دلگیرترین غروبِ جمعهء دنیاست. هیاهوی مراسم تموم شده. و یه سکوتِ غم انگیز بعد از حدود ده روز...

صفحهء faceبوکمو جرأت نمیکنم باز کنم، مبادا چشمم به عکسِ دایی بیفته. از پذیرائی که رد میشم، سرمو نمیچرخونم که قابِ عکسشو بینِ اون دو تا شمع سیاه نبینم. همون عکسی که خیلی وقت پیش برای خودم قابش کرده بودم و گاهی با محبت و ذوق نگاهش میکردم...

بعضی عبارات و کلمه ها گاهی تا ابد برای آدم مجهول باقی می مونه. کاش بمونه. کاش هیچکس معنیِ «داغ» رو نفهمه هیچوقت. کاش خدا هیچ بنده ای رو با عزیزانش امتحان نکنه. دایی، عزیزِ من بود. این چند روز اسمش که میاد، یهو انگار یکی میزنه توی گوشَم. باورم نمیشه دیگه نیست. یه داغی از دلم میجوشه و میرسه به چشمام...

دایی.. سید مهربانم.. هرگز هرگز هرگز از یادم نخواهی رفت.. تُن صدات هرگز از یادم نمیره.. تصویر مچ دستت که همیشه یه تسبیح دورش میپیچیدی هرگز از خاطرم نمیره.. مهربانی و حیا و بخشندگیت رو هرگز فراموش نمیکنم..

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت 20:34 توسط پریا |

شنبه صبحِ اول وقت، رئیس واردِ اتاق شد و روی هر میز یک پاکت گذاشت. هر هفته این کار را با دیسیپلینِ خاصی، شخصاً انجام میداد. و جوری رفتار میکرد که انگار مهمترین اسنادِ بشری توی آن پاکتهاست. همه چیز باید دقیق و منظم و منطبق بر یک اتوماسیونِ ناگفته انجام میشد. همیشه بعد از تُخسِ پاکتها می ایستاد توی درگاهی، و نگاهی مساوی به همه می انداخت. بعد انگار چیزی را تأیید کند، سری تکان میداد و میرفت. ما موظف بودیم بلافاصله بعد از رفتنش، پاکتها را با چاقوی مخصوصِ «پاکت باز کنی» باز کنیم. ما، همهء شانزده نفری که توی آن اتاق درازِ آبی بودیم، «عشقِ داستان» هائی که سرنوشت ما را به آن اداره کشانده بود...

 بیست و یک ساله بودم که از بیکاری به ستوه آمدم. البته این اتفاق در من خیلی دیر افتاد؛ برادر بزرگترم نُه ساله بود که شاگردِ یک ذغال فروشی شد. برادر وسطی هم که از همان پَر قنداق، فکر اقتصادی داشت. من سرم به شعر و داستان گرم بود. یک بغل شعر و داستانی که هیچکس غیر از خودم نه خوانده بودشان و نه میدانست وجود دارند. یک روز غروب زمستان داشتم از کنار دیواری رد میشدم که آگهی استخدام «بنگاه داستان پراکنی برای عکس ها» را دیدم. اسمش آنقدر عجیب بود که بار اول خیال کردم اشتباه میخوانم. اما وقتی با شمارهء درج شده پائین آگهی تماس گرفتم، همه چیز درست بود. آنجا واقعاً اداره ای بود که آدمها را استخدام میکرد تا برای عکس ها داستان بنویسند! راستش منِ عشقِ داستان آنقدر ذوق کردم که هیچ از حقوق و مزایا نپرسیدم. فردای همان روز، توی آن اداره مشغول به کار بودم.

پاکتِ خودم را باز کردم. همهء پانزده همکار دیگرم هم همین کار را کردند. بعد همه زُل زدیم به عکسهایمان. بسته به اینکه چقدر زبل باشیم و زودتر از بقیه داستانِ زیبائی مرتبط با عکسمان بنویسیم، حقوقمان بیشتر میشد. من اما، هر بار آنقدر به عکس خیره میماندم و خیال پردازی میکردم که همیشه جزو یکی دو نفر آخری بودم که داستان را روی میزِ رئیس میگذاشت. این بار هم با این عکسِ عجیب، معلوم بود که نوشتنِ داستانم تا جمعهء آینده به طول خواهد انجامید...

* * *

نظرات لطفاً در پاراگراف آبی. ممنونم

نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 13:21 توسط پریا
هر جمله ای که میگفت، آخرش اضافه میکرد: «باشه پسرم؟» «باشه مامان؟!»

اینکه من بازیگر نقشِ مدینه (پریوش نظریه) و بازیگر نقشِ پسرش بهمن (مهرداد صدیقیان) رو دوست میدارم، درست. کاری هم به جوش و خروشِ همیشگی ای که قصه های خوب و بازی های خوب در من ایجاد میکنن ندارم الان...

الان فقط دلم یه پسر میخواد. یه پسر همین قدّی. که همینجوری آخر جملاتم، پسرم و مامان بچسبونم موقعِ خطاب کردنش. کی قراره پس این آرزو برآورده بشه!؟ فک کنم کم کم داره محال میشه واقعاً...

* * *

 

+ حس هام رو با هم قاطی نکردم.

+ موقعی که این سکانس از سریال رو دیدم، دلم یه پسر خواست. بعد یادم افتاد که یه روزی دوباره دلم هوایِ داشتنِ یه پسر کرده بود و چیزی نوشته بودم در همین رابطه. اما هرچی فک میکردم نه عنوانِ اون پُست یادم می اومد، نه حتی اینکه کِی نوشتمش. فقط یه چیزائی ازش یادم بود در حدّ چند کلمه. رفتم گوگل سرچ کردم: «بلاگ می انار دون میکنم پسرم چشمی» تا پیدا شد!

+ اینکه مثلاً همچین حسی داشته باشی و همزمان با نوشتن در موردش «چارتار» هم گوش بدی و نزدیکِ سحر هم باشه و نورپردازیِ شاعرانه ای هم حاکم باشه، یعنی محشر. یعنی جان...

+ به اینکه اگه من قرار باشه الان یه پسر 24-5 ساله داشته باشم، باید 5-6 سالگی زائیده باشمش هم خیلی فکر نکنید حالا.

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 1:38 توسط پریا |

- ببین خیلی هم طول نمیکشه. نهایتش نیم ساعت؛ شایدم کمتر. تو که به توانائیای من اعتماد داری، هوم؟ نداری؟ میدونم که داری. همیشه برنامه هام تحتِ کنترل بوده. نگران نباش این بار هم همه چی توی مُشتمه. از درِ پُشتِ یتیم خونه میریم داخل و... آفتاب نزده تمومه. بعدش دعوتت میکنم به لذیذترین صبحانهء عالَم. میز رو برات جوری میچینم، که احساس کنی توی پنج ستاره ترین هتلِ این شهر هستی. هنوزم املت قارچ و پنیر با پاپریکای فراوون دوس داری دیگه هوم؟!

مرد پُک عمیقی به سیگارِ بدبویش زد و خاکسترش را توی تراس تکاند. بعد دستش را گرفت به چارچوبِ در و از پشتِ قاب کائوچویی چشمهاش، خیره ماند به زن. این همان عینکی بود که مرد گفته بود میزنم تا شبیهِ جوانی های مارتین اسکورسیزی بشوم. از بچگی عاشقِ سینما بود.

- چشمات که میگن موافقی. بچه رو که آوردیم، زیاد اینجا نمی مونیم. برش میداریم و میریم یه جای دور. جائی که بشه توی هواش نفس کشید.

مرد دوباره پُک زد و نفسِ دودآلودش را فوت کرد توی صورتِ زن. فندکِ طلا را توی دستش بازی داد و سرش را پائین انداخت.

- میدونی؟ میخوام دختر باشه. میخوام یادش بدی عینِ خودت بخنده. میدونم ژنتیک نقشِ مهمی داره، اما میخوام حتی دندوناش هم عینِ دندونای خودت باشه. اون پیرهن آبی چارخونه ت رو براش نگهدار تا وقتی قد کشید و موهاش به کمرش رسید، بپوشه. بهش یاد بده چجوری میخندی که لُپات چال میفته. بهش یاد بده جوری بگه بابا که هوش از سرم بپره.

 

زن میخندید. از تعریف ها و تصویرسازی های مرد، هم دلهره اش قوت میگرفت هم قند توی دلش آب میشد. قندی با طعمِ فلفل پاپریکا انگار...

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 13 تیر1393ساعت 16:24 توسط پریا
میدونی... میدونی الان در همین لحظه دارم به چی فک میکنم!؟ به اینکه فقط دو ساعت از سالهای ارزشمندِ زندگیم -سالهای بیست سالگی- باقی مونده و من هیچ برنامهء خارق العاده و هیجان انگیزی برای این دو ساعت ندارم. نه دعوت به کنسرتی، نه بانجی جامپینگی، نه رستورانِ چینی ای، نه سوناتای قرمزی و نه حتی لبِ رودخونه رفتنی و فانوسِ آرزوئی به آب انداختنی...

ولی دروغ چرا. من هیچوقت با این مُدل برنامه ها، هیجان زده و ذوقمرگ نشدم. حتی همین اواخر، کنسرتِ شهرام ناظری هم بود و نرفتم! بانجی جامپینگ و خوردنِ خرچنگ پیشکش. من با یک لیوان هویج-بستنی هم همونقدر شادمان و خرّم میشم که مثلاً با سوئیچِ یک سوناتای قرمز. کادوهای کوچولو موچولو هنوز و همیشه منو غرقِ خوشی میکنه. مثِ یه دمپائی جیگری که دو تا سگک داره یا یه جاشمعیِ سیاه با سه تا کلاف توپِ رنگی. داشتنِ یک برجِ ایفلِ کوچولوی نگین کوب یا دو سه قاچ کیکِ گندهء خامه ای با روکشِ آلبالو، همونقد منو خجسته میکنه که یک دست لباس ورزشیِ نارنجیِ فسفری اصلِ آدیداس...

اما همهء اینا دلیل نمیشه غمِ کوچولوئی تهِ دلم نباشه از اینکه فقط دو ساعت به پایانِ روزهای بیست سالگیم باقی مونده... البته نگرانیِ دیگه ای هم دارم و اون اینه که کی الان بره کشوهای اون دراور جدیده رو مرتب کنه و بمب های ترکیده در اتاقش رو جمع و جور کنه. و باز هم البته در کنارش یک خوشحالی کوچیک دارم و اون هم اینه که حالا علاوه بر اون سه تا کشوی قبلی، پنج تا کشوی دیگه هم دارم. و یکیش که نفسِ منه، تقسیم بندی شده و کلّی خرده ریز میشه توش جا داد. از آفرینندگانِ خوشی های کوچک متشکریم واقعاً.

* * *

 

+ الان که بیشتر فک میکنم خدائیش سوناتا رو نمیتونم با هویج-بستنی تاخت بزنم. اونم قرمز!

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 22:17 توسط پریا |

دختر خواسته بود که پس زمینهء عکسش، تیره باشد. مرد به نظرش رسید آن لب های خیلی سُرخ، با پس زمینهء تیره قشنگ می شود. بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش، زنی با لب های خیلی سُرخ روی همین صندلی نشسته بود و پس زمینهء تیره خواسته بود و روبروی همین لنز خندیده بود و... بعد شده بود همهء دنیایِ مرد... پردهء سیاه را کشید.

چتر نور را تنظیم کرد روی چهرهء دختر و کلیدش را زد. نور پاشید به صورتِ مهتابی و معصومش. حالا خطِ باریکِ نقره ای رنگِ پشت پلک هایش را بهتر می دید. درست مثلِ همان چشمهائی که بیست و یک سال و هشت ماه و چهارده روز پیش به بهانهء کم و زیاد کردنِ فاصلهء عدسی، دقایقِ طولانی از پُشتِ دوربین بهشان خیره مانده بود. و تا دلش خواسته بود روی آن مردمک های براق و شفاف و خندان فوکوس کرده بود... دوباره کلیدِ چتر نور را زد. دخترک در هاله ای از تاریکی فرو رفت. مرد فکر کرد چند قرن از روزی که زن ترکش کرد میگذرد!؟ فکر کرد چند هزار روز است با هم چای تُرش نخورده اند و او قربان صدقهء آن خالِ درشتِ روی شانهء زن نرفته است؟ فکر کرد زن چه بیرحمانه قهقهه هایِ شیرینش را، موهای قرمزِ مجعدش را، حتی «سین»هایش را که میزد از او دریغ کرد... کلید را زد. دخترک از نگاهِ خیره و خیالاتیِ مرد معذب شده بود. خم شد، دامنِ کوتاهش را تا پائینِ زانوهای نحیفش کشید. دامن کِش آمد. آبشارِ موهای مشکی اش به روی شانه های لُخت ریخت.

مرد از دریچهء باریکِ لنز به دختر نگاه کرد و خواست به روبرو نگاه کند. دستش را بالا برد و اشاره کرد کمی به راست. مثلِ تمام آدم های دیگری که می آمدند برای ثبتِ لحظه های رنگی شان روی یک تکه کاغذ، لازم شد به سوی دخترک برود و زاویهء نگاهش را تنظیم کند. دستهایش را قاب گرفت دور صورتِ دخترک و رو به نقطهء نامعلومی کمی چرخاند. از او خواست صاف بنشیند و به خاطرهء خوبی فکر کند. خواست لبخند بزند. دست بُرد موهای لَختِ دختر را از روی شانهء راست پَس بزند که... یک خال! یک خالِ درشت! درست روی استخوانِ ترقوه... دختر از نگاهِ وحشت زدهء مرد خوف کرد. دستش را پس زد. هیجان، زبانِ مرد را قفل کرده بود. فقط توانست ناله کند: «چیتا...»

