهء هشتاد هم که همون هفتاده!! حالا باز در مرحلهء هشتاد گیر کردم :/

فقط این پُست رو خوندین، وسوسه نشین برین نصب کنین ها! ما مثِ آهو تو عسل موندیم و تاریخِ گوشیمون الان حوالیِ کریسمسِ سالِ دیگه س بسه. چند روز پیش توی یه کارگاهِ مهم در حالیکه با مدرسِ کارگاه نیم متر بیشتر فاصله نداشتم، تمام مدت هی توی دلم قیلی ویلی بود گوشیمو درآرم کندی کراش بازی کنم :|

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد1393ساعت 19:45 توسط پریا |

 امیدوارم رمز رو گم نکرده باشین.

چیزِ مهمی هم نیست ها. صرفاً مقادیری روضه خوندم و آبغوره گرفتم. بعد گفتم نیس خیلی تو چشمَم، یهو چشمِ بد نزنه منو!!! اینه که خصوصیش کردم تُحفه رو.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 10:32 توسط پریا |
یکی از لحظاتِ مفرّحِ وبلاگ نویسی، باز کردنِ وبگذر ه. هیجانِ اینکه امروز چن تا بازدید داشتم و کی از کجا اومده یه طرف، سرچ های خوشمزه ای که به وبلاگت رسیده یه طرف!

مثلاً همین دیروز فهمیدم ممکنه کسی با سرچِ عبارتِ «پارسا پیروزفر مشنگ»!! به وبلاگِ آدم برسه. اون مشنگ هم ظاهراً نکتهء مهمی بوده که توی سرچ آمده. و البته مربوط به یه مطلبِ دیگه بوده که کلاً توی یک پیج با هم اومدن.

بگذریم. خلاصه اینکه دیروز از اون لینک رسیدم به صفحاتِ قدیمیِ وبلاگم. یَک حالِ خوشی بود خوندنشون! بعضیا رو اصن یادم رفته بود. مثلاً رسیدم به این و انقد خندیدم که خدا میدونه. مخصوصاً اونجاش که کروکی میکشیدم تو ذهنم!  خدا رو شکر درمان شدم الآن :دی

* * *

+ یه موقعی طرزِ نوشتنم با الآن چقد فرق داشت. کتابی مینوشتم. محاوره بهتره بنظرم. هوم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 10 خرداد1393ساعت 11:37 توسط پریا |
نوعروس بودن هم عالَمی داره ها!

تشریف بیارین ادامه مطلب. رمز قدیمیه اما اگه ندارین، در کامنت بفرمائین «رمز» تا بدم خدمتتون.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 21:29 توسط پریا |
اینکه برای تجربه کردنِ دوبارهء یک حسّ خوب ذوق داشته باشی، خیلی خوبه. اینکه وقتی داری سفارشِ عرق نعنا و بیسکوئیت و ماستِ کم چرب به آقای بقالِ محل میدی؛ یهو چشمت بیفته به بستنی های کیم لاغری که عکسِ انار روش کشیده و یادِ بستنی های کیم لاغری که دیروزش خوردی و طعمِ آلبالو میداد توی ذهنت زنده بشه و چشمات برق بزنه و دست ببری شیش تا با هم ازشون برداری، خوبه. اینکه رژیم داشته باشی و وقتی رسیدی خونه از بستنیه نخوری و تمام شب ذوق داشته باشی برای فردا، خوبه. اینکه هی خاطرهء طعمِ دلبرانهء بستنی آلبالوعه بپیچه توی دهنت و هی خودتو در حالی تصور کنی که داری یک گازِ گُنده از سفیدیِ شیرینش رو به همراهِ روکشِ خوشرنگش -این بار با طعمِ انار- میدی پائین، خیلی خوبه...