* * *

نظراتِ قشنگتون رو در پاراگراف آبی میخونم

نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 16:4 توسط پریا
به نظرم اگه آدم کارائی رو که باید انجام بده بنویسه، هم ذهنش منظم تره و هم سختیِ انجامش کمتر میشه. دیشب توی رختخواب داشتم با خودم فک میکردم بیام اینجا و لیستِ کارائی که تا آخر تابستون از خودم انتظار دارم انجام بدم رو بنویسم. باور کنین همین که داشتم میشمردمشون، بنظرم راحت تر و شدنی تر اومدن!

مثلاً:

  1. سه-چهار کیلوی دیگه از وزنم کم کنم. میدونم که این با یه ایروبیکِ ملایم شدنی نیس؛ بنابراین باید بیشتر روی غذا متمرکز بشم. از پارسال زمستون تا الان، در زمینهء هله هوله نخوردن بعد از غروب موفق بودم. میدونین مشکلِ من اینه که وقتی یه چیزی زیر زبونم مزه کنه، دیــــگه نمیتونم ازش دل بکَنم!! و همیشه هم خوراکیهای وحشتناک پُرکالری رو دوس داشته و دارم. برای همینه که در یک نشست، احتمالِ یک کیلو چاق شدنِ من هست! اینجاها باید یکم بیشتر خودداری کنم. تقوا پیشه کنم. صلوات بفرستم و بلند شم.
  2. موهامو تقویت کنم. قبل از هر حمام، روغن زیتون به ریشهء موها بمالم. کمتر سشوار بکشم. موهامو باز بذارم. ویتامین بخورم.
  3. جلدِ اولِ «خلاصهء روانپزشکی کاپلان» رو تموم کنم. مباحثش واقعاً کاربردی، فوق العاده، جمع و جور و کوتاهه. چاپِ رنگی و باکیفیتی هم داره. کلاً جیگر منه.
  4. «عقاید یک دلقک» رو بخونم. نمیدونم چرا شیش ساله خریدم و نخوندمش.
  5. اگه خدا خواست و پولی دستم رسید، جمع کنم یه گوشه برای یه خریدِ عُمده. مثلاً یه دستبندِ ظریفِ طلا.
  6. یه مانتو بخرم. حتماً راه راه باشه و حتماً زیر زانو. کلاً من پارچه هائی که طرح و بافت دارن رو بیشتر از پارچه های ساده دوس میدارم. مانتوی میل میلِ عمودی هم همیشه جزو خیالاتم بوده.
  7. بدم نمیاد خیاطی یاد بگیرم. شاید همین مانتوی بالا رو خودم دوختم اصن.
  8. زبان بخونم. زبان بخونم. زبان بخونم.
  9. کتابای نظریهء شخصیتمو از جلو دوباره دوره کنم. غرق بشم در دنیای آدلر و راجرز و مزلو (خوش اخلاقاشونو گفتم). گاهی توی بعضی از کارگاهها یا برنامه های تلوزیونی مثلاً حرف از پرز و گشتالت میشه و من جُز یک نمای کلّی چیزی یادم نیس و خجالت میکشم.
  10. بیشتر آشپزی کنم!

 

 

* * *

+ تاجیِ من هم پاراگراف آبی ای شد. مرسی ندای خوش سلیقه با انتخابِ اون عکسِ مرتبط...

+ احساسِ لالمانی مطلق دارم. با شیش تا مرورگر (تُرچ، ساینا، موزیلا، کروم، IE، اُپرا) امتحان کردم و هیچکدوم کُدِ کامنتگذاریِ بلاگفا رو بهم نشون نمیده. چرا هیشکی راه حلشو نمیدونه

+ راستی من اینهمه مرورگر میخوام چکار!؟

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 10:59 توسط پریا |
آقایِ پُشت تلفن گفت: «مدارکتون رو هرچه سریعتر بفرستین؛ ترجیحاً تا قبل از پایانِ وقت اداری. ایشالا بعدش میریم برای گواهی های عدم سوء پیشینه و اساسنامه و...» بهش اطمینان دادم که حتماً مدارک رو سر وقت میفرستم و از اینکه من رو هم توی گروهِ کوچیکشون پذیرفته بودن، تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم. یک رُبع قبلش در جوابِ خانم دکتر همکارم که داشت وارد اتاق میشد و یهو انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع برگشت و پرسید: «یه NGO داریم در رابطه با فعالیت های روانشناختی و آموزشی. به ما ملحق میشی؟» گفته بودم من سرم درد میکنه برای این کارا! و همه چیز در عرضِ چند دقیقه جور شده بود. حالا ما هم یه موسسهء کوچولو و جمع و جور داشتیم برای خودمون. موسسه ای از آخرین نسلِ NGOهائی که بهش مجوز تعلق گرفت...

عصرش توی خونه داشتم فک میکردم «گواهی عدم سوء پیشینه» چجور چیزی میتونه باشه. اولش ته دلم خوشحال شدم که هیچوقت توی عمرم دزد مسلّح یا مثلاً قاچاقچیِ سابقه دار نبودم... اما بعد با خودم فک کردم سوء پیشینه اصلاً یعنی چی؟! اینکه فقط معتاد و مُجرم نبوده باشی و محکومیتِ کیفری نگذرونده باشی و به عمرت رنگِ دیوار کلانتری و حبس رو ندیده باشی، یعنی سوء پیشینه نداری؟!

نُچ.

اینا هست، ولی بنظرم چیزای دیگه ای هم هست (این یک پاراگراف رو باطمأنینه بخونید لطفاً. تجسمش کنید. خودتونو بذارید جای من)... اینکه یه شبی از شبهای داغِ تابستونِ دو سال پیش، حرفهای یک آدمی که انگار بیخوابی و جنون زده بود به سرش رو باور کرده باشی و زندگیت رو بنا کرده باشی بر صداقتِ نداشته و نیاموخته ش... اینکه هر چی از مهر، هر چی از عشق، هر چی از ایمان که از لحظه ای که اذان خوندن توی گوشِت تا الان یاد گرفتی رو به پای ناسپاسِش ریخته باشی... اینکه صمیمیت و اعتماد خرج کرده باشی برای یک وجودِ بی وجود... اینکه یک بُرج، رویای رنگین ساخته باشی روی یه پیِ لرزان و کاهگلی... اینکه... اینکه... اینکه...

 

دارم فک میکنم آقایِ پُشت تلفن و خدمات الکترونیک نیروی انتظامی، هیچوقت اینجور سوء پیشینه ها رو نخواهند فهمید. اینجور احساس های شکست خورده، هیچ جائی در تصمیم گیری های قانونی و کیفری ندارند. و از اون طرف هم، هیچ ناسپاسِ بی وجودی از بابتِ خراش زدن به اعتمادِ دیگری، تحتِ پیگرد قانونی قرار نخواهد گرفت! خودم بیشتر از هر کسی میدونم که «حماقت» و «اعتماد بی جا» و «کور بودن» و «یک بی ارزش رو ارزشمند دیدن» از بزرگترین و موندگارترین سوء پیشینه های دنیاست...

* * *

 

پ.ن: میدونی؟! گاهی خوشحالم که هنوز اینجا مینویسم. و خوشحالترم که میدونم بعضیها هم هنوز میخونن!!

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 20:22 توسط پریا |
یه طرحِ تحقیقاتی بود که بخاطرش باید میرفتم بیمارستانِ قلب. بعد با تک تکِ بیمارانی که عملِ جراحیِ قلب انجام دادن مصاحبه میکردم و پرسشنامه پُر میکردم. بعد طرحش دو قسمت بود؛ یکی بیمارانی که تازه عمل شدن و هنوز توی بخش هستن، و یکی اونائی که چند ماهی از عملشون گذشته و رسیدن به بازتوانی و ورزش و اینا. قسمتِ اول رو قرار شد همکارم انجام بده که لیسانسش پرستاری بوده و الان پرستار بخش ه؛ چون هم تجربهء کافی برای کار کردن با مریضا رو داشت و هم گیر و گرفتی برای ورود به بخش نداشت. قسمتِ دوم محول شد به من. بیمارستانی هم که قرار بود کار رو توش انجام بدیم، مجهزترین بیمارستانِ قلبِ منطقه س و یه بخشِ بازتوانیِ عالی داره. یکی دیگه از همکارامون هم سالهاست توی همون بخش شاغله و کلاسای روانشناسیش رو برگزار میکنه. واقعیتش اینه که مریضای قلبی ای که تحتِ جراحی قرار میگیرن، خیلی واجبه که بعد از مدتی هم کلاسهای ورزش رو بیان و هم روانشناسی رو؛ چون احتمالش زیاده که به افسردگی دچار بشن. تستِ ما هم سنجشِ همین مسئله بود که آیا این کلاسها اثری روی کاهش اضطراب و افسردگیشون داشته یا نه.

القصه. پریروزا پرسشنامه ها رو برداشتم و رفتم بیمارستان. اوایلِ صُب بود و آدمها جا به جا روی چمن بیمارستان و روی نیمکتها نشسته بودن. دخترا و پسرای سفیدپوشی که معلوم بود دانشجو هستن، دور و بر بوفهء بیمارستان زیر سایهء درختا جمع شده بودن و چای میخوردن. پیچیدم به سمتِ درِ بازتوانی و در قدمِ اول -همچنان که با قوانینش آشنا بودم- کفشمو درآوردم و دمپائی پوشیدم. اون روز نوبتِ گروه آقایون بود که بیان برای ورزش. پیرمردای موسفید با لباس ورزشیای رنگ به رنگ که بعضیاشون ردّ قرمز بخیه ها هنوز روی سینه شون معلوم بود، روی تردمیل و دوچرخه و مسگری! مشغولِ ورزش بودن. یه آهنگِ تند و هیجان انگیز هم براشون گذاشته بودن. همونجا نشستم به انتظار تا ورزششون تموم بشه. جوّ بامزه ای بود که ناخودآگاه هی خنده م میگرفت

ورزش که تموم شد، رفتن سالن بغلی تا حرکاتِ کششی انجام بدن و سرد کنن. بعدشم ایستادن روبروی یه تابلو و نوشته های روش رو بلند بلند خوندن. که ای خدای بزرگ ممنونیم که قلبِ ما را دوباره به ما بازگرداندی و زندگیِ دوباره بخشیدی و... بعدش من رفتم جلو و سلام کردم. همشون جمع شدن دورم. خودمو معرفی کردم که برای چه کاری اونجا هستم. قشنگ توضیح دادم که جریان از چه قراره و من ازشون چی میخوام. با دقت گوش میدادن و تأیید میکردن. بعدش با مِن و مِن جوری که بهشون برنخوره پرسیدم همگی سواد دارید دیگه!؟ عینکتونو آوردین؟! بعضیاشون گفتن آره بابا آره... (که بعدش فرمها رو خوندم و دیدم اکثرشون کارمندای ارشد و نظامی بازنشسته و رئیس بانک بودن!) بعضیاشونم گفتن باباجان بیا خودت ازمون بپرس؛ عینک نداریم و اینا. خلاصه پرسشنامه ها رو بینشون پخش کردم و خودمَم نشستم که برای دو-سه نفری که باقی مونده بودن، خودم پُر کنم فرمها رو.

یکی از همین پیرمردای گوگولی! اومد نشست کنارم و شروع کردم به پرسیدنِ سوالا. لباس ورزششو عوض کرده بود و یک پیرهن-شلوار شیک و مرتب پوشیده بود. موهاش یکدست سفید بود و چشماش روشن! از سوالِ دوم-سوم فهمیدم چقد سرحال و بانشاطه و هیچ نشانه ای از افسردگی درش وجود نداشت. برای هر سوالی کلّی برام حرف میزد و خاطره تعریف میکرد. هر سه سوال یکبار هم یادِ خانومش میفتاد که چقدر بامحبته و کاش الان اینجا بود و میدیدیش و فلان! میگف صُبا همیشه با خانومَم میریم پیاده روی... تقریباً وسطای سوالات بودیم که دیدم پرسید: دخترم خونه تون کجاس شما!؟ خندیدم گفتم فلان جا. گف عهههه پس من چجوری ندیدمت تابحال؟! گفتم مگه شما هم خونتون اونجاس؟! گف آرههه! خیابون بالائی هستیم. حالا من خنده م گرفته بود که مگه باید میدیدی حتماً منو توی خیابون؟! دوباره سوال پرسیدم، دیدم داره مشکوک نگام میکنه. دوزاریم افتاد که این یه چیزی میخواد بگه. خودمو زدم به اون راه و به سوالات ادامه دادم. سوالا که تموم شد، وایسادم گفتم «خــــــب دستِ شما درد نکنه که همکاری کردین. خیلی ممنونم.» اونم سریع وایساد گف: دخترم مجردی یا متأهل؟! گفتم مجردم. گف «به به به به. خب یه شماره ای چیزی به من بده! بدم به خانومَم، بیاد شما رو ببینه!» منم هم نیشم باز شده بود، هم خنده م گرفته بود در حدّ مررررگ! هول شده بود طفلی که نکنه برم. خندیدم گفتم قصدِ ازدواج ندارم حاج آقا. شروع کرد که: «نههه! چراااا! اگه بدوووونی من چه پسرِ خوبی دارم! آقاس! دو تا خونه داره! چرا قصدِ ازدواج نداری؟! نکن این کارو! شماره تو بده...» همونجوری که میخندیدم و بدم نمی اومد برم لُپشو بکشم حتی، گفتم قصدِ ازدواج ندارم پدرجان. میخوام کار کنم...

تابحال مادرشوهر دیده بودیم دختر بپسنده برای پسرش، پدرشوهر ندیده بودیم!

 

 

+ هیچی دیگه. بختمونو پروندیم  

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 9:37 توسط پریا |
یکی از همین مطالبِ پائینی، نفیسهء عزیزم یه چیزی گفت که باعث شد در جوابش «فقدان و سوگ» رو توضیح بدم. با همون اطلاعاتِ نیمه نصفه و زبانِ الکن اما، آخرش دیدم چیزِ خوب و ساده ای شد. عینِ همون جواب رو کُپی میکنم اینجا. با این توضیح که درصدِ زیادی از احوالاتِ بدِ ما در طی روز، ناشی از یک سوگ ه. و سوگ یعنی...