ولی تراژدیِ غمبار از اونجا اتفاق میفته که پوستِ(!) بستنیه رو باز کنی و ببینی دلبرت همونی نیس که برات خاطره ها آفریده و مزه ها خلق کرده. ببینی به جاش، یه بستنی یخیِ قرمزِ خسته زُل زده تو چشات. که خبری از اون سفیدیِ شیرینِ درونش نیست. که روکشِش هم به اندازهء قبلی نرم و ژله مانند و رویائی نیست. به اندازهء اون محکم هم نیست و برای اینکه کیم لاغرش از وسط نصف نشه و روی دست و بالت نیفته، مجبور میشی یه تیکهء گندهء سردشو یهو با هم بذاری تو دهنت... و اونجاست که مغزت از سرما سوووت میکشه و چشمات از غمِ عشق، قرمز و نمناک میشه...

* * *

 

+ راستی من هنوز نفمیدم به «پوست» بستنی چی باید بگی؟! نایلون؟ کاغذ؟ جلد؟!!

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 19:41 توسط پریا |
هر مُراجعی که میاد و میره، عالَمی تجربه برای من به همراه داره. گاهی از تشخیصی که دادم و کمکی که کردم بینهایت خوشحال و راضیم، و گاهی...

یه مُراجعی داشتم که یه دخترِ اول دبیرستانی بود. اومده بود کمکش کنم برای انتخاب رشتهء دبیرستان. بعد از اینکه یکم براش حرف زدم و مصاحبه گرفتم، تستِ رغبت رو براش انجام دادیم. نتیجهء تست و تستِ دوم، موند برای جلسهء دوم. وقتی توی خونه پاسخنامه ش رو تفسیر کردم، جوابش یکم با چیزائی که خودش گفته بود فرق داشت. خودش میگف نمره های ریاضیش عالیه و دوستاش همه میگن تو باید بری رشتهء ریاضی؛ اما اولویتِ اولش براساسِ تست، تجربی شده بود. ریاضی اولویتِ سومش بود! ضمنِ اینکه کلاً تیپش «هنری» دراومده بود. و البته از مصاحبه هم فهمیده بودم که این بچه کلاً هنریه. بنابراین لازم بود جلسهء بعدی همراه با یکی از اعضای خونواده ش بیاد تا مسئله رو تشریح کنم براشون و در جریان قرار بگیرن. وقتی خواهرش برای جلسهء دوم با خودم مستقیم تماس گرفت، گفتم لطفاً شما هم همراهِ الهه جان بیاید (اسم مستعاره).

جلسهء دوم رو اولش تنهائی شروع کردیم. یه تستِ دیگه هم ازش گرفتم. بعد کلی با هم حرف زدیم و در موردِ خودش برام گفت. نتیجهء تستش میگفت که دختریه که با فکر و عقل تصمیم گیری میکنه. انرژیِ زیادی داره و به نسبتِ قابل توجهی برونگراست. اینا رو که براش میگفتم، خوب گوش میداد و تأیید میکرد. هوشِ ریاضیِ خوبی هم داشت. بعد از اینکه همهء نتیجه ها رو کنار هم گذاشتم و براش توضیح دادم، از خواهرش خواستم بیاد تو. و درست همین جا بود که اشتباه کردم!

باید از خودش میخواستم بیرون باشه و بعد با خواهرش حرف میزدم، اما فراموش کردم. حالا از شانس، خواهرش هم همچین عُنُق و بی حوصله بود و سرش هم مدام توی گوشیش بود!! شروع کردم و نتیجهء تستها و پیشنهادمو برای انتخاب رشته دوباره توضیح دادم. وقتی به اونجا رسیدم که نتیجهء تست داره میگه این دختر با تفکر و عاقلانه تصمیم میگیره، خواهره پوزخندی زد و گف «هع! اصلاً هم اینطوری نیس! اتفاقاً این اصلاً فکر نمیکنه و کااااملاً از روی شکم تصمیم میگیره!! خیلیم پرخاشگره!!» نگاهم به الهه افتاد. لُپاش از خجالت سرخ شده بود و بغض کرده بود! نگاهی از گوشهء چشم به خواهرش کرد و شاکی و زیرلب گفت نخیرمممم... آتیش گرفتم که خدایا چرا حواسم نبود با خواهرش باید تنها صحبت کنم؟! غرور این دختر جلوی من خورد شده بود. البته احتمال هم نمیدادم خواهره بخواد اینجوری حرف بزنه و اعصابم از بی ملاحظگیش به هم ریخته بود. فقط تونستم بگم «البته اقتضای سنشه...» و بحث رو عوض کردم.

درسته که دلم خیلی از بی تجربگی و اشتباهم سوخت اما، مثِ داغِ قاشقِ پُشتِ دست، دیگه هیچوقت فراموش نمیکنم که برای هر کاری باید همهء جوانب سنجیده بشه و هر احتمالی داده بشه. اونم مسئلهء مهمی مثِ مشاوره! و مهمتر از اون با یه نوجوان!

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393ساعت 19:54 توسط پریا |
درست وقتی قراره آدمهای جدیدی رو ملاقات کنی، وقتی خیالت از بابتِ صافیِ پوست و صافیِ شکم! راحته، وقتی مدلِ ابروهاتو خیلی دوست تر میداری... وقتی... صُب پا میشی و اولین چیزی که روبروی آینه توجهتو جلب میکنه، یه جوشِ زشت و گُنده زیر لبته. درست زیرِ لب، همونجائی که مثلاً اگه خال بود، خیلیا ممکن بود گرفتارش بشن!!!

حالا وقتشه روی دوستی های قدیمی حساب کنی. یه پنبهء آغشته به محلولِ کلیندامایسین رو فشار میدی روی جوشِ مذکور. همچین تا عمقِ وجودت میسوزه؛ اما به چند ساعت نکشیده، از ریشه خشک میشه. بعد به تقلید از آگهی های تلوزیونی، یه تلنگر به قوطیِ کلیندا میزنی و از جلوی آینه میای کنار! 

البته قرارِ ملاقاتت به هم میخوره، اما این دلیل نمیشه همچنان از صافیِ پوست و بقیهء جاها خوشحال نباشی.

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت1393ساعت 18:33 توسط پریا |
عجایبِ دنیا، هفت تاس. در معرفیِ این آثار اومده که:

عجایب هفت‌گانه به هفت اثر برتر معماری و مجسمه سازی دوران باستان اطلاق می‌شود. این هفت اثر ظاهراً اولین بار توسط یک فنیقیایی یونانی‌الاصل به نام «آنتیپاتروس» در قرن دوم پیش از میلاد در یک کتاب ثبت شده‌ است. مشخص نیست که این فرد خودش این آثار را دیده‌ است یا نه، به هر حال آنچه مسلم است این است که وی در زمانی می‌زیسته که تمام این شاهکارهای هنری سالم و موجود بوده‌اند و او نمی‌خواست ویرانه‌ها را به هم عصران خود معرفی کند...

از باغ های معلقِ بابل و نیایشگاه آرتمیس و اهرامِ ثلاثه که بگذریم، من -یک ایرانی الاصل به نام پریا در قرنِ بیست و یک پس از میلاد- میخوام هشتمین عجیبِ(!) دنیا رو بهتون معرفی کنم. اثرِ برترِ پاکیزگی و شویندگیِ دورانِ معاصر: لباسشوئیِ خونه مون! مشخص است که من خودم این اثر رو دیدم و این شاهکارِ هنری هم اکنون سالم و موجود بوده و منم که نمیخوام ویرانه ها رو به هم عصرانِ خود معرفی کنم.