  • اینکه یه کاری قرار بوده بشه و نشده، یک جور سوگ ه. سوگ کلاً یعنی فقدانِ یک چیز (اُبژه) موردعلاقه در زندگیِ ما. و اون «چیز» میتونه حتی یک پاک کن باشه که خیلی دوسش داشتیم!
    «انکار» اولین واکنشِ ما در قبالِ یک سوگ ه. که بسته به نوعِ سوگ و شخصِ سوگوار، میتونه کوتاه یا طولانی بشه. بعد از اون، خشم و چونه زنی و افسردگی ه. و در نهایت پذیرش.
    مثلاً وقتی کسی بهت میگه فلان کار قرار بود بشه و نشد، اولش ممکنه با خودت بگی «هه دروغ میگن بابا! اشتبا میکنن. کارم انجام شده حتماً» --->(انکار) یا اینکه هیچی هم نگی، اما یه جوری (نا)خودآگاه خودتو کنار بکشی از مواجهه. بعدش وقتیه که خودت متوجه میشی که داری مرحلهء خشم رو رد میکنی. مثلاً ابروهات گره میخوره با حرص میگی: «واا ینی چی اصن؟! چرا نشد؟! غلط کرده نشده!» --->(خشم) بعدش که یکم فحش دادی و سبک شدی، ممکنه از دلت بگذره که: «هااا چون به اون پیرمرد گداهه کمک نکردم، این کارم انجام نشد!!! خدایااااا؟ هزار تا صلوات نذرت! میشه بشه؟!» --->(چونه زنی) بعد از این مرحله ممکنه حسّ پوچی هم به سراغت بیاد. مثلاً با غمگینی با خودت بگی: «اصن نشد که نشد. به درک! دیگه هم تلاش نمیکنم. عصری هم میخواستم کیک بپزم، نمیپزم!!» --->(افسردگی) و در نهایتِ نهایت اگه همهء این مراحل رو به سلامت طی کرده باشی، غولِ مرحلهء آخر رو هم خواهی کُشت. آروم میشی و قضیه رو میپذیری: «هوم... نشد دیگه... فدای سرم... از دفعهء بعدی ایشالا...» --->(پذیرش)
  • پس چی شد؟ همهء اینا طبیعیه. دور از جونِ جمع که میشنون؛ وقتی کسی دچار فقدانِ یک عزیز میشه، نشانگانِ تمامِ اینها درش طبیعیه و باید کمکش کنی این مراحل رو سالم طی کنه. مثلاً دیدی کسانی رو که توی مراسمِ ختمِ عزیزشون میگن و میخندن؟! موردی داشتیم که یه خانومی که خیلی هم عاشقِ شوهرش بود، شوهرش رو از دست داد و برای مراسمِ ختمش رف آرایشگا!! این همون مرحلهء انکاره. یا کسانی که معمولاً میبینیم توی مراسمِ ختم به خدا فحش میدن و کفر میگن!! اینو اگه بدونی، میفهمی که طبیعیه و نباید مانع شد. فقط نباید هر مرحله ای خیلی طول بکشه و تبدیل به اختلال بشه. باید کمک بشن که بسلامت رد بشن.
    مثلاً کمکی که میشه به فردی که در مرحلهء انکار مونده کرد، مواجهه س. یعنی در برابرِ اتفاق قرارش بدی، یه جورائی غرقش کنی حتی! مثِ مورد تو که میگی ناخودآگاه ساکت میشم و هیچی درباره ش حرف نمیزنم. اون گریه و خشمِ زیادِ بعدش بخاطرِ اینه که مرحلهء انکارت طول میکشه و طبیعی طی نمیشه.

اون موردِ خانومه که برای مراسم ختم همسرش رفته بود آرایشگا رو همکارِ خودم تعریف میکرد. میگف من رفته بودم مراسمشون، خانومه رو دیدم که با روی باز میخنده و بسیار آراسته س! به نزدیکترین آدمی که باهاش در ارتباط بود بطور خصوصی گفتم «مواظبِ این خانوم باشید، از لحاظِ روحی هیچ وضعیت مناسبی نداره.» فردا یا پس فرداش شنیدم اونم سکته کرده فوت کرده!! در واقع بحرانِ بزرگ برای این خانوم در مرحلهء انکار اتفاق افتاده و موندگار شده. کسی هم نبوده درک کنه و کمکش کنه. شاید حتی دور و بری ها از اینکه اون به روی خودش نمیاره و میخنده، استقبال هم کرده باشن!! که وای ببین ماشالا چه روحیه ای داره!! و بیشتر از قبل ازش پنهان کرده باشن که همسری که عاشقش بودی فوت شده. درحالیکه باید یه نفر شجاع پیدا میشده که حالیش کنه چه اتفاقی افتاده. شاید لازم بوده بزنه تو گوشِش حتی!

مواجههء طبیعی با یک سوگ، باید همین مراحلی رو که گفتم طی کنه. اگه میبینین کسی که تا الان خیلی مذهبی و مومن بوده، حالا که پدرشو از دست داده داره به خدا و پیغمبر فحش میده، لب به دندون نگَزین که واااای کفر نگووو! این اسمش کفر نیست. اون کفر نمیگه، بلکه فقط داره خشمش رو خالی میکنه. تا این حدّش طبیعیه، اما اگه دیدین چهلم هم گذشت (البته مدتِ طبیعیشو مطمئن نیستم) و اون آدمِ پیش از این مومن، عمداً نماز نخوند و هی زیرلب خدا رو مسبّبِ فوت پدرش و بدبختیش دونست و ناسزا گفت، این دیگه شده اختلال. یا مثلاً آدمهائی که بر اثرِ یک اشتباه یا گناه، چیزی رو که قبلاً حیا و عفت میدونستن رو از دست میدن. بعد میرن تا آخرِ عمر راهب و تارکِ دنیا میشن. و یکسره به عبادتی مرتاض گونه میپردازن. درواقع اینجوری دارن با خدا چونه میزنن تا اون سوگ رو «جبران» کنن. و حتماً آدمهای زیادی رو هم دیدیدن که بعد از یک سوگ (بزرگ یا کوچیک) دیگه هرگز از لحاظِ سرزندگی و نشاط، اون آدمِ قبلی نمیشن. طرف کارش یا نامزدش رو از دست میده، تا آخرِ عمر در خود فرو میره. بی دلیل دلش میخواد گریه کنه. ضعیف و شکننده میشه...

مفاهیمِ جالب تری هم در ارتباط با سوگ هست که دیگه فک میکنم سرتون درد اومد 

نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 17:4 توسط پریا |
رفتن به مکانهای آشنائی که افرادِ ناآشنا در اون تردد میکنن، موجباتِ راحتیِ من در مواقعِ کلافگیه. مکانش حتماً باید آشنا باشه، چون محیط های آشنا حالِ منو خوب میکنن. مثِ پیاده روی توی همین خیابونمون که همهء پیچ و خم ها و چاله ها و کوچه ها و سراشیبی های آسفالتشو حفظم. درواقع ورود به یک مکانِ جدید برای اولین بار، به خودیِ خود شیرین نیست برای من و من در حالتِ عادی هم کمی اینرسیِ بازگشت دارم نسبت به جائی که اولین باره واردش میشم. مخصوصاً وقتی کمی بی اعصاب هم باشم! که بشدت تشدیدش میکنه. مثلاً اولین بارِ یک کافی شاپ رو باید وقتی برم که کاملاً سرحالم. یا برای اولین بار باید وقتی واردِ یک فروشگاه لوازم آرایشی بشم که ریلکسم.

وقتای بیحوصلگی، آدمهای آشنا نباید دور برم باشن. یا اگر هستن؛ نباید توقعِ معاشرت ازم داشته باشن، چون بسیار ساکت میشم. کلاً من آدمِ مجلس گرم کن و اهلِ گپی نیستم! -مگر در شرایطِ خاص و با آدمهائی خاص و دربارهء موضوعاتِ خاص- ینی آدمی نیستم که کنارش بشینین و هر دقیقه حرفِ تازه ای داشته باشه؛ بیشتر و بهتر گوش میدم. حالا بزنه و بیحوصله و کلافه هم باشم، دیگه نور علی نوره. خب مسلماً در همچین موقعیتی نباید کسی روبروم باشه که آشنا باشه و توقعِ حرف زدن از من داشته باشه.

ول چرخیدن در یک فروشگاهِ بزرگ -از همین هایپرمارکت ها- تا سر حدّ مرگ حالمو خوب میکنه. مخصوصاً در قسمتِ بهداشتی و پلاستیکش.

اینکه یه چیز خوشمزه ای توی خونه باشه، از شدتِ بی اعصابیِ من کم میکنه. مثِ کیک، شیرقهوهء سرد، خورش بادمجون، شکلات نارگیلی، آلبالو، فندق، سالادالویه، نوشابه و پیتزا ... لازم به ذکره که من هنگامی که کلافه باشم، رژیم و اینا سرم نمیشه.

شنیدن خبرِ خوش دربارهء مسائل مالی هم میتونه منو سرحال کنه. وصولِ حتی صدهزار تومن معوقه از مرکز مثلاً! وقتی بی حساب خرج میکنم و هی کارت میکشم و حسابم خالی میشه، ممکنه اولش از حسّ خریدی که کردم خوشحال باشم، اما بعدش به فکرِ پولهای از دست رفته اندوهگین میشم.

رانندگی هم که کلاً روحِ منو صیقل میده؛ در هر شرایطی. اگه شب باشه که چه بهتر. و اگه صدای اون آقائی که داره لابلای موسیقی پخش میشه نالان و غمناک باشه که دیگه بهشته. مثلاً محسن چاووشی.

* * *

تمام این مواردِ بالا رو که تلفیق کنیم به این نتیجه میرسیم که من اگه بیحوصله و کلافه باشم اینجوری حالم خوب میشه: باید با یه کیف پُر از پول بلند شم برم سوار ماشین بشم و تا یه فروشگاهِ بزرگِ آشنا رانندگی کنم. صدای غمگین و خسته ای هم هی پُشتِ هم play بشه. بعدش برم گم و گور بشم بینِ قفسه های فروشگاه و شکلات نارگیلی و نوشابه و کاسه های پلاستیکیِ رنگی و کرم مرطوب کننده بردارم. مفصّل و آسوده توی فروشگاه بچرخم و عجله و الزامی برای هیچ کاری نداشته باشم. هیچ دوست و فامیل و آشنائی رو هم نبینم.

 

این مطلب در پاسخ به این پُست بود. بازم ممنوووونم از کامنتاتون

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 12:56 توسط پریا |
فی الواقع کسی در جهان، از الانِ من خسته تر نیس. همچو شمعی می مونم که فیتیله ش مونده فقط. هنوزم باورم نشده چطور ده ساعتِ تمام توی اون کارگاه نشستم و جُز پنج دقیقه بعد از ناهار که رفتم دستمو شُستم، از رو صندلی بلند نشدم!!

اینکه به منظورِ تبادلِ نظر، توی یه کارگاه (کاهشِ آسیب مثلاً) جمع بشیم و حرف بزنیم خیلی خوبه. اساساً فرقِ کارگاه و سخنرانی هم همینه. اما شما آقای محترم! بله با شما هستم. شما که پیرهنِ چارخونهء ریز تنت بود و لهجهء عجیبی داشتی. شما که خودت رو موظف میدونستی در موردِ هر بند از مفادِ کارگاه اظهار نظر کنی. شما که اخم میکردی و فیگورهای مکُش مرگِ ما میگرفتی موقعِ حرف زدن. شما که حسِّ فلسفیت کُشت ما رو. شما که هر چیزی در جهان رو به نقد کشیدی و از خدابیامرز بوعلی سینا هم بیشتر حالیته انگار. عزیزم... برادرم... جانِ من فردا دیگه پارتِ دومِ کارگاه رو نیا! بذار با اعصابِ آروم چار کلوم چیز یاد بگیریم.

وقتی توی یک جَمعی هستین که قراره ناهار رو بخورین و دوباره زود برگردین سر کارِتون، خواهش میکنم بغل دستیتون رو به حرف نگیرین. اون بدبخت از گشنگی داره ضعف میکنه و هی میخواد یه تیکه جوجه بزنه نوکِ چنگال، ولی هی مجبوره برگرده سمتِ شما، که دارین با هیجان داستانِ نوه عمه تونو که به هیژدهمین خواسگارش جوابِ مثبت داده تعریف میکنین، لبخند بزنه!! نکنین این کارو. وقتِ ناهار میگذره، اون بخت برگشته نه ماستشو خورده نه همهء جوجه هاشو! :/

بعضی آدمها چقد خوبن. چقد عزیزن. مثِ همین آقای جیمِ شیرین*، آبدارچیِ سازمانی که کارگاه رو برگزار کرده بود. صُبِ اولِ وقت از ماشین که پیاده شدم، دیدم وایساده دمِ در و نگاهش دو دو میزنه روی کسائی که مشکوک میزدن عضوِ کارگاهن. نپرسیده، همه رو راهنمائی میکرد سمتِ سالن. بعدش در طولِ ده ساعت، هی با سینی پُر از آب معدنی و چای و شیرینی بینمون گشت. موقعِ ناهار از همه پرسید دوغ یا نوشابه؟! بعدش میدید کسی خسته س، میگف چای بیارم برات؟ باحوصله و لبخند، دویست بار آشغال میزها رو خالی کرد توی کیسه زباله های گُنده و برد بیرون. آخرین بار اومد بشقابای میوه رو برداره، دیدم داره میگه این چاقوها خیلی خوبن. بردارین ببرین با خودتون! :)) انصافاً هم چاقوهای یه بار مصرفِ خوشگل و محکمی بودن. من برداشتم آوردم مالِ خودمو :دی

همون اول، مدرسِ کارگاه تقسیممون کرد به چند گروه. من و چند تا از دخترا هم گروه شدیم. یکیشون که اسمش فهیمه بود داشت چیزی تعریف میکرد، تو حرفاش گفت نقاشیِ پسرم... طبقِ معمول تعجب کردم که عههه بچه داره! نمیدونم چرا فک میکنم همه باید مثِ خودم مجرد باشن :| :)) بعدش یه فعالیت انجام دادیم به اینصورت که چیزی شبیهِ روزنامه دیواری درست کردیم، خانومِ مدرس گفت برای گروهتون یه اسم انتخاب کنین پایِ کار بنویسین. ماژیک دستِ من بود، رو کردم به دخترای هم گروهی گفتم چه اسمی بنویسم؟! یکیشون با نیشِ باز گف بنویس گروه دختر ترشیده ها به جُز فهیمه! :)) آخرش نوشتیم گروه کوشش!! (البته لازم به توضیحه که گروهِ ما سوگلی بود و هر فعالیتی رو واقعاً کوشش میکردیم و زارت قبل از همه انجام میدادیم).

آخرین لحظاتِ کارگاه که دیگه چشمای همه مون رو خون گرفته بود از خستگی و نای ناله کردن هم نداشتیم، آقای مدرس گف خب سوالی ندارین؟! یه چن ثانیه با پلکای نیمه باز نگاش کردیم و از گوشه و کنار گفتیم هوم؟ نه... نه... طفلِ معصوم سرخورده شد. آخه قبلش گفته بود «این کارگاههائی که آخرش میپرسی سوالی ندارین و هیچکس سوالی نداره، یعنی مفت هم نمی ارزه اون کارگاه! چون اساساً وقتی یک مجهولی رو برای یک آدم روشن میکنی، بعدش باید هزار مجهولِ دیگه مطرح بشه» البته همین جمله رو نمیدونم چجوری یادم مونده. چون اونموقع -تنگِ غروب- انقد خسته بودم که یادم نمی اومد صُب از خونه تا اونجا رو با هواپیما اومده بودم یا شنا کرده بودم و الان چجوری باید برگردم...

 

 

 

* واقعاً شیرین. همون دنیایِ سَرخوش و رنگارنگش که بعضیا بهش میگن شیرین عقلی، شرف داره به خیلی از دنیاهای جدی و سیاهِ ما...

+ از کامنتهای رنگی، مفصل و صادقانهء پسُتِ قبل ممنووووون. مطلبِ بعدی میگم مواقعِ اعصاب خوردی، چی حالمو خوب میکنه. کامنتهای مونده رو هم جواب میدم زود. قول.

نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 21:28 توسط پریا |
دوستان؟! بیایین برام بگین وقتی اعصابتون خورده یا کلافه و بلاتکلیفین، چکار میکنین که خوب بشین. چه کاری حالتونو خوب میکنه. با تفصیل و قشنگ بگین برام.

نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 13:14 توسط پریا |
من یک معتادِ فریب خورده هستم. من نمیدونستم آبنبات هم ممکنه منجلاب بشه. من در این منجلاب فرو رفتم، اونم با سر!

نمیدونم کی بود به من گفت این بازی رو بریز روی گوشیت و اصلاً چه روزی بود. اما بعد از اون بود که دقایقِ متمادیِ علافی و پلک نزدن پای مراحلِ «کندی کراش» و کِشش های هیستریکِ من به سمتِ گوشی شروع شد. بعد از اون بود که با اون آقای توی بازی رفیق شدیم و حالا من زودتر از اون با اون لحنِ عجیبش داد میزنم: سوووئیت یا دلیشــــس یا دیواااین... وای از وقتائی که یک مرحله پاس میشه و من و آقاهه با هم داد میزنیم «شوگر کرااااااش» و بعدش من میپرم هوا و شادمانی هائی انجام میدم که شرحش از حوصلهء این متن خارجه.

و خدا نیاره روزی رو که بعد از تلاش های مفرط و چند باره، بخاطر فقط یک آبنبات، یک مرحله رو میبازم. ینی دلم میخواد گوشی رو بکوبم توی سرم اون لحظه. اما در حالیکه اونموقع از کندی کراش متنفرم، دوباره play میکنم بازی رو و با چشمهائی خونبار ادامه میدم. سینه سوخته هاش میدونن «جون»های این بازی هم تموم شدنی نیستن. کافیه بعد از هر پنج بار که با ناداوری(!) سوختین، تاریخِ گوشی رو یک روز ببرین جلو، بعد زارت پنج تا جونِ تازه نفس دریافت میکنین (من ساعتِ گوشی رو تغییر نمیدم).

حالا جُدای از حرصی که آدم موقعِ باختنِ چندین و چند بارهء یک مرحله میخوره، اما یه وقتائی هم هست که همچین روووحت تازه میشه. مثِ وقتائی که شانس بیاری و از اون گوله رنگی رنگیا ساخته بشه و کنارش هم یکی از اون خط خطی های عمودی یا افقی قرار بگیره. آخخخ که چه حظی داره وقتی آبنباتای کلّ صفحه ت یهو با یه صدایِ خوبِ فیش فیش میترکه! 

اصن این بازی یه چیزیش که خیلی خوبه، صداشه! صدای ترکیدنِ آبنباتا. و یه چیزیش که خیلی بَده،مشابهتِ بعضی مراحلشه. مثلاً من خودم به معنایِ واقعیِ کلمه جون کَندم و پَرپَر زدم تا مرحلهء هفتاد رد شد. ینی قشنگ سی-چهل بار باختم. حتی یه روزش که تو حالِ خودم نبودم و هی دیوانه وار بازی میکردم، به خواهرم قول دادم اگه این مرحله پاس بشه برای همتون ساندویچِ هایدا میخرم :دی بعد که پاس شد و خانواده ای از نگرانی رهید و چند مرحله رفتم جلوتر، دیدم دهکی مرحلهء هشتاد هم که همون هفتاده!! حالا باز در مرحلهء هشتاد گیر کردم :/

فقط این پُست رو خوندین، وسوسه نشین برین نصب کنین ها! ما مثِ آهو تو عسل موندیم و تاریخِ گوشیمون الان حوالیِ کریسمسِ سالِ دیگه س بسه. چند روز پیش توی یه کارگاهِ مهم در حالیکه با مدرسِ کارگاه نیم متر بیشتر فاصله نداشتم، تمام مدت هی توی دلم قیلی ویلی بود گوشیمو درآرم کندی کراش بازی کنم :|

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد1393ساعت 19:45 توسط پریا |

 امیدوارم رمز رو گم نکرده باشین.

چیزِ مهمی هم نیست ها. صرفاً مقادیری روضه خوندم و آبغوره گرفتم. بعد گفتم نیس خیلی تو چشمَم، یهو چشمِ بد نزنه منو!!! اینه که خصوصیش کردم تُحفه رو.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 10:32 توسط پریا |
یکی از لحظاتِ مفرّحِ وبلاگ نویسی، باز کردنِ وبگذر ه. هیجانِ اینکه امروز چن تا بازدید داشتم و کی از کجا اومده یه طرف، سرچ های خوشمزه ای که به وبلاگت رسیده یه طرف!

مثلاً همین دیروز فهمیدم ممکنه کسی با سرچِ عبارتِ «پارسا پیروزفر مشنگ»!! به وبلاگِ آدم برسه. اون مشنگ هم ظاهراً نکتهء مهمی بوده که توی سرچ آمده. و البته مربوط به یه مطلبِ دیگه بوده که کلاً توی یک پیج با هم اومدن.

بگذریم. خلاصه اینکه دیروز از اون لینک رسیدم به صفحاتِ قدیمیِ وبلاگم. یَک حالِ خوشی بود خوندنشون! بعضیا رو اصن یادم رفته بود. مثلاً رسیدم به این و انقد خندیدم که خدا میدونه. مخصوصاً اونجاش که کروکی میکشیدم تو ذهنم!  خدا رو شکر درمان شدم الآن :دی

* * *

+ یه موقعی طرزِ نوشتنم با الآن چقد فرق داشت. کتابی مینوشتم. محاوره بهتره بنظرم. هوم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 10 خرداد1393ساعت 11:37 توسط پریا |
نوعروس بودن هم عالَمی داره ها!

تشریف بیارین ادامه مطلب. رمز قدیمیه اما اگه ندارین، در کامنت بفرمائین «رمز» تا بدم خدمتتون.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 21:29 توسط پریا |
اینکه برای تجربه کردنِ دوبارهء یک حسّ خوب ذوق داشته باشی، خیلی خوبه. اینکه وقتی داری سفارشِ عرق نعنا و بیسکوئیت و ماستِ کم چرب به آقای بقالِ محل میدی؛ یهو چشمت بیفته به بستنی های کیم لاغری که عکسِ انار روش کشیده و یادِ بستنی های کیم لاغری که دیروزش خوردی و طعمِ آلبالو میداد توی ذهنت زنده بشه و چشمات برق بزنه و دست ببری شیش تا با هم ازشون برداری، خوبه. اینکه رژیم داشته باشی و وقتی رسیدی خونه از بستنیه نخوری و تمام شب ذوق داشته باشی برای فردا، خوبه. اینکه هی خاطرهء طعمِ دلبرانهء بستنی آلبالوعه بپیچه توی دهنت و هی خودتو در حالی تصور کنی که داری یک گازِ گُنده از سفیدیِ شیرینش رو به همراهِ روکشِ خوشرنگش -این بار با طعمِ انار- میدی پائین، خیلی خوبه...

ولی تراژدیِ غمبار از اونجا اتفاق میفته که پوستِ(!) بستنیه رو باز کنی و ببینی دلبرت همونی نیس که برات خاطره ها آفریده و مزه ها خلق کرده. ببینی به جاش، یه بستنی یخیِ قرمزِ خسته زُل زده تو چشات. که خبری از اون سفیدیِ شیرینِ درونش نیست. که روکشِش هم به اندازهء قبلی نرم و ژله مانند و رویائی نیست. به اندازهء اون محکم هم نیست و برای اینکه کیم لاغرش از وسط نصف نشه و روی دست و بالت نیفته، مجبور میشی یه تیکهء گندهء سردشو یهو با هم بذاری تو دهنت... و اونجاست که مغزت از سرما سوووت میکشه و چشمات از غمِ عشق، قرمز و نمناک میشه...

* * *

 

+ راستی من هنوز نفمیدم به «پوست» بستنی چی باید بگی؟! نایلون؟ کاغذ؟ جلد؟!!

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 19:41 توسط پریا |
هر مُراجعی که میاد و میره، عالَمی تجربه برای من به همراه داره. گاهی از تشخیصی که دادم و کمکی که کردم بینهایت خوشحال و راضیم، و گاهی...

یه مُراجعی داشتم که یه دخترِ اول دبیرستانی بود. اومده بود کمکش کنم برای انتخاب رشتهء دبیرستان. بعد از اینکه یکم براش حرف زدم و مصاحبه گرفتم، تستِ رغبت رو براش انجام دادیم. نتیجهء تست و تستِ دوم، موند برای جلسهء دوم. وقتی توی خونه پاسخنامه ش رو تفسیر کردم، جوابش یکم با چیزائی که خودش گفته بود فرق داشت. خودش میگف نمره های ریاضیش عالیه و دوستاش همه میگن تو باید بری رشتهء ریاضی؛ اما اولویتِ اولش براساسِ تست، تجربی شده بود. ریاضی اولویتِ سومش بود! ضمنِ اینکه کلاً تیپش «هنری» دراومده بود. و البته از مصاحبه هم فهمیده بودم که این بچه کلاً هنریه. بنابراین لازم بود جلسهء بعدی همراه با یکی از اعضای خونواده ش بیاد تا مسئله رو تشریح کنم براشون و در جریان قرار بگیرن. وقتی خواهرش برای جلسهء دوم با خودم مستقیم تماس گرفت، گفتم لطفاً شما هم همراهِ الهه جان بیاید (اسم مستعاره).

جلسهء دوم رو اولش تنهائی شروع کردیم. یه تستِ دیگه هم ازش گرفتم. بعد کلی با هم حرف زدیم و در موردِ خودش برام گفت. نتیجهء تستش میگفت که دختریه که با فکر و عقل تصمیم گیری میکنه. انرژیِ زیادی داره و به نسبتِ قابل توجهی برونگراست. اینا رو که براش میگفتم، خوب گوش میداد و تأیید میکرد. هوشِ ریاضیِ خوبی هم داشت. بعد از اینکه همهء نتیجه ها رو کنار هم گذاشتم و براش توضیح دادم، از خواهرش خواستم بیاد تو. و درست همین جا بود که اشتباه کردم!

باید از خودش میخواستم بیرون باشه و بعد با خواهرش حرف میزدم، اما فراموش کردم. حالا از شانس، خواهرش هم همچین عُنُق و بی حوصله بود و سرش هم مدام توی گوشیش بود!! شروع کردم و نتیجهء تستها و پیشنهادمو برای انتخاب رشته دوباره توضیح دادم. وقتی به اونجا رسیدم که نتیجهء تست داره میگه این دختر با تفکر و عاقلانه تصمیم میگیره، خواهره پوزخندی زد و گف «هع! اصلاً هم اینطوری نیس! اتفاقاً این اصلاً فکر نمیکنه و کااااملاً از روی شکم تصمیم میگیره!! خیلیم پرخاشگره!!» نگاهم به الهه افتاد. لُپاش از خجالت سرخ شده بود و بغض کرده بود! نگاهی از گوشهء چشم به خواهرش کرد و شاکی و زیرلب گفت نخیرمممم... آتیش گرفتم که خدایا چرا حواسم نبود با خواهرش باید تنها صحبت کنم؟! غرور این دختر جلوی من خورد شده بود. البته احتمال هم نمیدادم خواهره بخواد اینجوری حرف بزنه و اعصابم از بی ملاحظگیش به هم ریخته بود. فقط تونستم بگم «البته اقتضای سنشه...» و بحث رو عوض کردم.

درسته که دلم خیلی از بی تجربگی و اشتباهم سوخت اما، مثِ داغِ قاشقِ پُشتِ دست، دیگه هیچوقت فراموش نمیکنم که برای هر کاری باید همهء جوانب سنجیده بشه و هر احتمالی داده بشه. اونم مسئلهء مهمی مثِ مشاوره! و مهمتر از اون با یه نوجوان!

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393ساعت 19:54 توسط پریا |
درست وقتی قراره آدمهای جدیدی رو ملاقات کنی، وقتی خیالت از بابتِ صافیِ پوست و صافیِ شکم! راحته، وقتی مدلِ ابروهاتو خیلی دوست تر میداری... وقتی... صُب پا میشی و اولین چیزی که روبروی آینه توجهتو جلب میکنه، یه جوشِ زشت و گُنده زیر لبته. درست زیرِ لب، همونجائی که مثلاً اگه خال بود، خیلیا ممکن بود گرفتارش بشن!!!

حالا وقتشه روی دوستی های قدیمی حساب کنی. یه پنبهء آغشته به محلولِ کلیندامایسین رو فشار میدی روی جوشِ مذکور. همچین تا عمقِ وجودت میسوزه؛ اما به چند ساعت نکشیده، از ریشه خشک میشه. بعد به تقلید از آگهی های تلوزیونی، یه تلنگر به قوطیِ کلیندا میزنی و از جلوی آینه میای کنار! 

البته قرارِ ملاقاتت به هم میخوره، اما این دلیل نمیشه همچنان از صافیِ پوست و بقیهء جاها خوشحال نباشی.

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت1393ساعت 18:33 توسط پریا |
عجایبِ دنیا، هفت تاس. در معرفیِ این آثار اومده که:

عجایب هفت‌گانه به هفت اثر برتر معماری و مجسمه سازی دوران باستان اطلاق می‌شود. این هفت اثر ظاهراً اولین بار توسط یک فنیقیایی یونانی‌الاصل به نام «آنتیپاتروس» در قرن دوم پیش از میلاد در یک کتاب ثبت شده‌ است. مشخص نیست که این فرد خودش این آثار را دیده‌ است یا نه، به هر حال آنچه مسلم است این است که وی در زمانی می‌زیسته که تمام این شاهکارهای هنری سالم و موجود بوده‌اند و او نمی‌خواست ویرانه‌ها را به هم عصران خود معرفی کند...

از باغ های معلقِ بابل و نیایشگاه آرتمیس و اهرامِ ثلاثه که بگذریم، من -یک ایرانی الاصل به نام پریا در قرنِ بیست و یک پس از میلاد- میخوام هشتمین عجیبِ(!) دنیا رو بهتون معرفی کنم. اثرِ برترِ پاکیزگی و شویندگیِ دورانِ معاصر: لباسشوئیِ خونه مون! مشخص است که من خودم این اثر رو دیدم و این شاهکارِ هنری هم اکنون سالم و موجود بوده و منم که نمیخوام ویرانه ها رو به هم عصرانِ خود معرفی کنم.

 شما هررر تایمی از شبانه روز که لباس بریزی تویِ این و این شروع کنه به شُستن، اون مرحلهء خشک کُنش که با صدای هلیکوپترِ در حالِ لندینگ دوهزار دور در دقیقه میچرخه، میفته سرِ ناهار!! ینی من خودم اول شک کردم، بعد امتحان کردم. دیدم فرقی نمیکنه کی روشنش کنی: ساعتِ نُهِ صب، ده و نیم، یازده و سه دقیقه... مرحلهء آخرش که خشک کُنه با اولین قاشقِ ناهاری که بذاری دهنت یکی میشه :| بعد این از اونجائیکه پدربزرگِ لباسشوئیای شما محسوب میشه، خشک کردنش همینجوری بی سروصدا نیس که. یک کولی گری و بی حیائی در میاره بیا و ببین. تر تر فیش فیش قر قر... بعد من باز امتحان کردم، ساعتِ یک ناهار بخوریم یا دوازده و نیم یا ده حتی!! فرقی نمیکنه که. حتی لباس هم اگه توش نباشه!!! من اولین لقمه رو که بذارم دهنم، منتظرم به حول و قوهء الهی این بره رو ویبره و -دور از جونِ شما- کوفت کنه لقمه هه رو. دیگه همین. گفتم بیام معرفیش کنم، دِینی به گردنم نمونه :/

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 17:18 توسط پریا |
موردِ سوءاستفاده قرار گرفتن خیلی بَده. بدتر از اون اینه که ندونی و نتونی جلوی این سوءاستفاده رو بگیری! نمیدونم این توانائی، ذاتیه یا اکتسابی. ولی هر بار که میتونم به بهترین نحو از حقم در برابرِ یک آدمِ پُررو! دفاع کنم، تا ساعتها بعدش خوشحالم... البته اینم بگم که «پیش زمینهء ذهنی داشتن» هم خیلی موثره. ینی بدونی این آدم، پُرروئه! و احتمالِ هر حرفِ زور یا بیربطی ازش میره.

دیروز -دوشنبه- قبل از ظهر توی مرکز نشسته بودم و خانم دکتر هم مُراجع داشت. تلفن هم پُشتِ هم زنگ میخورد. کلاً روزِ بسیار شلوغی بود و ساعتِ هشت و نیمِ غروب که داشتم برمیگشتم، به یک زامبی بیشتر شبیه بودم از خستگی :| خلاصه تلفن زنگ خورد و منم شماره رو نگاهی کردم و جواب دادم. حالا میبینم میگه سلام و بعد سکوت میکنه. این حضرت صُبحای دوشنبه هر بار زنگ بزنه مرکز و کاری داشته باشه، توقع داره من شماره شو حفظ باشم! بعد باز توقع داره یک کلام بگه سلام، و من از اینور غش کنم، ضعف کنم، احوالپرسی کنم، خسته نباشید بگم، رو سرم حلوا حلواش کنم تا لطف کنه بگه چکار داره!! :| خلاصه اون گف سلام، منم گفتم سلام. بعد که دید من سکوت کردم، ادامه داد «خانوم فلانی؟ یه کیفِ سیاهرنگ اونجا روی کمد هست که تستِ هوشِ وکسلره. یه خانومی میاد، بده بهش. اگه نیومد، خودت باید بری برسونی دستشون» من هنوز دوزاریم نیفتاده بود که چجوری باید برسونم دستشون؟! و اصلاً کی قراره بیاد؟! که ادامه داد «الان زنگ میزنم هماهنگ میکنم که بیاد» و خدافظی کرد! تعریف کردنِ بقیهء ماجرا، حوصله تونو سَر میبره. همینقد بگم که اون خانوم زنگ زد و گف نمیتونه بیاد تست رو ببره. از طرفی هم این تست پیشِ این حضرت، امانت بوده و باید پَس میداده. خب حالا تکلیف چیه؟! به ذهنِ الکنش رسیده که به من امر!! کنه امانتی رو به دستِ صاحبش برسونم. همونطور که در جملاتش میبینید، هیچ خواهش یا تقاضائی هم در کلامش نبود. ینی توقع داشت من بعد از تموم شدنِ کارِ مرکز، بکوبم برم امانتیِ ایشون رو به دستِ صاحبش برسونم. در حقیقت کاری که باید خودش انجام میداد.

من این کارو نکردم. در واقع سربزنگاه دونستم باید چجوری رفتار کنم و چی بگم. چون کاملاً حسِ سوءاستفاده بهم دست داده بود. دوباره که تماس گرفت -بدونِ اینکه حساسیتی ایجاد کنم- گفتم نمیتونم و کار دارم. گف نزدیکه هااااا! دو قدم میری میای! گفتم نمیتونم و کار دارم. باز گف آخه امروز باید برسه به دستشون، دوباره گفتم نمیتونم و کار دارم. بعدشم گفتم «وقتی امانت میگیرین، بهتره برای برگردوندنش هم فکری بکنین!» از من به شما نصیحت؛ این فنّ رو همیشه بلد باشین که هروقت کسی کاری ازتون خواست که احساس کردین داره سوءاستفاده میکنه و شما نمیخواین انجامش بدین و حسّ خوبی ندارین و جوابتون مطلق «نه» هست، هرچی اون گفت شما هی پُشتِ هم فقط دلیلِ خودتونو بگین. دقیقاً مثل یک نوارِ از پیش ضبط شده: نه، نمیخوام، نمیتونم...

میدونید اگه این آدم نشون داده بود که ارزش داره، من اینکارو که در حیطهء وظیفه م هم نبود، براش انجام میدادم. چه اشکالی داره؟! گره از کارِ کسی باز میکنه آدم. اما وقتی با قلدری به آدم امر کنن، قضیه فرق میکنه. اونم میدونین چرا؟! چون شازده تصور کرده بود من اون موقع منشی ام! و میشه هر خواسته ای از یک «منشی» داشت!! حتی منشیمون هم وظیفه ش نیست که کارای شخصیِ کسی رو انجام بده. و ایشون که ادعایِ فضل و کمالاتِ روانشناسیش هم میشه، این مسئلهء ساده رو نمیفهمه متأسفانه!

درستش این بود که بگه «من میدونم که وظیفهء خودمه این امانتی رو برگردونم، اما امروز به این دلیل و اون دلیل نمیتونم. حالا شما وقت داری کمکم کنی؟! میدونم سخته و دوره و توی زحمت میفتی و فلان، اما میشه خواهش کنم امانتی رو به دستِ صاحبش برسونی؟!» خب اون موقع آدم که از سنگ نیست!! موقعیت رو درک میکنه و کمک میکنه. والا! قهر

نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 11:51 توسط پریا |
نشسته بودیم تو ماشین و داشتیم میرفتیم. اون از پنجره بیرونو نگاه میکرد و من زیرلب به راننده های متجاوز به حقوقِ دیگران فحش های اختراعیِ خودمو میدادم و مثلاً یهو با غیظ میگفتم «گااااااومیییییش»... دوستم اما مدتی بود بی حوصله بود و غمگین؛ قبلاً هم از مکالماتِ وایبری فهمیده بودم که روبراه نیس...

صدایِ ضبط هم کم بود و علی آقای لهراسبی هنرنمائیِ خفیفی میکرد. یه جا آهنگی رسید که من خیلی دوسش دارم، صدای ضبطو بلند کردم. حرف هم که نمیزدیم و ماشین در سکوت بود، فقط صدای آهنگ بود. یهو برگشت گف «چی گف!؟ چشای خیس اجتماعی!؟» گفتم چـــــــی؟! با چشای گرد گف «چشای خیس اجتماعی ینی چی!؟» آهنگو زدیم عقب، دوباره گوش دادیم... یه نگاهی حاکی از اینکه «ینی تو به معنا و مفهومِ چیزی که میشنوی نباید دقت کنی!؟» بهش انداختم و پُقی زدیم زیر خنده! خنده

تا خودِ مقصد هر پنج دقه یه بار، یکیمون میگف چشای خیس اجتماعی! و بعد هار هار میخندیدیم. فک کنم مدتها بود از تهِ دل نخندیده بود...



+ آهنگِ دلهره از آلبومِ ربات. علی لهراسبی

نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 19:43 توسط پریا |
بعد اونوَخ این مرکزِ ما همونطور که گفتم؛ دیواراش آکوستیک نیس. جهتِ حفظِ حریم شخصی افراد بهتره -و نه الزاماً- که درها و دیوارهای مراکزِ مشاوره در برابرِ صدا عایق باشن. مخصوصاً مراکزِ کوچیکتر، مثِ مال ما. تابحال خیلی کم پیش اومده مشابهِ اون موردی که گفتم خانومه میخواست بره پائین وایسه برای اینکه شوهرش راحت حرف بزنه و صداش بیرون نیاد؛ و من کف کرده بودم از این میزان احترام به حقوقِ دیگران -شوهر حتی!-. بقیه ای که دو نفری میان اما، کنجکاوی رهاشون نمیکنه که بفهمن همراهشون داره چی میگه توی اتاق مشاوره و چی میشنوه. مثلاً اینور نشستن، یهو پا میشن میرن اونور! بعد من میدونم منظورشون چیه دیگه! صدایِ موسیقی رو یکم بلندتر میکنم. بعد که میشینن رو صندلی و میبینن صدای موسیقی مزاحمه، بیشتر تکیه میدن عقب و سرشونو میچسبونن به دیوار!! منم دارم زیرچشمی نگاشون میکنم؛ دوباره صدایِ موسیقی رو کمی بلندتر میکنم. در واقع دستشونو میخونم و پاتک میزنم. باز میبینن نخیر! صدایِ واضحی شنیده نمیشه از داخلِ اتاق! سرشونو کج میکنن سمتِ در، گوششونو میچسبونن به دیوار، شاید حتی بدشون نیاد سر من داد بزنن که «اااه اون صدا رو کم کن ببینم چی میگههه!» :))

ولی گاهی که خودم تنهام و مُراجعِ دیگه ای نیست، صدایِ مُراجعینِ داخل اتاق رو میشنوم. یه بار یه زن و شوهر جَوونی برای زوج درمانی اومده بودن؛ وقتی خانم دکتر -مدیر مرکز- هر کدومشونو تنهائی دید، بعد خواست که دوتائی با هم برن تو اتاق. آقا از لحظه ای که این دو تا رفتن تو، با هم جروبحث و جیغ جیغ کردن تاااا نیم ساعت! مشکلشون هم سر این بود که آقاهه میخواست خانومه پوشیده تر لباس بپوشه و خانومه هیچ رقمه زیر بار نمیرفت. هی صدای خانومه بالا میرفت، هی صدای آقاهه اوج میگرفت. عینِ دو تا خروس جنگی! بعد من تعجب کرده بودم که خانم دکتر چرا صداش نمیاد!؟ اصلاً حرف نمیزد. بعد از نیم ساعت که اینا خوووب جیغ جیغاشونو کردن و ساکت شدن، خانم دکتر خیلی آروم در یک جمله گفت «عینِ بچه ها می مونین!» فک میکنم اگه دخالت میکرد توی بحثشون، انقد اثر نداشت که بعد از نیم ساعت این جمله رو گفت. خنده م گرفته بود. البته بعدش توی بیست دقیقهء باقی مونده، راهکار داد و راهنمائی کرد.

دیر اومدن یا نیومدنِ مُراجعین خیلی بده. یه موقع میبینی طرف از قبل زنگ میزنه و قرارش رو کنسل میکنه؛ خب اینجوری خوبه. آدم تکلیفشو میدونه و کسی رو جایگزین میکنه و مشاورِ مربوطه هم معطل نمیشه. اما بعضی ها هستن که زحمتِ کنسل کردنِ قرار رو به خودشون نمیدن؛ ساعت میگذره و میبینی نیومدن. یه بار یه خانومی یک ربع از وقتش گذشته بود و هنوز نیومده بود. من به موبایلش زنگ زدم که ببینم میاد یا نه؛ خیلی خونسرد -و حتی شاکی از اینکه مصدعِ اوقاتش شدم!!!- گف تو راهِ همدانه و نمیاد :| بعد همچین مُراجعی اگه مربوط به یکی از خانم دکترای مرکز باشه، خیلی شاکی میشه. البته حق هم داره چون سرش خیلی شلوغه و میتونست توی اون وقتِ مُرده، مُراجع دیگه ای رو ببینه. اما یکی از آقایونِ همکار، وقتی یکی از مُراجعینش نیاد، خم به ابرو نمیاره. قشنگ یه موسیقیِ ملایم از موبایلش پلِی میکنه و سرشو میذاره رو میز میخوابه! :))

یکی از مُراجعا هر بار که میاد، بعدش تقاضایِ نسخه شدنِ هزینه و مهر و امضا کردنِ دفترچه بیمه شو میکنه. ظاهراً تحتِ حمایتِ بیمه ایه که هزینهء مشاوره رو هم تقبل میکنه. هیچی دیگه خواستم بگم نُخسه(!) نوشتن و مهر و امضا کردنِ دفترچه بیمه رو هم تجربه کردم :دی

یه بار داشتم از پله برقیِ یه پُل هوائی می اومدم پائین؛ همینجور که پله ها می اومد پائین، یه دختری از اونور داشت می اومد بالا. بعد قیافه ش بشدت برام آشنا بود و هر چی به هم نزدیکتر میشدیم، هی داشتیم دقیق همدیگه رو نگاه میکردیم. یهو در فاصلهء چند متری، هر دو با هم اون یکی رو به جا آوردیم! پله ها که از کنارِ هم گذشت، با هم گفتیم «عهههه سلااااام!» بعدشم تا آخرِ پله ها احوالپرسی کردیم. یکی از مُراجعینِ مرکز بود. قیافه ش خوب یادم مونده بود چون اون باری که اومد هم خیلی عجله داشت که خوابگاهش دیر نشه و هم اسم قشنگی داشت: آسو!

از دختر-پسرائی که برای مشاورهء تحصیلی/کنکوری میان خواسته شده که هر بار یا با پدرشون بیان یا مادرشون. بعد یه بار پدرِ یکی از دخترا منتظر نشسته بود تا کارِ دخترش تموم بشه و برن. ناخودآگاه توجهم به قیافه ش جلب شد: چشم و ابروی مشکیِ مطلق، سیبیل های خوش فرم و بالا رفتهء انبوه و قد و قیافه ای محکم و مقتدر. نمونهء کاملِ یک مردِ کُرد! بعد از سرِ بیکاری و انتظار، داشت با بغل دستیش گپ میزد. منم سرم پائین بود، ولی ماشالا انقد صداش پُرطنین بود که میشنیدم حرفاشو. انقد شیرین حرف میزد و خوش مشرب و باحال بود که خدا میدونه. از این مُدلائی که چشماشون میخنده حتی! فقط هم یکبار اومد؛ دیگه ندیدمش...

پروندهء مُراجعین کاملاً محرمانه س؛ اما من به عنوانِ منشیِ دوشنبه ها، ناگزیرم به دیدن و خوندنِ پرونده ها. علتِ مراجعه ها جالبه؛ اغلب مشکلاتِ خانوادگی، درگیری با همسر، یا اختلافات منجر به طلاق... یکی نوشته بود اخلاقِ پسرِ 12 ساله ام! مواردِ زیادی هم هست مربوط به وسواس، مشکلاتِ شخصیتی یا احساسِ ناامیدی و پوچی. ولی از همه جالب تر موردی بود که نوشته بود «نمیدونم!» این موارد حس میکنن مشکلی هست، ولی نمیدونن چیه. در واقع حالشون «خوب» نیست و روبراه نیستن. و اتفاقاً خیلی هم شجاعن که میان پیِ درمان.

یکی از فرحبخش ترین لحظاتِ منشی بودن در یک مرکز مشاوره، وقتیه که یه زوج برای مشاورهء ازدواج میان. درحالیکه نوعی رودرواسی و احترامِ خاص بینشون دیده میشه، اما به پهنایِ صورت میخندن و شوقِ عجیبی برای موردِ مشاوره قرار گرفتن دارن. بعد منم تحتِ تأثیر اونا شاداب میشم اصلاً. یه بار یه دختر و پسری اومده بودن که هر دو 22 سالشون بود. بعد مشاوره شون هم خیلی طولانی شد. وقتی رفتن، مشاورمون از اتاق اومد بیرون و گف «وای خدااا چقد آقا بود پسرههه! خیلی خوشم اومد ازشون. دختره هم معرکه بوووود» منم دقیقاً همینو حس کرده بودم که این دو تا چقد به هم میان. اصلاً بعضیا به یک نگاه هم مشخصه که ستاره شون جُفته...

یه بار آخرای وقت بود که یه آقائی اومد تو. تیپِ ترتمیز و خوبی هم داشت. من یه نظر حس کردم این چقد قیافه ش آشناس! خلاصه یه سلامی کرد و سرک کشید که ببینه کسی توی اتاق هست یا نه که بره پیشِ همکارمون. بعدشم رفت تو! یهو صدای همکارمونو شنیدم که با تعجب میگف «به بههههه آقای فلانییییی» بعدشم کلّی تحویلش گرفت و قربونِ قد و بالاش رفت!! که وای چقد عوض شدی، چقد خوش تیپ شدی، ماشالا ماشالا... توضیح اینکه این همکارمون یه خانومیه که جایِ مادرِ این آقاهه س. حالا منم شبیه علامت سوال بودم که این کیه!؟ همون لحظه خانوم همکارمون از اتاق اومد بیرون و با هیجان گف «خانوم فلانی ایشون همکارمون هستن هااا! آقای فلانی! یادتونه؟!» من یهو دوزاریم افتاد که آهاااا! این همون پسره س که اولین جلسهء مشاورای مرکز دیدمش... فوقِ روانشناسی بود و من اون روز فک کردم چقد بنظر داغون و خموده میاد. بعد با خودم میگفتم این با این حالِ نزار و افسرده ش، چجوری مشاوره میده به ملت؟! اون روز احوالاتش حتی روی ظاهرش هم تأثیر گذاشته بود و مشخص بود خیلی بیحوصله و بی دقت لباس پوشیده. ولی امروز اصلاً آدمِ دیگه ای شده بود انگار! بسیار خوش تیپ و سرحال و حتی کمی چاق! پس به خاطرِ همین بود که خانوم همکارمون انقد گُل از گُلش شکفت و خدا رو شُکر کرد وقتی دیدش... احتمالاً توی این مدت یا زن گرفته یا زن طلاق داده که احوالاتش از این رو به اون رو شده :دی :))

بساطِ چای و بیسکوئیتمون همیشه به راهه توی مرکز. از این شکلات خوشمزه های مربعیِ باراکا هم داریم اکثراً. بعد درگیریِ اساسی و همیشگیِ من اینه که وقتی مُراجع منتظر نشسته روبروم، من چجوری میتونم چای و بیسکوئیت بخورم؟! و آیا باید برای اونا هم بیارم یا نه. گاهی شکلاتی چیزی تعارفشون میکنم. برای همکارا ولی، خودم همیشه چای میبرم. طفلکیا از خستگی، چشماشون میخواد بسته بشه. بعد یه بار کسی بهم گف «واااا! مگه تو منشی هستی!؟ توأم همکارشون هستی هاا! برا چی چای میبری؟!» واقعیتش اینه که بله! من دوشنبه ها منشی هستم، نه همکار. پس همون کارائی رو میکنم که یه منشی میکنه. دقایقِ طولانی توی زونکن ها و فایل های سیستم دنبالِ فلان پرسشنامه یا فلان برگه میگردم، پرینت میگیرم، پروندهء مُراجعِ جدید رو بعد از تموم شدنِ کارِ مُراجعِ قبلی برای مشاور مربوطه میبرم، کار کردن با کنترلِ اسپیلت رو یاد میگیرم، گاهی همزمان با سه نفر حرف میزنم، پولِ تعمیرکارِ آیفون یا نظافتچی رو حساب میکنم، اگه سطلِ آشغال اونقد پُره که جای سوزن انداختن نداره کیسه شو عوض میکنم و... چای هم دم میکنم!

وقتائی که سرم خلوت باشه و مُراجعا در کمالِ آرامش نشسته باشن و کاری نباشه، برای خودم نتگردی میکنم. خُب واضح و مبرهنه که در این میان، هم وبلاگِ خودم باز میشه و هم همهء دوستام. در همین راستا؛ بعد از تموم شدنِ کارِ مرکز و قصدِ رفتن به خونه و چک کردنِ گاز و پنجره ها و خاموش کردنِ کولر (بله انقد گرمه که از حالا اسپیلت روشن میکنیم :|) و یادداشت گذاشتن برای منشیمون که فردا ببینه و جمع و جور کردنِ پرونده ها؛ آخرین و مهمترین کاری که قبل از خاموش کردنِ سیستم باید انجام بدم، پاک کردنِ هیستوریه! یه بار حواسم نبود و سیستم رو زدم شات داون بشه. بعد از اون وقتائی بود که سیستم میخواست اتومات آپدیت بشه و پیغام داد دس به هیچی نزن تا من کارمو بکنم. از همین مدل آپدیت های طولانی که باید ول کنی بری به امانِ خدا تا سیستم خودش بعدش خاموش بشه. داشتم کلیدمو درمیاوردم که قفل کنم برم، یهو برقِ سه فاز از کله م پرید که وااای هیستوری رو پاک نکردم!! حالا کامپیوتر هم بازیش گرفته بود و آپدیتش تموم نمیشد. چند دقه نشستم، ولی قِرقِرش تموم نمیشد که نمیشد. حالا ساعت هشتِ غروب بود و تقریباً کسی هم توی ساختمون نمونده بود. درِ مرکز هم باز بود و سیاهیِ راه پله ها داشت زهره مو میترکوند :| یه لحظه فک کردم ول کنم برم، ایشالا هیستوری رو نمیبینه منشیمون :| بعد دوباره گفتم حرفِ بیخود نزن. فک کن یه درصد آدرست لو بره با این غیبتائی که پُشتِ سر کلهم اجمعین بچه های مرکز میکنی :| همینجوری هی با خودم صحبت میکردم و آپدیته هم تموم نمیشد. آخرش طبقِ روالِ قدیم که با نوکِ دمپائی میزدم پاورو کلاً خاموش میکردم، دکمهء پاور رو فشردم. ولی زهی خیالِ باطل! چون سیستم خاموش نشد :| در نهایت چشم چرخوندم که ببینم بینِ اون همه سیم و کابل و... دوشاخهء کیس کجاست. و چون پیداش نکردم، دوشاخهء سه راهی رو کلاً از پریز کشیدم :| یهو قِرقِرا تموم شد و مرکز در سکوتی دلچسب فرو رفت. دوباره دوشاخه رو زدم، سیستم رو روشن کردم، کروم رو باز کردم و هیستوریشو پاک کردم :|




بازم فک کنم ادامه داشته باشهزبان

خاطراتِ مرکزی1

نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 12:26 توسط پریا |

تصویرِ فوق، سالادی ست که ما هروَخ از باشگا برمیگردیم درست میکنیم میخوریم. واقعیت اینه که ما وقتی از باشگا برمیگردیم، طفلکی ترین موجودِ عالَمیم. چون تا دوساعت هیچی نمیخوریم؛ بعد این سالاد رو میخوریم. و خُب «سالاد» مگه شد غذا؟! حالا گیرم توش خیار و گوجه و کلم سفید و فلفل دلمه ای و کرفس و برگ کرفس و جعفری و هویج و خیارشور و لوبیا چیتی و ماکارونی پیچی و عدس و سیب زمینی و مرغ و گردو و نخودفرنگی و پنیر صبحانه هم داشته باشه. گیرم با نمک و فلفل و ماست و آبغوره هم بخوریش. نمیشه «غذا» که. هوم. آیکونِ با دستِ زیر چانه به سالادِ فوق نگریستن.



+ :دی

نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت1393ساعت 22:20 توسط پریا |
امروز قرار بود برم به یه مدرسه و برای بچه ها حرف بزنم. خیلی برام جالب بود چیزی که پارسال برام دست نیافتنی بود و نه اداره همکاری کرد و نه مدرسه ها، امسال اینجوری راحت جور شد. از طرفِ یکی از همکارا معرفی شدم و هماهنگی شد و تمام! نه بالا-پائین کردنِ پله های اداره رو لازم داشت و نه یکساعت توضیح دادن در موردِ هدفم و رشته م. با اعصابِ راحت نشستم یه پاورپوینتِ مرتب و خلاصه هم ساختم که برای بچه های تیزهوشانی جذاب باشه. همش هم یه ورِ ذهنم متوجهِ این مسئله بود که اینا تیزهوشانی هستن و نمیشه مطلبِ خام یا تکراری به خوردشون داد. از طرفی هم میدونستم آتیش پاره هائی هستن بی همتا! همون همکارم قبلاً برام تعریف کرده بود. بنابراین تصمیم گرفته بودم از هیئتِ یک دختر جَوونِ اسپرت بیام بیرون و بیشتر به معلمای باتجربه شبیه باشم! این باعث میشد کمتر شیطونی کنن و بیشتر گوش بدن. به همین خاطر مانتو-شلوارِ کرپی که سال به سال نمیپوشم رو از توی کمد درآوردم و از مامان هم مقنعهء کرپ گرفتم. موند موهام که دیروز برای قرار دوستانه مون با بچه ها waveش کرده بودم و انقد خوشم اومده بود که هیچ رقمه حاضر نبودم برم بشورمش تا وِیوها صاف بشه! من اصالتم به آفریقا برمیگرده انگار اصن. از موهای لَخت و نرم بدم میاد؛ مخصوصاً که همیشه با شال و مقنعه مشکل دارم و تا به این لحظه هیچ شال یا مقنعه ای دیده نشده که نیم ساعت روی سر من مرتب وایساده باشه. اما این wave باعث میشه موها پُرحجم و ثابت بشه. یکم جلوی آینه با خودم بحث و بررسی کردم و نهایتاً به این نتیجه رسیدم که موهام مشکلی نداره. اصن مادرزادی وِیوه! بعد نگاه کردم به ناخنام؛ لاکش اونقد ملایم بود که اونم مشکلی نداشت. در واقع بعد از سالها! سرچ و جستجو، بالاخره لاکی رو که میخواستم پیدا کرده بودم. یه چیزی که هم ناخنت مرتب باشه و هم در عینِ حال پُررنگ نباشه. خداوند بیامرزه پدرِ آرکانسیل رو. از پنککش هم بسیار راضیم؛ که نسبت به همیشه یکی-دو درجه تیره تر گرفتم و حالا با اون کرم نیمه برنزه ای که قبلاً گرفته بودم و این موهای وِیو، قشنگ شبیهِ این دخترای دورگه میشدم :دی

داشتم میگفتم. خودکار و فلش و یکی از کتابامو گذاشتم توی کیفم و -بسم اله گویان- از خونه اومدم بیرون. از همون لحظه ای که نشستم توی ماشین تا جاگیر بشم و ریموتِ درو بزنم، خنکای اول صُب پیچید به تنم. بعد من آدمی هستم اهلِ نشانه ها، بنابراین همین هوای خوب و خنک رو نشانه ای تلقی کردم مبنی بر اینکه امروز روزِ خوبی خواهد بود. و این نشانه ها اونجا به اوجِ خودشون رسیدن که پُشتِ چراغ قرمز در حالیکه طبقِ معمول ملتفت شدم کمربند نبستم و داشتم تلاش میکردم سگکش جا بره، چشمم به ماشین جلوئی افتاد که آقای راننده ش خیلی ریلکس و سرخوش داشت پُشت فرمان لباس عوض میکرد! یه چندین ثانیه ای هم بعد از اینکه بلوزشو درآورد لُخت بود، تا پیرهنشو بپوشه. هیچ عجله ای هم نداشت! :))

میدونین من از پَسِ یک کار در جهان خیلی خوب برمیام و اون حرف زدن در موردِ چیزیه که بهش مسلطم! میتونم مطلبی رو که خودم خوب فهمیدمش، ساعتها در موردش حرف بزنم و راحت برای کسی جا بندازم و نترسم از اینکه مخاطبم کیه یا چند سالشه یا سطحِ علمش چقدره یا برای چند نفر قراره حرف بزنم. امروز هم روزی بود که با وجودیکه اولین تجربه م بود؛ اما کاملاً میدونستم چی قراره بگم و حتی برای حرفام مثالهای خلاقانه ای هم اختراع کرده بودم. فقط می موند ارتباط گرفتن با دخترای 14-15 ساله ای که بنظر، سخت ترین بخشِ کار بود. اما وقتی وارد مدرسه شدم و قیافه های باهوش و شیطونشونو دیدم که سرک میکشیدن تا سر در بیارن این آدم جدیدی که اومده کیه -شاید باور نکنید اما- در جا مهرشون رفت توی دلم! بعد خودم مونده بودم متحیر که چجوری تونستم هم باهاشون ارتباط بگیرم و هم عینِ یه معلم با بیست سال تجربهء کار، کلاسو اداره کنم. شما نبودین ببینین حتی ژستام و زبانِ بدنم هم عینِ معلما بود! چنین جدیت و قدرتی رو قبلاً هم از خودم سراغ داشتم، ولی تلفیقش با نرمشِ حرفهء مشاوره و تعدیل شدنش در برابرِ دخترای دانش آموز، چیز معرکه ای شده بود که تا ساعتها بعدش حالم خوب مونده بود. حتی وقتی داشتم برمیگشتم توی ماشین، به نظرم همایون دیگه غمگین نمیخوند! بسیار انرژی داشتم و شاداب بودم. فقط دهنم کف کرده بود! یادمه یه بار اوایلِ دورهء فوق، یکی از همخوابگاهیا ازم پرسید چی میخونی؟ وقتی گفتم مشاوره، گف واااو پس باید خوب بتونی حرف بزنی! اون موقع گفتم نه باااااو! استادمون همیشه میگه «مشاوره، هنرِ خوب گوش دادنه»! ولی حالا میفهمم باید بتونی خوب و زیاد هم حرف بزنی! در حدی که بعدش وقتی میری میشینی تو دفتر تا دو کلام با همکارت حرف بزنی و خستگیت در بره؛ چشات برق بزنه از دیدنِ چای و شیرینی!

* * *

امروز حاشیه های بامزه ای هم داشت. منم که هلاکِ حاشیه! :دی

+ صُب که رسیدم، گفتم که کلاسی میخوام که بتونه پاورپوینت نمایش بده. به همین دلیل مجبور شدن بچه ها رو بفرستن پائین توی یه کلاسِ دیگه. بعد من بالای پله ها وایساده بودم، شنیدم یکیشون به بقیه گف: «بیاین دیگه! به این فلانی هم بگید بیاد دیگه!» شیطون منو میگف. بعد نه خانومی، نه چیزی! فقط فامیلیم! :))

+ یکی از مواردی که میخواستم براشون توضیح بدم، نقشِ استعداد و رغبت در انتخاب رشته و شغل بود. بعد تصمیم داشتم مثالِ «پژمان جمشیدی» رو براشون بزنم. گفتم بچه ها سریال پژمان رو میدیدین؟! یهو همهمه شد و همه با هم گفتن آرهههه آرهههه! بعد گفتم پژمان قبلاً چیکار میکرد؟ گفتن فوتبالیست بود. گفتم الان چی؟ بازیگری میکنه نه؟! یهو یکیشون گف «اوفففف خبر ندارییییی! خواننده هم شدهههه!» دوباره همهمه شد :))

+ داشتم در موردِ تناقضی که گاهی بینِ خواستهای آدم و انتظاراتِ خانواده پیش میاد حرف میزدم، یهو یکی از دخترا با یه قیافهء شکست خورده ای گف «هعییی من از وقتی چار ماهم بوده تا الان، مامانم اینا بهم میگن خانم دکتر! خب چکار کنم منِ بدبخت؟ من بازیگری دوس دارم :(» من از قبل خودمو برای همچین سوالی آماده کرده بودم. چون میدونستم خانواده های بچه هائی که میرن تیزهوشان، توقعشون از بچه بالاست. پس باید جوری حرف میزدم که هم انگیزهء تلاش و پشتکار بچه ها کم نشه و هم مأیوس نشن از تحصیل در رشته ای که دوسش دارن. براش توضیح دادم که اگه انتخابت معقول باشه، میشه با خانواده ت صحبت کرد و راضیشون کرد. گفتم کاش ماماناتون هم امروز اینجا بودن. به اینجا که رسیدم، دو-سه تاشون رفته بودن تو هپروت انگار! یکیشون که سرشو تکیه داده بود به دستش گف «هووووم مثلاً من گیتاریست بشمممم...» بلند گف همه خندیدن :))

+ یه تیکه داشتم در مورد انواعِ ارزش هائی که در انتخاب شغل موثره حرف میزدم؛ رسیدم به ارزشهای مذهبی. یکیشون گف «مثلاً اینائی که دوس دارن آخوند بشن؟!» یهو یکی دیگه شون گف «هعععع نگو آخوند! بگو طلبه!» منم سریع واردِ بحث شدم و اشاره کردم که لطفاً خطوطِ قرمز رو رد نکنین بچه ها :دی

+ یکیشون هوش و شیطنت و استعداد از چشماش میبارید. نشسته بود ردیفِ سمتِ چپِ کلاس و تکیه داده بود به دیوار. چشم و ابروی مشکیش برق میزد بینِ اونهمه شاگرد. منم ناخودآگاه هی مکث میکردم روی چهره ش. فک میکنم اگه معلم بشم، از این معلمائی میشم که سوگلی دارن تو کلاس ^_^

+ وسطِ حرفام هی یا از بیرون درِ کلاسو باز میکردن و سرک میکشیدن، که آخرش اون همکارم مجبور شد بره وایسه تکیه بده به در! یا اجازه میگرفتن برن بیرون، یا آب معدنی میخوردن یا ریز ریز میخندیدن. یادِ خودم افتادم که یه بار با دوستام نشستیم ردیفِ آخرِ کلاسِ دانشگا و در حالیکه استاد داشت درس میداد، دختر و پسر دسته جمعی لواشک خوردیم!

+ کلاس که تموم شد، عینِ مورچه دورم جمع شده بودن. بعد مثِ جوجه هی جیک جیک میکردن من نمیدونستم به حرفِ کی گوش بدم! :)) آخرش یکیشون همراهم اومد که ازم کارتِ ویزیت بگیره؛ بعد که کارتا رو گرفت و رفت، چن دقه بعد دیدیم با دو تا لیوان چایِ خوشرنگ برگشته! بعد هی با ذوق میگف «خانوووووم خودمون چائی ریختیماااا!» عزیزمممممم

+ توی دفتر که نشسته بودیم، دیدم یه سینی پُر از اسنک روی میزه. خیلی باسلیقه برداشته بودن نون تُست و پنیر و گردو و سبزی خوردن رو با ساندویچ میکر درست کرده بودن و گذاشته بودن برای معلما. بعد یکی از معلما اومد با یه کیسهء گنده پُر از پارچه! بعدشم شروع کرد با هیجان یکی یکی پارچه ها رو درآوردن و بقیه رو هم وسوسه کرد که بخرن. یدونه پارچهء نرم طلائی رو برداشته بود اُریب گرفته بود جلوی تنش و با نااز میگف «وااای اینو تاپ کنی، با کتِ مشکی چقد قشنگ میشههه» همین موقع یکی از راه رسید با یه جعبه شیرینی. با خودم گفتم این معلما هم خوب بهشون خوش میگذره ها :دی

نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت1393ساعت 0:7 توسط پریا |
پسره لبخند زد و گف «اگه اندازه تون نبود، پَس بیارین» منم مثِ همیشه که انگار چشام همرام نیس موقعِ خرید، گفتم اندازه س اندازه س. اما تو خونه که پوشیدمش با این واقعیتِ تلخ روبرو شدم که یقهء تاپش داره تا بیخِ حلقمو فشار میده و خفه م میکنه و پائینشم هرچی میکشم، باز یه وجب از شکمم پیدا میشه :| ینی شما فرض کن بلوزِ خواهر کوچیکه که نه، بلوزِ اون دختر عَمومو پوشیدم که کلاس پنجمه. شلوارش البته با اغماض اندازه بود. اصن من نمیدونم چرا همهء لباس ورزشیای ست، سایز کوچیکن. خب اگه آدما سایزشون اونقدی بود که -بل نسبت- مرض نداشتن بیان عرق بریزن. خلاصه برداشتم بردم که پَس بدم. خدا رو صدهزار مرتبه شُکر که پسره خوش اخلاق و مودب بود. ایندفه یه شلوارِ تک آوردم. گرفتمش بالا و تخمین زدم که اندازمه. بعد مغازه ش اتاق پرو هم نداشت و من هر بار باید می اومدم خونه میپوشیدم. ولی آیا اندازه م بود؟! نبود که. کمرش اصلاً بالا نمیرفت. باز دوباره بردم که پَس بدم. پسره این بار با خنده جواب سلامَمو داد. داشتم قَد قَد آب میشدم که ینی الان چه فکری راجع به سایز من میکنه!؟ کمرش تنگ بود خب. یه سایز بزرگتر آوردم. رسیدیم خونه و من رفتم پائین ماشین هم شستم و اومدم بالا آب طالبی هم خوردم، بعد گفتم خب بذار بپوشم ببینم چجوریه. چجوری بود؟! بغلِ جیبش پاره بود :| ینی اون لحظه دقیقاً شبیهِ کیکِ عروسی ای بودم که تمام بعدازظهر رو زیر آفتاب مونده باشه. دوباره پروسهء آماده شدن و بستنِ اووون همه دکمهء مانتو رو طی کردم و رفتیم و ایندفه مامان رو فرستادم توی مغازه. حقیقتش دیگه روم نمیشد خودم برم. حالا اون مودب و باشخصیت بود، ولی ترسیدم مبادا فکرِ ناجوری راجع به من بکنه! آخه آدم چهار بار شلوار میبَره پَس میده؟! ولی قدرتیِ خدا اونقد آدمِ خوبی بود که کلاً پَسش برد. بعد جلوترش هم یه مغازهء لباس ورزشی فروشیِ دیگه بود؛ منم جدّ کرده بودم که حتماً باید شلوار بخرم. آخه قمقمه و جوراب و کفش رو هم قبلاً خریده بودم. خلاصهههه جونم براتون بگه که یه شلوار مشکی-سبز خوشگل اونجا پیدا کردم که به کفشِ مشکی-سبزم می اومد. باز گرفتمش بالا و تخمین زدم که اندازه مه. بعدشم یه ساکِ ورزشی خوشگل چشممو گرفت و گذاشتم یه روزی-روزگاری برم برای خودم جایزه بخرمش. مونده بود تاپ، که اونم وسواس به خرج دادم و نخریدم هنوز.

هوم. نمیپرسید نتیجهء ماجرا چی شد؟! نتیجه این شد که به برنامه های کوتاه مدتم، باید یک کلاسِ «آموزش تخمین» هم اضافه کنم. یا کلاسِ «چگونه چشم خود را موقعِ خرید همراه ببریم» شاید باورتون نشه ولی این یکی گُشاده. قشنگ یک سایز بزرگه بهم. وقتی میپوشمش، حسّ این پسرائی بهم دست میده که مامانشون میفرستنشون نون بگیرن :/


خُب کاری ندارید من برم اینو پس بدم، یه سایز کوچیکتر بیارم :/

نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 10:23 توسط پریا |
همون روزی که با ماری و مهسا -دختر خاله م- رفتیم «خط ویژه» دیدیم و پیتزای نمیدونم چی چی خوردیم و «هزار خورشید تابان» و «قیدار» خریدیم؛ دلم خواست «قصه های مجید» رو هم بخرم. راستش اون شهرکتاب اونقد جایِ عزیز و مطبوع و رنگارنگی بود که دلم میخواست همهء چیزاشو بخرم. دچار جنونِ آنی هم شده بودم، ولی خب نخریدم. از اون ماگ ها و پیکسل ها و ظرف و ظروفِ فیروزه ای و کیف های هنری و پَک های موسیقی نخریدم. واقعیتش اینه که خودم حواسم بود که جَوّ منو گرفته؛ بنابراین چشمامو درویش کردم. تقوا پیشه کردم. و شما حتماً میدونید که تقوا پیشه کردن، از پاک کردنِ ده کیلو کنگر هم سخت تره!

ولی «قصه های مجید» بدجوری چشمک میزد. دو به شک بودم که این کتابِ قطور بیست و خورده ای تومنی رو بخرم یا نه. با ذهنیتی که تماماً معطوف به سریالش بود، شروع کردم به ورق زدنش. توقع داشتم الان لهجهء اصفهانیِ مجید بپیچه توی گوشم؛ ولی انگار به جاش خودِ «مرادی کرمانی» داشت کتاب رو برام میخوند. بعد اونوَخ به نظرِ من مرادی کرمانی خوب قصه مینویسه، ولی اصلاً خوب قصه تعریف نمیکنه! اینو از CDهای ضمیمهء «همشهری داستان» ویژهء نوروزِ پارسال و امسال فهمیدم. توی این CDهای صوتی، هر نویسنده ای داستانِ خودشو خونده بود. و مثلاً من هزار و دویست بار داستانِ «صالح علا»ی جان رو گوش دادم، اما داستانِ مرادی کرمانیِ عزیز از نیمه قطع میشد متأسفانه. بعد من دوست داشتم کتابش هم لهجه ش اصفهانی باشه! ولی خب نبود. مسئولین هم رسیدگی نکرده بودن و بنابراین من کتاب رو نخریدم.

اما از خریدنِ «هزار خورشید تابان» خوشحالم. اصن من بعد از «بادبادک باز»، بدجوری عاشقِ مردمانِ کشور دوست و همسایه -افغانستان- شدم! سریالِ «راه شیری» رو می بینید شب ها کانال دو؟ تمامِ کتاب رو با لهجهء اون کارگر افغانِ کارواش خوندم. دستِ «مهدی غبرائی» عزیز هم درد نکنه با این ترجمهء تمیز و به هم پیچیدگی های ظریفِ زبانی که منجر به تولدِ جملات و عباراتی دلنشین شده. من اولش میخواستم یه ترجمهء ناشناس بگیرم که یکی از دوستانِ شهرکتاب به کمکم شتافت و دو تا پاراگراف از هر دو ترجمه رو برام مقایسه کرد که دیگه جای تردیدی نموند.

و «قیدار». این جانِ جان. این نفس. این عطرِ بهاری. این شکلاتِ تلخ! آخ آخ آقای «امیرخانی» اگه بدونی چه لحظاتی برای من ساختی با این داستان. نمیخونمش که، بوش میکشم. با اشتیاق طعمِ خوبشو فرو میدم. غرق میشم در بسترِ نرم و مخمل گونِ کلماتش...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت1393ساعت 1:0 توسط پریا |
نه اینکه حواس پرت باشم ها، ولی گاهی اوقات به موضوعاتِ مهمی توجه نمیکنم. و اصن نمیبینمشون. بعد یه وقت به خودم میام و متوجه میشم گند زدم، که در اون لحظه دو پارچ آبِ یخ خالی میشه روی سرم انگار. بذارین آخریشو براتون تعریف کنمافسوس

* * *

ما در کنار (موازی با) مرکز مشاوره مون، یه موسسهء پیشگیری از اعتیاد و کاهشِ آسیب های اجتماعی هم داریم. بعد اونوَخ از تاریخِ صدورِ مجوز این موسسه، سه سال گذشته بود و باید تمدید میشد. برای تمدیدِ پروانه، لازم بود که اعضای هیئت مدیره همگی دوباره برن آزمایشِ اعتیاد بدن و گواهیِ عدم سوءپیشینهء مجدّد بگیرن. بدین منظور راهِ طولانی و نفسگیری در پیش بود برای گرفتنِ نامه های معرفی و در پیِ اون تمدیدِ پروانه. قبلاً صحبت شده بود که کارای اجرائیِ موسسه رو من به عهده بگیرم؛ و بدین سان اولین مأموریت به من داده شد.

چارشنبهء هفتهء پیش در حالیکه ماشین هم نداشتم چون استارت نمیخورد، رفتم برای گرفتنِ نامه ها. بعد اونوَخ میدونین که من چقــــــدر از اداره ها متنفرم. آخراش حدودای ساعتِ 12:30 اون خانومه تایپیستِ دبیرخانه داشت کم کم پاتیناژ روی اعصابِ منو شروع میکرد. در حالیکه همهء نامه ها پیش نویس بودن توی سیستمش و این فقط باید اسامی رو عوض میکرد، آنچناااان غُری میزد و نازی میکرد و چشم و ابروئی نازک میکرد برای تایپِ سه تا نامه، که من دیگه داشتم خودمو آماده میکردم از توی اون دریچهء مربعیِ کوچیکِ روی در رد بشم و گوششو بگیرم سفت بپیچم :|

خلاصه نامه ها رو گرفتم و در حالیکه شکمم از گرسنگی چسبیده بود به کمرم، برگشتم خونه. ولی خوشحال و راضی بودم که به به! تونستم یه روزه نامه ها رو بگیرم. به منشیمون هم خبر دادم که نامه ها آماده س، هروخ میخوای برات بیارم که بدی به اعضا. از اون روز هم دیگه گذاشته بودمشون توی پوشه و نگاهشون نکرده بودم. تا اینکه یکشنبه ظهر منشیمون زنگ زد و گف که زود نامه ها رو به من برسون، خانوم فلانی از اداره زنگ زده که اعضا همین فردا باید برن برای آزمایش و گواهی. منم مطمئن به خودم، پوشهء نامه ها رو برداشتم که برم، یهو چشمم افتاد به یکیش و حس کردم این یه جوریه. خُب درسته که من خیلی کارای اداری نکردم تابحال، ولی دیدم که دستِ مردم. حس کردم این نامه هه چرا امضا نداره؟! مُهر نداره؟! تاریخ نداره؟! صرفاً یک برگهء آ پنجِ پیش نویس بود که پرینت گرفته شده بود. دنیا آوار شد روی سرم. پای آبرو و اعتبارم در میان بود. حالا اینا یه کاری رو به من سپُرده بودن و منِ خنگ نکرده بودم از چارشنبه تابحال یه نگاهی به این نامه ها بندازم و بفهمم هنوز کارشون تموم نشده. و حالا که وقتِ اداری تموم شده بود و دیگه فرصتی نداشتیم و با همه هم برای فردا صبحِ علی الطلوع هماهنگ شده بود و منتظرِ من بودن، باید چه خاکی میریختم توی سرم؟! خاک که نه؛ اما دو پارچ آبِ یخه خالی شد روی سرم...

بماند که منشیمونو یه جوری پیچوندم که متوجه نشه اشتباه از ناحیهء من بوده و در ضمن قرارها رو هم کنسل کنه، و خودم دیروز (دوشنبه) دوباره با چه عجله و استرسی رفتم اداره و چقدر هم پُشتِ در نمازخونه! معطلِ آقایون و خانومها شدم که خونسرد نشسته بودن و زیارتِ عاشورا میخوندن!! اونم توی ساعتِ اداری. خدا رو شکر اون خانومه دبیرخانه هم دیروز مرخصی گرفته بود. وقتی مُهر و امضای همهء نامه ها زده شد، بیس بار از مسئولش پرسیدم که ینی دیگه تمومه کارشون؟! مطمئن باشم؟! طفلک فک کرد عقب افتاده ام یا کم شنوائی دارم :دی


حالا نمیدونم به این میگن حواس پرتی یا چی خجالت

نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 14:9 توسط پریا |
حدودِ یه هفته پیش یه دخترِ جَوونی به تایمِ باشگامون اضافه شد. بعد خُب ایروبیک اینجوریه که تقریباً هر کسی جای مشخصی داره موقعِ ورزش کردن؛ اما این دختره صاف اومد ایستاد روبروی من! حالا منم همیشه همون خطِ مقدّم وامیسم؛ اومدم اشاره کنم که برو اونورتر، اونقد قشنگ به روم خندید که منم ناخودآگاه لبخند زدم و هیچی نگفتم. کشیدم کنارتر و ادامه دادیم به ورزش.

بعد در طولِ تایم حواسم بود که چقد حرفه ای و قشنگ حرکات رو انجام میده. هیکلش هم عالی بود. من فک کردم شاید برای مربیگری اومده. یا شاید سالهاست ایروبیک کار میکنه. کارمون که تموم شد، اون نشسته بود رو صندلی منم داشتم آب میخوردم. پرسیدم «شما برای مربیگری اومدی؟» گف نه. گفتم «ولی خیلی قشنگ ورزش میکنی» گف «آرههه چار ساله ایروبیک کار میکنم!» گفتم «عه باریکلا. ندیدمت ولی این تایم؟!» گف «آخه قبلاً جای دیگه ای میرفتم، بعد تایمش افتاد ساعتِ سه بعدازظهر. منم دیگه نتونستم برم» گفتم ها. و یه قُلپ آب خوردم. ادامه داد «ساعت سه شوهرم میاد، ناهار میخواد» گفتم «عههه ازدواج کردی!؟» گف «آره چن ماهه» بعد یکم مکث کرد و پرسید «شما چی؟! چن سالته؟» گفتم «من نه. متولدِ 63ام» دیدم اَبروهای رنگ کرده و پهنش رف بالا. یه حالتِ بامزه ای به صورتش داد و همچنان نگاهم کرد. گفتم «تو چی؟ متولدِ چندی؟!» با همون میمیکی که انگار داشت چیزِ مهمی رو حساب-کتاب میکرد و با نیشِ باز گف 76!!!

من قمقمهء آب تو دستم خشکید و فک کردم خدایااا این دهه هفتادیا کِی انقد بزرگ شدن!؟ با چشمای قدّ قابلمه داشتم حساب میکردم «ینی میشه 16 سالت؟!» همچنان با نیشِ باز گف آره. بعد دید من در بُهتی جانگداز فرو رفتم و توانائیِ هضم مسئله رو ندارم، خودش ادامه داد «با شوورم فامیل بودیم. دیگه اومدن، بابام گف برووو! منم گفتم باشه. عاشقِ خونه داری-بچه داری ام» یه قُلپ آبی که چند دقه پیش خورده بودم رو قورت دادم و با صدائی که شبیهِ جیغِ کلاغ بود گفتم «چجوووری انقد زووود!؟» دیگه اون شروع کرد به تعریف کردن و من داشتم پیشِ خودم فک میکردم اگه به سنّ مادرِ مادربزرگم ازدواج کرده بودم، این الان جایِ دخترم بود!

بعد قسمتِ جالب و خوشمزهء ماجرا میدونین کجا بود؟! وقتی داشتیم از هم خدافظی میکردیم، برگشته با حالتی خیرخواهانه-معصومانه-کودکانه میگه «ولی شمام دیگه کم کم به فکر باش. زندگیِ مشترک خیلی خوبه...» من یه سه ثانیه بهش خیره شدم و در حالیکه واقعاً به زور جلوی منبسط شدنِ چهره م و نیشگون گرفتنِ لُپشو گرفته بودم، با خنده زیپِ کوله مو کشیدم و گفتم «هوم... خدافظ...»



+ تو راهِ برگشت با خودم گفتم: زشت بودا! براش آرزویِ خوشبختی میکردی لااقل. چیه انقد تعجب کردی و وا رفتی. تو دیگه پیر! شدی و سِنت جوری شده که از خیلیا، خیلی بزرگتری. بعد اون خیلیا ممکنه ازدواج کرده باشن، تحصیلاتشون بالاتر باشه، دومین بچه شونم دنیا اومده باشه حتی. دیگه گذشت اون موقعی که دنیا دستِ شما دهه شصتیا بود! واگویه های درونیم که تموم شد، تصمیم گرفتم جلسهء بعدی حتماً بهش بگم درس بخون و برو دانشگا. بگم فردا بچه ت بهت ایراد میگیره که چرا تحصیلکرده نیستی. بگم کارتِ مربیگریتم بگیر حتماً. بگم در کنارِ همسرت خوشبخت و سعادتمند بشی الهی...

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 11:19 توسط پریا |
 
مطالب قدیمیتر