 شما هررر تایمی از شبانه روز که لباس بریزی تویِ این و این شروع کنه به شُستن، اون مرحلهء خشک کُنش که با صدای هلیکوپترِ در حالِ لندینگ دوهزار دور در دقیقه میچرخه، میفته سرِ ناهار!! ینی من خودم اول شک کردم، بعد امتحان کردم. دیدم فرقی نمیکنه کی روشنش کنی: ساعتِ نُهِ صب، ده و نیم، یازده و سه دقیقه... مرحلهء آخرش که خشک کُنه با اولین قاشقِ ناهاری که بذاری دهنت یکی میشه :| بعد این از اونجائیکه پدربزرگِ لباسشوئیای شما محسوب میشه، خشک کردنش همینجوری بی سروصدا نیس که. یک کولی گری و بی حیائی در میاره بیا و ببین. تر تر فیش فیش قر قر... بعد من باز امتحان کردم، ساعتِ یک ناهار بخوریم یا دوازده و نیم یا ده حتی!! فرقی نمیکنه که. حتی لباس هم اگه توش نباشه!!! من اولین لقمه رو که بذارم دهنم، منتظرم به حول و قوهء الهی این بره رو ویبره و -دور از جونِ شما- کوفت کنه لقمه هه رو. دیگه همین. گفتم بیام معرفیش کنم، دِینی به گردنم نمونه :/

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 17:18 توسط پریا |
موردِ سوءاستفاده قرار گرفتن خیلی بَده. بدتر از اون اینه که ندونی و نتونی جلوی این سوءاستفاده رو بگیری! نمیدونم این توانائی، ذاتیه یا اکتسابی. ولی هر بار که میتونم به بهترین نحو از حقم در برابرِ یک آدمِ پُررو! دفاع کنم، تا ساعتها بعدش خوشحالم... البته اینم بگم که «پیش زمینهء ذهنی داشتن» هم خیلی موثره. ینی بدونی این آدم، پُرروئه! و احتمالِ هر حرفِ زور یا بیربطی ازش میره.

دیروز -دوشنبه- قبل از ظهر توی مرکز نشسته بودم و خانم دکتر هم مُراجع داشت. تلفن هم پُشتِ هم زنگ میخورد. کلاً روزِ بسیار شلوغی بود و ساعتِ هشت و نیمِ غروب که داشتم برمیگشتم، به یک زامبی بیشتر شبیه بودم از خستگی :| خلاصه تلفن زنگ خورد و منم شماره رو نگاهی کردم و جواب دادم. حالا میبینم میگه سلام و بعد سکوت میکنه. این حضرت صُبحای دوشنبه هر بار زنگ بزنه مرکز و کاری داشته باشه، توقع داره من شماره شو حفظ باشم! بعد باز توقع داره یک کلام بگه سلام، و من از اینور غش کنم، ضعف کنم، احوالپرسی کنم، خسته نباشید بگم، رو سرم حلوا حلواش کنم تا لطف کنه بگه چکار داره!! :| خلاصه اون گف سلام، منم گفتم سلام. بعد که دید من سکوت کردم، ادامه داد «خانوم فلانی؟ یه کیفِ سیاهرنگ اونجا روی کمد هست که تستِ هوشِ وکسلره. یه خانومی میاد، بده بهش. اگه نیومد، خودت باید بری برسونی دستشون» من هنوز دوزاریم نیفتاده بود که چجوری باید برسونم دستشون؟! و اصلاً کی قراره بیاد؟! که ادامه داد «الان زنگ میزنم هماهنگ میکنم که بیاد» و خدافظی کرد! تعریف کردنِ بقیهء ماجرا، حوصله تونو سَر میبره. همینقد بگم که اون خانوم زنگ زد و گف نمیتونه بیاد تست رو ببره. از طرفی هم این تست پیشِ این حضرت، امانت بوده و باید پَس میداده. خب حالا تکلیف چیه؟! به ذهنِ الکنش رسیده که به من امر!! کنه امانتی رو به دستِ صاحبش برسونم. همونطور که در جملاتش میبینید، هیچ خواهش یا تقاضائی هم در کلامش نبود. ینی توقع داشت من بعد از تموم شدنِ کارِ مرکز، بکوبم برم امانتیِ ایشون رو به دستِ صاحبش برسونم. در حقیقت کاری که باید خودش انجام میداد.

من این کارو نکردم. در واقع سربزنگاه دونستم باید چجوری رفتار کنم و چی بگم. چون کاملاً حسِ سوءاستفاده بهم دست داده بود. دوباره که تماس گرفت -بدونِ اینکه حساسیتی ایجاد کنم- گفتم نمیتونم و کار دارم. گف نزدیکه هااااا! دو قدم میری میای! گفتم نمیتونم و کار دارم. باز گف آخه امروز باید برسه به دستشون، دوباره گفتم نمیتونم و کار دارم. بعدشم گفتم «وقتی امانت میگیرین، بهتره برای برگردوندنش هم فکری بکنین!» از من به شما نصیحت؛ این فنّ رو همیشه بلد باشین که هروقت کسی کاری ازتون خواست که احساس کردین داره سوءاستفاده میکنه و شما نمیخواین انجامش بدین و حسّ خوبی ندارین و جوابتون مطلق «نه» هست، هرچی اون گفت شما هی پُشتِ هم فقط دلیلِ خودتونو بگین. دقیقاً مثل یک نوارِ از پیش ضبط شده: نه، نمیخوام، نمیتونم...

میدونید اگه این آدم نشون داده بود که ارزش داره، من اینکارو که در حیطهء وظیفه م هم نبود، براش انجام میدادم. چه اشکالی داره؟! گره از کارِ کسی باز میکنه آدم. اما وقتی با قلدری به آدم امر کنن، قضیه فرق میکنه. اونم میدونین چرا؟! چون شازده تصور کرده بود من اون موقع منشی ام! و میشه هر خواسته ای از یک «منشی» داشت!! حتی منشیمون هم وظیفه ش نیست که کارای شخصیِ کسی رو انجام بده. و ایشون که ادعایِ فضل و کمالاتِ روانشناسیش هم میشه، این مسئلهء ساده رو نمیفهمه متأسفانه!

درستش این بود که بگه «من میدونم که وظیفهء خودمه این امانتی رو برگردونم، اما امروز به این دلیل و اون دلیل نمیتونم. حالا شما وقت داری کمکم کنی؟! میدونم سخته و دوره و توی زحمت میفتی و فلان، اما میشه خواهش کنم امانتی رو به دستِ صاحبش برسونی؟!» خب اون موقع آدم که از سنگ نیست!! موقعیت رو درک میکنه و کمک میکنه. والا! قهر

نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 11:51 توسط پریا |
نشسته بودیم تو ماشین و داشتیم میرفتیم. اون از پنجره بیرونو نگاه میکرد و من زیرلب به راننده های متجاوز به حقوقِ دیگران فحش های اختراعیِ خودمو میدادم و مثلاً یهو با غیظ میگفتم «گااااااومیییییش»... دوستم اما مدتی بود بی حوصله بود و غمگین؛ قبلاً هم از مکالماتِ وایبری فهمیده بودم که روبراه نیس...

صدایِ ضبط هم کم بود و علی آقای لهراسبی هنرنمائیِ خفیفی میکرد. یه جا آهنگی رسید که من خیلی دوسش دارم، صدای ضبطو بلند کردم. حرف هم که نمیزدیم و ماشین در سکوت بود، فقط صدای آهنگ بود. یهو برگشت گف «چی گف!؟ چشای خیس اجتماعی!؟» گفتم چـــــــی؟! با چشای گرد گف «چشای خیس اجتماعی ینی چی!؟» آهنگو زدیم عقب، دوباره گوش دادیم... یه نگاهی حاکی از اینکه «ینی تو به معنا و مفهومِ چیزی که میشنوی نباید دقت کنی!؟» بهش انداختم و پُقی زدیم زیر خنده! خنده

تا خودِ مقصد هر پنج دقه یه بار، یکیمون میگف چشای خیس اجتماعی! و بعد هار هار میخندیدیم. فک کنم مدتها بود از تهِ دل نخندیده بود...



+ آهنگِ دلهره از آلبومِ ربات. علی لهراسبی

نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 19:43 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر